فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

برکات نظر به تمدن اسلامی

مشکل امروز ما آن است که در حال حاضر در رابطه با ابزارهای زندگی، تصوری غیر از ابزارهای غربی و زندگی غربی نداریم ولی حُسن شیعه آن است که تمایلی را غیر از آنچه حاصل این تمدن است در خود زنده نگه داشته‌، یعنی از نظر گرایش و تمایل چیزی را جست‌وجو می‌کنیم که هرگز با ادامه‌ی فرهنگ غرب به دست نمی‌آوریم، ولی از نظر شکل زندگی و تعامل با طبیعت هنوز راهی غیر از راهی را که غرب مطرح می‌کند تصور نکرده‌ایم. در این شرایط است که بحث گذار با خصوصیات خاص آن مطرح می‌شود که در فصل نهم کتاب «مدرنیته و توهّم» به آن پرداخته شده است. فراموش نفرمائید ما هرگز برگشت به گذشته را پیشنهاد نمی‌کنیم بلکه از روح و روحیه‌ای دفاع می‌کنیم که در مناسبات جامعه‌، از روح فرهنگ مدرنیته برای ادامه‌ی زندگی آزاد است. ما اصولی داریم که طبق آن اصول همواره نظام کثرت را با حفظ رابطه با عالم وَحدانی، مورد استفاده قرار می‌دهیم. ما طبیعت را آغوش لطف خدا به بشریت می‌شناسیم و لذا نه از آن منقطع می‌شویم و نه با خشونت با آن برخورد می‌کنیم. ما باید از امکانات عالم غیب و نقش فعّال آن‌ها در زندگی استفاده کنیم و در همین راستا است که در حکومت حضرت مهدی(عج) داریم، یاران و کارگزاران اصلی حضرت در عین این‌که شب در اقصی نقاط عالم در منزل‌های خود هستند، فردا صبح همگی در مکه در کنار حضرت جلسه تشکیل می‌دهند، و این به عنوان یک امتیاز معنوی مطرح است، در حالی‌که اگر این حرکت با هواپیما انجام گیرد که منحصر به یاران حضرت نمی‌باشد. آن‌ها در نظام زندگیِ خود از استعدادهای غیبی عالم نیز بهره‌مند خواهند بود.
اساساً با رویکرد به تمدن اسلامی و با تحقق آن، به‌کلی از ساحت تمدن غربی جدا خواهیم شد. ولی اگر از بنده بپرسند در تمدن اسلامی ابزارها چگونه است، بنده چیزی نمی‌دانم، زیرا هنوز وقتش نرسیده تا تصورش به‌وجود آید و زمینه‌ی تحقق آن فراهم شود، میل گذار از تمدن غربی راهنمای خوبی است. فعلاً بوی مشک ناف آهو به مشاممان خورده تا ما را به سوی آهو بکشاند، هرگامی در راستای پیگیری بوی مشک، یک قدم نزدیک‌شدن به آهو است. گفت:
چند گاهش گام آهو در خور است

بعد از آن خود ناف آهو رهبر است

چون که شکر گام کرد و ره بُرید

لاجرم زآن گام در کامی رسید

به همین جهت عرض می‌کنم پشت‌کردن به تمدن غربی و میل‌نمودن به سوی تمدن اسلامی، راهنمای خوبی برای تحقق آن است. مثلاً اگر شما حالت خلوت با خود را شناختید و بدان میل پیدا کردید حالا وقتی با برج ایفل روبه‌رو شدید دیگر نمی‌توانید با آن به‌سر برید، میلِ به خلوت، شما را راهنمایی می‌کند که جای تو این جا نیست. در حالی که اگر با شناخت حالت خلوت و میل به آن، با مسجدالحرام روبه‌رو شدید می‌بینید با این‌جا یگانه هستید، و لذا عرض می‌کنم میل به سوی تمدن اسلامی راهنمای خوبی است تا وقتی با مظاهر آن روبه‌رو شدید از آن استقبال نمائید و با آن احساس یگانگی ‌کنید. موضوع انتظار فرج از همین مقوله است، زیرا وقتی مردم به واقع میل به منجی حقیقی پیدا کردند و فهمیدند ظهور کسی که واسطه‌ی بین زمین و آسمان است یعنی چه، وقتی او ظهور کرد، او را جواب عطش خود می‌یابند.
