فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

قلب‌های الهی و قلب‌های شیطانی

سؤال: عموماً در دستورات دینی توصیه به حضور قلب می‌شود به این معنی كه باید در عبادات، قلب در صحنه باشد و به صِرف ادای درست كلمات و توجه به معنی آن اكتفا نشود، بلكه با توجهِ قلبی به حقایقِ آن الفاظ و معانی، عبادات را انجام دهیم. از این نوع توصیه‌ها چنین برداشت می‌شود كه قلب انسان توان ارتباط با حقایق را دارد و به خودی خود دارای چنین استعدادی هست و ما باید سعی كنیم آن را به كار گیریم و در حدّ الفاظ و مفهوم آن الفاظ نمانیم.(147) از طرفی گفته می‌شود انسان باید قلب خود را تربیت كند تا آن قلب الهی شود، از این نوع توصیه‌ها چنین برداشت می شود كه همه‌ی انسان‌ها قلب دارند ولی انسانِ مؤمن آن را تربیت كرده و انسانِ كافر آن را تربیت نكرده است بنابراین تمدنی كه گرفتار دنیا است و از ملكوت آسمان‌ها غافل است، اصلاً قلب ندارد و یا قلب تربیت‌شده ندارد و حال با توجه به این امر سؤال این است که جایگاه قلب در فرهنگ مدرنیته كجاست؟
جواب: در مورد قلب تفاوت در بالقوّه و بالفعل‌بودن ‎آن است، یعنی اگر عوامل غفلتِ قلب برطرف شود، قلب خود به خود با حقایق مأنوس می‌شود و به همین جهت هم پیامبران(ع) مذكِّر انسان‌ها هستند و عملاً آنچه را قلبِ انسان می‌شناسد به یادش می‌آورند. پس این‌كه می‌گویند قلب را باید تربیت كرد، به این معنی است كه باید از طریق معارف حقّه و عبادات شرعی، عوامل غفلت آن را برطرف نمود تا خودش متذكر حقایقی كه می‌شناسد بشود، و قلب مسلمان و كافر از این جهت متفاوت است، درست است كه هر دو چنین استعدادی را به صورت بالقوّه دارند، ولی یكی آن استعدادها را به كار گرفته و به صورت بالفعل درآورده و دیگری به كار نگرفته است و عملاً از هدایت انبیاء كه عامل به فعلیت درآوردن استعداد قلب‌اند بی‌بهره شده است.(148) حال اگر كسی قلب خود را تربیت نكرد و در جهت صحیح قرار نداد، با خیالاتی روبه‌روست كه هیچ ربطی با حقایق ندارند، مثل عشق‌های دروغین و حیوانی. قلب هر انسانی بی‌نهایتِ مطلق را می‌شناسد و متوجه كمال مطلقِ حضرت اَحد می‌باشد و در ذات خود طالب آن حقیقت بزرگ است، و پیامبران(ع) با توجه به همین استعداد است كه اوّلاً؛ با معارف حقّه ما را متوجه حضرت اَحدی می‌كنند. ثانیاً؛ با دستوراتی كه می‌دهند، از یك طرف قلب ما را از عوامل غفلت از خداوند آزاد می‌كنند و از طرف دیگر ما را متوجه آن ذات اَحدی كه محبوب هر دلی است می‌نمایند. ولی عشق‌های دروغین و حیوانی اوّلاً؛ قلب را از اَحد منصرف می‌كنند، ثانیاً؛ كمالات بی‌نهایت را به چیزی نسبت می‌دهند كه هرگز دارای آن كمالات نیست، و لذا می‌گوییم قلب خود را تربیت نكرده و به اسم عشق، خود را سرگردان می‌كنند. این همان چیزی است كه در فرهنگ غربی سعی شده است جای عشق به خدا قرار گیرد، این همه تلاش برای با حال نگهداشتن انسان برای آن است كه انسان واقعاً استعداد با حال زندگی‌كردن را دارد و طالب آن هم هست، ولی آن را باید در فرهنگ انبیاء جستجو كند. در این صورت نه تنها خیالات خود را سركوب نمی‌كنیم، بلكه سعی می‌كنیم به آن خیالات جوابی درست بدهیم، چون خیالاتی كه از قلبِ تربیت شده، پدید آمده عامل ارتباط قلب با جنبه‌های معنوی عالم خلقت است، مثل كسی كه با قلبِ متذكّر به حق، به دشت و طبیعت می‌نگرد، این آدم در دل طبیعت آیات محبوب خود را كه یاد آن محبوب را در قلب خود زنده نگهداشته، می‌بیند و بر اساس راهنمایی‌های آن قلب، خانه و مسجد و شهر خود را طراحی می‌كند، تا همه چیز صورت خدایی داشته باشد. ولی اگر قلب تربیت نشد، همان‌طور كه عشق حیوانی را جای عشق الهی می‌گذارد، خانه و شهری را طراحی می‌كند كه حجاب حق و جواب طلب نفس امّاره است که به آن «قلب شیطانی» گفته می‌شود چون دیگر از مسیر خود خارج شده است و طلب آن، طلب الهی نیست، بلكه محل القائات شیطان است و چشمش را از توجه به حقایق بسته است.
