فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

تفاوت التقاط فکری با گزینش علمی

سؤال: قبلاً فرمودید حضور تكنولوژیِ غربی ناخودآگاه فرهنگ خود را هم به همراه دارد، حال سؤال ما این است: در مورد برخورد با فرهنگ سایر ملل یا علوم پایه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر چه برخوردی می‌توان داشت، مثل شیمی و مكانیك و یا پزشكی؟
جواب: بنده معتقدم این سؤال را باید در ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد، از یك جهت باید عرض كنم در برخورد فكری با فكر سایر ملت‌ها مسئله فرق می‌كند، چون اگر واقعاً فكر در میان باشد - و نه تقلید- مطالبی را که می‌خواهیم و به دنبال آن هستیم، گزینش می‌كنیم و آن را در فرهنگ اصلی خود هضم می‌نماییم. تقریباً شبیه کاری که «ابن‌سینا» و «فارابی» با فلسفه‌ی یونان کردند. آن‌ها زبان تفكر فلسفی را از یونان گرفتند، اما در تفكر اسلامی هضم‌کردند، درست است كه بوی تفكر «افلاطون» و «ارسطو» در فلسفه‌ی موجود در جهان اسلام به مشام می‌خورد، ولی روح «اسلامیت» در آن بیش از این حرف‌ها غلبه دارد. بیایید مقایسه ‌کنید؛ ببینید: آیا حرف‌های «افلاطون» و «ارسطو» با حرف‌های«فارابی» و «ملاصدرا» یکی است و آن‌ها در یک افق سخن می‌گویند؟(109)
پس اگر با سایر افكار درست برخورد كنیم، می‌توانیم جنبه‌های مثبت آن افکار را جزء فکر خود كرده و به اصطلاح در خود هضم نماییم و این نشانه‌ی زنده‌بودن یك فرهنگ است. ولی یك وقت در رویارویی با فرهنگ‌های دیگر، در آن‌ها «استحاله» می‌شویم و از اصالت خود خارج می‌گردیم. اگر یك سگ در نمک‌زار افتاد، جنسش، جنس نمک می‌شود و می‌گویند آن سگ در نمكزار استحاله شده است، عین این حالت برای بعضی ملت‌ها به‌وجود آمده كه در رویارویی با فرهنگ‌های دیگر استحاله شده و از اصالت خود خارج گشته‌اند، مثل بعضی از ملت‌ها كه در برخورد با غرب، نه تنها تمام گذشته‌ی خود را نفی كردند بلکه حیات امروز خود را نیز از دست دادند و به یك بی‌هویتی صرف گرفتار شدند.
حالت سومی كه ممكن است پیش آید، حالت التقاط است كه تركیبی از دو فرهنگ است، در این حالت هیچ انسجام و یگانگی در كار نیست و عملاً همان خودباختگیِ حالت دوم پیش می‌آید، منتها آشکار نیست، چون ظاهرش، ظاهر فرهنگ بومی است ولی باطن آن، همان نگاه فرهنگ مهاجم به عالم و آدم است و منشأ بی‌تعادلی كامل در آن ملت می‌شود.
امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در رویارویی با فرهنگ غرب به یك اعتبار تیر خلاص را به فرهنگ غرب زدند و به یك اعتبار از آن‌ استفاده كردند و نظام سیاسی كشور را به روش جمهوری یا دموكراسی شكل دادند كه ظاهراً شبیه نظام سیاسی مطرح در غرب است. اما خود غربی‌ها هم قبول دارند آن چیزی که امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» به‌عنوان «جمهوری اسلامی» پایه‌گذاری کردند، همه چیز هست به‌جز دموکراسی به روش غربی. چون در دموكراسی غربی، صِرف میل مردم، تعیین‌كننده‌ی اهداف جامعه و برنامه‌ها است، ولی در نظام جمهوری اسلامی، ملاك‌های اسلامی در صحنه است. این را می‌گویند «هضم‌کردن یا استحاله»، که با حفظ هویت اسلامی، روش انتخابات را از غرب گرفتیم. البته در حال حاضر بدنه‌ی بسیاری از کارهای ما در دانشگاه‌ها و ادارات بیشتر «التقاط» است، یعنی با ملاك‌ها و ارزش های غربی قاطی هستیم، ولی جهت‌گیری‌ها، جهت‌گیریِ هضم‌كردن ساختارهای غربی در آرایش نظام اسلامی است که نیاز به زمان و برنامه‌ریزی دارد.
