فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

جایگاه فلسفه در دین و در تمدن اسلامی

سؤال: نقش و جایگاه تفكر فلسفی در تمدن اسلامی كجاست، آیا تمدن اسلامی مانند فرهنگ غرب باید مبتنی بر تفكر فلسفی باشد و اساساً چرا نباید تمدن اسلامی را بر پایه‌ی تفكرِ مطرح در شریعت بنا كنیم، چرا به قول فارابی به جای این‌كه رئیس مدینه یك فیلسوف باشد، یك فقیه نباشد؟ همچنان‌كه امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» انقلاب اسلامی را با محوریت فقیه پایه‌ریزی كردند، و نه بر اساس تفكر فلسفه، با این‌که ایشان فیلسوف هم بودند.
جواب: همان‌طور كه خودتان توجه دارید تفكر دینی همه‌ی جنبه‌های حقایق را می‌شناسد و از ابعاد پنهانی عالم و آدم آگاهی کامل دارد. آری؛ هیچ تمدنی بدون تفكر پایه‌گذاری نمی‌شود و هر اندازه آن تفكر با حقایق عالم به نحو كامل‌تری مرتبط باشد، آن تمدن جامع‌تر و كامل‌تر و پایدارتر خواهد بود، و مسلم تفكر فلسفی اولاً: یكی از انواع تفكر است و نه همه‌ی تفكر، ثانیاً: در منظر تفكر فلسفی همه‌ی حقایق كشف نمی‌گردد. راه صحیح آن است كه انسان خود را محدود به یك نوع تفكر نكند و با همه‌ی استعدادهایش سعی كند همه‌ی چهره‌های حقیقت را بیابد. از طرفی بدون تدبّر و تفكر نمی‌توان از مقاصد عالیه‌ی قرآن و روایات آگاه شد. تفكر هر چه وسیع‌تر باشد، بهتر با حقایق عالم مرتبط می‌شود منتها در رابطه با جایگاه فلسفه در تمدن اسلامی موضوع بسیار حساس است و چند نكته را باید مدّنظر گرفت كه عبارت است از:
الف- آیا منظر فلسفه به عالم و آدم را می‌توان همان منظر دین و شریعت به عالم و آدم دانست؟
ب- آیا اگر منظر فلسفه به آدم و آدم غیر از منظر دین شد باید مطلقاً به فلسفه پشت كرد و بحث «تفكیك» بین دین و فلسفه را پذیرفت؟
ج- آیا مسیری كه فلاسفه‌ی اسلامی شروع كردند سیری بود از برهان به عرفان که با رسیدن به حكمت متعالیه توانست به قرآن و روایت نزدیک شود؟
د- آیا اگر در حکمت متعالیه به نحوی برهان و عرفان و قرآن به وحدت رسیده‌اند، می‌توان با گفتمان حکمت متعالیه که در عین داشتن زبان فلسفی، نظر به حقیقت وجود دارد تمدن اسلامی را پایه‌گذاری کرد و با این زبان دین را به ملل دنیا متذکر شد؟
چنانچه ملاحظه می‌فرمایید موضوع جایگاه فلسفه در تمدن اسلام، موضوع بسیار حساسی است. آری؛ منظر فلسفه به عالم و آدم همه‌ی آن منظری نیست که دین ارائه می‌دهد به طوری كه دین عالم را تجلی اسماء الهی می‌داند و می‌فرماید:«وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»؛(212) مشرق و مغرب از آن خداوند است، پس به هر جهت نظر کنی در آن‌جا وَجه خداوند هست، خداوند در وسعتی مطلق با حضوری که عین علم است در صحنه است. در چنین نگاهی شما دوگانگی و جدایی و انقطاعی بین مخلوقات با خالقشان نمی‌بینید و همه‌ی عالَم آیات الهی هستند و متذكر رمز و رازهای عالم غیب می‌باشند، در نگاه دینی «هُوَ مَعَكُمْ اَیْنَمَا كُنْتُمْ»؛(213) او با شما است هر كجا باشید، معنی می‌دهد. در نگاه دینی خداوند حقیقتی است كه قلب‌ها با حقیقت ایمان او را ملاقات می‌كنند چنانچه حضرت باقر(ع) می‌فرمایند: «... لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشاهِدِهِ الْاَبْصارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْاِیمَان»؛(214) چشم‌ها با رؤیت خود، خدا را نمی‌بینند و لكن قلب‌ها به کمک حقایق ایمان او را می‌بینند. ولی در منظر فلسفی كه عقل و استدلال ابزار كار است. عالم به عنوان مجلای اسماء الهی دیده نمی‌شود و عقل به جای قلب می‌نشیند و با مفاهیمی از حقایق سر و كار دارد و نه با «وجودِ» حقایق. در تفکر فلسفی عقل می‌فهمد خدا هست و می‌فهمد كه عالم معلول و مخلوق است، فلسفه تا این‌جاها می‌آید که ما را متوجه وجود حقایق کند ولی انسان در فلسفه با «وجودِ» حقایق مرتبط نیست، لذا امیر‌المؤمنین(ع) می‌فرمایند: «اِنِّ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ كَمَا احْتَجَبَ عَنِ الْاَبْصَار...»؛(215) خداوند از عقل‌ها پنهان است همچنان‌كه از چشم‌ها پنهان است. در همین رابطه امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: آیا «هُوَ مَعَكُمْ» با تعبیر علت و معلول جور درمی‌آید، یا مسئله‌ی ارتباط بین خدا و مخلوق بالاتر است، چون هیچ جا نیست كه از خدا خالی باشد» پس از این جهت باید متوجه جایگاه و اشاره‌های دین باشیم تا به ساحت قرب اسماءُ الله وارد شویم و در حجاب مفاهیم و علم حصولی متوقف نگردیم، زیرا در نگاه فلسفی حضورِ ملتزم به خوف اِجلال و ترس آگاهی و خشیت در میان نیست.
اما اگر به بهانه‌ی کامل‌بودن دین مرز خود را از فلسفه جدا كنیم، نتیجه‌گیری خطرناکی است، زیرا در آن صورت این طور تصور می‌شود که عقل و استدلال در زندگی دینی جایی ندارد و به اسم فاصله‌گرفتن از فلسفه گرفتار یک نوع تفكیك بین دین و استدلال می‌شویم و عملاً با هر گونه تعقلی در دین كه عامل تدبّر در آیات الهی می‌شود، مخالفت می‌نماییم. این نوع ضدیّت با فلسفه از فلسفه‌زدگی بدتر است، چون ما را گرفتار تحجر و قشری‌گری می‌كند. مسلّم كسانی می‌توانند بین دین و فلسفه خلط نكنند كه مانند امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» و علامه‌ی طباطبایی«رحمة‌الله‌علیه» فلسفه را بشناسند و جایگاه آن را تعیین نمایند و متوجه باشند فلسفه در زیر سایه‌ی علمُ‌‌الأسمایی می‌تواند برای سیر از علم حصولی به علم حضوری عامل آماده‌گری باشد. از مدعیان تفكیك یعنی معتقدان به جدایی فلسفه و عرفان، از كتاب و سنت باید سؤال كرد، اگر عقل در كنار نقل حجت دینی است و هر دو منبع معرفت دینی هستند، پس تفكیك و جداسازی این دو كاملاً ناموجه است. اصلاً چگونه است كه معتقدان به تفكیك به لزوم جدایی كتاب از سنت فتوا نمی‌دهند با این‌كه میان این دو حجت نقلی تفاوت‌هایی هست، و فراموش نكنید که نباید بین خطای سالك با بطلان مسلك خلط شود.(216) نتیجه این‌كه تفكر فلسفی مانند هر تفكر دیگر یك نوع تفكر است، مثل تفكر ریاضی یا تفكر تجربی، و مخالفت با آن مخالفت با وجهی از ساحت عقل بشری است، عقلی که در حدّ خود می‌تواند از دریای بی‌كرانه‌ی قرآن و روایات بهره‌برداری كند. آری! انسان باید مواظب باشد در محدوده‌ی آن تفكر خود را محدود نکند و از دیگر نگاه‌ها به قرآن و روایات محروم بماند، و کسی می‌تواند در حجاب فلسفه قرار نگیرد که آن را بداند و جایگاه آن را بشناسد.
