فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

قصّه اتوبوس

مرحوم شهید بهشتى به كاشان تشریف آورده بودند. خدمت ایشان رسیدم، به فرزندشان فرمود: قصه اتوبوس را براى آقاى قرائتى بگو. گفتم: قصه اتوبوس چه بوده؟ گفتند: در میان مسافران یك اتوبوس شركت واحد درباره پدرم بحث مى شود؛ یكى مى گوید كاخى مجلل دارد، دیگرى مى گوید ساختمانى 10 - 15 طبقه دارد! راننده مى گوید: بحث نكنید من خانه ایشان را بلدم، الآن شما را به آنجا مى برم.
اتوبوس پر از جمعیت در خانه ما متوقّف مى شود، زنگ خانه به صدا در آمد و من در را باز كردم، دیدم 40 - 50 نفر پشت در خانه جمع شده اند! گفتم: چه خبر است؟ دیدم همه با هم مى گویند: این كه یك خانه معمولى بیشتر نیست!!

از یاسوج تا هامبورك

در زمان طاغوت، شهید بهشتى و شهید باهنر تصمیم گرفتند با دوستانشان به روستاهاى اطراف یاسوج بروند، مناطقى كه كسى رغبت نمى كند براى تبلیغ به آنجا برود. گروهى هیجده نفره را تشكیل داده و به مناطق گمنام سفر مى كنند.
از طرفى این دو شهید بزرگوار جلسه مى گیرند كه لازم است صداى اسلام را به خارج از كشور برسانیم و لذا شهید باهنر به ژاپن و شهید بهشتى به هامبورك سفر مى كنند.
آرى براى تربیت شدگان اسلام فرق نمى كند در كدام محل باشند؛ در میان عشایر یا شهرهاى بزرگ و كوچك و یا حتّى كشورهاى دیگر.

ما منطق داریم

فرزند شهید بهشتى تعریف مى كرد كه همراه پدرم از كنار قبرستانى در اروپا گذر مى كردیم. ایشان فرمودند: توقّف كنیم و در قبرستان قدمى بزنیم. در حین قدم زدن به قبر ماركس رهبر ماركسیست هاى جهان رسیدیم. وقتى از قبر او گذشتیم یكى از همراهان گفت: قبر ماركس همان قبرى است كه سگى روى آن نشسته؟
پدرم تا این جمله را شنید با اینكه هیچ كس جز ما در قبرستان نبود، با چهره اى درهم كشیده فرمود: ما منطق داریم نباید توهین كنیم.