فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

تفاوت دوری از فرمان خدا، با مقابله با فرمان خدا

سؤال: فرمودید: «چنانچه تمدنی حجاب كامل ظهور حكم اَحد در جامعه‌ی انسانی شود، دیگر فرصت بقاء ندارد، چون این نهایت تحقق استكباری بودن آن تمدن است» حال سؤال ما این است كه آیا می‌توان زمان نابودی یك تمدن را تعیین كرد؟
جواب: ابتدا باید بین دوری از فرمان خدا، با مقابله با حكم خداوند تفكیك شود تا روشن گردد چه موقع دیگر یك تمدن فرصت ماندن ندارد. وقتی یك تمدن با توحید مقابله كرد و در روحیه‌ی استكباری قدم گذارد، هراندازه بیشتر در این مسیر جلو برود، بیشتر به نابودی‌اش نزدیك می‌شود، تا جایی كه ممكن است تمدنی مؤمنین را صرفاً به جهت ایمانشان به قتل برساند، دیگر این‌ها روحیه‌ی استكباری‌شان به اوج رسیده و حكم هلاكت الهی برای آن‌ها حتماً جاری خواهد شد. در مورد اصحاب اُخدود كه مؤمنین را می‌كشتند، قرآن می‌فرماید: «وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ»؛(183) جرم این افراد چیزی نبود مگر ایمان به خدای عزیزِ حمید. در این نوع برخورد با مؤمنین است كه خداوند می‌فرماید: «قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ»؛(184) یعنی نابود باد اصحاب اخدود! آن وقت عنایت داشته باشید وقتی خداوند بفرماید: «نابود باد!» یعنی سنت نابودی در آن قوم و تمدن جاری می‌شود. این حالت و روحیه را که مؤمن به خدای عزیزِ حمیدبودن در یک فرهنگ جرم به‌حساب آید، تمامیت‌خواهی در مسیر باطل گویند. امروز فرهنگ غرب طوری است كه شما نمی‌توانید و حق ندارید در روستاهای یمن هم غیر غربی فكر كنید، چون متهم به عقب‌افتادگی می‌شوید، به عبارت دیگر فرهنگ غربی هیچ حقّی برای هیچ فكری جز فكر خود قائل نیست و با همین روحیه نه تنها تفكر توحیدی را به چیزی نمی‌گیرد، بلكه آن را به کلی نفی می‌كند. وقتی شرایط طوری باشد كه اگر شما بخواهید دین‌داری هم بكنید باید به قرائتی دین‌داری كنید كه فرهنگ غرب قبول دارد، در واقع غرب در روحیه‌ی استكباری به تمامیت خود رسیده و این درست حالتی است كه خداوند دیگر اجازه‌ی بقاء به آن فكر و فرهنگ نمی‌دهد. چون آن فرهنگ می‌خواهد در تمام مناسبات انسان‌ها و در زوایای تصمیم‌گیری انسان‌ها مثل خداوند حضور داشته باشد و به یك معنی می‌خواهد رقیب خدا باشد و این خصلت استكبار است، به خصوص وقتی به اوج خود رسیده است، تا آن‌جا كه فقط نفت و پولِ شما را نمی‌خواهد، قلب شما را هم كه مركز احساس و تفكر شما است برای خود می‌خواهد. چهره‌ی امروزی كه شما در آمریكا با آن روبه‌رویید در صد سال پیش نبود و آن روز هم كسی نمی‌گفت استكبار به اوج خود رسیده و رقیب خدا شده است، ولی امروزه با ظهور هرچه بیشتر باطن خود در راستای جهانی‌کردن فرهنگ آمریکایی، در مقابل خدا ایستاده و در حالی‌ مقابل خدا ایستاده که هیچ قدرتی ندارد، حال در نظر بگیرید آینده‌اش چه می‌شود.(185)
روحیه‌ی استکباری بعد از یازده سپتامبر و انفجار برج‌های دوقلو به بهانه‌ی آن‌كه اسلام تروریست‌پرور است، با اسلام در افتاد، در زندان گوانتانامو مستقیماً به قرآن توهین كردند و طوری دارند خود را ادامه می‌دهند كه با اسلامیت هر مسلمانی درگیر می‌شوند و مسلّم تبعات این درگیری برای جهان استکباری که بند حیات خود را به خاور میانه گره زده بسیار هلاکت‌بار است.
