فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

وقتی تکامل تكنیك هدف می‌شود

سؤال: حال كه روشن شد تمدن غرب، مادی‌ترین تمدن تاریخ است و در نتیجه به جای اتصال به حقایق عالم، به ابزارهای ساخته‌ی خود تكیه دارد، در مورد علت نفوذ آن در سایر ملل چه نکات دیگری را می‌توان ارزیابی نمود؟
‌جواب: همان‌طور كه فرمودید؛ به واقع این تمدن هیچ بهره‌ای از علم حقیقی ندارد و علمی كه در آن مطرح است، science یا علم به ابزارهاست برای ساختن ابزاری دیگر که شدیدتر بتوان در طبیعت تصرف کرد، این علم كجا و علم به حقایق كجا. در منظر تمدن غربی، حقیقت گم‌ شده‌ است! علمی که آن‌‌ها دارند، به این معنی است كه ابزاری برای تغییر طبیعت بسازند و طبیعت را بر اساس میل خود تغییر دهند و در این راستا ابزارهای مجهزی ایجاد کنند تا مقدمه‌ای باشد برای این‌که به ابزار مجهزتری دست یابند. به همین جهت هم بدون این ابزارها، زندگی‌كردن برای غربی‌ها محال شده است و اساساً زندگی را همین می‌دانند كه ابزاری بسازند و با آن به سر ببرند. یك قدم از داشتن ابزارهای مجهز جلوتر نمی‌روند! افتخارشان این است که زودتر می‌توانند با آن طرف دنیا ارتباط برقرار کنند تا به آن طرف دنیا خبر دهند چه ابزاری ساخته‌اند. مثل این است که فلان كس کلّ زندگی‌اش را صرف کرده است که ببیند کدام فرش بهتر از این فرشی است که دارد! اصل فرش مگر ابزاری نبود که ما روی آن بنشینیم؟! حالا همة زندگی‌مان این شد كه بدانیم آخرین فرشی كه به بازار آمده، چه فرشی است! در حالی که بالاترین ظلمت این است که «ابزار» برای آدم «مقصد» بشود، و بهترین نور این است که ابزار برای انسان مطرح نباشد. در شرح حال پیامبر(ص) از امام‌حسین(ع) داریم که: «در دنیا خشتی بر خشتی نگذاشت» آدم در حدّ داشتن خانه كه ابزار می‌خواهد. ولی حضرت امام حسین(ع) می‌خواهند بفرمایند پیامبر(ص) این‌قدر از دنیا به‌عنوان ابزار، کم استفاده ‌کردند که سعی ‌می‌کردند این نیاز را هم به عادی‌ترین شکل با آن برخوردکنند که خودشان نخواهند در ساختن آن قدمی برداشته باشند. عظمت یک انسان و یک تمدن در این است که ابزارها را وسیله‌ای برای «کمال حقیقی انسان» بداند، در حالی‌كه غرب صرفاً تكامل تكنیك برایش هدف شده است و تكامل تكنیك را تكامل خود می‌داند، تكاملی به سوی تكنیكِ پیچیده‌تر ولی برای چه چیز؟ معلوم نیست، در واقع باید گفت: برای همه چیز و هیچ چیز.

علم غربی در خدمت روح تکنیک

عالَم تكنیك اگر چه به یك اعتبار یك طرح بشری است، اما در اختیار بشر نیست، طوری است كه هر جامعه‌ای در آن عالَم قرار گیرد تابع آن می‌شود و از قانون كلّی آن پیروی می‌كند و غرب در چنین شرایطی است. علم غربی در اختیار اهدافی است كه روح تكنیكی برای آن تعیین می‌كند و لذا علمش به معنی واقعی مثمر ثمر نیست و راه به جایی نمی‌برد، چون نسبت خود را با تكنیك تعریف كرده است و نه با حقیقت.
در حالی‌كه در تمدن مورد نظر اسلام، چون هدف اصلی تعالی انسان است، آن هم تعالی حضوری و توجه به عالم بقیّة‌اللهی، اوّلاً؛ ابزارها آنچنان شخصیتی را كه بتوانند بر انسان‌ها حكومت كنند ندارند، ثانیاً؛ در آن شرایط، حرصِ تجهیز ابزارها در حدّی كه همه‌ی همّت جامعه، ساختن ابزارهای پیچیده شود، در كار نیست، بلكه برعكس؛ تلاش انسان در آن تمدن برای آزاد شدن از حكومت ابزارهاست و لذا مسلّم در تمدن اسلامی تكنیك نقش اساسی بازی نمی‌كند، چون توجه جامعه بیشتر به عالم غیب و ابزارِ ارتباط با آن عالم است و آن قلبی است كه امیدش از ابزارها بریده باشد و به ابزارها به صورت استقلالی ننگرد، بلكه آن‌ها را وسیله‌‌ای می‌داند كه خداوند برای هر چه راحت‌تر شدن شرایط بندگی انسان‌ها، خلق كرده است. به همین جهت است كه هر قدر انسان‌ها در مراتب معنوی كامل‌تری قرار گیرند، بیشتر از امید بستن به ابزارها آزاد می‌شوند، تا آنجایی كه می‌توانند بدون استفاده از وسایل مادی به حوائج خود دست یابند که نمونه‌اش طیّ‌الارض است.