پس وقتی گفته می‌شود غرب سعی دارد با شور و حال زندگی کند منظورمان زندگی با قلب شیطانی است، شبیه همان نوع زندگی كه یك عارف بالله دارد كه می‌خواهد با دلش زندگی كند، منتها با دل تربیت‌شده و دارای شور الهی و اگر دقت بفرمائید همه‌ی تمدن‌ها را عشق‌ها به وجود آورده‌اند و با همان عشق و حال ادامه می‌یابند، حال یا با عشق الهی و یا عشق شیطانی و اساساً انسان‌ها با دلشان زندگی می‌كنند و نه با عقل‌شان.
زندگی نیاز به شور و اشتیاق دارد و عقل به تنهایی نمی‌تواند چنین شوری را در انسان ایجاد كند، هر چند انسان می‌تواند عقلاً در موضوعی دل را قانع كند تا دل به صحنه بیاید و در تحقق آن موضوع شورآفرینی كند، ولی بالأخره عقل به تنهایی شور و اشتیاق نمی‌آورد پس می‌توان گفت: تقدیر هر ملتی در قلب آن ملت رقم می‌خورد و به همین جهت یك مرتبه می‌بینید میل آن ملت در كاری متمركز می‌شود و به تعبیر قرآن: «یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»(149) فوج، فوج به دین خدا وارد می‌شوند. این‌كه یك مرتبه یك ملت به سوی دین می‌آیند، چون دلشان توسط مقلب‌القلوب در این راستا قرار گرفته است. قلب مردم غرب را شیطان تسخیر كرد و چون آن‌ها را آماده دید القائات خود را ادامه داد و لذا در عین این‌كه از جهتی در شور و اشتیاق هستند – چون با قلب خود زندگی می‌کنند- ولی شور و اشتیاق آن‌ها شیطانی است.
شور شیطانی جوابِ كامل‌دادن به قلب نیست، بالأخره قلب قانع نمی‌شود و سرخوردگی خود را بروز می‌دهد، ولی شیطان هم بی‌كار نیست، به همین جهت آب جهنّم گرم است، ولی نه گرمای آرامش‌بخش، گرمایی كه درون را تكه‌تكه می‌كند. می‌فرماید: «وَ سُقُوا مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءهُمْ»؛(150) و نوشانیده می‌شوند آب گرمی كه آن آب درون آن‌ها را متلاشی می‌كند. چون گرمی این آب، ریشه در هوسِ گرمی دارد كه آن هوس، فطرت و باطن انسان را سركوب نموده است. از طرفی دیگر در روایت داریم كه كف بهشت گرم است، ولی مثل گرمایی كه عود را می‌سوزاند، تا فضا را معطر كند، پس اهل ایمان در شور و اشتیاق‌اند، ولی اشتیاق ناشی از قلب، و نه اشتیاق حاصل از نفس امّاره و هوس، به این معنی كف بهشت، طاق جهنّم است، یعنی جهنّم زیر پای بهشتیان است، چون هوس را زیر پا گذارده‌اند، در عین این كه از گرمای آن استفاده كردند و همان‌طور كه بهشتیان از گرمای كف بهشت كه طاق جهنّم است، استفاده می‌كنند اهل ایمان در امور دنیایی سوار میل‌های خود هستند بدون آن که مطلقا آن ها را نفی کنند.