اما دوری از فرمان الهی موضوع دیگری است و در مسئله‌ی بقاء و فناء تمدنی که از فرمان الهی دوری گزیده، ملاك‌های دیگری دركار است و تا زمانی خداوند به افراد فرصت می‌دهد كه در دنیایی كه برای امتحان انسان‌ها پدید آمده است آن‌ها فرصتِ كامل امتحان‌دادن داشته باشند و حجت بر آن‌ها تمام شود، تا فردای قیامت نگویند اگر ما فرصت داشتیم به زشتی كار خود پی می‌بردیم و منصرف می‌شدیم. ولی موضوع سقوط یك تمدن در راستای امری است كه عرض شد، زیرا آن تمدن مقابله با تفكر توحیدی را حقّ خود می‌داند. به همین جهت در مورد قوم لوط تا آن وقتی كه گرفتار فساد لواط هستند بلا نمی‌آید، ولی وقتی می‌خواهند به حق حضرت لوط تجاوز كنند و میهمانان آن حضرت را تصاحب نمایند گرفتار بلا می‌شوند. در قرآن از قول آن حضرت هست كه آن حضرت از آن قوم تقاضا كرد: «وَ لاَ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی»؛(186) مرا در مقابل میهمان‌هایم خوار مسازید، و آن‌ها در جواب حضرت كه فرموده بود می‌توانید با دخترانم ازدواج كنید، گفتند: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ»؛(187) تو می‌دانی كه در مورد دخترانت حقّی برای خود قائل نیستیم و می‌دانی ما چه می‌خواهیم. آن‌ها همجنس‌بازی در حریم حضرت لوط(ع) را حق خود می‌دانستند.
حاصل كلام این‌كه، یك وقت ضعف دینیِ ما موجب غلبه‌ی دشمن است، خداوند در این موارد انتظار دارد ما با نور اسلام آن ضعف را برطرف كنیم كه نمونه‌اش مقابله با تهاجم فرهنگی دشمن است، ولی یك وقت دشمن با زور اسلحه، مانع حیات توحیدی ما می‌شوند، در این موارد است كه سنت نابودی تمدن‌ها خیلی زود جاری می‌شود كه بحث آن گذشت.

بن‌بست فرهنگ مدرنیته

سؤال: روشن شد كه نابودی تمدن‌ها بر اساس قواعد و سنت‌هایی است كه آن سُنن در جای خود لایتغیّر است و مسلّم است اگر تمدنی مقابل نظام الهی بایستد نابود می‌شود، و شواهد تاریخی هم در این مورد گواه است. به طوری كه رسول خدا(ص) در جنگ خندق هنگامی كه حضرت خندق را می‌كندند و كلنگ ایشان به سنگی خورد و جرقه‌هایی متصاعد شد، فرمودند نابودی امپراطوری روم و ایران را دیدم(188) و یا پیش‌بینی امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در رابطه با نابودی ابرقدرت شوروی. حال سؤال این است كه آیا می‌توان این قواعد را آنچنان تئوریزه كرد كه آنچه اولیاء خدا با چشم بصیرتِ خود می‌بینند و پیش‌بینی می‌كنند، با عقل و قواعد عقلی پیش‌بینی نمود؟
جواب: ابتدا عنایت داشته باشید كه قرآن و روایات جایگاه نابودی یك اندیشه و تمدن را به خوبی روشن می‌كند و در بسیاری از مواقع عدم آمادگی مردم جهت پذیرش نظام توحیدی، موجب ادامه‌ی بقاء تمدن كفر شده است. زیرا آمادگی لازم را جهت زندگی دیگری غیر از مناسباتی كه فرهنگ كفر تدوین كرده است، ندارند و با توجه به همین قواعد اگر جوانب را درست بشناسیم، می‌توان نزدیكی یا دوری آن نابودی را احساس كرد، که آیا آن تمدن به اوج مقابله با نظام الهی سیر كرده؟ و آیا مردم آمادگی پذیرش یك نوع زندگی دیگر را روی‌هم رفته دارند؟ نمونه‌‌ی این قواعد را در سقوط نظام شاهنشاهی ملاحظه كردید، كه از یك طرف نظام شاهنشاهی با جشن‌‌های دو هزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی در مراسم جشن هنر شیراز، مقابله با حكم خدا را به اوج رساند و از این طرف هم مردم نسبت به دعوت امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» برای پایه‌ریزی نظام اسلامی از خود آمادگی خوبی نشان دادند.