میل به تمدن اسلامی نمی‌گذارد شیفته‌ی دنیای آشفته و سراسر غفلتِ تمدن غربی شویم، بلکه ما را وارد انتظار نسبت به شرایطی می‌کند که برای عبور از فرهنگ مدرنیته بدان نیاز داریم. خدای عالم حتماً جواب این انتظار را می‌دهد. پس نطفه‌ی تمدن اسلامی با میل به آن کاشته می‌شود و دیگر مثل تمدن غربی با عالم و آدم برخورد نمی‌کنیم، زندگی را طوری دنبال می‌کنیم که همه‌ی عمر خود را خرج دنیا و همه‌ی دنیا را صرف امیال خود نخواهیم کرد، با طبیعت به جای خشونت، تعامل می‌کنیم، می‌بینیم به‌راحتی از یک دانه گندم یک خوشه گندم به‌دست می‌آید، آن گندم‌ها به‌راحتی آرد می‌شوند و خمیر می‌گردند و پخته می‌گردند، بدون به کاربردن نیرو و زمان زیاد، و بدون آن که سراسر عمر ما را خرج خود کند. لذا همین نوع تعامل و زندگی را انتخاب می‌کنیم و تمدنی در راستای چنین تعاملی پایه‌ریزی خواهیم کرد. شیخ بهایی با توجه به چنین نگاهی به طبیعت، با یک شمع، یک حمام را برای همیشه گرم نگه داشت. مسلّم روح لطیف شیخ بهایی و امثال او نمی‌تواند برای به‌دست‌آوردن انرژی مورد نیاز با طبیعت بجنگد بلکه با آن آشتی می‌کند و با رفاقتی که طبیعت با انسان‌ها دارد از استعدادهای آن استفاده می‌نماید.(163)
در حال حاضر نه‌تنها شیعه، بلکه بسیاری از مردم جهان متوجه شده‌اند فرهنگ غرب نمی‌تواند به ابعاد عمیق روح آن‌ها جواب دهد، و لذا دیگر شیفتگی قبلی نسبت به غرب در روح مردم جهان جاری نیست، هر چند از ابزارهای این تمدن استفاده می‌کنند. مشکل اصلی مردم جهان نشناختن تمدنی است که بتوانند آن را جایگزین تمدن موجود نمایند و لذا نه‌تنها از تکنیک موجود استفاده می‌کنند بلکه ناخودآگاه در نظام فردی و خانوادگی و آموزشی تحت حاکمیت روح فرهنگ مدرنیته هستند، تنها شیعه و فرهنگ انتظار است که می‌تواند این قالب را بشکند و آرام‌آرام به میل عبور از فرهنگ غرب هرچه بیشتر صورت عملی بدهد و رابطه‌ی خود را با طبیعت طوری تغییر دهد که وقتی چراغ بزرگ آسمان یعنی خورشید غروب کرد مجبور نباشد با این‌همه لامپ و انرژی، با آرامش شب به مقابله برخیزد، هر چند در حال حاضر این کار، کار بسیار مشکلی است و برای تحقق آن به پایه‌ریزی فرهنگی دیگر نیاز است.
در یک جمع بندی در رابطه با گذار از فرهنگ غرب به سوی تمدن اسلامی می‌توان گفت:
اولاً: باید در استفاده از علم و تکنیک غرب متوجه روح حاکم بر آن ابزارها بود و با خودآگاهی لازم و جدا از فرهنگ پنهان در آن ابزارها، از آن‌ها استفاده نمود و دائماً و در همه حال متوجه اهداف و آرمان تمدن اسلامی بود.