هر تمدنی مجبور است به عقل و خیال و قلب افراد جامعه جواب دهد، ولی رمز پایداری یك تمدن در آن است كه به این ابعاد جواب واقعی بدهد، وگرنه پس از مدتی نه عقل، و نه خیال و نه قلب هیچ‌کدام احساس به ثمررسیدن نمی‌کنند و در نتیجه بحران آن جامعه شروع می‌شود. حكومت‌های غیر الهی بی‌خود تلاش می‌كنند خود را نگه دارند، چون عقل و خیال و قلب مردم بالأخره با آن‌ها همراهی نمی‌كند و چیزی نمی‌گذرد كه همان نسلی كه به وعده‌های دروغین آن‌ها دل بسته‌اند، بر آن‌ها شورش می‌كنند و به چیز دیگری دل می‌بندند كه عقل و خیال و قلبِ آن‌ها را درست جواب دهد. از این طرف هم ملت‌ها بی‌تقصیر نیستند كه عقل و خیال و قلب خود را به هركس می‌دهند و وقتی كار از كار گذشت و فرصت دنیایی‌شان تمام شد، به خود می‌آیند. با این همه‌ بشر با تجربه‌ی تاریخی خود و در برآیند حرکت خود، آرام‌آرام به سوی مكتبی قدم می‌گذارد كه عقل و خیال و قلب را می‌پروراند و در آن حال تمدن جاودانه‌ی بشر شروع می‌شود.
اگر خواستید در مسیر خود سرعت ایجاد كنید باید اوّلاً؛ رمز و راز شكست‌های گذشته‌ی بشر را درست تحلیل نمایید. ثانیاً؛ آنچه را خداوند به بشر وعده داده است همواره مدّنظر بشر قرار دهید و نگذارید یك روز بشر از مكتب «انتظار» غافل شود، و در این راستا باید هر سه بُعد خیال و عقل و قلب در صحنه باشد، منتها به نحو صحیح آن. فرهنگ غرب هر سه بُعد را در ساختن تمدن خود به كار گرفت، ولی به نحو غیر صحیح، و باز غفلت نفرمایید كه مردم با دلشان زندگی می‌كنند و نه با عقلشان، دینی كه دل را به صحنه نیاورد، نهایتاً آن دین در كنار زندگی قرار می‌گیرد و به نماز و روزه‌اش اكتفا می‌شود.

فروكاستن طبیعت در حدّ پدیده‌ای محاسبه‌پذیر

سؤال: دكارت می‌گوید: «بُعد و حركت را به من بدهید، من جهان را برای شما می‌سازم» اوّلاً؛ منظورش از این جمله چیست؟ ثانیاً؛ با توجه به این‌كه بسیاری از این كشفیات غرب قبلاً هم مطرح بود، آیا می‌توان گفت هنر فرهنگ غربی در آن است که قواعد طبیعت را به صورت كمّیت و عدد درآورده است؟ ثالثاً؛ جایگاه كمّیت و عدد و به فرمول درآوردن قواعد طبیعت در نگاه اسلامی كجاست؟
جواب: دكارت ابتدا «كمّیت» یعنی بُعد و حركت را در منظر خود قرار داده و سپس همه چیز را از این منظر نگریسته است و می‌خواهد بگوید تمام جهان از بُعد و حركت به وجود آمده و نه چیز دیگر. در منظر كمّیت‌گرای دكارت، زمین پدیده‌ای است كه جاذبه دارد و اشیاء هم چیزهایی هستند تحت‌تأثیر آن جاذبه. چنانچه ملاحظه می‌فرمایید در این دیدگاه از قبل بنابر این گذارده شده كه كلّ طبیعت را كمّیت و مقدار ببیند، همان نگاهی كه گالیله به عالَم انداخت، و همه‌ی مشكل این‌ها در همین نگاه است كه فقط وجه مقداری و کمیت‌پذیر عالم را می‌بینند، ولی باطن و ملكوت این عالم را نمی‌بینند در حالی که نظم ریاضی‌وار این عالم نیز ریشه در نظم ملكوتی آن دارد.