اما این‌كه می‌فرمایید: زمان دقیق سقوط یك تمدن و یك نظام را بتوان با قواعد عقلی پیش‌بینی كرد، فكر نمی‌كنم آن علم در قالب تئوری‌ها در آید، آن علم، علم دیگری است و مخصوص اولیاء الهی است، آنچه در آیات و روایات هست توجه دادن مؤمنین به قواعد و سنن نابودی تمدن‌ها است كه در جلسه‌ی قبل بحث آن شد.
آری؛ ممكن است مسیر یك قومی آنچنان منحرف شود كه مستحق نابودی گردند و بلا هم به طرف آن‌ها حركت كند و آن بلا را حضرت یونس(ع) ببینند و آن قوم را ترك كنند، ولی آن قوم در اعمال خود تجدید نظر كنند، این‌جا نباید گفت پیش‌بینی‌ها درست نبود، بلكه باید گفت با تغییر آن قوم، سنت دیگری بر آن‌ها جاری شد.
در مورد فرهنگ غرب، تجدید نظر به آن معنی كه از كفر به سوی ایمان برگردد، به چشم نمی‌خورد و عملاً در شرایط سقوط و هلاكت است، ولی به هلاكت رسیدن یك قوم به آن معنی نیست كه فكر كنیم یك هفته‌ی دیگر یا یك سال دیگر به هم می‌ریزد. یكی از اشكالاتی كه بعضی‌ها به امثال هایدگر یا دكتر فردید و یا دكتر داوری می‌گیرند همین است و انتظار دارند با توجه به نقد این آقایان به غرب، چند سال بعد غرب سقوط کند، اشكال‌كنندگان زبان این آقایان را نمی‌فهمند، آقایان بارها در سخنان خود می‌گویند: «غرب به انتهای خود رسیده است!» یعنی غرب دیگر تمام آنچه باید می‌شده، شده است و استعدادهای خود را به نحو كامل ظاهر كرده و چون در این ظهورِ نهایی، جان‌ها را قانع نكرده است، دل‌ها از آن منصرف می‌شود، چون دیگر نمی‌تواند وعده‌ای به سوی برترشدن از آنچه هست، بدهد زیرا همه‌ی جنبه‌های بالقوّه‌اش به صورت بالفعل درآمده است بدون آن‌که انسان غربی به آرمان‌هایی كه انتظار داشت از طریق آن فرهنگ برسد، دست پیدا کرده باشد. بعضی‌ها كه معنی این جملات را متوجه نیستند، اشكال می‌كنند حالا كه غرب به انتهای خود رسیده، چرا ما سقوط آن را نمی‌بینیم؟! غافل از این‌كه سقوط یك تمدن به انصراف قلب‌ها از آن است، و در نتیجه با چنین شرایطی دیگر آن فرهنگ نمی‌تواند در مناسبات بین انسان‌ها خود را اثبات كند، و عملاً با هر حادثه‌ای آن فرهنگ زیر سؤال می‌رود، و بیرنگ و بیرنگ‌تر می‌شود تا محو گردد.