ثانیاً: باید سعی نمود در پدیدآوردن ابزارهایی که جواب‌گوی آرمان‌های فرهنگ دینی است برنامه‌ریزی کرد و در این راستا از سطحی‌نگری و ظاهرسازی پرهیز نمود که موجب عقب‌افتادن کارها می‌شود و از شرایطی که موجب ورود افراد جامعه به عالم قدس و معنویت است محروم می‌گردیم.
ثالثاً: باید نسبت به ابزارها و تکنیک هایی که عالم دینی و شرایط ذکر و فکر معنوی را مختل می کند حتی الامکان حساسیت نشان داد تا آفات تکنیک غربی نمایان شود و میل خروج از آن شدت بگیرد.
رابعاً: باید متوجه بود فرار از تمدن غربی و به انزوا رفتن چاره‌ی کار نیست، چاره‌ی کار جهت گذار از آن تمدن، جهت‌دادن فکر و ذکر در راستای ساختن تمدن اسلامی است.

زمینه‌های فروپاشی یک تمدن

سؤال: شما در تعریف تمدن می‌فرمائید: «نزدیکی انسان‌ها به نحوی مطلوب برای برآورده‌شدن نیازهای کثیری که به‌تنهایی امکان برآوردن آن‌ها برای تک‌تک افراد نیست. از طرفی یکی از شاخصه‌های تمدن را پدیدآوردن ابزارها و تکنیک‌های مناسبِ اهداف و آرمان جامعه می‌دانید، و می‌فرمائید یک تمدن مجموعه‌ای از تفکر و آداب و ابزارهایی را به‌وجود می‌آورد که به انسان‌‌ها یک نوع زندگی خاص را پیشنهاد کند. از آن طرف می‌فرمائید: «تمدن باید نوعی از زندگی را به انسان‌ها پیشنهاد کند که انسان در بستر آن زندگی به آرمان‌های عالیه‌ی خود دست یابد و احساس بر بادرفتن و پوچی نکند» حال سؤال این است که چگونه این تعاریف را جمع کنیم و تمدن اسلامی با کدام‌یک از این تعاریف تطبیق می‌کند؟
جواب: همان طور که می‌فرمائید تمدن از نظر معنای لغوی به معنی نزدیکی و جمع‌شدن انسان‌ها در کنار همدیگر است و حاصل این نزدیکی عبارت می‌شود از شهرها و روستاها، منتها این نزدیکی برای اهدافی است که زندگی جمعی، بستر به فعلیت درآوردن آن اهداف است. قبلاً بحث شد اگر اجتماع نتواند اهدافی را که بر اساس تحقق آن اهداف به‌وجود آمده است، محقق کند، آن اجتماع فلسفه‌ی وجودی‌اش را از دست می‌دهد و فروپاشی‌اش شروع می‌شود، حال چه آن ناتوانی مربوط به نهادی از نهادهای یک اجتماع باشد و چه مربوط به خود آن اجتماع. در هر صورت همین‌که آثار ناتوانی‌ جامعه در برآورده‌کردن اهدافِ مربوطه ظاهر شد، فروپاشی‌ آن شروع می‌شود. آری یک وقت اداره‌ی گمرک که مسئول کنترل واردات و صادرات کشور است، با نفوذ انسان‌های منفعت‌طلب در آن، خلاف فلسفه‌ی وجودی‌اش عمل می‌کند، در این صورت آن اداره منحل می‌شود. ولی یک وقت حاکمیت کلّ جامعه در راستای منافع افراد جامعه نیست و شرایط طوری می‌گردد که اکثریت مردم باید کار کنند تا عده‌ی کمی که حاکمیت جامعه را در اختیار گرفته‌اند، راحت باشند. در این حالت چه حاکمان بخواهند و چه نخواهند، چون انگیزه‌ی حفظ این جامعه در آحاد افراد از بین رفته، آن جامعه و یا تمدن حتماً سقوط می‌کند. چون آن تمدن و اجتماع به ضد خود تبدیل شده است.(164)