مسلّم تفکر فلسفی نوعی از تفکر است که هرگز نباید صرفا از پنجره‌ی آن تفکر به قرآن نگریست، ولی تفکر فلسفی را نباید مقابل تفکر قرآنی قرار داد. مثل این‌که نباید تفکر ریاضی را مقابل تفکر قرآنی قرار دهیم زیرا ما برای بهره‌مندی از قرآن نیازمند تفکر ریاضی نیز هستیم تا نه‌تنها در آیات ارث تدبّر کنیم، بلکه نظر ریاضی‌گونه‌ی آیات را نیز درک کنیم. اشکال گالیله این بود که می‌خواست تمام کتاب مقدس را از زاویه‌ی تفکر ریاضی بنگرد و همه‌ی آن کتاب را محاسبه‌پذیر کند. در مورد تفکر فلسفی به عنوان یکی از ساحت های بشر ،عنایت داشته باشید که شما به صورت حضوری متوجه رابطه‌ی بین ذات خود و اراده‌ی خود می‌شوید ولی همین که به آن احساس فکر کردید و از آن‌ها رابطه‌ی ایجادکنندگی و ایجادشوندگی انتزاع نمودید ،وارد ساحت تفکر فلسفی شدید و موضوع علت و معلول را در اندیشه‌ی خود وارد نمودید، به همین جهت است که باید گفت تفکر فلسفی وجهی از تفکر انسانی است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت و یا با آن به خصومت برخاست.
سؤال: چنانچه ممکن است چگونگی نگرش به قرآن از پنجره‌ی فلسفه را بیشتر توضیح دهید.
جواب: بیشتر به این نکته توجه کنید که عرض شد «ساحتی از ساحات بشر تفکر انتزاعی یا تفکر فلسفی است» پس وقتی می‌خواهد در رابطه با موضوعی فکر کند از زاویه‌ی تفکر فلسفی نیز به آن موضوع فکر می‌کند. در مورد قرآن از آن جهت که یک حقیقت قلبی است و کشف تامّ محمدی(ص)است باید رویکرد انسان به آن قلبی باشد و به اندازه‌ای که انسان خود را از اخلاق رذیله و عقاید فاسده طاهر کرده باشد می‌تواند با آن حقیقت تماس بگیرد و به همین جهت است که می‌فرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ فِی كِتَابٍ مَّكْنُونٍ لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» حقیقت قرآن یک حقیقت بلندمرتبه‌ای است در نوشته‌ای که از نگاه انسان‌های غیر تزکیه شده دور است، و نمی‌توانند به آن دسترسی پیدا کنند مگر مطهرون. ولی پس از آن‌که با علم حضوری متوجه انوار قرآنی شد، همین‌که خواست به آن احساسِ قلبی بیندیشد و از آن زاویه به قرآن بنگرد، وارد ساحتی شده که در آن ساحت نسبت به «مفاهیم» آنچه با قلبِ مطهر خود دریافت کرده می‌اندیشد و این ورود، ورود فلسفی است، همان‌طور که نسبت به علت و معلول عرض شد که ابتدا یک درک حضوری بین نفس انسان و اراده‌ی او واقع می‌شود و سپس همان درک در ساحت اندیشه به عنوان علت و معلول قابل فهم است که «مفهومِ» همان حالتی است که در ابتدا برای ما کشف شد.
مشکل وقتی پیدا می‌شود که در رویکرد به قرآن مقام حضوری و کشف قلبی آن مورد غفلت قرار ‌گیرد و تماماً رویکرد ها در ساحت مفهوم محدود شود.

سیر فلسفه‌‌ی اسلامی

آنچه باید عنایت داشته باشید سیری است كه در فلسفه‌ی اسلامی رخ داده، که به شرح زیر خدمتتان عرض می‌شود:
الف- در شرایطی كه زمینه‌ی تفكر اسلامی پس از رحلت رسول‌خدا(ص) و حذف اهل‌البیت(ع) از حاكمیت اسلام، متوقف شد و فضای تعبّد قالبی منهای هرگونه تدبّر و تفكری به صحنه آمد، نیاز به جواب‌گویی به سؤالات، در شرایط خانه‌نشینی اهل‌البیت(ع)، جامعه را به سوی فلسفه‌ی یونان كشاند و حاكمان وقت نیز چون خطری از این جانب برای خود احساس نمی‌كردند، توجه به فلسفه‌ی یونان را تشویق نمودند و لذا معتزله به عنوان اولین تفكر فلسفی با منظر یونانی، در جهان اسلام ظاهر شدند كه با شیفتگی تمام فلسفه‌ی یونان را پذیرفتند و آن فكر را وسیله‌ی ارزیابی اسلام قرار دادند، به طوری‌كه اگر اسلام سخنی داشت كه در قالب فلسفی آن‌ها نمی‌گنجید آن سخن را از باور خود حذف می‌كردند، داستان نفی «صراط» و «سؤال قبر» به وسیله‌ی معتزله از این‌گونه است.