آقای دكتر محمد لگنهازن از اساتید حوزه‌ی علمیه قم، در رادیو معارف تحلیل می‌كردند كه بعد از حادثه‌ی یازده سپتامبر، هشتاد درصد مردم آمریكا به این نتیجه رسیدند كه خدا باآن‌ها قهر كرده! و از این طریق اعتماد خود به فرهنگ غربی را از دست داده‌اند. این به این معنی است که شرایط فرهنگ غرب طوری شده كه برای حفظ خود باید انرژی زیادی صرف كند در حالی‌که با این‌همه تلاش بسیار آسیب‌پذیر شده، و در برخورد با كوچك‌ترین آسیب به كلی مردم روحیه‌ی خود را می‌بازند و امیدی به این‌که تمدن غربی بتواند آن‌ها را حفظ كند ندارند. این‌جاست كه ملاحظه می‌فرمایید نهایت تلاش فرهنگ غرب برای حفظ و اثبات خود، مقابله با سایر فرهنگ‌ها و تهمت‌زدن به آن‌ها است - به‌خصوص تهمت‌زدن به اسلام- در حالی‌كه این نوع كارها نتیجه‌اش حفظ فرهنگ غرب نخواهد شد، چون در خودش به تمامیت رسیده و چیزی برای جواب‌گویی به آرمان‌های بشری ندارد، حال هر چه هم تلاش كند بقیه‌ی فرهنگ‌ها را بد جلوه دهد، موجب ظهور كمالی در فرهنگ غرب نمی‌شود، نهایتاً برای مدتی جهت ملت خود را از توجه به اسلام، به سوی جادوگرها تغییر می‌دهد، چون جامعه‌ی غربی از یك طرف به فرهنگ تجدد و اصالت‌دادن به راه‌كارهای علم تجربی برای زندگی، پشت كرده، از طرف دیگر راه صحیح را به جهت غرب‌زدگیِ افراطی‌اش نمی‌شناسد.
پس می‌توان گفت فرهنگ غرب از آن وقتی سقوط كرده که دیگر برای جلب نظر بشر حرف ندارد و نمی‌تواند در زندگی انسان‌ها نقش‌آفرینی كند. وقتی مردم متوجه شوند وعده‌هایی كه سال‌ها فرهنگ غرب می‌داد غیر قابل دسترسی است، آیا دیگر آن فرهنگ توانی برای ادامه‌ی خود دارد؟ سقوط یك تمدن مگر غیر از این است؟ وقتی فرهنگ غرب - به‌خصوص آمریكا- نتوانست اندیشه‌ها را به سوی خود جذب كند، بود و نبودش خیلی فرق نمی‌كند، نهایتاً چند روزی مثل خان‌های ورشكسته با اسلحه و سكس فتنه‌هایی به پا می‌كند و همانند قلعه‌ای كه ساكنانش آن را ترك می‌كنند، به تاریخ سپرده می‌شود. مردم تا آن‌جایی فریب آن فرهنگ را می‌خورند كه متوجه سقوط آن نشده‌اند ولی وقتی متوجه سقوط آن شدند به سرعت مثل یک بادکنک بادش خالی می‌شود. حال اگر جوانان ما به کمک نگاه امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» متوجه شوند «آمریكا هیچ غلطی نمی‌تواند بكند»، دیگر فریب‌کاری‌‌های آن كارساز نیست، پس عملاً آمریكا نابود شده است. باید چشم مردم را نسبت به این نابودی و سقوط باز كرد.
آمریكا در شرایطی است كه هر انسان معنویت‌گرا و عدالت‌دوست آن را نفی می‌كند و لذا مجبور است روح‌های معنوی و عدالت‌دوست را با به اتهام تروریست‌بودن - به‌زعم خود- از صحنه خارج كند، این مثل آن است كه کسی سنگ بزرگی را همواره روی دست‌های خود بالای سر نگهدارد، اولاً؛ انرژی زیادی باید صرف كند تا آن سنگ را نگهدارد. ثانیاً؛ آن کار، كاری نیست كه بتوان تا آخر ادامه داد. بالأخره انسان‌های معنوی و عدالت‌دوست مناسبات فرهنگ غرب را نفی می‌كنند و غرب هم هیچ حرفی برای آن‌ها ندارد و این معنی حقیقی سقوط آن تمدن است.

