فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

نگاه غلط به واقعیت عالم

سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید: علم در منظر دین و در نگاهی كه دین به واقعیات دارد، كشف واقعیات است، از آن‌جهت كه به حقیقت و ملكوت خود متصل‌اند و روشن شد كه علم غربی، توجه به عالم مادون است بدون توجه به حقیقتِ مرتبه‌ی باطنی آن. فرمودید: وقتی واقعیات را بریده از حقیقت و ملكوت آن‌ها بنگریم، در واقع واقعیات را آن‌طور كه واقعیت دارند نشناخته‌ایم و در آن حالت واقعیات نمی‌توانند خود را درست به ما نشان دهند و ما هم نمی‌توانیم با آن‌ها درست ارتباط برقرار كنیم، حال سؤال ما این است كه چگونه شما می‌گویید: نظر به واقعیاتِ بریده از حقیقت‌ ملکوتی آن‌ها، دیگر نظر به واقعیات نیست، چرا نمی‌توان به مرتبه پایینی یك واقعیت بدون ارتباط‌دادنش به مرتبه‌ی مافوق، علم پیدا كرد؟
جواب: فكر می‌كنم اگر به مطالبی كه عرض شد عنایت بفرمایید جواب خودتان را بگیرید، شما وقتی پایین‌بودن یك چیز را می‌پذیرید كه متوجه جنبه‌ی بالایی آن بشوید، حال اگر چیزی مرتبه‌ی نازله‌ی یك حقیقت عالیه باشد، ولی شما متوجه نازله‌بودن آن نباشید، دیگر آن مرتبه نازله را، نازله‌ی یك حقیقت عالیه نمی‌بینید، بلكه آن را به عنوان یك واقعیت مستقل می‌نگرید، در حالی‌كه آن چیز یک واقعیت مستقل نیست، پس عملاً آن پدیده را آن‌طور كه هست ندیده‌اید و لذا هر حكمی در مورد آن بكنید، آن حكم غلط است. به عنوان مثال می‌دانیم تن انسان تحت سیطره و تدبیر نفس انسان است و تمام حركات و سكنات بدن اعم از دیدن و شنیدن همه ظهور قوای نفس است، حال اگر كسی منكر نفس باشد، مجبور است افعال و عكس‌العمل‌های تن را به بدن نسبت دهد، دیدن و شنیدن را به چشم و گوش و فعالیت‌های فیزیولوژیك بدن منسوب نماید، حال در این صورت چقدر به واقعیت حركات و افعال تن علم پیدا كرده است؟ مسلّم به هیچ چیز، زیرا این حرکات آینه‌ی نمایش قوای نفس است که در بدن ظاهر شده و ما را متذکر قوای نفس می‌کند تا با نفس مرتبط شویم و با موجودی مجرد اُنس بگیریم که اصل و حقیقت همه‌ی حرکات و سکنات انسان است. در مورد علم جدید هم موضوع از همین قرار است و از همین منظر است كه می‌گویند: علم جدید هیچ جنبه‌ای از واقعیت را نمی‌شناسد و این به این معنی نیست كه حسّ، شكل و رنگ موجودات را درك نمی‌كند، بلكه به این معنی است كه علم جدید، شناخت صحیح و تحلیلی مطابق با واقع از پدیده‌ها ندارد، زیرا مرتبه‌ی حسّ‌كردنِ یك واقعیت غیر از مرتبه‌ی شناخت و علم پیداكردن به آن واقعیت است. بحث ما روی علم فیزیك و پزشكی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است، شاید اگر من بگویم علم جامعه‌شناسی به جهت آن‌كه از سنّت‌های معنویِ جاری در تاریخ و جامعه آگاهی ندارد، نمی‌تواند جایگاه حقیقی جامعه را درست تحلیل كند، با من موافقت كنید، در حالی که عین همین دیدگاه را باید در مورد سایر علومِ مطرح‌شده از دیدگاه مدرنیته داشت، زیرا این علوم در تحلیل خود از واقعیات، توجه به جنبه‌های ملكوتی عالم را مدّ نظر ندارد و عالم را به عنوان آیات الهی كه ظهور اسمای حسنای خداوند است نمی‌نگرد تا آن‌ها را آینه‌ی نمایش حق ببیند و عاملی جهت اُنس با خداوند گردد و با نظر به حق، مخلوق را نظاره کند.
