فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

اتصال به عاَلم ثبات؛ شرط بقای تمدن

سؤال: با توجه به این‌که بقای هر تمدن مشروط به این است که انسان در مناسبات خود به عالم ثبات وصل شود، آیا رمز بقاء هر تمدن را توجه به همین نكته روشن ‌می‌کند، یا این‌که ظهور بی‌ثباتی و درنتیجه اضمحلال تمدن‌ها به عوامل دیگری هم بستگی دارد؟
جواب: هر چه جامعه به عالم ثَبات که جواب‌گوی همة ابعاد انسان است، وصل‌ بشود، تمدن آن جامعه باقی خواهد ماند، اما این بحث احتیاج به مقدمه دارد؛ یعنی همان‌طور كه یک تمدنِ قدسی آرام‌آرام ابعاد انسانی را برای او می‌نمایاند و آرام‌آرام راه‌كارهای جواب‌دادن به آن‌ ابعاد را روشن می‌كند، در سقوط یك تمدن هم كار به همین شكل است، منتها سرعت و كندی سقوط یک تمدن نیز قابل بحث است. تمدن غرب با محدودیت شدیدی كه برای خود نسبت به عالم غیب ایجاد كرد، زودتر سقوط‌ می‌کند. در حالی‌که تمدنی كه تحت عنوان مسیحیت از قرن چهارم میلادی وارد غرب شد، به سرعتی كه تمدن غرب سقوط كرد، سقوط ‌نکرد و حدود ده قرن در اروپا به حکومت ‌خود ادامه داد. بعد كه از تمدن قرون وسطی سرخورده شد از این موضوع غفلت کرد که به همان دلیل که از آن مسیحیت جواب ‌نگرفت، از تمدن رُمی نیز جواب ‌نمی‌گیرد، عملاً از مار غاشیه به آب گندیده پناه‌ برد. حالا داد می‌زند که ای مالک جهنّم! ما را نجات ‌بده، این ناله و فغان هر انسانی است که گرفتار جهنم شده است. این‌ها در نزد خود نگفتند: مسیحیتی که به ما جواب ‌نداد، به جهت این بود که کشیشان دنیایی شدند و جهت قدسی آن مكتب در حجاب رفت، حالا با بازگشت به فرهنگ رُم که سر تا پایش دنیا است حتماً شکست‌ می‌خوریم.(105) این اشتباهی بود كه غرب با شروع رنسانس وارد آن شد و همواره در این اشتباه مانده است و روز به روز بر مشكلاتش افزوده می‌شود و به همین جهت دیواره‌های تمدنی كه با رنسانس بالا رفت، شكاف‌های اساسی برداشته است.

غرب راه نجاتی برای خود نمی‌شناسد!

