فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

مانع راه خدا نشوید

جوان جانبازى یك دست و یك پایش را تقدیم اسلام كرده بود. خواهر تحصیل كرده و باكمالى گفت: چون فكر مى كنم كسى با ایشان ازدواج نكند، آماده هستم با ایشان ازدواج كنم، امّا پدر و مادر دختر مخالفت مى كردند. گفتم: به آنها بگوئید اگر مسائل اصلى مثل دیندارى و اخلاق و اصالت خانواده حل است، مشكل ایجاد كردن به خاطر مسائل فرعى و جزئى، مانع راه خدا شدن است. چون ازدواج هم راه خداست.

آرزوى جوانى 17 ساله

مرحوم حاج آقا حسن بهشتى كه در 21 ماه رمضان در اصفهان به شهادت رسید، از بستگان شهید دكتر بهشتى بود. این خاطره را درباره ایشان تعریف مى كرد كه مرحوم بهشتى از نوجوانى سحرخیز و اهل شب زنده دارى و راز و نیاز بود. یكى از اعضاى خانه به پشت در اتاق این جوان 17 ساله مى رود تا دعاى ایشان را بشنود، مى بیند كه مى گوید: خدایا! من سعى مى كنم جوانیم را به درس خواندن بگذرانم، سعى مى كنم گناه نكنم و تقوا داشته باشم. اى خدا! كمكم كن آرزو دارم كه به جایى برسم كه جوامع بشرى از من استفاده كنند.
خداوند نیز دستش را گرفت و با قلم و بیان او هزاران نفر را هدایت كرد. او در تدوین قانون اساسى سهم به سزایى داشت و در پیروزى انقلاب و رفع مشكلات سالهاى اوّل انقلاب نفر اوّل بود.

قصّه اتوبوس

مرحوم شهید بهشتى به كاشان تشریف آورده بودند. خدمت ایشان رسیدم، به فرزندشان فرمود: قصه اتوبوس را براى آقاى قرائتى بگو. گفتم: قصه اتوبوس چه بوده؟ گفتند: در میان مسافران یك اتوبوس شركت واحد درباره پدرم بحث مى شود؛ یكى مى گوید كاخى مجلل دارد، دیگرى مى گوید ساختمانى 10 - 15 طبقه دارد! راننده مى گوید: بحث نكنید من خانه ایشان را بلدم، الآن شما را به آنجا مى برم.
اتوبوس پر از جمعیت در خانه ما متوقّف مى شود، زنگ خانه به صدا در آمد و من در را باز كردم، دیدم 40 - 50 نفر پشت در خانه جمع شده اند! گفتم: چه خبر است؟ دیدم همه با هم مى گویند: این كه یك خانه معمولى بیشتر نیست!!