فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

مدخلیت مشاهده‌گر

ایان باربور در ادامه تبیین می‌کند که؛ «در فیزیك كلاسیك، امكان رسمِ خطی قاطع بین عینِ معلوم و ذهنِ عالم وجود داشت. انسان موجود ناظری بود كه جهانِ مستقل خارجی را توصیف می كرد، ولی در فیزیك اتمی داننده بر دانسته اثر می گذارد به طوری كه نسبت بین خارج و مشاهده‌گر در نتیجه‌ی كار نقش دارد، یعنی تحلیل خودِ مشاهده‌گر از آنچه مشاهده كرده است، و به‌كاربردن نوع ابزار اندازه‌گیری و ردیابی، همه و همه چیزی نیست كه در نتیجه‌ی كار بی‌تأثیر باشد. به طوری كه جینز می گوید: «دیگر جهان بسان یك اندیشه‌ی بزرگ می نماید، نه یك ماشین بزرگ.» یعنی آنچه فیزیك جدید به نام «جهان خارج» معرفی می كند در واقع حاصل نظریه‌ها و اندیشه‌هاست و نه یك پدیده‌ی مستقیم كه در خارج محقَق باشد».
جهان نگری ماشین انگارانه از نظر فیزیك اتمی علاوه بر اینكه یك اشتباه علمی بود، یك اشتباه فلسفی نیز بود كه به صورتی نسنجیده از فیزیك خواستند به نتایج متافیزیكی دست یابد. عمده‌ی كار فیزیك جدید متوجه بودن به محدودیت‌های علم است، دانشمند امروزی آگاه است كه هر نظریه، جزئی نگر و زودگذر و ناكامل است. فیزیك جدید در توصیف طبیعت، بهتر از فیزیك كلاسیك نیست. این یک نوع عینیت‌زدگی است كه تجربیات هر نظریه را - اعم از نو یا كهن- كلید مشكل گشای ماهیت واقعیت بدانیم. نه فیزیك كهن، نه فیزیك نوین - و نه هیچ علم تخصص‌یافته‌ای- نمی تواند چنان‌كه باید به همه‌ی جوانب تجربه‌ی انسان بنگرد، و یا یك جهان نگری جامع ارائه دهد. حدّ اعلای آنچه از فیزیك می باید انتظار داشت، یاری دادن فروتنانه و بدون هیچ ادعایی است در نگاه به طبیعت.
وقتی نظریه می دهیم كه الكترون گاهی در یك آزمایش، خود را به صورت ذره ای نشان می دهد، و در آزمایش دیگر باید وجود الكترون را به صورت موج در نظر گرفت، در واقع می پذیریم كه هنوز به واقعیت دست نیافته ایم، چرا كه ما نمی توانیم بگوئیم الكترون هم به صورت موج است و هم به صورت ذرّه، بلكه در شرایط مختلف از خود رفتار موج‌وار یا ذرّه‌وار بروز می دهد، و این نتایج متفاوت نارسائیِ كوشش‌هایی را كه برای تصوّرپذیری و تصویرگری واقعیت بر وفق مقولات تجربه‌ی روزمرّه انجام می گیرد، نشان می دهد.
در فیزیك كوانتوم، اتم باید همچون یك كلّ، باز نموده شود كه هیچ جزء تفكیك پذیر ندارد، الكترون‌ها فردیت خود را از دست داده اند. مثلاً اتم هلیوم یك سیستم است كه اجزاء تشكیل دهنده‌ی آن را نمی توان تفكیك كرد یعنی اجزاء با هم وحدت دارند و در واقع باید رفتار جمعیِ سیستم را نظارت كرد و نه اجزاء آن را.