ابتدا قبول كردند نظام عالم، یك نظام ریاضی‌گونه و مقدارپذیر است، بعد سعی كردند قواعد ریاضی آن را كشف كنند. عموماً این قواعدی را كه كشف كردند دروغ نیست، ولی همه‌ی مشكل بشرِ جدید از همین جا شروع شد كه با این نگاه، عالم را منقطع از عالم بالا نگریست و طبیعت به عنوان پدیده‌ی كمّیت‌پذیر مورد توجه قرار گرفت و توجه به كیفیت‌ها و این‌كه كیفیت‌ها مظهر عالَم معنا است، مورد غفلت قرار گرفت و آن‌ها از منظر بشر جدید خارج شد و وقتی از كیفیت‌ها غفلت شد و فقط كمیت‌ها همه‌ی منظر بشر را اشغال كرد، كمّیت‌ها به راحتی در حدّ فرمول و قواعد ریاضیِ محاسبه‌پذیر مورد بررسی قرار گرفت.
پس ملاحظه می‌فرمایید؛ ابتدا بشر از ساحتی به ساحت دیگر نزول كرد و از عالَم كلّی و كیفی به عالَم كمّی و مقدارپذیر هبوط نمود و سپس شروع كرد قواعد كمّیت‌ها را تنظیم كند، بدون توجه به كیفیت‌های این عالم.
در این بحثی نیست كه چون عالم طبیعت، صورت نظم عالم مجردات است حتماً دارای انضباط خاصی است كه علم ریاضیات از جهتی متوجه آن انضباط می‌شود و لذا امیر‌المؤمنین(ع) در عین این‌كه می‌فرمایند: هیچ چیزی ندیدم مگر آن‌كه قبل از آن و با آن و بعد از آن خدا را دیدم،(151) در عین حال قانون ارث را با آن دقتِ محاسبه‌پذیرش آموزش می‌دهند و یا در قضاوت‌های خود دقت‌های ریاضی فوق‌العاده‌ای از خود نشان می‌دهند، چون عالم ماده دارای نظم ریاضی‌ هم هست، ولی نگاه كمّیت‌گرا چیزی جز همین نظم ریاضی، از عالم نمی‌شناسد. یك وقت بحث بر سر این است كه آیا عالم از نظر نگاه ریاضی‌گونه، قاعده‌مند است، مسلّم چنین است، ولی باید متوجه بود این عالم، آیت الهی است كه جنبه قاعده‌مندی هم دارد، این دومی نگاه پیامبران و اولیاء الهی است كه غرب از آن محروم است.
عنایت داشته باشید كه امثال دكارت یا نیوتن به وجود خدا معتقد بودند، ولی نگاه توحیدی نداشتند، اگر به آثار فلسفی دكارت نظر كنید، چندین دلیل فلسفی در اثبات وجود خدا دارد، ولی او و امثال او خدای خالق را قبول دارند، و این نگاه غیر از نگاهی است كه انبیاء و اولیاء الهی از آن برخورداند و «الله» را نور سماوات و ارض می‌بینند و حضور حق را در همه‌ی هستی جاری و حاكم می‌یابند، اعتقاد به خدای خالق، اعتقادی است كه شیطان هم داشت و به خدا عرض كرد: «خَلَقْتَِنی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین»؛(152) تو مرا از آتش خلق كردی و آدم را از گِل.

