فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

علم حقیقی و علم وَهمی

سؤال: وقتی که پایه‌ی بعضی علوم براساس احتمالات باشد - مثل«ترمودینامیک» كه تمامش بر اساس احتمالات است، و احتمالات هم كه یقینی نیست- پس بسیاری از علوم کاشف واقعیت عالم نیستند تا چه رسد به حقیقت عالم!
جواب: بله این حرف در جای خودش درست است، اما احتمال پایه‌اش بر اساس محاسبات علم ریاضیات است. شما در قانون احتمالات بر اساس یک قاعده‌ی ریاضی محاسبه می‌کنید که می‌شود در این مجموعه‌ی مشخص جای این رابطه‌ی خاص و درصد وقوع آن را مشخص كرد. عنایت داشته باشید كه شما الآن با طبیعتی روبه‌رو هستید که بسیاری از ابعاد آن را نمی‌شناسید. هر چند نسبت به آن و نقش عوامل فعال آن بیگانه نیستید، حال با این مجموعه‌ای که می‌شناسید، برنامه‌ریزی‌می‌کنید. اشكال این است كه شما بخواهید مثل كسی که همه‌ی مجموعه را می‌شناسد، نتیجه‌گیری‌ ‌کنید، ولی اگر متوجه اصل مطلب شوید و جایگاه احتمالات را به همان اندازه كه هست بشناسید، مطلب درستی است، اگر مثل پاسكال با موضوع برخورد كنید، نه تنها ضرر نكرده‌اید، سود هم برده‌اید.
اما این‌كه فرمودید: «علم، کشف حقیقت است یا كشف واقعیت؟» باید عرض كنم که «واقعیت» و «حقیقت» دو چهره از یک ذات‌اند؛ یعنی شما در نظر بگیرید که این زمین، الآن به‌عنوان یک «واقعیت» برای ما مطرح است که کوه و دشت و نظم مخصوص به خود را دارد، اما حقیقتی در مرتبه‌ی بالاتر از آن هست که خصوصیات كوه و دشت و نظم مخصوص آن‌ها، از آن صادر شده‌است. مثل «تن» و «مَن» شما، جدای آن بحثی كه در ابتدا عرض كردم، به یك اعتبار می‌توان گفت: «منِ» شما. حقیقت شماست و «تنِ» شما، واقعیت شما، به این اعتبار به یک مرتبه از وجود که از نظر حسّ به ما نزدیك‌تر است «واقعیت» می‌گویید و آن مرتبه‌ای را که باطن این مرتبه‌ی محسوس است، «حقیقت» می‌گویید. بنابراین ما ‌اكنون با بدن شما روبه‌روییم و به آن علم داریم و این علم ما دروغ نیست، ولی آیا باطنی هم برای این‌ بدن در صحنه هست یا نه؟ جهل از این‌جا شروع می‌شود كه حركت و فعالیت و خصوصیات بدن را به آن باطن، یعنی «من یا نفس» متصل ندانیم، و لذا تحلیل درستی از عكس‌العمل‌های بدن نخواهیم داشت، چون حركات و عكس‌العمل‌های آن را جدا و منقطع از آن باطن یا حقیقت بررسی می‌كنیم و این موجب می‌شود با واقعیت آن‌طور كه شایسته است برخورد نكنیم. پس به این اعتبار كه عرض كردم، «علم» کشف واقعیت و حقیقت است، به‌شرطی‌که آن دو از هم منفک نشوند؛ اگر ملكوت و باطن عالم مورد غفلت قرار گیرد، حتماً دیگر نمی‌توان از واقعیت‌ها، علمِ حقیقی به‌دست آورد، چون آگاهی ما از پدیده‌ها، آگاهی از شخصیت واقعی پدیده‌ها نیست، این‌جا بود که علم غربی به جهل مبتلا شد؛ چون عالم ماده را به‌عنوان یک واقعیت گرفت، اما نتوانست آن را به عالم مافوق خود وصل‌کند كه بحث آن در كتاب «فرهنگ مدرنیته و توَهم» طرح شده است.