هرچه وضع یک الکترون در یک آرایشِ آزمایشی، دقیق‌تر اندازه‌گیری شود، میزان عدم قطعیتِ هرگونه پیش‌بینی از سرعت آن، افزایش می‌یابد. این همان اصل عدم قطعیت و یا اصل عدم تعیُّن هایزنبرگ است- مثل این‌که انسان نمی‌تواند پیش‌بینی کند آیا یک شخص خاص خواهد مرد یا نه؟ ولی می‌تواند پیش‌بینی کند میزان احتمال مرگ یک‌نفر چقدر است-.

تعبیر و تفسیرهای عدم تعیّن

ادعای لاپلاس كه می گفت همه‌ی حوادث آینده را می توان با شناخت وضع كنونی، پیش‌بینی كرد، در نظریه‌ی كوانتوم مردود شناخته شده است، چرا كه ما نه می توانیم وضع دقیق را و نه سرعت دقیق را پیش بینی كنیم. بلكه می توانیم برای آینده فقط احتمالات را محاسبه نماییم و علت آن را باید به «عدم قطعیت» و به عدم تعیُّن در خودِ طبیعت، برگرداند، یعنی در جهان اتمی بالقوگی‌هایی هست كه انسانِ محقق نمی تواند به یقین بگوید، چگونه مسیرِ بالفعل‌شدن را طی می كند.
یك وقت نمی توانیم موضوعی را پیش‌بینی كنیم چون اطلاعات و معرفت ما ناقص است، یعنی جهل فعلی ما موجب نداشتن نظریه‌ی قطعی در مورد مسئله ای شده است، ولی یك وقت عدم قطعیت در پیش‌بینی ها به علت محدودیت بنیادین معرفت بشری است، که سیر خاصی را نمی‌توان در عالم به دست آورد. نفسِ كار تجربی با محدودیت همراه است، چنان‌كه در حوزه‌ی معین و محدودی می توان تجربه نمود كه آن حوزه‌ی محدود عین حوزه‌ی اصلی نخواهد بود، مثل خارج‌كردن یك سلول زنده از بافت زنده و مطالعه‌ی آن سلول در خارج از بافت و یا در زیر میكروسكوپ، در حالی‌كه در این حالت این سلول آن سلول زنده‌ی در دورن بافت نیست، و مسلّم نمی تواند همان نقشی را به ما نشان دهد كه آن سلول در بافت زنده بازی می كند.
آنچه علاوه بر مطالب فوق بیشتر باید مورد تأكید قرار گیرد این است كه «عدم تعیّن» یك خصیصه‌ی عینی از طبیعت است، و نه ناشی از محدودیت دانش بشری، بلكه مثلاً الكترون را باید این‌طور در نظر بگیریم كه نمی توان وضع ثابتی برای او در نظر گرفت، و این نه به جهت نقص اندازه‌گیری باشد، بلكه منشأ آن در خود طبیعت است، و نقش محقق به تحقّق واداشتن یكی از بالقوگی‌های متعددِ این موجود است و این یعنی «عدم تعیُّن» یك واقعیت وجودی است، و نشان می‌دهد آینده نه این‌که صرفاً «نامعلوم» نیست، بلكه «نامعیّن» هم هست. خلاصه این‌كه عالم طبیعت یك جنبه ندارد كه ما در هر آزمایش و تجربه ای با همان جنبه اش روبه‌رو شویم و بتوانیم ادعا كنیم همه‌ی آن را شناخته ایم و می توانیم پیش‌بینی كنیم. بلكه عالم طبیعت جنبه‌های متفاوت و غیرمتعیّن دارد. این است معنی «عدم تعیّن» كه فیزیك جدید متوجه آن است».(198) (پایان سخنان ایان باربور)
چنانچه ملاحظه می‌فرمایید؛ در فیزیك كوانتوم شما طبیعت را به نحو دیگر می‌بینید، مثل یك موجود زنده كه در مكان‌ها و زمان‌های مختلف احوالات مختلفی از خود نشان می‌دهد. این نكته خبر از آن می‌دهد كه به نحو مبنایی باید در نگاه خود به طبیعت و بالتّبع به قوانینی كه با آن نگاه به دست آورده‌ایم، تجدید نظر كنیم.
