فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

مادر چند دكتر، از بى دكترى مُرد

در اصفهان زنى بود كه چند پسرش دكتر بودند، زنهاى دیگر همیشه به او مى گفتند: خوشا به حالت كه بچه هایت دكتر هستند، براى روز پیرى به دردت مى خورند.
این خانم روزى از خانه یكى از فرزندانش به قصد خانه دیگرى خارج مى شود، در راه تصادف كرده و خونریزى مغزى مى كند. او را به بیمارستان منتقل مى كنند ولى كسى نمى داند كیست؟ تا اینكه از دنیا مى رود و او را به سردخانه مى برند.
بعد از چند روز آقاى دكتر منزل برادرش زنگ مى زند تا حال مادر را بپرسد، جواب مى شنود كه مادر اینجا نیست! به تكاپو مى افتند بالاخره جنازه مادر را از سردخانه تحویل مى گیرند!!
راستى عجب دنیایى است، مادرى كه چند فرزند دكتر دارد و دیگران به حالش غبطه مى خوردند، از بى دكترى مى میرد!

كلاس درس در طویله

یكى از همكاران آموزشیار ما در نهضت سواد آموزى كه به روستایى رفته بود هر چه تلاش كرد تا جایى براى كلاس پیدا كند نشد، بالاخره زیراندازى در طویله اى انداخت و به هر قیمتى بود كلاس را تشكیل داد.
وقتى این ماجرا را شنیدم به یاد این حدیث افتادم كه اگر انسان با یك باسواد در طویله بنشیند، بهتر از آنست كه با بى سواد بر فرش قیمتى بنشیند.

كدام طرفى هستى؟

شخصى دو پسر داشت، یكى را فرستاده بود آمریكا و دیگرى را به سپاه پاسداران. احوال فرزندانش را پرسیدم گفت: یكى را فرستاده ام جبهه كه اگر انقلاب پیروز شد بگویم این طرفى هستم، دیگرى را فرستاده ام امریكا كه اگر ورق برگشت بگویم آن طرفى هستم. دیدم شوخى معنى دارى است، البتّه بعضى به طور جدّى اینگونه هستند.