واقعیتِ بریده از حقیقت، دیگر واقعیت نیست؛ چون واقعاً آن‌طور كه ما آن را می‌شناسیم وجود ندارد و لذا وقتی با منظر غربی به پدیده‌ها می‌نگریم، پدیده‌ها نمی‌توانند خود را به ما نشان ‌بدهند، و ما هم نمی‌توانیم درست با آن‌ها ارتباط پیداکنیم، مثل نوع برخورد شما با الفاظ من؛ در الفاظ من یک معنا خوابیده‌است، بالاخره این الفاظ به عنوان صوت، یک واقعیت است، اما چه موقع این الفاظ فقط صوت صرف نیست؟ وقتی که شما معنایی را که من در دل این الفاظ اراده‌ می‌کنم در آن بیابید. پس اگر الفاظ را منقطع از آن معنا دیدید، صوت و صدا است، چون در درون آن صوت متوجه معنای آن نشدیم، پس در واقع به واقعیت آن الفاظ كه عبارت بود از صوت و صداهایی كه حامل معنا است، دست نیافتید. این تمام حرف ماست؛ اگر از ما بپرسند: «این زمین واقعیت دارد یا عالم غیب؟» می‌گوییم: هر دو واقعیت‌اند و علم به هر دوی آن‌ها علم واقعی است و نه علم وَهمی و دروغی كه مابه‌ازاء خارجی نداشته باشد. اما اگر بگویند: همین طبیعت را منقطع از عالم غیب ببین، می‌گوییم: در آن صورت ما واقعیتش را هم نمی‌بینیم؛ یعنی آنچه را که باید واقعاً از آن به‌دست بیاوریم، به‌دست ‌نمی‌آوریم. بنابراین آگاهی‌هایی که ما از طبیعتِ منقطع از عالم بالا به‌دست ‌می‌آوریم، آگاهی‌های حقیقی نیست و از این‌جا علم وهمی شروع می‌شود.

تفاوت التقاط فکری با گزینش علمی

سؤال: قبلاً فرمودید حضور تكنولوژیِ غربی ناخودآگاه فرهنگ خود را هم به همراه دارد، حال سؤال ما این است: در مورد برخورد با فرهنگ سایر ملل یا علوم پایه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر چه برخوردی می‌توان داشت، مثل شیمی و مكانیك و یا پزشكی؟
جواب: بنده معتقدم این سؤال را باید در ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد، از یك جهت باید عرض كنم در برخورد فكری با فكر سایر ملت‌ها مسئله فرق می‌كند، چون اگر واقعاً فكر در میان باشد - و نه تقلید- مطالبی را که می‌خواهیم و به دنبال آن هستیم، گزینش می‌كنیم و آن را در فرهنگ اصلی خود هضم می‌نماییم. تقریباً شبیه کاری که «ابن‌سینا» و «فارابی» با فلسفه‌ی یونان کردند. آن‌ها زبان تفكر فلسفی را از یونان گرفتند، اما در تفكر اسلامی هضم‌کردند، درست است كه بوی تفكر «افلاطون» و «ارسطو» در فلسفه‌ی موجود در جهان اسلام به مشام می‌خورد، ولی روح «اسلامیت» در آن بیش از این حرف‌ها غلبه دارد. بیایید مقایسه ‌کنید؛ ببینید: آیا حرف‌های «افلاطون» و «ارسطو» با حرف‌های«فارابی» و «ملاصدرا» یکی است و آن‌ها در یک افق سخن می‌گویند؟(109)
پس اگر با سایر افكار درست برخورد كنیم، می‌توانیم جنبه‌های مثبت آن افکار را جزء فکر خود كرده و به اصطلاح در خود هضم نماییم و این نشانه‌ی زنده‌بودن یك فرهنگ است. ولی یك وقت در رویارویی با فرهنگ‌های دیگر، در آن‌ها «استحاله» می‌شویم و از اصالت خود خارج می‌گردیم. اگر یك سگ در نمک‌زار افتاد، جنسش، جنس نمک می‌شود و می‌گویند آن سگ در نمكزار استحاله شده است، عین این حالت برای بعضی ملت‌ها به‌وجود آمده كه در رویارویی با فرهنگ‌های دیگر استحاله شده و از اصالت خود خارج گشته‌اند، مثل بعضی از ملت‌ها كه در برخورد با غرب، نه تنها تمام گذشته‌ی خود را نفی كردند بلکه حیات امروز خود را نیز از دست دادند و به یك بی‌هویتی صرف گرفتار شدند.