پس این‌كه سؤال كرده‌اید: «در تعامل با فکر و فرهنگ دیگر اقوام - به معنی گزینش‌کردن و واردکردنِ درست‌های یک فکر در فرهنگِ خود، مثل همان کاری که مسلمین با فکر یونانی کردند و یا این‌که امروزه قصد داریم علوم انسانی غربی را در نظام اسلامی و فكر اسلامی هضم كنیم - در چنین تعاملی چقدر از فرهنگ نهفته در آن فکر وارد جامعه‌ی ما می‌شود؟».
در جواب باید عرض كنم که در تعامل با علوم و فرهنگ سایر ملت‌ها و تحت ‌تأثیر قرارگرفتن از فرهنگ آن‌ها، بستگی دارد که قدرت فرهنگِ واردکننده چقدر باشد؛ اگر قدرت‌ شما آن قدر باشد که بتوانید آن فرهنگ و علوم را در خود هضم‌کنید، شما از دست نمی‌روید. اما اگر قدرت شما آن قدر نباشد، مثل آن می‌شود که می‌روید آب بیاورید، آب شما را می‌برد. اگر فرهنگ شما قدرت لازم را داشته باشد و شما هم قدرت روحی و قلبی و تسلط علمی لازم را نسبت به فرهنگ خود داشته باشید، می‌توانید حتی شراب آن فرهنگ را تبدیل به سركه كنید.
امثال امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در این تعامل، فرهنگ مقابل را به‌راحتی در فکر و فرهنگ خود هضم ‌می‌کنند. ‌شما وقتی غذایی را میخورید، آن غذا در یک گوشه‌ی بدن شما قرار نمی‌گیرد، بلكه با هضمی كه نسبت به آن غذا انجام می‌دهید، تبدیل به خون شما می‌شود و دیگر آن غذا خود شما است و نه موجود بیگانه‌ای در بدن شما. وقتی فرهنگی را توانسته‌اید در خودتان هضم كنید، دیگر آن فرهنگ، فرهنگ بیگانه نیست، بلكه جزء فرهنگ خودتان است، چون آن را در افق فرهنگ خودتان درآورده‌اید.

نقش فرهنگ‌ها در جهت دادن به علوم

عرض شد این سؤال را باید از ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد. حتماً می‌دانید علومی هست که جزء فطریات بشر است و مخصوص به فرهنگ خاص و یا ملت خاصی نیست. هر انسانی در هر قوم و قبیله‌ای برای كشف واقعیات، سه استعداد دارد كه عبارت باشد از؛ «حسّ» برای یافتن محسوسات، و «عقل» برای یافتن «معقولات» و قلب برای یافتن «حقایق».
همه‌ی شما وقتی به این درخت نگاه‌ می‌کنید، در موطن «حس» یک چیز می‌بینید، چه مسلمان باشید چه کافر، چه ایرانی باشید چه غربی، آنچه متفاوت است در تحلیل پدیده‌ها و رابطه‌ی آن‌ها با بقیه‌ی عوالم است.
در رابطه با مسائل ریاضی و مسائل منطقی هم شما با فطرت‌ و استعداد ذاتی كه دارید، موضوع را دنبال می‌كنید و از این جهت هم فرقی بین اقوام نمی‌كند، به همین جهت ریاضیات منحصر به قوم و ملتی خاص نیست؛ تمام ملت‌ها ریاضیات را می‌فهمند. منطق و فهم منطقی هم مثل ریاضیات است، تفكر فلسفی هم چون مقدماتش مبتنی بر فطریات و اولیات و بدیهیات است، منحصر به قوم خاصی نیست، فطرتِ انسان تصدیق می‌كند كه جزء هر چیز، کوچک‌تر از کلّ همان چیز است، بعد می‌آید بر اساس بدیهیات و اوّلیات، تفكر فلسفی می‌سازد. بعداً دانشمندانی پیدا شدند و این فکر فلسفی را بر مبنای همان استعدادهای همگانی مدون کردند، در تدوین آن هندی‌ها با توجه به رویکرد خود نسبت به عالم و جهتی که می‌خواهند دنبال کنند، یک نحوه تدوین‌کردند، ایرانی‌ها به نحو دیگر و یونانی‌ها هم به نحو دیگری. پس این‌طور نیست كه نظریه‌‌های «ارسطو» را از آن جهت كه عقل را به كار گرفته و مبتنی بر بدیهیات، به آن نظریات رسیده است، پیغمبران قبول نداشته ‌باشند، می‌ماند كه علم نبوت، علم دیگری است و پیامبران(ع) از طریق قلب، با حقایق عالم ارتباط پیدا می‌كنند، آن هم پس از انگیزش و تحول و بعثتی كه خداوند در جان آن‌ها ایجاد می‌كند و آن‌ها را آماده‌ی دریافت حكمِ تمام ابعاد عالم و آدم می‌نماید.