آیا اگر شما اندازه‌، وزن، قد و محل تولد مرا بدانید، مرا شناخته‌اید؟ یا شناخت من در رابطه با صفاتی است كه به باطن من مربوط است و عقیده و جهت‌گیری كلّی مرا روشن می‌كند؟ علم غربی عبارت است از مجموعه‌ی اطلاعات حسّی و تجربی به اضافه‌ی تحلیل و تئوری و حدس‌های شخصی كه دانشمندان جمع‌آوری كرده‌اند، بدون آن‌كه به باطن و ملكوت این عالم كه این پدیده‌های محسوس صورت و تجلی آن هستند، علم و آگاهی داشته باشند. در دنیای امروز تئوری‌های علمی به جای نگاه به باطن عالم نشسته و دانشمندان به کمک آزمون و خطا، با تئوری‌های خود عالم را مورد شناسائی قرار می‌دهند. آیا این نگاه با نگاهی که با شناخت ملکوتِ پدیده‌ها جایگاه و ابعاد آن‌ها را ادراک می‌کند، مساوی است؟ خداوند به انسان می‌فرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(144) آیا انسان‌ها به ملکوت آسمان‌ها و زمین نمی‌نگرند؟ چون در چنین نگاهی است که شخصیت اصلی همه‌چیز ظاهر می‌شود.
سؤال: پس واقعیت چیست؟
جواب: واقعیت در عالم محسوس از منظر و نگاه توحیدی عبارت است از محسوساتی كه ظهور عالم معقول‌اند و آیت و نشانه‌ی اسماء الهی می‌باشند كه خداوند از طریق آن‌ها تجلی نموده است. در نگاهی غیر از این نگاه انسان‌ها نسبت به واقعیات خارجی گرفتار وَهمیات خود هستند و نظر به جنبه‌ی مخلوقیت آن‌ها نمی‌کنند و در عالم وَهم‌زدگی، واقعیات را پدیده‌های متكثر و مستقل می‌یابند، غافل از این‌كه تمام عالم، هم در وجود و هم در ظهور متصل به وجود مطلق‌اند، و نمودِ اشیاء، بریده از بودِ آن‌ها نیست، همه‌ی مشكل فرهنگ مدرنیته در این است كه اشیاء عالم را به نحو استقلالی می‌نگرد، مثل این‌كه انسان، تن را جدای از نفس بنگرد، و لذا تمام تحلیل‌ها و عكس‌العمل‌هایش غلط از آب درمی‌آید و پس از مدتی با بحران روبه‌رو می‌شود، چون نتوانسته احوالات انسان را آن‌طور كه واقعاً هست تحلیل كند. به عنوان مثال ما معتقدیم فطرتِ كمال‌طلبِ انسان جهت روح او را به حقایقِ برتر متوجه می‌كند و جایگاه آرزوها در درون انسان از چنین فطرتی ریشه می‌گیرد و دستورات دینی جهت این آرزوها را از دنیایی‌شدن به معنوی‌شدن شکل می‌دهد، حال اگر شما جایگاه و باطن این آرزوها را نشناسید، تصور بفرمایید چگونه آن‌ها را تحلیل می‌كنید؟ آیا روانشناسی غربی خاستگاه آرزوها را درست می‌شناسد كه بخواهد درست جهت بدهد و انسان را راهنمایی كند؟! علم غربی هیچ چیزی را به مبنای اصلی خود متصل نمی‌بیند، آیا متوجه است كه طبیعت یك حیات باطنی دارد و دل در ارتباط با طبیعت در هوای اُنس با باطنِ معنوی طبیعت قرار می‌گیرد؟ و آیا دین و شریعت در آن فرهنگ جایی برای خود دارد تا انسان غربی را راهنمایی كند كه چگونه با باطن عالَم اُنس بگیرد؟ یا متأسفانه سعی آن فرهنگ در نفی کلی دین و شریعت است و این موجب ظلمات مضاعف شده است؟