حالت سومی كه ممكن است پیش آید، حالت التقاط است كه تركیبی از دو فرهنگ است، در این حالت هیچ انسجام و یگانگی در كار نیست و عملاً همان خودباختگیِ حالت دوم پیش می‌آید، منتها آشکار نیست، چون ظاهرش، ظاهر فرهنگ بومی است ولی باطن آن، همان نگاه فرهنگ مهاجم به عالم و آدم است و منشأ بی‌تعادلی كامل در آن ملت می‌شود.
امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در رویارویی با فرهنگ غرب به یك اعتبار تیر خلاص را به فرهنگ غرب زدند و به یك اعتبار از آن‌ استفاده كردند و نظام سیاسی كشور را به روش جمهوری یا دموكراسی شكل دادند كه ظاهراً شبیه نظام سیاسی مطرح در غرب است. اما خود غربی‌ها هم قبول دارند آن چیزی که امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» به‌عنوان «جمهوری اسلامی» پایه‌گذاری کردند، همه چیز هست به‌جز دموکراسی به روش غربی. چون در دموكراسی غربی، صِرف میل مردم، تعیین‌كننده‌ی اهداف جامعه و برنامه‌ها است، ولی در نظام جمهوری اسلامی، ملاك‌های اسلامی در صحنه است. این را می‌گویند «هضم‌کردن یا استحاله»، که با حفظ هویت اسلامی، روش انتخابات را از غرب گرفتیم. البته در حال حاضر بدنه‌ی بسیاری از کارهای ما در دانشگاه‌ها و ادارات بیشتر «التقاط» است، یعنی با ملاك‌ها و ارزش های غربی قاطی هستیم، ولی جهت‌گیری‌ها، جهت‌گیریِ هضم‌كردن ساختارهای غربی در آرایش نظام اسلامی است که نیاز به زمان و برنامه‌ریزی دارد.
پس این‌كه سؤال كرده‌اید: «در تعامل با فکر و فرهنگ دیگر اقوام - به معنی گزینش‌کردن و واردکردنِ درست‌های یک فکر در فرهنگِ خود، مثل همان کاری که مسلمین با فکر یونانی کردند و یا این‌که امروزه قصد داریم علوم انسانی غربی را در نظام اسلامی و فكر اسلامی هضم كنیم - در چنین تعاملی چقدر از فرهنگ نهفته در آن فکر وارد جامعه‌ی ما می‌شود؟».
در جواب باید عرض كنم که در تعامل با علوم و فرهنگ سایر ملت‌ها و تحت ‌تأثیر قرارگرفتن از فرهنگ آن‌ها، بستگی دارد که قدرت فرهنگِ واردکننده چقدر باشد؛ اگر قدرت‌ شما آن قدر باشد که بتوانید آن فرهنگ و علوم را در خود هضم‌کنید، شما از دست نمی‌روید. اما اگر قدرت شما آن قدر نباشد، مثل آن می‌شود که می‌روید آب بیاورید، آب شما را می‌برد. اگر فرهنگ شما قدرت لازم را داشته باشد و شما هم قدرت روحی و قلبی و تسلط علمی لازم را نسبت به فرهنگ خود داشته باشید، می‌توانید حتی شراب آن فرهنگ را تبدیل به سركه كنید.