تفاوت علم وَهمی و علم حقیقی

سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید:«علمی كه بریده از عالم بالا، پدیده‌ها را تحلیل كند، واقعیات عالم را نمی‌بیند.» اولاً: این موضوع را كمی بیشتر شرح دهید. ثانیاً: آیا آن علوم به خودی خود نظر به واقعیات ندارند و یا برای آن‌هایی كه نگاهشان، نگاه به عالم بالا است، این علوم یک نحوه نظر به واقعیات به حساب می‌آید و جلوه‌ای از قواعد و سُنَن عالم غیب است؟
جواب: عنایت داشته باشید كه بحث بر سر «علم به واقعیات» است؛ یعنی تفسیر و تحلیلی از نوع و چگونگی واقعیات خارجی. نگاه كردن به درخت و آن را سبز دیدن، علم نیست، این حس‌كردن رنگ سبز درخت است، تحلیلِ رابطه‌ی اجزاء درخت با خود و سایر پدیده‌های عالم و چگونگی و چرایی فعالیت آن‌ها را علم می‌گویند، در رابطه با چنین نگاهی است كه اگر جایگاه حضور حضرت حق را در تمام جوانب آن پدیده‌ها نبینیم، در واقع با وَهمیات خود با چگونگی و چرایی این درخت روبه‌رو شده‌ایم و نه با آنچه واقعاً هست، چون جنبه‌ی وصل به عالم غیبِ پدیده‌ها را نمی‌بینیم، در نتیجه حكم آنچه می‌یابیم آن نیست كه در خارج واقعاً هست، مثل تحلیل چگونگی و چرایی حركات انگشتان دست شما بدون توجه به شخص شما و اراده‌ها و حیاتی كه در این حركات جاری است، حالا در نظر بگیرید بنده بخواهم از نظام پنج انگشت شما و حركاتِ گاه و بی‌گاه آن‌ها یك تئوری و نظریه بدهم و چگونگی و چرایی نظم پنج ‌انگشت شما و حركات آن را در یک دیدگاه تجربی تبیین كنم، آن هم بدون آن كه نظر به شخص شما داشته باشم و متوجه حیات و اراده و اهداف شما در حركات این انگشتان باشم. ملاحظه كنید؛ این تئوری چه چیزی از آب در می‌آید! مسلّم تمام آنچه در بررسی حرکات انگشت ‌شما برای خود ساخته‌ام وَهم و خیال است، هرچند با صرف صدها ساعت كار آن تئوری را به دست آورده باشم، و برای حركات هر انگشت جدول‌های زیادی تهیه كرده و برای آن حركات نظمی به‌دست آورده باشم و منحنی‌های آن را تنظیم کنم، تمام آن‌ها «عقده‌ی سخت است بر كیسه‌ی تهی» گره‌ی محكمی است بر كیسه‌ی خالی! چون بریده از شخص شما و اهداف و اراده‌ی شما چنین تئوری را تهیه كرده‌ام. بحث بر سر این نیست كه حركات دست و انگشتان شما را درست ثبت نكرده‌ام، بحث بر سر آن است كه تفسیر و تحلیلی را كه می‌دهم غلط و وَهمی است، انكشاف واقعیت نیست، عین این موضوع در مورد علمِ بریده از عالم بالا مطرح است كه «عقده‌ی سخت است بر كیسه‌ی تهی» اصلاً علم به واقعیت نیست و در آن انكشاف واقعیات انجام نگرفته است.
نگاه نیوتن به جاذبه‌ی زمین در این‌كه حسّ كرد سیبی بر زمین سقوط كرد، دروغ نیست و این‌كه متوجه شد رابطه‌ای بین جرم كره‌ی زمین با جاذبه‌ی آن هست، حرف غلطی نیست، آنچه در این نگاه گم می‌شود، حضور حضرت حق است در تمام مناسبات عالم در ظهورات مختلف. مثل این است كه یك وقت شما علت حركات انگشتان را به ماهیچه‌هایی نسبت می‌دهید كه توسط نورون‌ها و رشته‌های عصبی تحریك شده است و آن را به مغز منتهی می‌كنید، ولی یك وقت حیات را در صحنه می‌بینید و متوجه نیستید حیات شما منجر به حركات انگشتان شما است، منتها این حیات با ظهور انقباض ماهیچه و تحریك سلسله اعصاب کار خود را انجام می‌دهد و لذا متوجه می‌شوید همین كه اراده می‌كنید انگشتان شما حركت می‌كند. عالَم را آیت الهی دیدن غیر از آن نگاهی است كه گالیله پیشنهاد می‌كند و نیوتن در منظر خود دارد.