ممكن است سؤال شود در نگاه الهی به عالم، قانون جاذبه چگونه خواهد بود، در حالی‌كه این سؤال از همان منظری است كه زمین را طوری می‌بیند كه در آن منظر جاذبه معنی می‌دهد و باید طبق فرمول نیوتن نسبتِ بین كرات را محاسبه كرد، ولی اگر روشن شود این نگاه یك نگاه حسّی به عالم است، در این نگاه انسان صورت توجه حضرت رب‌العالمین به مخلوقات را در حدّ جاذبه می‌بیند. قرآن می‌فرماید: «اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا»؛(199) خداوند كسی است كه آسمان‌ها را از طریق ستون‌های غیرقابل رؤیت بالا قرار داد. وقتی قانون جاذبه بر ذهن ما حاكم باشد، آیه را بر اساس همان ذهنیت خود معنا می‌كنیم و می‌گوییم ستون‌های غیرقابل رؤیت همان جاذبه‌ی بین کرات است. در حالی‌كه شما می‌دانید با اراده‌ی متمركز می‌توان چیزی را در هر جا که خواستیم نگه داریم، همان كاری كه مرتاض‌ها با تمرکز روح، قطار را از دور نگه می‌دارند بدون آن‌که مانعی مادی به‌کار ببرند. حال با توجه به این‌که خداوند عین تمركز و توجه است و هیچ فعلی از افعال او، او را از فعل دیگر بازنمی‌دارد، تمام عالم را از جمله کرات را در كنترل اراده‌ی خود دارد و توجه کافی است که کرات در مدار خود قرار داشته باشند. اگر این قاعده درست كشف شود و جوانب آن بررسی گردد، قوانین خاص خود را به دنبال خواهد داشت و جاذبه معنی دیگری پیدا خواهد کرد و دیگر نمی‌توان گفت فیزیك اسلامی و غیر اسلامی نداریم. در نگاه دینی، عالم طور دیگری است و چهره‌های دیگری از آن نمایان خواهد شد و بالتّبع تعامل دیگری برای زندگی با عالم پیش خواهد آمد. عنایت داشته باشید در نگاه دینی جاذبه‌ی بین کرات منقطع از اراده‌ی ممتد الهی نیست بلکه صورت اراده‌ی خداوند است که در موطن عالم ماده به این صورت ظهور می‌کند.
با این‌كه بشر در تفسیر جهان از منظر مدرنیته همواره با تناقض‌هایی روبه‌رو می‌شود، ولی هنوز عزم جدّی جهت تغییر نگاه خود به عالم و آدم در او پدید نیامده است. اخیراً یك جوان آفریقایی كشف كرده بود اگر در زمستان بر روی شیشه‌ی ماشینی كه یخ زده، آب گرم بریزیم، سرعت یخ‌زدن آب چند برابر می‌شود، این نشان می‌دهد موضوعی جدای از آنچه ما در رابطه با یخ‌زدن اشیاء می‌شناسیم در صحنه است، ولی متأسفانه یا به سادگی از كنار آن می‌گذریم و یا سعی می‌كنیم با توجیهات عجیب و غریب، موضوع را در سطحِ منظر علم غربی قرار دهیم.
طب سنّتی و طب سوزنی خبر از آن می‌دهد كه تنها منظر نگاه به انسان، نگاهی نیست كه فیزیولوژی دارد، ولی سعی می‌كنیم آنچنان سر و دست طب سنّتی و طب سوزنی را بزنیم كه در طب جدید جای گیرد. فكر می‌كنیم علت رفع بیماری در انجام حجامت آن خونی است كه از ماهیچه‌ها و یا رگ‌ها خارج می‌شود و از نقش نفس در این عمل غافل می‌مانیم و در تفسیر طب سوزنی غافل‌تر، و این است که هزاران غفلت روبه‌روی ما است، زیرا نقش جنبه‌ی معنوی و مجردات را در همه چیز حذف كرده‌ایم. گویا باید بدون رعایت جایگاه روح در زندگی، شهرها و خانه‌ها ساخته شوند و به راحتی تصمیم می‌گیریم در آپارتمان‌ها زندگی کنیم و بدن خود را در آن جاها جای دهیم. غافل از این‌كه ما روحی داریم که بنا است با این بدن و در این دنیا زندگی كند و باید بدن را و خانه و شهر را برای زندگی روح خود تنظیم و مدیریت كنیم كه در بحث «سکنای گمشده»(200) اشاره‌ای به این موضوع شد.