امثال امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در این تعامل، فرهنگ مقابل را به‌راحتی در فکر و فرهنگ خود هضم ‌می‌کنند. ‌شما وقتی غذایی را میخورید، آن غذا در یک گوشه‌ی بدن شما قرار نمی‌گیرد، بلكه با هضمی كه نسبت به آن غذا انجام می‌دهید، تبدیل به خون شما می‌شود و دیگر آن غذا خود شما است و نه موجود بیگانه‌ای در بدن شما. وقتی فرهنگی را توانسته‌اید در خودتان هضم كنید، دیگر آن فرهنگ، فرهنگ بیگانه نیست، بلكه جزء فرهنگ خودتان است، چون آن را در افق فرهنگ خودتان درآورده‌اید.

نقش فرهنگ‌ها در جهت دادن به علوم

عرض شد این سؤال را باید از ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد. حتماً می‌دانید علومی هست که جزء فطریات بشر است و مخصوص به فرهنگ خاص و یا ملت خاصی نیست. هر انسانی در هر قوم و قبیله‌ای برای كشف واقعیات، سه استعداد دارد كه عبارت باشد از؛ «حسّ» برای یافتن محسوسات، و «عقل» برای یافتن «معقولات» و قلب برای یافتن «حقایق».
همه‌ی شما وقتی به این درخت نگاه‌ می‌کنید، در موطن «حس» یک چیز می‌بینید، چه مسلمان باشید چه کافر، چه ایرانی باشید چه غربی، آنچه متفاوت است در تحلیل پدیده‌ها و رابطه‌ی آن‌ها با بقیه‌ی عوالم است.
در رابطه با مسائل ریاضی و مسائل منطقی هم شما با فطرت‌ و استعداد ذاتی كه دارید، موضوع را دنبال می‌كنید و از این جهت هم فرقی بین اقوام نمی‌كند، به همین جهت ریاضیات منحصر به قوم و ملتی خاص نیست؛ تمام ملت‌ها ریاضیات را می‌فهمند. منطق و فهم منطقی هم مثل ریاضیات است، تفكر فلسفی هم چون مقدماتش مبتنی بر فطریات و اولیات و بدیهیات است، منحصر به قوم خاصی نیست، فطرتِ انسان تصدیق می‌كند كه جزء هر چیز، کوچک‌تر از کلّ همان چیز است، بعد می‌آید بر اساس بدیهیات و اوّلیات، تفكر فلسفی می‌سازد. بعداً دانشمندانی پیدا شدند و این فکر فلسفی را بر مبنای همان استعدادهای همگانی مدون کردند، در تدوین آن هندی‌ها با توجه به رویکرد خود نسبت به عالم و جهتی که می‌خواهند دنبال کنند، یک نحوه تدوین‌کردند، ایرانی‌ها به نحو دیگر و یونانی‌ها هم به نحو دیگری. پس این‌طور نیست كه نظریه‌‌های «ارسطو» را از آن جهت كه عقل را به كار گرفته و مبتنی بر بدیهیات، به آن نظریات رسیده است، پیغمبران قبول نداشته ‌باشند، می‌ماند كه علم نبوت، علم دیگری است و پیامبران(ع) از طریق قلب، با حقایق عالم ارتباط پیدا می‌كنند، آن هم پس از انگیزش و تحول و بعثتی كه خداوند در جان آن‌ها ایجاد می‌كند و آن‌ها را آماده‌ی دریافت حكمِ تمام ابعاد عالم و آدم می‌نماید.
عین این مسأله كه برای علوم عقلی مطرح است، برای علوم قلبی هم مطرح است؛ یعنی قلب تمام انسان‌ها قلبی است که حقایق را فطرتاً می‌شناسند، منتها همان‌طور كه باید عقل را تربیت كرد تا بتواند از طریق استدلال به بهترین نحو نتیجه بگیرد و با معقولات ارتباط عقلی پیدا كند، قلب را هم باید تربیت كرد تا با حقایق مرتبط شود، و تربیت قلب شدیداً به تزكیه بستگی دارد. تفاوت فرهنگ‌ها در به نتیجه رساندن عقل و قلب، در نوع تربیتی است كه اِعمال می‌كنند، به خصوص تربیت قلب كاری دقیق و حساس است و نتیجه‌ی آن هم بسیار با بركت است كه در فرصت مناسب به آن پرداخته می‌شود.