عنایت داشته باشید که در نظام عالَم متوجه وجود ناظمِ عالم‌شدن، غیر از آن است كه عالم را ظهور حضرت اَحد ببینیم. مشكلی كه غرب به گفته‌ی شهید مطهری«رحمة‌الله‌علیه» پیدا كرد به آن جهت بود كه كلیسا به غیر از برهان نظم، نگاه دیگری به خدا نداشت و لذا آن خداشناسی به وجود آمد كه خداوند آن بالاها مثل یك ساعت‌ساز عالَم را كوك می‌كند تا از حركت باز نایستد! و در همین رابطه عده‌ای از دانشمندان غربی کار را به آن‌جا کشاندند که خداوند یك ساعت‌ساز ناشی است!! این نوع نگاه به عالَم، یك نگاه غربی است و متأسفانه بعضی از ما هم برای خداشناسی همان راه را رفتیم. نگاه قرآن این است كه: «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ»؛(189) به زودی به آن‌ها آیات خود را در آفاق و در جان خودشان می‌نمایانیم، تا آن‌جایی که متوجه شوند او یعنی خداوند، حق است، آیا پروردگار تو كافی نیست كه بر هر چیزی مشهود است؟ و هر چیزی را خواستی ببینی قبل از آن چیز او را می‌بینی؟ همان سخنی كه حضرت علی(ع) فرمود كه: «مَا رَأَیْتُ شَیْئاً اِلّا وَ رَأَیْتُ الله قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ»؛(190) ندیدم چیزی را مگر آن‌كه خدا را قبل از آن چیز و با آن چیز و بعد از آن چیز دیدم. این نگاه، نگاهی است كه عالم را سراسر جلوه‌ی حق می‌بیند. عنایت بفرمایید می‌فرماید:«مَعَه» یعنی با آن چیز خدا را دیدم، به این معنی كه آن چیز مجلای ظهور اسماء الهی است و آیتی از آیات خداوند است كه اسمای حسنای او را نشان می‌دهد، با این نگاه عالم را دیدن و پدیده‌ها و حادثه‌ها را تحلیل‌كردن موجب نمی‌شود كه با چنین دنیایی كه امروز با آن روبه‌روییم، روبه‌رو شویم.
در مدرسه تلاش كردند نگاهی كه غرب نسبت به عالم داشت بر ذهن ما تحمیل كنند و به همین جهت در حال حاضر ما با نگاه غرب با عالم روبه‌روییم، دیگر برای ما بحث حضور سنن الهی و اسماء حق مطرح نیست.
با توضیحات فوق دیگر نمی‌توان گفت آن‌هایی كه نگاهشان، نگاه به عالم بالا است، و عالم را مظهر اسماء الهی می‌بینند، نگاه علوم غربی به عالم را درست می‌دانند، زیرا منظر آن‌ها نسبت به عالم، منظر دیگری است، در آن منظر در هر واقعیتی حق است که با اسم و صفتی خاص در صحنه است. مثل این‌كه شما هر كلمه‌ای از الفاظ مرا در رابطه با من و مقصد درونی من ملاحظه كنید، و نه الفاظی بدون معنی كه فقط پرده‌ی گوش شما را مرتعش می‌كند، اتفاقاً به تنها وجهی از الفاظ كه كار ندارید همین وجه ارتعاش هوا و ارتعاش پرده‌ی گوش است، بلكه از اول به معنی آن الفاظ و حضور مقصد من نسبت به اظهار آن الفاظ نظر دارید.