تفكر فلسفی معتزله به جهت ضعف‌های اساسی‌اش، ضد خود یعنی تفكر اشعری را پرورش داد كه در واقع تفكر اشعری، فلسفه‌ای بود ضد فلسفه، آن‌هم به قصد مخالفت با معتزله به طوری که هرگونه تفكر فلسفی را با همان چوب مخالفت با معتزله می‌راند.
ب- در چنین بازار آشفته‌ای كه از یك طرف خلأ تفكر، جهان اسلام را آزار می‌داد و از طرف دیگر، متفكران جامعه یا در كسوت معتزلیان بودند با آن خصوصیات خاص خودشان، و یا در كسوت اشاعره با قشری‌گری كامل. در چنین شرایطی اندیشمندان سترگ به فكر چاره افتادند تا نه میدان برای قشری‌گریِ اشاعره باز باشد و نه افراطی‌گریِ ضد روح اشراقی معتزله میدان‌داری كند. لذا یک نوع تفكر فلسفیِ اسلامی را در عین توجه به عظمت دین و وَحی، پایه‌ریزی كردند و این با فارابی(217) مؤسس فلسفه‌ی اسلامی شروع شد و با تمام متانت و جوانب‌نگری خود را نمایاند و سپس آن تفكر به شیخ‌الرئیس ‌ابن‌سینا(218) سیر كرد و بیش از پیش پخته و پرداخته شد. این تفكر بدون آن‌كه كوچك‌ترین خدشه‌ای به ساحت پاك شریعت وارد كند، در كنار شریعت جواب‌گوی سؤالاتی بود كه باید جواب داده می‌شد و به واقع فلسفه‌ی فارابی و ابن‌سینا در بستری كه اسلام فراهم نموده بود به وسعت و عمق خاصی رسید كه هرگز در نوع یونانی خود چنین وسعت و عمقی نداشت، چرا كه اسلام در منظر تفكر فلسفی، توجه به حقایقی را گوشزد می‌كند كه امثال سقراط و افلاطون و ارسطو چنین حقایقی را در منظر خود نمی‌دیدند تا بدان بپردازند.
سیر تفكری كه از فارابی شروع شد و توسط شیخ‌الرئیس‌ابوعلی‌سینا پرورش یافت، در مسیر طبیعی و تكاملی خود توسط شیخ‌شهاب‌الدین‌سهروردی(219) وارد حوزه‌ی دیگری از تفكر، یعنی تفكر اشراقی شد و فلسفه‌ی اشراق در حوزه‌ی تفكر اسلامی تدوین گشت. در این میان شخصیت بزرگ و فوق‌العاده‌ی خواجه‌نصیرالدین‌طوسی(220) آستین همت را بالا زد تا این دو تفكر را در حوزه‌ی اسلامی نهادینه كند. وی در عین این‌كه یك چشم به فلسفه‌ی اشراق داشت، در دفاع از فلسفه‌ی مشاء تلاش‌ها نمود و روشن كرد اولاً: مشاء و اشراق قابل جمع‌اند، و ثانیاً: تفكر فلسفی - اعم از مشائی و اشراقی آن - قدرت اثبات مبانی اعتقادی دین اسلام را به‌خوبی دارند، آن‌هم اسلامِ در منظر شیعی، و از این طریق كلام شیعی را حال و هوای فلسفی داد.