زندگی كاهنان چهره‌ی دیگر گمراهی

سؤال: با توجه به این كه روش كاهنان بیشتر با یك آرامش و جدایی از ابزارها همراه است و این درست برعكس روش فرهنگ غرب است، آیا می‌توان گفت روش كاهنان به سعادت نزدیك‌تر است؟ و آیا می‌توان گفت باطل هم شدت و ضعف دارد؟
جواب: نكته‌ی خوبی را مطرح كردید، عنایت داشته باشید كه مقصد و مقصود انسان‌ها رسیدن به حضرت اَحد است و لازمه‌ی رسیدن به چنین مقصد متعالی سیر از كثرت است به سوی وحدت، از همان طریقی كه خداوند برای بشر تعیین كرده است. حال یك وقت ملتی تماماً در كثرت دنیا گرفتار است و ماوراء اهداف خیالی، چیز دیگری مدّنظرش نیست، كه این همان فرهنگ غرب است با امیدهای واهی به ابزارهای متكثر و اهداف پراكنده. اما یك وقت مثل بعضی از كاهنان از كثرت آزاد شده و به وحدت هم منتقل می‌شوند، اما آن وحدت، وحدت حقیقی نیست. آری؛ یک وقت است شما مسلمان هستید خدا دارید، «لااله‌الاالله» می‌گویید و واقعاً به «الله» نظر می‌کنید، ولی توحیدتان ضعیف است؛ یعنی در عین تجلی نور «الله» بر قلبتان، حجاب‌هایی مانع تجلی آن نور به نحو شدیدتر بر قلبتان می‌باشد این نوع نزدیكی به وحدت، حتی در مرتبه ضعیفش كارساز است. امّا یک وقت است از کثرت به وحدت آمده‌اید، امّا به وحدت خیالی، به طوری كه معتقدید خدایی از خدایان در این عالم هست و می‌خواهید با آن تماس بگیرید، در این حالت هم به نحوی دیگر گرفتار «کثرت» هستید و رجوع قلبتان به اَحد نیست.
درست است كه این نوع از كاهنان عملاً از بسیاری از آفات دنیاییِ کثرت و اضطراب و امثال آن راحت شده‌اند، ولی اشتباهشان این است که حال خود را با حال غربی‌ها مقایسه‌ می‌کنند، می‌بینند خیلی وضع‌شان از آن‌ها خوب‌تر است. نمی‌آیند بررسی کنند ببینند آیا جواب روح خود را که طالب ارتباط با حضرت «الله» است، داده‌‌اند یا نه؟ آیا قلب را با متوجه‌كردن به یگانه‌ی مطلق، به یگانگی رسانده‌اند یا فقط آن را از شلوغی زندگی عالم مدرنیته تخلیه كرده‌اند؟ شما در این ذکر بسیار خوب ماه شعبان، هفتاد مرتبه می‌گویید: «اَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذی لااله الّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ، الْحَیُّ القیُّومُ وَ اَتُوبُ اِلَیْه»(107) یا هفتاد مرتبه می‌گویید: «اَستَغفرُ اللهَ» یعنی از «الله» تقاضا می‌كنید كه گناهان و ضعف‌های شما را ببخشد تا شایسته‌ی قرب شوید، حالا این «الله» كه مورد توجه شماست، باید سه خصوصیت داشته ‌باشد: «الَّذی لااله الّا هُوَ»، «الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ»، «الحَیُّ القَیّومُ» یعنی شما می‌گویید من دارم به یک «الله»‌ی توجه ‌می‌کنم که اولاً؛ «لااله الّا هُوَ» یعنی، تمام قطب قلب من همان یگانه‌ی مطلق است، چون شرط نجات آن است که با تمام وجود متوجه آن یگانه‌ شویم، آن‌هم با توجهی قلبی، و همان «الله»ی که یگانه‌ی مطلق است، «الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ» و «اَلْحَیُّ القَیّومُ» است. آن کاهن فکر می‌کند که گمراه نیست، در حالی‌كه گمراه است، چون قلب او به سوی یگانه‌ی مطلق رجوع نکرده در حالی که غیر از یگانه‌ی مطلق، اصلاً واقعیت مستقلی در عالم نداریم، پس در واقع به سوی وَهمیات نظر می‌كند و لذا به هیچ می‌رسد. پس به این اعتبار نمی‌توان گفت گمراهی شدت و ضعف دارد و تصور کنیم شدت گمراهی آن كاهن نسبت به یك انسان غربی، كمتر است. وقتی که انسان جهت روحش را به اَحَد نینداخت، چه دو خدا را بپرستد چه ده خدا را، از نظر عقیدتی گمراه است. این جاست که هم انسان غربی گمراه است و هم آن کاهنِ تمدن فرعون، چون وقتی گمراهی را نسبت به دوری از اَحد بگیریم، هر دو گمراه‌اند. این‌ها بالأخره خداهای کثیر را می‌پرستند، ولی اگر به اَحد رسیده ‌باشند وضعشان مثل پیروان بقیه‌ی ادیان ‌است؛ ما معتقد نیستیم که مسیحیت و یهودیت با توجه به اصل دینشان، گمراه مطلق‌اند. آری؛ در مسیر توحید، شیعه، سنّی، مسیحی، یهودی، حتی زرتشتی، این‌ها همه شدت و ضعف دارند، یعنی همه‌ی این‌ها را در وادی نجات می‌دانیم؛ هیچ‌وقت «خالِدینَ فیها اَبَداً» را برای این‌ها به کار نمی‌بریم كه بحث آن در علم كلام مطرح است.