ما باید از یک طرف متوجه ضعف‌های نگاه مدرنیته به عالم و آدم بشویم و از طرف دیگر باید آمادگی لازم را جهت انكشاف نگاه دیگر به عالم و آدم در خود زنده نماییم تا خداوند سنت‌های جاری در عالم را بر ما بنمایاند. در روایت داریم كه روزها در زمان ظهور حضرت مهدی(عج) طولانی می‌شود به طوری كه هر سال برابر ده سال می‌گردد،(201) همچنان‌كه داریم زمین زیر پای اصحاب حضرت مهدی(عج) به سرعت می‌پیچد،(202) این‌گونه روایات نشان می‌دهد كه می‌توان شرایطی را فراهم کرد که عالم به شکلی دیگر استعدادهای خود را در اختیار بشر قرار دهد تا بتوان به راحتی در طبیعت الهی به اهداف خود دست یافت، چون هر اندازه به ماده نزدیك‌تر باشیم، «زمان» و «مكان» بیشتر بر ما حكومت می‌كنند و اگر به عالم مجردات نزدیك‌تر شویم، بُعد و زمان ضعیف می‌گردند و حكومت ما بر زمین و زمان بیشتر می‌گردد، همین طور كه هم‌اكنون قلبِ یك عارف وارد «وَقت» می‌شود و گذران زمان برای او محو می‌گردد و به جای توقف در عالم زمان و فنا، به عالم بقاء نزدیك می‌گردد، به همین جهت در آن عالَم افسردگی و حوصله‌سررفتن معنی ندارد.(203)
درست است كه تا عالَم چهره‌ی دیگری از خود بر ما ننماید، ما تصوری از زندگی و علم و وسایل مخصوص به آن شرایط را نداریم ولی به علت‌هایی كه عرض شد امیدوار ظهور عالمی هستیم کاملاً متفاوت با آنچه امروز در دنیا جاری است. باید منتظر عالمی بود كه در آن عالم انسان‌ها در تمام مناسبات خود در ساحت قرب اسماء الهی به‌سر ‌برند.

تعامل فرهنگ شیعه با علوم قلبیِ سایر ملل

سؤال: در جلسه‌های قبل درباره‌ی علوم قلبی سؤال شد كه آیا این موضوع در فرهنگ‌های مختلف یكسان است و یك جهت دارد یا نه؟ شما فرمودید: «امور قلبی به اعتبار یك استعداد، در همه‌ی انسان‌ها - اعم از كافر و مؤمن- موجود است تا بتوانند به کمک آن‌ها با حقایق عالم مرتبط شوند، و از انوار آن عالم بهره‌مند گردند، ولی به اعتبار به فعلیت‌‌درآوردن آن استعداد و پدیدآوردن علوم قلبی موضوع بین انسان‌ها و مکتب‌ها فرق می‌کند؛ بعضی‌ قلب خود را درست جهت نداده‌اند و به رشد كامل نرسانده‌اند و بعضی از فرهنگ‌ها آن را سركوب كرده‌اند» حال سؤال ما این است كه تمدن شیعه در تعامل با سایر ملل، در راستای علوم قلبی چه موضعی خواهد گرفت و آیا علوم قلبی در سایر فرهنگ‌ها در طول علوم قلبیِ اسلامی است یا در تقابل با آن است؟ و جایگاه اخلاق در این رابطه در ملل مختلف كجاست؟