سؤال: فرمودید: ممكن است عواملی ظهور بی‌ثباتی غرب را به تأخیر بیندازد، لطفاً بفرمایید آن عوامل چه چیزهایی می‌توانند باشند و این تأخیر چه اندازه است؟
جواب: غرب در روش و در تبلیغات توانسته است خود را تاكنون حفظ كند، به طوری كه برای كار شیطانی خود به خوبی برنامه‌ریزی می‌كند، اعم از كارهای تكنیكی یا كارهای سیاسی، اقتصادی. هر چند هدف و مبنای آن غلط است و بر اساس این كه نظام الهی، نظام حقّی است، غرب نمی‌تواند بر اساس این بینش و روش پایدار بماند و از تعادل خارج نشود. همان‌طور كه ملاحظه می‌كنید جهت پنهان كردن ذات خود، واژه‌های مورد اطمینان بشر را به نفع خود مصادره می‌كند، مثلاً آزادی را با آن همه حرمتی كه در بین اقوام و ملل دارد به خود نسبت می‌دهد به این امید که می‌تواند به كمك این تبلیغات حیات خود را ادامه دهد، ولی با توجه به شرایطی که الآن در دنیا و در خود غرب به‌وجودآمده، باطن این فرهنگ در حال ظاهر شدن است و لذا شما هر روز در آن فرهنگ با بحران جدیدی روبه‌رو هستید، چه در خود غرب، و چه در كشورهایی كه غربی شده‌اند.
غرب مجبور است غیر از این غربی بشود كه اكنون هست، حال از دو حال بیرون نیست، یا هر چه بیشتر حسّی‌ می‌شود كه بحران خود را عمیق‌تر خواهد كرد، چون با علت بیماری نمی‌توان بیماری را درمان كرد و به جهت نبودن عوامل جدّی كنترل هوس و نفس امّاره، بالأخره مسیری را انتخاب می‌كند كه به سقوط خود نزدیك‌تر می‌شود و یا مجبور است به كلّی تغییر جهت دهد و همه‌ی خود را نفی كند، كه فكر می‌كنم این احتمال بسیار ضعیف است و دیگر كار غرب تمام است. تعبیر قرآن در مورد تمدن‌هایی مثل تمدن غرب این است که «فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْنًا آخَرِینَ»؛(106) پس آن‌ها را به جهت گناهانشان هلاک کردیم و مردم دیگری را به جای آن‌ها آوردیم.
غربی‌ها قبلاً واژه‌ی مقدس «آزادی» را شعار خود قرار داده بودند با شعار «آزادی» توانستند جامعه‌ی خود را نگهدارند و بقیه را نیز به خود جلب كنند و كسی هم نپرسید آزادی از چه چیز،آزادی از استبداد یا آزادی از مقدسات؟ ولی چون هرچه بیشتر مادی‌ شدند و به معانی عالیه‌ی عالم غیب پشت كردند، نتوانستند از طریق كنترل نفس امّاره‌ی خود، لااقل ظاهر این واژه را حفظ ‌کنند. به طوری كه امروزه دیگر نمی‌توانند مثل سده‌ی گذشته ظاهر واژه‌ی «آزادی» را - به عنوان واژه‌ای مقدس- برای جامعه‌ی خود و بقیه‌ی ملت‌ها حفظ كنند، چون اوّلاً؛ جامعه‌ی غرب از طریق واژه‌ی آزادی به معنی بی‌قیدی، در مقابل هر نوع كنترل معنوی، همه‌ی تعادل خود را از دست داد و به قول خودشان امروزه در این فرهنگ، هیچ چیز جای خودش نیست، ثانیاً؛ بقیه‌ی مردم هم دیدند غرب به اسم آزادی، خود را به ملت‌ها تحمیل ‌کرده است. در چنین شرایطی غرب دیگر نمی‌تواند خود را بازخوانی كند و لذا پیشنهادهایی كه برای رفع بحران خود مطرح می‌كند به بحرانی اضافه بر بحران‌های قبلی تبدیل می‌شود.
عرض شد که آینده‌ی غرب از دو حال بیرون نیست، یا همین نحوه‌ای را كه هست ادامه می‌دهد و هرچه بیشتر حسّی می‌شود كه تبعات آن مشخص است، یا باید معنوی‌تر ‌شود و به یک تمدن معنوی برگردد. از طرفی به جهت عدم جوابگویی مسیحیت به نیازهای همه‌جانبه‌ی بشر، به مسیحیت هم که نمی‌تواند بر‌گردد، و به جهت سوابق تاریخی كه از مسیحیت دارند و خود غربی‌ها هم آن سوابقِ سوء را حتی بیشتر از آنچه بوده است، تبلیغ كرده‌اند، پس اگر خواستند به معنویت برگردند، باید دین دیگری را انتخاب‌ کنند كه نه مسیحیت باشد و نه یهودیت، و در همین راستاست كه امروزه شما آثار برگشت به اسلام را در اروپا و امریكا ملاحظه می‌كنید، البته هنوز ما در ابتدای این تاریخ هستیم و غرب در انتخاب آینده‌ی خود به جهت آشفتگی فرهنگی كه برای خود ایجاد كرده است، در شرایط انتخاب متعادلی نیست. بسیاری از اندیشمندان و جوانان غربی حالا هم كه می‌خواهند از مدرنیته و مسیحیت عبور كنند، به بودایی‌شدن روی می‌آورند. زمان طولانی نیاز است كه متوجه شوند بودا جواب‌گوی بشر امروز نیست.
حال اگر این سؤال را هنوز داشته باشید كه آیا غرب به این شعور می‌رسد که از اضمحلال خود جلوگیری ‌کند؟ فعلاً حرف ما این است که كلیت آن فرهنگ آنچنان از هوشیاری خارج شده و ظلمت همه‌ی ابعاد انتخاب آن را گرفته که به هیچ‌وجه راه نجاتی نمی‌شناسد، پس هرچه بیشتر در خودش فرو می‌رود و زمینه‌ی سقوط خود را سرعت می‌بخشد، چون شرط نجات آن‌ها، خارج‌شدن از فرهنگ غربی است و به یك نوع از خود بیرون‌آمدن نیاز است و این برای فرهنگ مدرنیته نزدیك به محال است. آنچنان در تارهایی از تفكر سیاه فرورفته كه بیرون‌آمدن از آن را برای خود غیر ممكن نموده است و به اسم فرار از اصولگرایی از نجات خود فرار می‌كند. البته غفلت نكنید؛ این‌كه با حفظ فرهنگ غربی و با روحیه‌ی سكولار به سوی معنویات و حتی به سوی اسلام و قرآن می‌آیند، این غیر از بیرون‌آمدن از آن تفكر ظلمانی است، این‌ها می‌خواهند از این طریقه‌ها همان روح و فرهنگ را ادامه دهند و لذا نه از قرآن بهره‌ می‌گیرند و نه از سقوط رها می‌شوند، می‌خواهند فشار روحی ناشی از زندگی تکنیکی را کم کنند و این غیر از رجوع به حق است.
امروز عده‌ی زیادی از آمریکایی‌ها از بودا استقبال ‌می‌کنند و یا شاید تعجب‌ کنید كه یكی از پرفروش‌ترین كتاب‌ها در آمریکا، «ترجمه و شرح مثنوی مولوی» است، ولی این سؤال برای ما هست؛ که این ها می‌خواهند از عالَم خودشان به عالم مثنوی درآیند، یا در عالم خودشان می‌خواهند با مثنوی ارتباط پیدا کنند؟ اگر رجوع به مثنوی با حفظ عالم خودشان باشد، این نوع مراجعه به مثنوی هیچ‌وقت امیدبخش نیست، عده‌ی کمی توانسته‌اند از عالم غرب آزاد بشوند، همان طور که عرض شد بیشتر به دنبال تخلیه‌ی روانی هستند تا بار سنگینی را كه دنیای تكنیكی بر روان آن‌ها تحمیل كرده، سبك و قابل تحمل كنند.