عین این مسأله كه برای علوم عقلی مطرح است، برای علوم قلبی هم مطرح است؛ یعنی قلب تمام انسان‌ها قلبی است که حقایق را فطرتاً می‌شناسند، منتها همان‌طور كه باید عقل را تربیت كرد تا بتواند از طریق استدلال به بهترین نحو نتیجه بگیرد و با معقولات ارتباط عقلی پیدا كند، قلب را هم باید تربیت كرد تا با حقایق مرتبط شود، و تربیت قلب شدیداً به تزكیه بستگی دارد. تفاوت فرهنگ‌ها در به نتیجه رساندن عقل و قلب، در نوع تربیتی است كه اِعمال می‌كنند، به خصوص تربیت قلب كاری دقیق و حساس است و نتیجه‌ی آن هم بسیار با بركت است كه در فرصت مناسب به آن پرداخته می‌شود.
پس علوم جدید و پیرو آن علوم پایه‌ی مربوطه، از جهت حسّ و عقل منحصر به غرب نیست، هر چند در تحلیل و جهت‌دهی به آن بر اساس تفاوت فرهنگِ ملت‌ها، متفاوت مطرح شود، از این به بعد است که به علومی مثل برق و مکانیک می‌رسیم؛ از این‌جا به بعد،کنار ریاضیات و یا کنار حسّیات، نقش دل و گرایش ملت‌ها پیش می‌آید، حالا كه شما می‌خواهید از استعدادهای ریاضی و حسّی‌‌تان استفاده‌کنید، میل‌ می‌آید کنار استعدادهای ذاتی و ابزاری را که آن میل‌ دنبال می‌کند از طریق به كارگیری عقل و محاسبات به‌وجود می‌آورد. آن علمی که عبارت است از «استعداد عقلی»، به‌اضافه‌ی «میل‌های شخصی» منجر به علم مكانیك می‌شود كه می‌خواستید به عنوان ابزار در جهت اهدافتان به‌كار گیرید. حال اگر میل قلبی جهت روحانی نداشته ‌باشد،(110) آن علم، صورت نفس امّاره را به بازار می‌آورد. ما وقتی بحث از علم مکانیک می‌كنیم، در ابتدا ممکن است این طور تصور شود که «علم مکانیک» به خودی خود مثل علم ریاضی، یک علم است، درحالی‌که این‌طور نیست! «مکانیک» عبارت است از «تفكر ریاضی»، به‌اضافه‌ی نگاهی خاص به قواعد طبیعت جهت تسخیر هر چه بیشتر آن. چنانچه دقت بفرمائید در دل علم «مکانیک»، یک «میل» خوابیده ‌است. اما در دل ریاضیات، میل و جهت قلبی مطرح نیست.
به عنوان مثال خواجه‌نصیر‌الدین‌طوسی«رحمة‌الله‌علیه» را ببینید که با همین ریاضیات و محاسبات فوق‌العاده دقیق، رصدخانه‌ی «مراغه» را می‌سازد. وقتی به رصدخانه‌ی «مراغه» می‌روید، می‌بینید قواعد ریاضی كه شما در مکانیک به‌كار برده‌اید، خیلی خوب رعایت ‌شده ‌است، اما طوری از آن‌ها استفاده شده و جهت داده شده كه هیچ ضربه‌ای به طبیعت نزده او در عین رعایت آن قوانین، با طبیعت تعامل‌ کرده و رصدخانه را ساخته ‌است. موضوع علم مکانیک در مورد فیزیک هم مطرح است، «فیزیک» از یك منظر همان قوانین منظم طبیعت است، ولی با رویكردی كه فرهنگ مدرنیته به عالم دارد. اما آیا در رصدخانه‌ی «مراغه» قوانین فیزیک و مكانیك به ‌معنای جدید آن به‌کار رفته‌ است؟ مسلّم نه، چون جهتی كه در فیزیك جدید مطرح است و نگاهی كه در آن نهفته است در نگاه علمای گذشته نبوده است، برخورد آن‌ها با طبیعت با برخورد این‌ها اساساً متفاوت است.