جواب: وقتی عنایت فرمودید كه علوم قلبی یعنی معارفی كه قلب به جهت تزكیه‌ی لازم از عالم غیب و معنا كشف می‌كند، پس چنانچه قلب درست تزكیه شود، موفق به كشف حقایق می‌گردد و هرچه تزكیه‌ی قلب همه‌جانبه‌تر باشد، با حقایق به نحو جامع‌تری روبه‌رو می‌شود. پس اولاً؛ برای كشف حقایقِ قلبی باید تزكیه كرد و مسلماً باید آداب و اعمالی كه تحت عنوان تزكیه انجام می‌شود قابل اعتماد باشد و از طریق انبیاء به انسان‌ها رسیده باشد تا نتیجه‌ی درستی بدهد. ثانیاً؛ آن تزكیه همه‌جانبه باشد و یك بُعدی نشود تا نتایج آن هم همه‌جانبه باشد و قلب محل تجلی اسم «الله» گردد كه اسم جامع الهی است. اگر تزكیه همه‌جانبه نباشد ممكن است انسان مثل یك مرتاض كارهای عجیب بکند ولی نسبت به ظلم و استكبار بی‌تفاوت باشد، انسان بعضی از توانایی‌ها را که حاکی از قدرت نفس است می‌تواند به‌دست آورد ولی ممکن است نسبت به دفع کبر و غضب از قلبِ خود موفق نباشد، چنین كسی از ورود شیطان در قلب‌اش مصون نخواهد بود.
آری؛ اگر كشف حقایق در عین همه‌جانبه‌بودن در رابطه با انوار حقایق، در مرتبه‌ی متوسط یا نازله قرار داشته باشد، به طور طبیعی نظر به مرتبه عالیه‌ی خود دارد، به همین جهت هر پیامبری در طول تاریخ به پیامبر بعد از خود نظر داشته كه صاحب كشف برتر بوده است و وجود او را بشارت می‌داده.(204) در همین رابطه اگر علوم قلبیِ ملت‌ها در كنار هم قرار گیرند، مسلّم از یك طرف همدیگر را تصدیق می‌كنند و از طرف دیگر به كمال معارف قلبی كه از دینِ برتر ریشه گرفته اذعان خواهند كرد، و لذا است كه با ظهور حضرت صاحب‌الزمان(عج) صالحان هر قوم، آن حضرت را به پیشوایی می‌پذیرند به طوری كه پیامبر(ص) می‌فرمایند: امت اسلام به مهدی(عج) مهر می‌ورزند و به سویش پناه می‌برند، آنچنان که زنبورهای عسل به سوی ملکه‌ی خود پناه می‌برند، عدالت را در پهنه‌ی گیتی می‌گستراند و صفا و صمیمیت صدر اسلام را به آنان باز می‌گرداند.(205) حتی یهودیان با آن‌همه عناد با دیدن تابوتِ سکینه تسلیم خواهند شد.
در روایت از سلیمان‌بن‌عیسى داریم که می‌فرماید: «بلغنی انه على یدی المهدی ظهر تابوت السكینة من بحیرة طبریة حتى یحمل فیوضع بین یدیه البیت المقدس فَاِذا نَظَرت الیه الیهود أسْلَمَتْ إلاّ قلیل منهم» .(206) به من چنین رسیده كه تابوت سكینه از «بحیره‌ی طبریه»(207) به‌دست مهدى(ع) ظاهر مى شود تا این‌كه آن را مى آورند در بیت المقدس و در خدمت آن حضرت می‌گذارند، موقعى كه یهود به آن تابوت نظر می‌كنند همگی اسلام را اختیار می‌نمایند جز عده‌ی قلیلى از آن ها. این‌ها حکایت از آن دارد که جهان به استقبال آن حضرت می‌روند چون آن حضرت با قلب ملت‌ها سخن می‌گویند و لذا او را آشنا به خود می‌بینند، و امروز هم شیعه باید همین‌طور عمل كند تا نتیجه سریع‌تر به‌دست آید.