وقتی تکامل تكنیك هدف می‌شود

سؤال: حال كه روشن شد تمدن غرب، مادی‌ترین تمدن تاریخ است و در نتیجه به جای اتصال به حقایق عالم، به ابزارهای ساخته‌ی خود تكیه دارد، در مورد علت نفوذ آن در سایر ملل چه نکات دیگری را می‌توان ارزیابی نمود؟
‌جواب: همان‌طور كه فرمودید؛ به واقع این تمدن هیچ بهره‌ای از علم حقیقی ندارد و علمی كه در آن مطرح است، science یا علم به ابزارهاست برای ساختن ابزاری دیگر که شدیدتر بتوان در طبیعت تصرف کرد، این علم كجا و علم به حقایق كجا. در منظر تمدن غربی، حقیقت گم‌ شده‌ است! علمی که آن‌‌ها دارند، به این معنی است كه ابزاری برای تغییر طبیعت بسازند و طبیعت را بر اساس میل خود تغییر دهند و در این راستا ابزارهای مجهزی ایجاد کنند تا مقدمه‌ای باشد برای این‌که به ابزار مجهزتری دست یابند. به همین جهت هم بدون این ابزارها، زندگی‌كردن برای غربی‌ها محال شده است و اساساً زندگی را همین می‌دانند كه ابزاری بسازند و با آن به سر ببرند. یك قدم از داشتن ابزارهای مجهز جلوتر نمی‌روند! افتخارشان این است که زودتر می‌توانند با آن طرف دنیا ارتباط برقرار کنند تا به آن طرف دنیا خبر دهند چه ابزاری ساخته‌اند. مثل این است که فلان كس کلّ زندگی‌اش را صرف کرده است که ببیند کدام فرش بهتر از این فرشی است که دارد! اصل فرش مگر ابزاری نبود که ما روی آن بنشینیم؟! حالا همة زندگی‌مان این شد كه بدانیم آخرین فرشی كه به بازار آمده، چه فرشی است! در حالی که بالاترین ظلمت این است که «ابزار» برای آدم «مقصد» بشود، و بهترین نور این است که ابزار برای انسان مطرح نباشد. در شرح حال پیامبر(ص) از امام‌حسین(ع) داریم که: «در دنیا خشتی بر خشتی نگذاشت» آدم در حدّ داشتن خانه كه ابزار می‌خواهد. ولی حضرت امام حسین(ع) می‌خواهند بفرمایند پیامبر(ص) این‌قدر از دنیا به‌عنوان ابزار، کم استفاده ‌کردند که سعی ‌می‌کردند این نیاز را هم به عادی‌ترین شکل با آن برخوردکنند که خودشان نخواهند در ساختن آن قدمی برداشته باشند. عظمت یک انسان و یک تمدن در این است که ابزارها را وسیله‌ای برای «کمال حقیقی انسان» بداند، در حالی‌كه غرب صرفاً تكامل تكنیك برایش هدف شده است و تكامل تكنیك را تكامل خود می‌داند، تكاملی به سوی تكنیكِ پیچیده‌تر ولی برای چه چیز؟ معلوم نیست، در واقع باید گفت: برای همه چیز و هیچ چیز.