امیرالمؤمنین (ع)می‌فرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوی اَمیرٍ!»؛(111) چه بسیار عقلی كه زیر حاكمیت هوس اسیر است و قلبِ هوس‌آلود بر آن عقل فرمان می‌دهد. «ریاضیات» عقل است، اما اگر هوس به میان آمد، همین ریاضیات را به علمی تبدیل‌می‌کند که بر طبیعت سلطه پیدا می‌كند و مانع انكشاف طبیعت می‌شود، به جای این‌كه بگذارد تا طبیعت به انكشاف آید، با نهایت خودخواهی آن را سركوب می‌كند.

چگونگی ارتباط با «وجود»

شما در آن حال كه به یک رودخانه نگاه ‌می‌کنید و لذت می‌برید، با «وجود» در مظهریت رودخانه ارتباط دارید، تا این‌جا برخورد شما با رودخانه، یك برخورد فطری است؛ وقتی در آن حالتِ فطری و بدون هیچ پیش‌فرضی به آب‌ نگاه‌می‌کنید، واقعاً خودِ آب را می‌بینید، در این حالت اگر یک انسان غربی هم به آن نگاه‌ می‌کند آب می‌بیند، تا این‌جا فرقی نمی‌کند و زمینه‌ی رؤیت برتر را از بین نبرده‌اید . یک وقت با دیدن آب، به بی‌رنگی عالم غیب منتقل می‌شوید، در این حالت «قلب»تان را هم در نگاهتان به میدان آوردید. در حالت دوم فقط «حس» در صحنه نبود، بلكه ساحت دیگری از وجود شما در رؤیت آب فعال شد و جهت رؤیت شما را به مرتبه‌ای بالاتر سوق داد. بر اساس همین قاعده ولی برعکس حالت قبل، ممكن است جهت رؤیت خود را به سوی منافع مادی سوق دهید و در نگاه به آب و رودخانه به این حالت سیر كنید كه می‌توانید بر روی این رودخانه ساختن یک سدّ را پیش‌بینی كنید. در این حالت هم در منظر خود ساحت دیگری را داخل نمودید، و «زاویه‌ی میلِ» شما در رؤیت شما به میان آمد، از این‌جا به بعد، آن میل، انسان را دارد تحریک‌ می‌کند که: «رودخانه را نبین، بلکه سدّی را ببین که می‌توان روی آن زد.»! «سدّ» یعنی برق. «برق» یعنی زندگی الكتریكی و الكترونیكی و هزاران توجه به حاكمیت بر طبیعت. میل شما از نگاهِ به آب رودخانه به سوی سدّ سوق پیدا كرد، چون نمی‌خواهید شب در تاریكی طبیعت به‌سر ببرید، می‌خواهید با برق، شب را روشن كنید و یا نمی‌خواهید ابزارهای شما در حدّ تعامل با طبیعت باشد و با آب قنات زندگی كنید، می‌خواهید با الكتروپمپ از حلق زمین آب بیرون بكشید. ملاحظه می‌فرمایید كه عموماً در پشت هر نگاهی گرایشی نهفته است، وقتی گرایش‌ شما این بود كه برق می‌‌خواهید، رؤیت شما تحت تأثیر آن گرایش، آب رودخانه را به عنوان یك سدّ می‌بیند، و اگر شما به دنبال «وجود» بودید و می‌خواستید در رویارویی با هر چیز «وجود» را تجربه کنید، اساساً نگاه شما به عالم تغییر می‌کند. همان است که امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: «ما رَأیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ»(112) ندیدم هیچ شیئی را، مگر آن‌که خدا را قبل و بعد و با آن شیئ دیدم. در این نگاه واقعاً انسان مواظب است ذهنیات او در نگاهش به واقعیت، دخالت نکند و لذا هر چیز را تجلی خالق آن چیز می‌بیند.
تجزیه و تحلیل دقیق در رابطه با نتایجی كه تكنیك به صحنه می‌آ‎ورد خیلی مشکل است؛ نباید پرسید برق مفید است یا مضرّ، باید مسئله را كمی عمیق‌تر ریشه‌یابی كرد كه با چه گرایشی برق و امثال آن پدید آمد و به كجا ختم می شود. وقتی قرآن در مورد شراب و قمار می‌فرماید: «یَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ كَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا»؛ (113) از تو در مورد شراب و قمار می‌پرسند، بگو در آن دو، گناه بزرگ و منافعی برای مردم است، ولی گناه آن‌ها از منافعشان بیشتر است. ملاحظه می‌فرمایید که می‌گوید شراب و قمار منافعی هم دارد، ولی گناه مرتکب‌شدن به آن‌ها از منافع‌شان بیشتر است و لذا حرام است.