درست است كه خواجه نصیرالدین‌طوسی فلسفه‌ی جدیدی تأسیس نكرد، ولی تلاش او در دو موضع فوق، كار بزرگی بود كه در مسیر تكامل فلسفه‌ی اسلامی انجام داد. در همین دوران؛ عرفانِ اسلامی با نظمی خاص توسط محی‌‌‌الدین‌‌بن‌عربی ‌اندلسی(221) تدوین شد و این كار در مسیر تكامل تفكر اسلامی نورٌ علی نور گشت. حال یك قدم دیگر مانده است تا فلسفه‌ی اسلامی قله‌ی اصلی خود را فتح نماید، به شخصیتی نیاز بود كه همه‌ی آنچه را در تاریخ تفکر رشد کرده در سینه‌ی خود جای دهد و با نور عقلِ محیّرالعقولِ خود بر آن‌ها بتاباند و فلسفه‌ی اسلامی را به تمامیت برساند، و خداوند چنین قدرت عقلی، عرفانی را به جناب صدرالمتألهین(222) ارزانی داشت.
ج- تفكر فلسفی اسلامی با فضای آزاد عقلی - آزاد از تحجر اشعری‌گری و افراط معتزلی- سیر خود را ادامه داد تا در حكمت متعالیه‌ی ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» به تمامیت خود رسید و فلسفه و كلام و عرفان با جامعیتی خاص به صحنه آمد.
با كمال فلسفه‌ی اسلامی و توان جواب‌گویی برای بشری كه می‌خواهد تمدن اسلامی را پایه‌ریزی كند، قدرت تمدن‌سازی فلسفه‌ی اسلامی شروع شد.
در حكمت متعالیه آنچنان تعقل و تعبد به همدیگر پیوند خورد كه آن حكمت، در عین جواب‌گویی به ابعاد گسترده‌ی تفكر، راهنمای تعبد گشت و تمدن‌سازیِ یك فكر نیز به همین معنی است. به همین جهت ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرماید: «نمی‌شود قوانین دین الهی كه چون، روشن و درخشان است با تفكر استدلالیِ یقینی مخالفت كند و مرده باد آن فلسفه‌ای كه قوانینش با كتاب خدا و سنت رسول‌‌خدا(ص) و ائمه‌ی اطهار(ع) مطابقت نداشته باشد».(223) در همین رابطه حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌تعالی‌علیه» می‌فرمایند: «بالجمله فلسفه‌ی امروز حکمای اسلام را و معارف جلیله‌ی اهل معرفت را به حکمت یونان نسبت‌دادن، از بی‌اطلاعی بر کتب قوم است».(224)
د- اسلام در دوران‌ گذشته توان خود را در سر و سامان دادن امور مسلمین تا حدّی كه شرایط اجازه می‌داد نمایانده است، ولی بستر نمایش تمدن اسلامی كه محل نمایش «تفكر ناب» و «سیاست ناب» بود، همچنان بسته بود و آنچه در سقیفه پیش آمد اجازه‌ی ظهور هیچ‌‌یک از آن دو را نمی‌داد. زیرا طرح عمیق تفكر و خرد ورزی در جامعه‌ی اسلامی از یك طرف و طرح نظام سیاسی، اجتماعی كه بر حاكمیت امام معصوم تأكید می‌كند، از طرف دیگر؛ مشروعیت حاكمان وقت را زیر سؤال می‌برد. ولی با ظهور سلسله‌ی صفوی امكان ظهور هرکدام از دو امر فوق - یكی زودتر و یكی دیرتر- فراهم شد و لذا ابتدا حكمت متعالیه ظهور یافت - كه ظهور همه جانبه‌ی تفكر و تعقل در بستر تعبد است - و سپس با ظهور جمهوری اسلامی، امكان ظهور سیاست ناب اسلامی كه معتقد است مستقیم یا غیر مستقیم باید سیاست‌ها و تدابیر امام معصوم نظام اجتماع را تدبیر كند، نیز فراهم گشت و از این به بعد نوبت ظهور «تمدن اصلی اسلام ناب» است.
ه- پس از سلسله‌ی صفوی، حضور ایل قاجار و دولت پهلوی در صحنه‌ی سیاسی كشور ایران سیر حضور و ظهورِ «تفكر ناب» و «سیاست ناب» را كمی كند كرد، ولی هم حكمت متعالیه بالاخره به سیر خود ادامه داد و هم نظام سیاسیِ ناب اسلامی با ظهور انقلاب اسلامی جای خود را پیدا كرد.