پس علوم جدید و پیرو آن علوم پایه‌ی مربوطه، از جهت حسّ و عقل منحصر به غرب نیست، هر چند در تحلیل و جهت‌دهی به آن بر اساس تفاوت فرهنگِ ملت‌ها، متفاوت مطرح شود، از این به بعد است که به علومی مثل برق و مکانیک می‌رسیم؛ از این‌جا به بعد،کنار ریاضیات و یا کنار حسّیات، نقش دل و گرایش ملت‌ها پیش می‌آید، حالا كه شما می‌خواهید از استعدادهای ریاضی و حسّی‌‌تان استفاده‌کنید، میل‌ می‌آید کنار استعدادهای ذاتی و ابزاری را که آن میل‌ دنبال می‌کند از طریق به كارگیری عقل و محاسبات به‌وجود می‌آورد. آن علمی که عبارت است از «استعداد عقلی»، به‌اضافه‌ی «میل‌های شخصی» منجر به علم مكانیك می‌شود كه می‌خواستید به عنوان ابزار در جهت اهدافتان به‌كار گیرید. حال اگر میل قلبی جهت روحانی نداشته ‌باشد،(110) آن علم، صورت نفس امّاره را به بازار می‌آورد. ما وقتی بحث از علم مکانیک می‌كنیم، در ابتدا ممکن است این طور تصور شود که «علم مکانیک» به خودی خود مثل علم ریاضی، یک علم است، درحالی‌که این‌طور نیست! «مکانیک» عبارت است از «تفكر ریاضی»، به‌اضافه‌ی نگاهی خاص به قواعد طبیعت جهت تسخیر هر چه بیشتر آن. چنانچه دقت بفرمائید در دل علم «مکانیک»، یک «میل» خوابیده ‌است. اما در دل ریاضیات، میل و جهت قلبی مطرح نیست.
به عنوان مثال خواجه‌نصیر‌الدین‌طوسی«رحمة‌الله‌علیه» را ببینید که با همین ریاضیات و محاسبات فوق‌العاده دقیق، رصدخانه‌ی «مراغه» را می‌سازد. وقتی به رصدخانه‌ی «مراغه» می‌روید، می‌بینید قواعد ریاضی كه شما در مکانیک به‌كار برده‌اید، خیلی خوب رعایت ‌شده ‌است، اما طوری از آن‌ها استفاده شده و جهت داده شده كه هیچ ضربه‌ای به طبیعت نزده او در عین رعایت آن قوانین، با طبیعت تعامل‌ کرده و رصدخانه را ساخته ‌است. موضوع علم مکانیک در مورد فیزیک هم مطرح است، «فیزیک» از یك منظر همان قوانین منظم طبیعت است، ولی با رویكردی كه فرهنگ مدرنیته به عالم دارد. اما آیا در رصدخانه‌ی «مراغه» قوانین فیزیک و مكانیك به ‌معنای جدید آن به‌کار رفته‌ است؟ مسلّم نه، چون جهتی كه در فیزیك جدید مطرح است و نگاهی كه در آن نهفته است در نگاه علمای گذشته نبوده است، برخورد آن‌ها با طبیعت با برخورد این‌ها اساساً متفاوت است.
امیرالمؤمنین (ع)می‌فرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوی اَمیرٍ!»؛(111) چه بسیار عقلی كه زیر حاكمیت هوس اسیر است و قلبِ هوس‌آلود بر آن عقل فرمان می‌دهد. «ریاضیات» عقل است، اما اگر هوس به میان آمد، همین ریاضیات را به علمی تبدیل‌می‌کند که بر طبیعت سلطه پیدا می‌كند و مانع انكشاف طبیعت می‌شود، به جای این‌كه بگذارد تا طبیعت به انكشاف آید، با نهایت خودخواهی آن را سركوب می‌كند.