تمدنی برای آرامش و شكوفایی

سؤال: طبق فرمایش شما، با توجه به این که عالم یک کلّ واحد است، هروقت انسان با مرتبه‌ی پایین عالم وجود مرتبط شد، ولی آن را به عنوان مرتبه‌ی پایین عالم نشناخت و آن را منقطع از مراتب بالاتر نگاه كرد، به مرتبه‌ی پایین هم علم پیدا نكرده است؟
جواب: بله، همین‌طور است، چون از منظر او، این پایین دیگر پایین نیست، بلكه یك واقعیت مستقل است، بدون هیچ باطن و ملكوتی، درست برعكس دعوتی كه خداوند به ما پیشنهاد می‌كند و می‌فرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(145) آیا این انسان‌ها به ملكوت آسمان و زمین و آنچه خدا خلق كرده نمی‌نگرند؟ پس ملاحظه می‌فرمایید كه اگر از حقایق عالم غفلت كردیم، هیچ علمی به واقعیت عالم پیدا نمی‌كنیم، چون واقعیات، چیزی جز ظهور حقایق نیست و علم غربی عالم را ظهور حقایق نمی‌بیند و خود را در آغوش وجودی احساس نمی‌کند که سراسر عالم مظاهر آن هستند. مثل آن که ما اجزای فیل را بدون نظر به کلیت فیل بنگریم، در آن صورت هیچ جزئی را درست نمی‌نگریم، حاصل آن چه را با کف دست حس کرده‌ایم با تئوری‌های خود ترکیب می‌کنیم و خرطوم آن را «ناودان»می‌شناسیم و در همین رابطه مولوی می‌گوید:
چشم حسّ همچون کف دست است‌وبس

نیست کف را بر همه آن دسترس

اگر جهت نگاه ما درست باشد، و با نگاه به کلیت باطنی عالم، واقعیات را بنگریم، هر چقدر جلو برویم از طریق ارتباط با واقعیات، بیشتر به سوی حقایق سیر می‌كنیم، ولی اگر جهت نگاهمان غلط باشد، هر چقدر هم در کار علمی تلاش نماییم، حجاب خود را غلیظ‌تر می‌کنیم. غرب با نگاه ریاضی‌گونه‌ای كه بر عالم دارد، در شرایط دوم قرار گرفته است. چون در منظر امثال گالیله و نگاه ریاضی‌گونه به عالم، نظر به ملكوت و باطن معنوی عالم تماماً در حجاب می‌رود و لذا در چنین شرایطی عقل و قلب سیر مناسبی ندارند و به آنچه باید برسند نمی‌رسند. اگر قلب و عقل جهت توجه‌شان درست باشد و درست هم تربیت شوند، با حقایقی روبه‌رو می‌شوند که بسیار جدی‌تر از وجودات مادّی‌اند و در اثر آن توجه صحیح، تمدنی ساخته می‌شود كه انسان‌ها در فضای آن آنقدر كه در عالم معنا سیر می‌كنند، در عالم مادّه در تحرك نیستند و از این روست كه گفته می‌شود عقل و قلب در فرهنگ مدرنیته كافر شده است، زیرا نسبت به حقایق برترِ عالم وجود محجوب گشته و منكر آن عوالم شده است.
قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء ...»؛(146) آن‌هایی كه آیات ما را تكذیب كردند و در مقابل دستورات الهی استكبار ورزیدند و آن ها را نپذیرفتند، درهای آسمان به سویشان گشوده نمی‌شود. پس طبق این آیه برای ارتباط با عالم غیب و عالم ملكوت باید وارد زندگی دینی شد و آیات الهی را که جلوه‌های عالم ملکوت‌اند، تکذیب نکرد. در آن صورت است كه می‌توان در این دنیا با صورت ملكوتی عالم مأنوس ‌شد و تمدنی مطابق قواعد آسمان، در زمین ایجاد کرد و در دل چنین تمدنی است كه انسان در عین این كه در زمین است، احساس می‌كند با عالم معنی و ملكوت نیز مرتبط است، مثل بعضی از معماری‌های اسلامی كه معمار آن بنا با توجه به عالم قدس، طراحی بنای خود را انجام داده و وقتی شما در آن بنا قرار می‌گیرید، احساس می كنید در مركز عالم وجود قرار گرفته‌اید، حال در نظر بگیرید اگر تمدنی چنین حضوری را به وجود بیاورد، انسان‌ها چقدر در آرامش و شكوفایی به‌سر می‌برند و به جای این همه پرسه زدن در کثرات، نظر به عالم بیکرانه‌ی وحدت دارند که هر چیزش همه چیز است و به هر کجایش نظر کنی خود را در همه جا احساس می‌کنی، چون در نگاه وجودی به عالم در عین شدت و ضعف انسان با همه‌ی حقیقت روبه‌رو خواهد بود. گفت:
از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و یهود

قلب‌های الهی و قلب‌های شیطانی

سؤال: عموماً در دستورات دینی توصیه به حضور قلب می‌شود به این معنی كه باید در عبادات، قلب در صحنه باشد و به صِرف ادای درست كلمات و توجه به معنی آن اكتفا نشود، بلكه با توجهِ قلبی به حقایقِ آن الفاظ و معانی، عبادات را انجام دهیم. از این نوع توصیه‌ها چنین برداشت می‌شود كه قلب انسان توان ارتباط با حقایق را دارد و به خودی خود دارای چنین استعدادی هست و ما باید سعی كنیم آن را به كار گیریم و در حدّ الفاظ و مفهوم آن الفاظ نمانیم.(147) از طرفی گفته می‌شود انسان باید قلب خود را تربیت كند تا آن قلب الهی شود، از این نوع توصیه‌ها چنین برداشت می شود كه همه‌ی انسان‌ها قلب دارند ولی انسانِ مؤمن آن را تربیت كرده و انسانِ كافر آن را تربیت نكرده است بنابراین تمدنی كه گرفتار دنیا است و از ملكوت آسمان‌ها غافل است، اصلاً قلب ندارد و یا قلب تربیت‌شده ندارد و حال با توجه به این امر سؤال این است که جایگاه قلب در فرهنگ مدرنیته كجاست؟
جواب: در مورد قلب تفاوت در بالقوّه و بالفعل‌بودن ‎آن است، یعنی اگر عوامل غفلتِ قلب برطرف شود، قلب خود به خود با حقایق مأنوس می‌شود و به همین جهت هم پیامبران(ع) مذكِّر انسان‌ها هستند و عملاً آنچه را قلبِ انسان می‌شناسد به یادش می‌آورند. پس این‌كه می‌گویند قلب را باید تربیت كرد، به این معنی است كه باید از طریق معارف حقّه و عبادات شرعی، عوامل غفلت آن را برطرف نمود تا خودش متذكر حقایقی كه می‌شناسد بشود، و قلب مسلمان و كافر از این جهت متفاوت است، درست است كه هر دو چنین استعدادی را به صورت بالقوّه دارند، ولی یكی آن استعدادها را به كار گرفته و به صورت بالفعل درآورده و دیگری به كار نگرفته است و عملاً از هدایت انبیاء كه عامل به فعلیت درآوردن استعداد قلب‌اند بی‌بهره شده است.