یک وقت نظر به تمدنی داریم که فعلاً در حالت بالقوه‌ی خود به‌سر می‌برد و هنوز شکوفا نشده است، امّا طوری است که در صورت شکوفاشدن، شرایط تحقق آرمان‌های انسان‌ها را - چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی - دارا است. ولی یک وقت تمدنی جهت ارضای نفس امّاره‌ی انسان‌ها پایه‌ریزی شده است. این تمدن وقتی به نهایت اهداف خود رسید، سرآغاز سقوط آن است، چون نفس امّاره آنچنان سرکش است که حقی برای غیر خود قائل نیست، به همین جهت در ابتدای آن تمدن می‌توان سقوط آن را پیش‌بینی کرد و به اصطلاح متوجه شد در ابتدای تولدش مرده است و هرچه جلوتر برود تضاد افراد آن جامعه با فطرت خود شدیدتر می‌شود. این درست بر عکس تمدن اسلامی است، آن هم تمدن اسلامی به روشی که شیعه معتقد است، زیرا در بستر تمدن شیعه، انسان‌ها از حاکمیت نفس امّاره خارج می‌شوند و نور توحید و جنبه‌‌ی یگانگی و وحدت در روابط افراد جامعه، حاکم می‌گردد. به همین جهت حضرت امام باقر(ع) می‌فرمایند: «لَیْسَ بَعْدَ مُلْكِنَا مُلْكٌ، لِاَنّا اَهْلُ الْعَاقِبَة، یَقُولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»؛(165) بعد از حاكمیت ما حاكمیت دیگری كه بیاید و حاكمیت ما را ساقط كند نخواهد بود، زیرا ما اهل عاقبت هستیم و خداوند فرمود: عاقبت از آن متقین است. علت فرمایش امام باقر(ع) هم مشخص است، چون در نظام توحیدی، شرایط جامعه طوری خواهد بود كه افراد در عمق جان خود به آن حقایقی كه می‌خواستند دست بیابند، دست می‌یابند و لذا جهت جان آن‌ها به جای دیگری توجه نمی‌كند تا بخواهند حاکمیت جامعه را ساقط کنند. چون وقتی شرایط طوری است كه «مُلِئَتِ الْاَرْضُ قِسْطاً وَ عَدْلا»؛(166) زمین از قسط و عدل پر می‌شود، و تازه این هدفِ متوسط حاکمیت اهل‌البیت(ع) است، و هدف عالیه‌شان حاكمیت حق در همه‌ی مناسبات انسانی در زمین است، و این نهایتِ طلب و تقاضای هر انسانی است. وقتی این روش این اندازه نتیجه می‌دهد، چرا پایدار نماند؟ این روش به خودی‌خود بقای خود را به‌وجود می‌آورد.
در یک تمدن الهی همواره شرایط جامعه و جان افراد نسبت به آرمان نهایی، در حالت بالقوه است، ولی هرچه جلوتر بروند به جهت شرایط خاص اجتماع، از انوار معنویِ مطابق تقاضای فطرت خود بهره‌مند می‌شوند و بیشتر احساس آرامش می‌کنند. چیزی که فرهنگ غربی بشر را روز به روز بیشتر از آن محروم می‌کند، به طوری که اندیشمندان منتقد غرب می‌گویند: شرایط زندگی در غرب طوری شده که دیگر زمین وطن بشر نیست و امکان سکنی‌گزیدن و با آرامش زیستن ازآن گرفته شده است. واقعاً هم شرایط برای یک زندگی طبیعی بسیار سخت شده و امکان فکر و ذکر از بین رفته است. باید با همتی بلند، ماوراء روحی که مدرنیته در جهان حاکم کرده است بتوان زندگی کرد تا از روحیه‌ی ظلمانی و شیطانی این تمدن مصون ماند. این که می‌گویند به دیدار و ملاقات اهل‌الله بروید به جهت آن است که آن‌ها توانسته‌اند ماوراء روحیه‌ی ظلمانی حاکم در جهان، در زمین وطن بگزینند و خدا را که عین بقاء و حضور است، مقصد خود قرار دهند. قصه‌ی بی‌وطنی بشر، آسیب بزرگی است که تنها راه حل آن را باید در برگشت به اسلامی جست‌وجو کرد که رهبر آن «واسطه‌ی فیض بین ارض و سماء» است و به جای منفعل شدن از روح تمدن غربی، عالم را تحت تأثیر روح نورانی خود قرار می دهد.