کمیت‌ها، حجاب کیفیت‌ها

سؤال: آیا می‌توان گفت: قواعد و تئوری‌هایی را كه دانشمندان غرب كشف كردند، اندیشمندان قبلی هم متوجه آن بوده‌اند، ولی به صورت فرمول های کمی درنیاوردند، چون با آن کار توجهات از بقیه‌ی ابعاد عالم منصرف می‌شد؟ مثلاً نظریه نسبیت اینشتین قبلاً هم مطرح بوده است، ولی آن را در قالب فرمول‌های ریاضی درنیاوردند؟
جواب: به نظر من همین‌طور است، اندیشمندانی كه با منظر توحیدی به عالم می‌نگرند، حاضر نیستند آن قواعد و سنن را در حدّ كمّیت‌ها محدود كنند و كاهش دهند، چون در آن حالت، آن قواعد و سنن را از روح خود خارج كرده‌اند. بنابراین ساحت وجودی اندیشمندانی كه با منظر توحیدی به عالم می‌نگرند، با نگاه دانشمندان بعد از رنسانس از جمله اینشتین فرق می‌كند، هر چند اینشتین معتقد به وجود خدا باشد، ولی دیدگاه او نسبت به واقعیات عالم، فروكاسته و كمّیت‌گرا است. اگر ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» زمان را بُعد چهارم مادّه می‌داند، به جهت نگاه فلسفی خاصی است كه بر اساس آن نگاه، متوجّه‌ی ذات عالم مادّه است كه عین حركت است و این نگاه، یك نگاه تجربی و با توجه به آثار پدیده‌ها نیست. نظر به ذات اشیاء داشتن، نظری است كه باید استعداد ذات‌بینی و ذات‌فهمیِ انسان رشد پیدا كند و به كار گرفته شود، و این منظر، منظری است غیر از منظر دانشمندان علوم تجربی. مثل این‌كه شما وقتی نور را می‌بینید، از همان منظر نمی‌بینید كه این دیوار را می‌بینید و به همین جهت اگر كسی بر اساس همان منظر كه دیوار دیده می‌شود از شما بپرسد: «نور كو؟» نمی‌توانید جواب او را بدهید و مثل دیوار كه به آن اشاره می‌كنید، نمی‌توانید به نور اشاره كنید.(153) حالا اگر ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» با منظر ذات‌بینی متوجه حركت جوهری عالم مادّه است و می‌گوید: زمان بُعد چهارم مادّه است، این غیر از منظر اینشتین است كه معتقد است ادراك زمان با سرعت رابطه دارد و لذا زمان یك مقوله‌ی نسبی است و هر چه نسبت ما با سرعت عوض شود، نسبت ما با زمان تغییر می‌كند.
درست است در نظریه‌ی اینشتین عدم ‌استقلال زمان روشن می‌شود و تا حدّی نزدیك است به نظریه‌ی ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» كه می‌گوید: «زمان در اثر حركت ایجاد می‌شود و چون ذات عالم مادّه عین حركت است، پس عالم مادّه زمان‌مند است، و زمان یك مخلوق جدا از عالم مادّه نیست، بلكه در اثر انتزاع ذهن از حركت، ادراک می‌شود ولی این حرف از منظر دیگر و با نتیجه‌ی دیگری مطرح است(154). از سخن ملاصدر«رحمة‌الله‌علیه» متوجه می‌شویم كه هر چه از عالم مادّه فاصله بگیریم، زمان ضعیف می‌شود، تا جایی كه در عالم مجردات دیگر زمان و گذشته و آینده معنی ندارد، ولی حرف اینشتین این است كه اگر به سرعت نور حركت كنیم، دیگر زمان صفر می‌شود و ما زمان را درك نمی‌كنیم، كه در جای خود حرف قابل توجهی است.
پس عنایت داشته باشید كه علم اندیشمندانی كه با منظر توحیدی به عالم می‌نگرند حال و هوای دیگری نسبت به علمی كه بعد از رنسانس در غرب مطرح است دارد، در غرب بعد از رنسانس، هوش ریاضی، تمام زندگی بشر را اشغال كرد. مسلّم قبلی‌ها هم می‌دیدند اگر سیب از درخت می‌افتد، به جهت جاذبه زمین است، ولی چیز دیگری را دنبال می‌كردند. از وقتی بنا شد طبیعت را از منظر كمّیت‌ها بنگریم، حالا رابطه‌ی جاذبه‌ی زمین و وزن اجسام مطرح شد و این بحث به میان آمد كه چرا ماه بر زمین سقوط نمی‌كند، اگر از منظر توحیدی نگاه می‌شد، حضور تدبیر غیبی الهی مدّ نظر قرار می‌گرفت، همان تدبیری كه شما بر اساس آن دست خود را با اراده‌ی مجرد خود بلند می‌كنید، حالا اگر كسی متوجه اراده‌ی شما نشد و نیروی ماهیچه‌های شما را مدّ نظر خود قرار داد، حركت دست را در ساحت قدرت ماهیچه‌ها و حركت استخوان‌ها می‌بیند.