پس شما نباید به من بگویید: برق که این همه نفع دارد! پس نباید در مورد آن چون و چرا كرد. به من بگو: برآیند فوایدش در مقایسه با آن چیزی که از ما گرفته‌ است چه اندازه است؟ و البته فعلاً كه ما آلوده‌ی استفاده از آن شده‌ایم و زندگی ما به استفاده از برق پیچیده شده است، بحث در استفاده نكردن از آن نیست، بحث بر سر جایگاه این پدیده و امثال آن در كلّ زندگی و بر سر نگاه و منظر ما بر اساس این ابزار‌ها به عالم و آدم است كه چگونه امیال ما در نگاه به طبیعت نقش دارند.
با این بحث خواستم تفاوت نگاه صرفاً علمی، با نگاه علمیِ همراه با روح غلبه بر طبیعت روشن شود و عرض كنم این‌طور نیست كه شما بتوانید صرفاً علم داشته باشید، چون آن علم در هر فكر و فرهنگی شخصیت خاصی به خود می‌گیرد و تفكیك آن در عمل بسیار بسیار مشكل است. به گفته‌ی هیدگر: «اگر فیزیك جدید در جوهر خود ریاضی است، بدان جهت نیست كه طبیعت بالذّات تابع احكام ریاضی باشد، بلكه جهت این امر آن است كه ما از پیش، قصد كرده‌ایم كه طبیعت را صرفاً در صورت ریاضی آن درك كنیم و هر چه را كه به این طریق قابل ادراك نباشد، دور می‌اندازیم و مظاهر و پدیدارهای طبیعت را تابع طرحی كه به نحو ماتقَدَّم ادراك شده است قرار می‌دهیم... تمام پدیدارها باید از پیش به عنوان مقادیرِ زمانی، مكانیِ حركت تعیّن پیدا كنند تا بتوان آن‌ها را به عنوان پدیدارهای طبیعت در نظر آورد.»(114)
دوباره به رودخانه نگاه کنید. یك نگاه این بود كه آن آب است، یك نگاه دیگر از ساحت و مرتبه دیگر بود كه آب را صورتِ یک حقیقت معنوی می‌دید که در این نگاه، «قلب» در كنار رؤیت حسّی در صحنه بود، چون آب در حالت بی‌رنگی و بی‌شكلی، حالت «اطلاق» دارد، لذا ما را به «اطلاق» محض، یعنی به عالم معنویت انتقال می‌دهد، همان‌طور كه در قرآن می‌فرماید: «وَ کانَ عَرشُهُ عَلَی الماء»(115) عرش خدا قبل از خلقت آسمان و زمین بر آب استوار بود. آن آب، چه «آب»ی است که عرش خدا و برنامه‌ی‌ فرماندهی و مدیریت خداوند بر آن است، که تازه آن عرش جلوه‌ می‌کند، می‌شود «کرسی»، و بعد کرسی جلوه ‌می‌کند، می‌شود «ارض»، و یکی از اعضای این ارض، «آبِ» موجود در دریا و رودخانه است؟! معلوم است این «آب» یک باطن عمیقی دارد و قلبی که می‌تواند از این آب به آن منتقل‌ شود این را می‌فهمد. اما از طرف دیگر انسان غربی صورت میل و هوسش را به این رودخانه می‌دهد، و می‌گوید این رودخانه را فقط به عنوان محل سدّ ببین، در این حالت فقط دیدن در میان نیست، زاویه دادن به دید در میان آمد، از این به بعد دارید یک طور دیگر نگاه می‌کنید و صرفاً با واقعیت و ابعاد باطنی آن روبه‌رو نیستید، بلكه با صورتی كه می‌خواهید به واقعیت بدهید روبه‌رویید، به قول معروف «جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود» مولوی در همین رابطه می‌گوید:
از نظرگاه است ای مغز وجود

اختلاف مؤمن و گبر و یهود

در برخورد با هر چیزی نظرگاه‌ها باید مدّنظر باشد، چه نظرگاهی كه ساحات باطنی پدیده را در نظر می‌گیرد، چه نظرگاهی كه صورت وَهمی را به پدیده‌ها می‌دهد.