فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

آرزوى شهید مدنى

خدا رحمت كند شهید محراب آیت اللَّه مدنى را، افتخار داشتم در سفرى كه كاروانى پیاده از نجف به كربلا مى رفت در خدمت ایشان باشم. كفش ها را از پا بیرون آورده با پاى برهنه مى آمد و مى فرمود: مى خواهم پاهایم در راه كربلا آسیب ببیند. ایشان مى فرمود: سه آرزو داشته ام كه به دو آرزو رسیده ام، امّا نمى دانم به آرزوى سوّم هم خواهم رسید یا نه. گفتم آرزوى سوّم شما چیست؟ فرمود: از خدا خواسته ام كه شهید شوم.

پهلوانى جوانمرد

اواخر حكومت شاه بود. عدّه اى از كارمندان را از روى اكراه در یك راهپیمایى بنام پشتیبانى از قانون اساسى سازمان دادند، در میان آنان پهلوانى ورزیده بود كه احساس كرد مى تواند در بهم زدن راهپیمایى نقشى داشته باشد. او گرچه انقلابى نبود امّا اعتقاد مذهبى داشت.
كم كم بر اجتماع مردم افزوده مى شد، محل اجتماع سالن استادیوم شیرودى بود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود كه ناگهان فریاد بلندى از حلقوم این پهلوان بیرون جهید كه بر على و آل على صلوات، مردم صلوات فرستادند. جَو شكسته شد و صلوات اوّل صلوات هاى بعدى را به همراه داشت. كار به جایى رسید كه رژیم از راه اندازى آن راهپیمایى منصرف شد.
انقلاب به پیروزى رسید و چند سال بعد از انقلاب این پهلوان از دنیا رفت، یكى از دوستان خواب او را دید و از او پرسید كه در عالم قبر چه خبر؟ در جواب گفت: همان صلوات مرا نجات داد.

رابطه مادر و فرزند

پدر و مادر شهیدى آمدند سر قبر فرزندشان، پدر شهید دسته گلى را آماده مى كرد تا روى قبر فرزندش بگذارد، ناگهان مادر شهید فریاد زد چكار مى كنى؟ پایت را روى سینه فرزندم گذاشتى!