فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

حتمی‌ترین واقعیت

سؤال: با توجه به نكات قبلی و جمع‌بندی انجام‌شده اگر صلاح می‌دانید که به جمع‌بندی نکاتی افزوده شود بفرمایید تا سؤالات را ادامه دهیم.
جواب: به نظر بنده خیلی خوب مطالب را جمع‌بندی كرده‌اید و همان‌طور كه ملاحظه می‌فرمایید، شیعه در شرایط امروز جهان -كه همه‌ی تئوری‌ها به بن‌بست رسیده- نوعی از زندگی را به بشریت پیشنهاد می‌كند تا آینده‌ی بشر از دست نرود و بدون آن‌که همه مستقیماً شیعه شوند سلوکی را در پیش گیرند که حال و آینده‌شان به زندگی غیر قابل تخریبی تبدیل گردد و از آن طریق شرایط بقاء در فرهنگ حضرت بقیة‌الله(عج) در زندگی‌ها تجلی نماید. بشرِ امروز بعد از این‌همه افت و خیز تاریخی به شرایطی نزدیک شده که سخن شیعه را جدّی بگیرد و در زندگی و تمدنِ خود از امامی كه در مقام توحیدی كامل است، پیروی كند، بعد از این‌همه انحراف تاریخی دارد مشخص می‌شود ماندن بدون حضور امام معصوم، ماندن نیست. در واقع این مرگ جاهلی است كه وجود مقدس پیامبر(ص) در رابطه با آن فرمودند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِف ْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیْتَةً جاهِلِیَّةً »(143) اگر کسی بمیرد و امام زمان خود را درک نکند به مرگ جاهلیت مرده است. بنابراین نیاز نیست بنده چیزی بر جمع‌بندی شما اضافه کنم ولی پیشنهاد می‌كنم با دقت كامل مطالب را بررسی نمایید و آن‌ها را در اندیشه‌ی خود نهادینه كنید تا بتوانید تفكر و تجزیه و تحلیل خود را بر مبنای آن‌ها انجام دهید و گرفتار اكنون‌زدگی و روزمرّگی‌ نگردید. عمده تأكید بنده روی این موضوع است كه معنی تمدن پایدار روشن شود و ملاحظه بفرمایید چگونه می‌شود زمینه‌ی ظهور وعده‌ی خدا را در تحقق تمدن پایدار حضرت مهدی(عج) فراهم كرد و تلاش كنیم تا این وعده‌ی بزرگ و این زندگی حقیقی به تعویق نیفتد. بنده توجه شما عزیزان را به سوی آن نوع تمدن جلب كردم و این اوّل كار است و مطمئن باشید اولاً: بركات آن در امور شخصی و اجتماعی غیرقابل تصور است و ثانیاً: شدنی‌ترین چیزی است كه باید برای آن وقت صرف كرد و برنامه‌ریزی نمود. وقتی توجه ما به چنین وعده‌ی حتمیِ الهی جلب شد، سومین نكته‌ی مطرح شده در ابتدای سؤال‌تان به‌خوبی روشن می‌شود و آن این‌كه «بشر سال‌های سال است در فضای نابودی خود نفس می‌كشد و نماندن را ماندن پنداشته است.» وقتی خداوند اولین انسان را پیامبر قرار داده معلوم است اراده‌ی خدا چیزی غیر از آن نوع زندگی است که بشر برای خود تعریف کرده، خداوند می‌خواسته یک روز هم راه بشر از آسمان معنویت قطع نگردد.