ما به جهت روح فرهنگ غربی ساعت و ماشین و هواپیما به‌دست آوردیم ولی زمین را به عنوان وطن خود از دست دادیم و این ابزارها بیش از آن‌که وسیله‌ی رسیدن به اهدافمان شود، برای ما چهره‌ای از شیطان شد و بی وطنی ما را دامن زد. تمدنی را باید دنبال کرد که راه حضور با حقایق عالم را از ما نرباید و این فقط توسط فرهنگی محقق می‌شود که امام آن عین حضور در همه‌ی عالم است.

معنی روح حاکم بر جامعه

سؤال: شما در سخنانتان می‌فرمائید: «جامعه به خودی خود یک روح و حقیقت غیبیه دارد و ممکن است روح جامعه شیطانی باشد و لذا سرنوشت آن پوچی و هلاکت است و یا ممکن است روح آن جامعه الهی و رحمانی باشد که سرنوشت آن شکوفائی استعدادهای افراد در راستای قرب الهی است. حال سؤال ما این است که اولاً: معنای این‌که «اجتماع به خودی خود روح دارد» چیست؟ آیا علاوه بر افراد جامعه، چیزی دیگر در صحنه‌ی اجتماع موجود است. ثانیاً: در چه صورت روح جامعه الهی خواهد بود و در چه صورت شیطانی؟ و نقش انسان‌ها در هرچه بیشتر الهی‌کردن روح جامعه چگونه است؟
جواب: با دقت در آیات قرآن می توان به این نتیجه رسید که جامعه یک شخصیت مخصوص به خود دارد و دارای شروع و انتهایی است، بهترین سخن در این مورد فرمایش مفصل علامه طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» در ذیل آیه‌ی 200 سوره‌ی آل عمران است که اجازه دهید به طور مختصر قسمتی از آن را خدمتتان عرض کنم.
علامه‌طباطبایی«رحمة‌الله‌علیه» معتقدند: جامعه صرفاً مجموعه‌ی افراد نیست، بلكه خودش یك حقیقت و یك شخصیّت دارد، و به همین جهت خطاب قرآن به امّت است. می‌فرمایند:
«رابطه‌ی حقیقی كه بین فرد و اجتماع برقرار است ناچار موجب می‌شود كه خواص و آثار فرد در اجتماع نیز پدید آمده و به همان نسبت كه افراد از نیروها و خواص با آثار وجودی خود، جامعه را بهره‌مند می‌سازند، این حالات یك موجودیت اجتماعی نیز پیدا نمایند و اجتماع ‌هم مجموعه‌ی افراد را از خود متأثّر كند. لذا قرآن برای امّت و ملّت، وجود‌، اصل، كتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصیت اعتبار نموده است. می‌فرماید:«‌وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(167) آیه می‌گوید: خودِ جامعه یك اجلی دارد كه وقتی آن اجل آمد - مثل یك آدمی كه می‌میرد - می‌میرد و جامعه‌ی دیگری جای آن را می‌گیرد. یا می‌فرماید: «وَلِكُلِّ اُمَّةٍ رَسُولٌ فَإذا جاءَ رَسُلُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ»(168) برای هر جامعه و امتی پیامبری هست، پس چون پیامبرشان آمد و فلسفه‌ی وجودی‌شان به انتها رسید، با قسط با آن‌ها عمل می‌شود. (پس جامعه بعد از یك مدتّی تمام می‌شود چون اجل خاص دارد و چون پیامبرشان آمد و افراد آن جامعه موضع خود را نسبت به پیام خدا روشن كردند، در بین آن‌ها با قسط و عدالت حكم می‌شود و با هركس براساس موضع‌گیری‌اش نسبت به دین خدا برخورد می‌گردد). جای دیگر می‌فرماید: «كُلُّ اَمَّةِ تُدْعی اِلی كِتابِها» هر امتی به كتابش خوانده می‌شود. پس هر امتی كتاب خاص دارد».
این یك وجه از فرمایش ایشان است كه می‌فرمایند: جامعه به خودی خود حقیقت دارد. بعد روی این نکته حساسیت نشان می‌دهند و می‌فرمایند:
«این رابطه‌ی حقیقی که بین فرد و جامعه موجود است، موجب یک سلسله قوا و خواص اجتماعی می‌گردد که از هر جهت، بر قوا و خواص فرد برتری داشته و آن‌چنان است كه جامعه انتخاب‌های فرد را تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد».
شما از جامعه نمی‌توانید ساده بگذرید؛ باید جامعه‌تان را اصلاح كنید، نگویید جامعه چیزی نیست. علامه«رحمة‌الله‌علیه» می‌گویند: جامعه آنچنان انتخاب فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد كه از هر جهت بر قوای فرد حكومت می‌كند و در صورت تعارض فرد با جامعه، اراده و انتخاب فرد را مقهور خود می‌نماید. می‌فرمایند:
« فرد همیشه تابع سیر اجتماع بوده و اراده‌ی فرد قدرت مقابله با همت و اراده‌ی عمومی اجتماع را نداشته و اصولاً جامعه قدرت هرگونه فكر و شعوری را از افراد می‌گیرد؛ مثل ترس و وحشت‌های عمومی در مواقع شكست و ناامنی و زلزله كه دامن‌گیر اجتماع می‌شود. گذشته از این‌ها؛ حتّی آداب و رسوم معموله‌ی ملّی به اندازه‌ای نیرومند است كه هرگونه قدرت تفكّر را از افراد سلب می‌كند و به‌همین‌جهت است كه اسلام بیش از همه‌ی ادیان و ملل به اجتماع اهمّیت داده و مهم‌ترین دستورات دینی مثل نماز، حج، جهاد و انفاق را براساس اجتماع بنیان‌گذاری فرموده؛ و اصلاً اخلاق و تربیت فردی تاب مقاومت در مقابل اخلاق و تربیت نیرومند تكوّن یافته در اجتماع را ندارد و حكومت است که ضامن اجرای احكام اجتماعی دین است تا آنجا كه هدف این اجتماع قرب الهی معرفی شده است؛ زیرا هر اجتماع یك هدف مشترك دارد و هدف اجتماع اسلامی از نظر قانونگذار، وصول به این هدف مقدّس است كه خود ضامن اجرایی بزرگ و یك مراقب جدّی باطنی است؛ مثل یك پلیس باطنی، و اسلام از نیروی این پلیس باطنی حداكثر استفاده را نموده است»(169)
سپس می‌فرمایند:
«اصلاً برای همین بود كه زندگی بشر در اوّلین روز هم با دین همراه بوده است تا هم جامعه در میان باشد و هم آن جامعه بی‌قانون نباشد.»
در قرآن داریم: وقتی آدم وآدمیت را از بهشت بیرون كردند، خداوند فرمود: «قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُم مِّنِّی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(170) گفتیم از بهشت به‌سوی زمین هبوط کنید، پس چون از طرف من هدایتی و دینی برای شما آمد، آن‌كس كه بدان عمل كند، برای او مشكلی نیست. یعنی شروعِ هدایت زمینی همراه با هدایت الهی است، چون نمی‌شود زندگی در زمین با دین همراه نباشد، زیرا بدون دین الهی جامعه به وحدت نمی‌رسد و اگر جامعه به وحدت نرسد، جامعه نیست و اگر جامعه نباشد، انسان از بعضی از ابعادش بهره نبرده است و بعضی از ابعاد او به ثمر نخواهد رسید و رب‌العالمین به چنین شرایطی راضی نخواهد بود.