در راستای كشف انوار حقایق و آن هم كشف همه‌جانبه‌ی آن‌ها، اخلاق معنی خاصی به خود می‌گیرد و آن عبارت است از اعمال و رفتاری كه موانع بین ما و حقایق را برطرف كند. از پرحرفی و كینه و حسد بگیر تا بی‌تفاوت بودن به سرنوشت مردم، همه‌ی این‌ها موانع ارتباط با انوار حقایق عالم معنا و اسماء حسنای الهی محسوب می‌شوند و علم اخلاق دستوراتی است كه موانع را می‌شناساند و در راستای رفع موانع دستور می‌دهد. و البته و صد البته این معنی از اخلاق، غیر از آن اخلاقی است كه امثال جان‌لاك یا اسپینوزا و یا كانت می‌گویند، چون نظر آن‌ها اصلاح روابط اجتماعی است تا فرهنگ مدرنیته به آرمان‌های دنیایی خود دست یابد، همچنان‌كه اخلاقی كه روانشناسی توصیه می‌كند غیر از اخلاقی است كه برای ارتباط با حقایق مدّنظر است. رویكرد روانشناسی به اخلاق برای به هنجار آوردن رابطه‌هاست تا فشارهای روحی در بین افراد كاهش یابد و اساساً روانشناسی به خودی‌خود جایگاهی برای حقایقِ هستی قائل نیست و بیشتر با احوالات شخصی افراد –آن‌هم در محدوده‌ی ذهن- سر و كار دارد و حوزه‌ی آن بررسی عكس‌العمل‌های بین جسم و روان است در محدوده خیال. آری؛ بعضی از روانشناسان مسلمان به كمك آیات و روایات، حرف‌های خود را می‌زنند و مخاطب خود را جهت همكاری بیشتر تشویق می‌كنند که این ربطی به اسلام ندارد. ولی بعضاً به کمک روایات و به زبان علم، مخاطب خود را به بالاتر از آنچه روانشناسی مطرح می‌كند دعوت می‌نمایند كه این چیز مطلوبی است.
وقتی هدف از اخلاق، داشتن شایستگی‌‌هایی است برای قرب به خدا، بسیاری از ملل در تعامل با یكدیگر قرار می‌گیرند و زبان همدیگر را می‌فهمند و وسیله‌ی فكر و ذكر همدیگر می‌شوند و این غیر از دستور‌العمل‌هایی است كه در روانشناسی مطرح می‌گردد. روانشناسی در غرب به جهت فشارهایی كه مدرنیته پیش آورده، ساخته شد تا كمی از آن فشارهای روانی بكاهد، در حالی‌كه در اخلاق دینی - به‌خصوص اخلاق اسلامی- در عین این‌كه به راحتی انسان‌ها را از فشارهای روانی آزاد می‌كند - و روانشناسان مسلمان نیز از آن كمك می‌گیرند- جهت آن قرب الی‌الله است. همان‌طور كه معضل بیكاری را ماشینیسم ایجاد كرده و با حقوق بیكاری می‌خواهند آن را جبران كنند، مسئله‌ی روانشناسی هم از نوع حقوق بیكاری است برای رفع مشكلاتی كه فرهنگ غربی با خود به همراه دارد. در جامعه‌ی اسلامی با رجوع به عالمانِ آگاه به آیات و روایات جهت جامعه را به سوی فوق بحران‌های ساخته‌ی غرب سوق می‌دهیم، و مشاوران واقعیِ خانواده‌ها و افراد باید كسانی باشند كه روح اسلام و روایات را بشناسند و از آن طریق راهنمایی‌های لازم را توصیه كنند، دین در ساحت دیگری سخن می‌گوید و نظر به افقی دیگر دارد و روانشناس و مشاورِ روانشناس در ساحت و افق دیگری با مخاطب خود گفتگو می‌کند.