نگاه غلط به واقعیت عالم

سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید: علم در منظر دین و در نگاهی كه دین به واقعیات دارد، كشف واقعیات است، از آن‌جهت كه به حقیقت و ملكوت خود متصل‌اند و روشن شد كه علم غربی، توجه به عالم مادون است بدون توجه به حقیقتِ مرتبه‌ی باطنی آن. فرمودید: وقتی واقعیات را بریده از حقیقت و ملكوت آن‌ها بنگریم، در واقع واقعیات را آن‌طور كه واقعیت دارند نشناخته‌ایم و در آن حالت واقعیات نمی‌توانند خود را درست به ما نشان دهند و ما هم نمی‌توانیم با آن‌ها درست ارتباط برقرار كنیم، حال سؤال ما این است كه چگونه شما می‌گویید: نظر به واقعیاتِ بریده از حقیقت‌ ملکوتی آن‌ها، دیگر نظر به واقعیات نیست، چرا نمی‌توان به مرتبه پایینی یك واقعیت بدون ارتباط‌دادنش به مرتبه‌ی مافوق، علم پیدا كرد؟
جواب: فكر می‌كنم اگر به مطالبی كه عرض شد عنایت بفرمایید جواب خودتان را بگیرید، شما وقتی پایین‌بودن یك چیز را می‌پذیرید كه متوجه جنبه‌ی بالایی آن بشوید، حال اگر چیزی مرتبه‌ی نازله‌ی یك حقیقت عالیه باشد، ولی شما متوجه نازله‌بودن آن نباشید، دیگر آن مرتبه نازله را، نازله‌ی یك حقیقت عالیه نمی‌بینید، بلكه آن را به عنوان یك واقعیت مستقل می‌نگرید، در حالی‌كه آن چیز یک واقعیت مستقل نیست، پس عملاً آن پدیده را آن‌طور كه هست ندیده‌اید و لذا هر حكمی در مورد آن بكنید، آن حكم غلط است. به عنوان مثال می‌دانیم تن انسان تحت سیطره و تدبیر نفس انسان است و تمام حركات و سكنات بدن اعم از دیدن و شنیدن همه ظهور قوای نفس است، حال اگر كسی منكر نفس باشد، مجبور است افعال و عكس‌العمل‌های تن را به بدن نسبت دهد، دیدن و شنیدن را به چشم و گوش و فعالیت‌های فیزیولوژیك بدن منسوب نماید، حال در این صورت چقدر به واقعیت حركات و افعال تن علم پیدا كرده است؟ مسلّم به هیچ چیز، زیرا این حرکات آینه‌ی نمایش قوای نفس است که در بدن ظاهر شده و ما را متذکر قوای نفس می‌کند تا با نفس مرتبط شویم و با موجودی مجرد اُنس بگیریم که اصل و حقیقت همه‌ی حرکات و سکنات انسان است. در مورد علم جدید هم موضوع از همین قرار است و از همین منظر است كه می‌گویند: علم جدید هیچ جنبه‌ای از واقعیت را نمی‌شناسد و این به این معنی نیست كه حسّ، شكل و رنگ موجودات را درك نمی‌كند، بلكه به این معنی است كه علم جدید، شناخت صحیح و تحلیلی مطابق با واقع از پدیده‌ها ندارد، زیرا مرتبه‌ی حسّ‌كردنِ یك واقعیت غیر از مرتبه‌ی شناخت و علم پیداكردن به آن واقعیت است. بحث ما روی علم فیزیك و پزشكی و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است، شاید اگر من بگویم علم جامعه‌شناسی به جهت آن‌كه از سنّت‌های معنویِ جاری در تاریخ و جامعه آگاهی ندارد، نمی‌تواند جایگاه حقیقی جامعه را درست تحلیل كند، با من موافقت كنید، در حالی که عین همین دیدگاه را باید در مورد سایر علومِ مطرح‌شده از دیدگاه مدرنیته داشت، زیرا این علوم در تحلیل خود از واقعیات، توجه به جنبه‌های ملكوتی عالم را مدّ نظر ندارد و عالم را به عنوان آیات الهی كه ظهور اسمای حسنای خداوند است نمی‌نگرد تا آن‌ها را آینه‌ی نمایش حق ببیند و عاملی جهت اُنس با خداوند گردد و با نظر به حق، مخلوق را نظاره کند.