تأكید علامه‌طباطبایی«رحمة‌الله‌علیه» این است كه بشر با جامعه طلوع كرد و با جامعه همواره می‌ماند و اگر جامعه بمیرد، بشر مرده است و از طرفی جامعه بدون دین مرده است، پس هرجا كه دین نیست، به معنی واقعی جامعه نیست، دكور جامعه است نه حقیقت جامعه، و انسان با این جامعه‌ی مجازی به حوائجش نمی‌رسد و ابعادی را كه باید از طریق این جامعه به‌ثمر برساند از دست می‌دهد؛ مثل انسان پرخوری كه پرخوری‌اش او را می‌میراند، چنین آدمی ادای خوردن دارد نه این‌كه خوردن را برای حفظ جسم خود انجام می‌دهد. علامه«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: از آن‌جهت كه اسلام بر جامعه نظر دارد، مقایسه‌ای بین تمدّن غربی و تمدّن اسلامی بكنید و یك نظر هم به خودتان بنمایید، شرقی‌ها فردگرایند و جامعه‌گرا نیستند. غربی‌ها جامعه‌گرا هستند با حوائج و اهداف خودشان؛ اسلام نیز جامعه‌گرا است با حوائج و اهداف خودش.
می‌فرمایند: «شعار اسلام، پیروی كردن از حق در فكر و عمل است و شعار دنیای متمدن برای اداره‌ی بشر، اراده‌ی اكثریّت است، اختلاف در شعار موجب اختلاف در هدف نهایی می‌شود، به‌طوری‌كه هدف اجتماع اسلامی، سعادت حقیقی مبتنی بر عقل است و در این نظام، عقل باید بر غرائز حاكم بشود، تا جای شناخت حق تنگ نگردد و پیروزی و آسایشِ بزرگ همین است و جامعه را در چنین شرایط و با چنین هدف باید آرایش داد، و اسلام با هر چه موجب فساد عقل شود به مبارزه برخاسته، چون عقل عامل بقای جامعه است، و اسلام ضمانت اجرایی همه‌ی اعمال و اخلاق و معارف اساسی را به‌عهده‌ی خودِ اجتماع قرارداده، كه البته این روش با طبع عامه سازگار نیست و عامه با فرورفتن در هوس‌ها، مقابل این روش یعنی دین می‌ایستند.
هدف اجتماعات امروزی بهره‌وری بیشتر از شؤون مادّی است و این هدف، یك زندگی احساساتی را به‌دنبال دارد و ملاك در این جامعه تمایلات بشر است نه عقل، و در جایی از عقل پیروی می‌كند كه مخالف غرض مادّی او نباشد و لذا در چنین جامعه‌ای اخلاق و معارف اصلی فاقد ضمانت اجرایی بوده و آهسته‌آهسته بسیاری از مطالبی را كه دین قبیح شمرده، نیكو می‌شمارند و به‌نام آزادی، با هرگونه فضیلت اخلاقی و معارف عالیِ انسانی بازی می‌كنند و زندگی عقلی به زندگی احساسی و عاطفی مبدّل می‌شود و در این شرایط حتّی دین به تمسخر می‌رود، و چون تمدّن غرب با طبع و غرایز، بیشتر سازگار است تا با عقل، و چون تمدّن امروز بیشتر احساسی و هماهنگ طبع است، استقبال عامه نسبت به آن بیشتر است و این قاعده در طول تاریخ بوده كه روش دین مطابق طبع عامه نیست و مردم در ابتدا، روش‌های احساسی را بر روش‌های دینی ترجیح می‌دهند به‌طوری‌كه قرآن می‌فرماید: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنْ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(171) حقیقت این است که حق به سوی شما آمده و شما بالفطره حق را می‌خواهید، ولی طوری شده‌اید كه طبع‌تان با حق نمی‌خواند و نسبت به حق كراهت دارد.