خدایی كه فرهنگ غرب نشان می‌دهد، خدای حاضر در همه‌ی صحنه‌های عالم كه دین متذكر آن است، نیست. خدا در فرهنگ غرب به آن معنی که امیرالمؤمنین(ع) فرمودند که با هر چیزی هست،(191) نیست، آن خدا با هر چیز دیده نمی‌شود و لذا انسان در آن فرهنگ هیچ چیز را متصل به عالم بالا نمی‌بیند و بین خدا و عالم یك نحوه دوگانگی قائل است و به همین جهت اجازه‌ی هر تصرفی در عالم را به خود می‌دهد.
وقتی شما به نحو طبیعی به الفاظ بنده گوش می‌دهید، در هر لفظی معنای مخصوص به خودش را می‌یابید و در واقع الفاظ آینه‌ی نمایش معانی هستند، در حالی‌كه در یک نگاه حسّی آن معانی در درون الفاظ نیست، و در آن نگاه الفاظ صرفاً ارتعاشات هوا است، ولی در نگاه طبیعی که با همه‌ی واقعیت روبه‌رو می‌شوید، همین‌كه الفاظ را می شنوید، معانی را درمی‌یابید و آن الفاظ جلوه‌ی آن معانی‌اند و شما هم آن‌ها را متصل به آن معانی می‌یابید، ولی اگر با دید علوم تجربی با الفاظ برخورد كنید و آن‌ها را ارتعاشات هوا بیابید، می‌گردید تا در جای دیگر معنای آن را پیدا كنید، كاری كه نگاه غربی به طبیعت دارد و نهایتاً به برهان نظم متوسل می‌گردد، در حالی‌كه امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» حتی رابطه‌ی علیت و معلولیت برای خداوند و مخلوقات را نگاه ناقصی می‌دانند و می‌گویند: «انبیاء و اولیاء قدمشان برهانی نبوده، آن‌ها برهان را می‌دانستند اما قضیه، قضیه‌ی اثبات واجب به برهان نبوده، حضرت سیدالشهداء(ع) به خداوند عرضه می‌دارند: «مَتَی غِبْتَ حَتّی تَحْتَاجَ اِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْكَ، وَ مَتَی بَعُدَتْ حَتَّی تَكُونَ الْآثَارَ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ اِلَیْكَ، عَمِیَتْ عَیْنٌ لاتَرَاكَ عَلَیْهَا رَقِیباً»؛(192) چه موقع غایب بوده‌ای كه نیاز به دلیل داشته باشی كه آن دلیل بر تو دلالت كند؟ و چه موقع دور بوده‌ای تا آثار و نشانه‌ها عامل اتصال به تو باشند، كور است آن چشمی كه تو را بر همه‌ی آثار و نشانه‌های ظاهری نبیند.» حضرت امام خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در ادامه می‌فرمایند: «در سببیّت و مُسببیّت یك تمایزی كه مقتضی ذات حق نیست، مطرح است... من در كتاب و سنّت یادم نیست كه علیت، سببیت به این معنا باشد، تعابیری مثل خلق، ظهور و تجلی مطرح است... «هُوَ مَعَكُم» آیا با تعبیر علیت و معلولیت جور درمی‌آید؟! یا مسئله‌ی ارتباط خدا با مخلوق بالاتر است، چون هیچ جا نیست كه از خدا خالی باشد.»(193)
این نكته‌ی اخیر را از آن جهت عرض كردم كه عنایت داشته باشید نگاه دینی با نگاه یونانی و اروپایی بسیار فاصله دارد، هرچند كه شما در علم كلام جهت مقابله با اشكال‌كننده از برهان و دستگاه علت و معلول استفاده می‌كنید، ولی حتی فیلسوفی مثل ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» به جایی می‌رسد كه تشكیك در وجود را هم آخر و انتهای كار نمی‌داند و مخاطب خود را در نهایت به تشكیك در ظهور می‌رساند.(194)
وقتی نگاه ما به عالم، نگاهی شد که همه‌چیز را مرتبط با عالم غیب می‌دیدیم و از نگاهی که در کلاس علوم به ما تحمیل کرده‌اند آزاد شدیم دیگر منظر علوم تجربی نسبت به عالم برای ما پذیرفته نیست ولی باید بدانیم که تغییر این منظر احتیاج به یک کار اساسی دارد که باید در علوم انسانی ما به‌وجود آید.(195)