آیا اگر شما اندازه‌، وزن، قد و محل تولد مرا بدانید، مرا شناخته‌اید؟ یا شناخت من در رابطه با صفاتی است كه به باطن من مربوط است و عقیده و جهت‌گیری كلّی مرا روشن می‌كند؟ علم غربی عبارت است از مجموعه‌ی اطلاعات حسّی و تجربی به اضافه‌ی تحلیل و تئوری و حدس‌های شخصی كه دانشمندان جمع‌آوری كرده‌اند، بدون آن‌كه به باطن و ملكوت این عالم كه این پدیده‌های محسوس صورت و تجلی آن هستند، علم و آگاهی داشته باشند. در دنیای امروز تئوری‌های علمی به جای نگاه به باطن عالم نشسته و دانشمندان به کمک آزمون و خطا، با تئوری‌های خود عالم را مورد شناسائی قرار می‌دهند. آیا این نگاه با نگاهی که با شناخت ملکوتِ پدیده‌ها جایگاه و ابعاد آن‌ها را ادراک می‌کند، مساوی است؟ خداوند به انسان می‌فرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(144) آیا انسان‌ها به ملکوت آسمان‌ها و زمین نمی‌نگرند؟ چون در چنین نگاهی است که شخصیت اصلی همه‌چیز ظاهر می‌شود.
سؤال: پس واقعیت چیست؟
جواب: واقعیت در عالم محسوس از منظر و نگاه توحیدی عبارت است از محسوساتی كه ظهور عالم معقول‌اند و آیت و نشانه‌ی اسماء الهی می‌باشند كه خداوند از طریق آن‌ها تجلی نموده است. در نگاهی غیر از این نگاه انسان‌ها نسبت به واقعیات خارجی گرفتار وَهمیات خود هستند و نظر به جنبه‌ی مخلوقیت آن‌ها نمی‌کنند و در عالم وَهم‌زدگی، واقعیات را پدیده‌های متكثر و مستقل می‌یابند، غافل از این‌كه تمام عالم، هم در وجود و هم در ظهور متصل به وجود مطلق‌اند، و نمودِ اشیاء، بریده از بودِ آن‌ها نیست، همه‌ی مشكل فرهنگ مدرنیته در این است كه اشیاء عالم را به نحو استقلالی می‌نگرد، مثل این‌كه انسان، تن را جدای از نفس بنگرد، و لذا تمام تحلیل‌ها و عكس‌العمل‌هایش غلط از آب درمی‌آید و پس از مدتی با بحران روبه‌رو می‌شود، چون نتوانسته احوالات انسان را آن‌طور كه واقعاً هست تحلیل كند. به عنوان مثال ما معتقدیم فطرتِ كمال‌طلبِ انسان جهت روح او را به حقایقِ برتر متوجه می‌كند و جایگاه آرزوها در درون انسان از چنین فطرتی ریشه می‌گیرد و دستورات دینی جهت این آرزوها را از دنیایی‌شدن به معنوی‌شدن شکل می‌دهد، حال اگر شما جایگاه و باطن این آرزوها را نشناسید، تصور بفرمایید چگونه آن‌ها را تحلیل می‌كنید؟ آیا روانشناسی غربی خاستگاه آرزوها را درست می‌شناسد كه بخواهد درست جهت بدهد و انسان را راهنمایی كند؟! علم غربی هیچ چیزی را به مبنای اصلی خود متصل نمی‌بیند، آیا متوجه است كه طبیعت یك حیات باطنی دارد و دل در ارتباط با طبیعت در هوای اُنس با باطنِ معنوی طبیعت قرار می‌گیرد؟ و آیا دین و شریعت در آن فرهنگ جایی برای خود دارد تا انسان غربی را راهنمایی كند كه چگونه با باطن عالَم اُنس بگیرد؟ یا متأسفانه سعی آن فرهنگ در نفی کلی دین و شریعت است و این موجب ظلمات مضاعف شده است؟