(148) حال اگر كسی قلب خود را تربیت نكرد و در جهت صحیح قرار نداد، با خیالاتی روبه‌روست كه هیچ ربطی با حقایق ندارند، مثل عشق‌های دروغین و حیوانی. قلب هر انسانی بی‌نهایتِ مطلق را می‌شناسد و متوجه كمال مطلقِ حضرت اَحد می‌باشد و در ذات خود طالب آن حقیقت بزرگ است، و پیامبران(ع) با توجه به همین استعداد است كه اوّلاً؛ با معارف حقّه ما را متوجه حضرت اَحدی می‌كنند. ثانیاً؛ با دستوراتی كه می‌دهند، از یك طرف قلب ما را از عوامل غفلت از خداوند آزاد می‌كنند و از طرف دیگر ما را متوجه آن ذات اَحدی كه محبوب هر دلی است می‌نمایند. ولی عشق‌های دروغین و حیوانی اوّلاً؛ قلب را از اَحد منصرف می‌كنند، ثانیاً؛ كمالات بی‌نهایت را به چیزی نسبت می‌دهند كه هرگز دارای آن كمالات نیست، و لذا می‌گوییم قلب خود را تربیت نكرده و به اسم عشق، خود را سرگردان می‌كنند. این همان چیزی است كه در فرهنگ غربی سعی شده است جای عشق به خدا قرار گیرد، این همه تلاش برای با حال نگهداشتن انسان برای آن است كه انسان واقعاً استعداد با حال زندگی‌كردن را دارد و طالب آن هم هست، ولی آن را باید در فرهنگ انبیاء جستجو كند. در این صورت نه تنها خیالات خود را سركوب نمی‌كنیم، بلكه سعی می‌كنیم به آن خیالات جوابی درست بدهیم، چون خیالاتی كه از قلبِ تربیت شده، پدید آمده عامل ارتباط قلب با جنبه‌های معنوی عالم خلقت است، مثل كسی كه با قلبِ متذكّر به حق، به دشت و طبیعت می‌نگرد، این آدم در دل طبیعت آیات محبوب خود را كه یاد آن محبوب را در قلب خود زنده نگهداشته، می‌بیند و بر اساس راهنمایی‌های آن قلب، خانه و مسجد و شهر خود را طراحی می‌كند، تا همه چیز صورت خدایی داشته باشد. ولی اگر قلب تربیت نشد، همان‌طور كه عشق حیوانی را جای عشق الهی می‌گذارد، خانه و شهری را طراحی می‌كند كه حجاب حق و جواب طلب نفس امّاره است که به آن «قلب شیطانی» گفته می‌شود چون دیگر از مسیر خود خارج شده است و طلب آن، طلب الهی نیست، بلكه محل القائات شیطان است و چشمش را از توجه به حقایق بسته است.
پس وقتی گفته می‌شود غرب سعی دارد با شور و حال زندگی کند منظورمان زندگی با قلب شیطانی است، شبیه همان نوع زندگی كه یك عارف بالله دارد كه می‌خواهد با دلش زندگی كند، منتها با دل تربیت‌شده و دارای شور الهی و اگر دقت بفرمائید همه‌ی تمدن‌ها را عشق‌ها به وجود آورده‌اند و با همان عشق و حال ادامه می‌یابند، حال یا با عشق الهی و یا عشق شیطانی و اساساً انسان‌ها با دلشان زندگی می‌كنند و نه با عقل‌شان.
زندگی نیاز به شور و اشتیاق دارد و عقل به تنهایی نمی‌تواند چنین شوری را در انسان ایجاد كند، هر چند انسان می‌تواند عقلاً در موضوعی دل را قانع كند تا دل به صحنه بیاید و در تحقق آن موضوع شورآفرینی كند، ولی بالأخره عقل به تنهایی شور و اشتیاق نمی‌آورد پس می‌توان گفت: تقدیر هر ملتی در قلب آن ملت رقم می‌خورد و به همین جهت یك مرتبه می‌بینید میل آن ملت در كاری متمركز می‌شود و به تعبیر قرآن: «یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»(149) فوج، فوج به دین خدا وارد می‌شوند. این‌كه یك مرتبه یك ملت به سوی دین می‌آیند، چون دلشان توسط مقلب‌القلوب در این راستا قرار گرفته است. قلب مردم غرب را شیطان تسخیر كرد و چون آن‌ها را آماده دید القائات خود را ادامه داد و لذا در عین این‌كه از جهتی در شور و اشتیاق هستند – چون با قلب خود زندگی می‌کنند- ولی شور و اشتیاق آن‌ها شیطانی است.