و- فلسفه‌ی تأثیرگذارِ حكمت متعالیه، همراه با سیاست تأثیرگذار «ولایت فقیه» در شخصیتی كه حامل شایسته‌ی هر دوی آن‌ها بود یعنی امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» شروع شد و باید به همین صورت نیز ادامه یابد و لذا چالش اساسی در امر ظهور تمدن شیعی خطر مبتلا‌شدن آن است به مسئولانی كه از حكمت متعالیه و فهم ولایت فقیه جدا باشند.
فردای روشن و حتمی؛ فردای ظهور تمدنی است كه عقل به قله‌ای می‌رسد كه به راحتی وَحیْ آن را مورد خطاب قرار می‌دهد، و آن تفكر نیز وسعت فهم وَحی را یافته است، و جامعه را بر اساس رهنمودهای عمیقِ وَحی شكل می‌دهد، جامعه‌ای با شاخصه‌ی اتصال زمین به آسمان شکل می‌گیرد و در آن جامعه همه چیز قدسی است.
ز- پس از آن‌كه در صدر اسلام، به اسلام حضوری - كه حامل آن امامی معصوم ‌بود با علم لَدّنی - پشت كردند و زمینه‌ی ظهور دیكتاتوری و اندیشه‌های لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم در جهان فراهم شد. اینك نوبت اسلام است كه با نحوه‌ی روح حضوری خود، تمدن آینده‌ی جهان را بسازد و زمین را با عالَم قدس توسط امامی كه «سبب متصل بین ارض و سماء» است، مرتبط گرداند و حكمت متعالیه با توانایی‌هایی كه در خود دارد، در حوزه‌ی تفكر عقلی به راحتی ‌توان پشتیبانی چنین حضوری را خواهد داشت.
به عنوان نمونه نظرات مقام معظم رهبری«مدّ‌ظله‌العالی» را که همواره نظر به تحقق تمدن اسلامی دارند عرض می‌کنم تا عنایت داشته باشید جایگاه فلسفه‌ی اسلامی در به فعلیت‌رساندن تمدن اسلامی جایگاه مهمی است. ایشان می‌فرمایند:
«فلسفه‌ی اسلامی فقه اکبر است، مبنای معارف دینی در ذهن و عملِ انسان است و باید گسترش و استحکام یابد».(225)
و نیز در رابطه با حکمت متعالیه می‌فرمایند: «... به گمان ما فلسفه‌ی اسلامی در اسلوب و محتوای حکمت صدرایی، جای خالی خویش را در اندیشه‌ی انسان این روزگار می‌جوید و سرانجام آن را خواهد یافت ...».(226)
می‌فرمایند: «فلسفه‌ی صدرایی - که خود او به حق آن را حکمت متعالیه نامیده- در هنگام پیدایش خود نقطه‌ی اوج فلسفه‌‌ی اسلامی تا زمان او، و ضربه‌ای قاطع بر حملات تخریبی‌مسلکان و فلسفه‌ستیزانِ دوران‌های میانه‌ی اسلامی بوده است، ... در فلسفه‌ی او از فاخرترین عناصر معرفت یعنی عقل منطقی، شهود عرفانی و وَحی قرآنی در کنار هم بهره گرفته شده و در ترکیب شخصیت او تحقیق و تأمل برهانی، ذوق و مکاشفه‌ی عرفانی و تعبد و تدین و اُنس با کتاب و سنت با هم دخیل گشته ...».(227)
رهبر معظم انقلاب«حفظه‌الله‌تعالی» راه ارتباط میان فلسفه و معنویت را تقویت فلسفه‌ی ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» می‌دانند(228) و می‌فرمایند:
«... من به آقایان جوادی و مصباح و برخی آقایان معروف فلسفه‌دان قم مکرر در باره‌ی این‌که نگذارید درس فلسفه و فضای فلسفی در حوزه‌ متروک و ضعیف شود، سفارش کرده‌ام...».(229)
چنانچه ملاحظه می‌فرمایید فلسفه‌ی اسلامی در منظری که می‌خواهد تمدن اسلامی را پایه‌ریزی کند، نقش اساسی دارد.