تمدنی برای آرامش و شكوفایی

سؤال: طبق فرمایش شما، با توجه به این که عالم یک کلّ واحد است، هروقت انسان با مرتبه‌ی پایین عالم وجود مرتبط شد، ولی آن را به عنوان مرتبه‌ی پایین عالم نشناخت و آن را منقطع از مراتب بالاتر نگاه كرد، به مرتبه‌ی پایین هم علم پیدا نكرده است؟
جواب: بله، همین‌طور است، چون از منظر او، این پایین دیگر پایین نیست، بلكه یك واقعیت مستقل است، بدون هیچ باطن و ملكوتی، درست برعكس دعوتی كه خداوند به ما پیشنهاد می‌كند و می‌فرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(145) آیا این انسان‌ها به ملكوت آسمان و زمین و آنچه خدا خلق كرده نمی‌نگرند؟ پس ملاحظه می‌فرمایید كه اگر از حقایق عالم غفلت كردیم، هیچ علمی به واقعیت عالم پیدا نمی‌كنیم، چون واقعیات، چیزی جز ظهور حقایق نیست و علم غربی عالم را ظهور حقایق نمی‌بیند و خود را در آغوش وجودی احساس نمی‌کند که سراسر عالم مظاهر آن هستند. مثل آن که ما اجزای فیل را بدون نظر به کلیت فیل بنگریم، در آن صورت هیچ جزئی را درست نمی‌نگریم، حاصل آن چه را با کف دست حس کرده‌ایم با تئوری‌های خود ترکیب می‌کنیم و خرطوم آن را «ناودان»می‌شناسیم و در همین رابطه مولوی می‌گوید:
چشم حسّ همچون کف دست است‌وبس

نیست کف را بر همه آن دسترس

اگر جهت نگاه ما درست باشد، و با نگاه به کلیت باطنی عالم، واقعیات را بنگریم، هر چقدر جلو برویم از طریق ارتباط با واقعیات، بیشتر به سوی حقایق سیر می‌كنیم، ولی اگر جهت نگاهمان غلط باشد، هر چقدر هم در کار علمی تلاش نماییم، حجاب خود را غلیظ‌تر می‌کنیم. غرب با نگاه ریاضی‌گونه‌ای كه بر عالم دارد، در شرایط دوم قرار گرفته است. چون در منظر امثال گالیله و نگاه ریاضی‌گونه به عالم، نظر به ملكوت و باطن معنوی عالم تماماً در حجاب می‌رود و لذا در چنین شرایطی عقل و قلب سیر مناسبی ندارند و به آنچه باید برسند نمی‌رسند. اگر قلب و عقل جهت توجه‌شان درست باشد و درست هم تربیت شوند، با حقایقی روبه‌رو می‌شوند که بسیار جدی‌تر از وجودات مادّی‌اند و در اثر آن توجه صحیح، تمدنی ساخته می‌شود كه انسان‌ها در فضای آن آنقدر كه در عالم معنا سیر می‌كنند، در عالم مادّه در تحرك نیستند و از این روست كه گفته می‌شود عقل و قلب در فرهنگ مدرنیته كافر شده است، زیرا نسبت به حقایق برترِ عالم وجود محجوب گشته و منكر آن عوالم شده است.
قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء ...»؛(146) آن‌هایی كه آیات ما را تكذیب كردند و در مقابل دستورات الهی استكبار ورزیدند و آن ها را نپذیرفتند، درهای آسمان به سویشان گشوده نمی‌شود. پس طبق این آیه برای ارتباط با عالم غیب و عالم ملكوت باید وارد زندگی دینی شد و آیات الهی را که جلوه‌های عالم ملکوت‌اند، تکذیب نکرد. در آن صورت است كه می‌توان در این دنیا با صورت ملكوتی عالم مأنوس ‌شد و تمدنی مطابق قواعد آسمان، در زمین ایجاد کرد و در دل چنین تمدنی است كه انسان در عین این كه در زمین است، احساس می‌كند با عالم معنی و ملكوت نیز مرتبط است، مثل بعضی از معماری‌های اسلامی كه معمار آن بنا با توجه به عالم قدس، طراحی بنای خود را انجام داده و وقتی شما در آن بنا قرار می‌گیرید، احساس می كنید در مركز عالم وجود قرار گرفته‌اید، حال در نظر بگیرید اگر تمدنی چنین حضوری را به وجود بیاورد، انسان‌ها چقدر در آرامش و شكوفایی به‌سر می‌برند و به جای این همه پرسه زدن در کثرات، نظر به عالم بیکرانه‌ی وحدت دارند که هر چیزش همه چیز است و به هر کجایش نظر کنی خود را در همه جا احساس می‌کنی، چون در نگاه وجودی به عالم در عین شدت و ضعف انسان با همه‌ی حقیقت روبه‌رو خواهد بود. گفت:
از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و یهود