شور شیطانی جوابِ كامل‌دادن به قلب نیست، بالأخره قلب قانع نمی‌شود و سرخوردگی خود را بروز می‌دهد، ولی شیطان هم بی‌كار نیست، به همین جهت آب جهنّم گرم است، ولی نه گرمای آرامش‌بخش، گرمایی كه درون را تكه‌تكه می‌كند. می‌فرماید: «وَ سُقُوا مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءهُمْ»؛(150) و نوشانیده می‌شوند آب گرمی كه آن آب درون آن‌ها را متلاشی می‌كند. چون گرمی این آب، ریشه در هوسِ گرمی دارد كه آن هوس، فطرت و باطن انسان را سركوب نموده است. از طرفی دیگر در روایت داریم كه كف بهشت گرم است، ولی مثل گرمایی كه عود را می‌سوزاند، تا فضا را معطر كند، پس اهل ایمان در شور و اشتیاق‌اند، ولی اشتیاق ناشی از قلب، و نه اشتیاق حاصل از نفس امّاره و هوس، به این معنی كف بهشت، طاق جهنّم است، یعنی جهنّم زیر پای بهشتیان است، چون هوس را زیر پا گذارده‌اند، در عین این كه از گرمای آن استفاده كردند و همان‌طور كه بهشتیان از گرمای كف بهشت كه طاق جهنّم است، استفاده می‌كنند اهل ایمان در امور دنیایی سوار میل‌های خود هستند بدون آن که مطلقا آن ها را نفی کنند.
هر تمدنی مجبور است به عقل و خیال و قلب افراد جامعه جواب دهد، ولی رمز پایداری یك تمدن در آن است كه به این ابعاد جواب واقعی بدهد، وگرنه پس از مدتی نه عقل، و نه خیال و نه قلب هیچ‌کدام احساس به ثمررسیدن نمی‌کنند و در نتیجه بحران آن جامعه شروع می‌شود. حكومت‌های غیر الهی بی‌خود تلاش می‌كنند خود را نگه دارند، چون عقل و خیال و قلب مردم بالأخره با آن‌ها همراهی نمی‌كند و چیزی نمی‌گذرد كه همان نسلی كه به وعده‌های دروغین آن‌ها دل بسته‌اند، بر آن‌ها شورش می‌كنند و به چیز دیگری دل می‌بندند كه عقل و خیال و قلبِ آن‌ها را درست جواب دهد. از این طرف هم ملت‌ها بی‌تقصیر نیستند كه عقل و خیال و قلب خود را به هركس می‌دهند و وقتی كار از كار گذشت و فرصت دنیایی‌شان تمام شد، به خود می‌آیند. با این همه‌ بشر با تجربه‌ی تاریخی خود و در برآیند حرکت خود، آرام‌آرام به سوی مكتبی قدم می‌گذارد كه عقل و خیال و قلب را می‌پروراند و در آن حال تمدن جاودانه‌ی بشر شروع می‌شود.
اگر خواستید در مسیر خود سرعت ایجاد كنید باید اوّلاً؛ رمز و راز شكست‌های گذشته‌ی بشر را درست تحلیل نمایید. ثانیاً؛ آنچه را خداوند به بشر وعده داده است همواره مدّنظر بشر قرار دهید و نگذارید یك روز بشر از مكتب «انتظار» غافل شود، و در این راستا باید هر سه بُعد خیال و عقل و قلب در صحنه باشد، منتها به نحو صحیح آن. فرهنگ غرب هر سه بُعد را در ساختن تمدن خود به كار گرفت، ولی به نحو غیر صحیح، و باز غفلت نفرمایید كه مردم با دلشان زندگی می‌كنند و نه با عقلشان، دینی كه دل را به صحنه نیاورد، نهایتاً آن دین در كنار زندگی قرار می‌گیرد و به نماز و روزه‌اش اكتفا می‌شود.