ک- تمدن شناسان معاصر گفته‌اند: دنیای جدید كه فعلاً ما با آن روبه‌رو هستیم حاصل لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم است ولی آنچه وارد اردوگاه تمدن‌سازی شده، انقلاب دینی است، و هركس از این به بعد بخواهد جهان جدید را بشناسد، بدون توجه به انقلاب دینی نمی‌تواند ارزیابی درستی از جهان جدید داشته باشد، انقلابی كه در تفكر فلسفی به تمامیت خود رسیده و توان جواب‌گویی به همه‌ی سؤالات بشر را دارد و در تفكر سیاسی، معتقد به حاكمیت مستقیم و یا غیر مستقیم حكم خدا از طریق امام معصوم است.
ل- تمدن اسلامی حامل اتحاد عالَم كثرت با عالم وحدت است، مثل رابطه‌ی بدن با روح، تا جامعه‌ی بشری گرفتار بحران در بین كثرت‌ها نباشد.
م- بی‌آیندگی از آنِ تمدن‌هایی است كه دو شاخصه‌ی «خرد ناب» و «سیاست ناب» را نداشته باشند، و به همین دلیل انقلاب مشروطه نمی‌توانست از خطر بی‌آیندگی مصون باشد، زیرا در آن نهضت، نه «تفكر حكمت متعالیه» در میدان بود و نه تفكر «ولایت فقیه»، و هنوز شاه به عنوان یک شخص عادی، در سرنوشت جامعه نقش داشت.
پس؛ از یك طرف ما به كمك فرهنگ اهل‌البیت(ع) كه با قلب خود با وجود قرآن در تماس هستند، وارد صحنه‌ی دینداری می‌شویم و عالم را از منظر نگاه به اسماء الهی می‌نگریم و در این راستا سلوك می‌كنیم، از طرف دیگر به كمك حكمت متعالیه، دین اسلام و تشیع را برای جهانیان تبیین می‌نماییم و زمینه‌ی تحقق تمدن اسلامی را فراهم می‌آوریم. إن‌شاء‌الله
«والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»

جلسه نهم ـ بازگشت به ظرائف عالَم وجود

بسم الله الرّحمن الرّحیم
با تدبّر در اسلام و حقانیت آن، به عنوان آخرین و کامل‌ترین راه کار برای زندگی بشر و با توجه به این‌که شیعه کامل‌ترین جلوه‌ی اسلام است، تمدن شیعی بستر مطلوبی خواهد بود تا انسان را در نیل به فضائل مورد نیازش یاری کند و به عنوان یک نظام اجتماعی امکان بسط آرمان‌های اصیل انسانی را فراهم نماید، و درست به همان صورت که «انسان کامل» آرزوی انسان ناقص است تا با نزدیکی به او از نقص‌های خود آزاد شود، دست‌یابی به تمدن شیعه آرزوی انسانی است که می‌خواهد اهداف بقیة‌اللهی را عینی و کاربردی ‌نماید.
برعکسِ بسیاری از اقوام و مللِ موجود در دنیا که نه انسانِ آرمانی آن‌ها حَیّ و حاضر است، و نه مدینه‌ی فاضله‌ی آن‌ها امکان تحقق عینی دارد، در فرهنگ تشیع، هم انسان آرمانی‌اش به عنوان انسانی معصوم حیّ و زنده و حاضر است، و هم تمدن آن، تمدنی است که با برنامه‌های کتابِ آسمانیِ تحریف نشده، توسط امامی معصوم تبیین و ارائه می‌شود و چنین شرایطی است که عنایت الهی را درجهت به ثمر رساندن اهداف عالیه‌ی انسان به همراه می‌آورد.
سلسله مباحث «تمدن‌زایی شیعه» درصدد است در شرایطی که بشریت از فرهنگ مدرنیته سرخورده است و به فکر راه و چاره‌ای اساسی است، او را متذکر فرهنگی نماید که عاقبت زمین و زمینیان باید به سوی آن فرهنگ باشد تا وعده‌ی اقامه‌ی حق صورت بالفعل به خود بگیرد و هرچه زودتر جهت‌گیری بشر به سوی آن تمدن شروع شود، بشر به همان اندازه زودتر به بلوغ خود نزدیک می‌گردد.
امید است مجموعه‌ی سؤال‌ و جواب‌هایی که طی این جلسه مطرح می‌شود زمینه‌ی تفکر نسبت به آن وعده‌ی بزرگ الهی را فراهم نماید و بشریت هر چه زودتر جهت خود را به سوی ثمر دهی بیشتر سوق دهد. إن‌شاءالله.