فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

خودآگاهی تاریخی، راه نجات از فرهنگ مدرنیته

سؤال: آیا قبل از این‌که جامعه به تمدن اسلامی برسد و ابزار متناسب با نگاه دینی به عالم و آدم بسازد، مردم می‌توانند با فعالیت‌های عقیدتی و اخلاقی، از حكومت خیال غربی بالاتر روند، تا در عین استفاده از تكنیك غربی، از فرهنگ آن كم‌تر تأثیر بگیرند؟ آیا این برنامه در عمل قابل اجراست تا با چنین شیو‌ه‌ای نهایتاً نفوذ فرهنگ مدرنیته كم ‌شود؟
جواب: مسلّم اگر بخواهیم آفت فرهنگ مدرنیته را در جامعه‌ی خود به حداقل برسانیم، باید با پایه‌ریزی نظام تربیتی دقیق و عمیقی، گرفتاری مردم از آن فرهنگ به حداقل برسد، امّا باز تأكید می‌كنم؛ این كار، راه‌كار اصلی نیست، نهایتاً، نفوذ فرهنگ غربی را كم می‌كند، اما مانع نفوذ آن نمی‌شود که ما به آن عقل و قلبی برسیم كه با تحقق تمدن اسلامی به آن می‌رسیم.
آن‌‌هایی که در حال حاضر بدون هیچ خستگی و یأس و با تقویت نظام اسلامی، در حال فعالیت فرهنگی و عرفانی و دینی هستند، دقیقاً به چنین جمع‌بندی رسید‌ه‌اند که آری؛ به انداز‌ه‌ای که عقل و اندیشه و ایمانِ قلبیِ مردم رشد كند، به همان اندازه نفوذ فرهنگ غرب ضعیف می‌شود و در نتیجه از بحرانی كه جامعه در آن گرفتار شده كاسته می‌شود و جامعه آرام‌آرام ظلمات مدرنیته را می‌شناسد و می‌فهمد چگونه با حضور فرهنگ مدرنیته از زندگی حقیقی محروم شده است. البته این روش به حوصله‌ی زیاد نیاز دارد و نباید انتظار داشت سریعاً نتیجه دهد، ولی بالاخره باید به خود گفت:
صد انداختی تیر و هر صد خطا است

اگر هوشمندی یك انداز و راست

امروزه در ادارات ما هر برنامه‌‌ای که برای اصلاح امور داده شود، از منظر فرهنگ غربی است و به جای رفع معضل جامعه، بسط مدرنیته‌ای است كه عامل همان معضلات است! ولی اگر ‌درصدی از كارمندانِ ستادی ادارات نسبت به دو طرف قضیه خودآگاهی لازم را داشتند، یعنی؛ هم ظلمات مدرنیته و تبعات آن را می‌شناختند، و هم فضای مورد نظر تمدن اسلامی را، و امور مردم را كارمندانی كه در عالم قلبی و عقلی اسلامی وارد بودند جلو می‌بردند، اداراتِ موجود این‌چنین به این بحران نمی‌افتاد که نه تنها مشكلی از جامعه و نظام حل نمی‌كنند، بلكه خودشان یكی از عوامل بحران‌های نظام اسلامی شده‌اند. چون روح فرهنگ مدرنیته در تمام تصمیم‌گیری‌هایشان حاكم است، ولی روح انقلاب اسلامی در برنامه‌ریزی‌ها جای ندارد، هرچند گرایش به انقلاب اسلامی در آن‌ها هست.- حضور و دلسوزی افراد متدین در ادارات و دانشگاه‌ها غیر از حضور روح برنامه‌ای است كه در آن جا‌ها حاكم است- امّا اگر درصدی از برنامه‌ریزان، خودآگاهی لازم را داشتند، افق كارها تغییر می‌كرد و در آن صورت کار تمدن غرب تمام بود.(75) پس حالا كه نمی‌توانیم بیرون از بحران غرب زندگی كنیم، باید در كنار حاكمیت فرهنگ غرب، افق تمدن اسلامی را مطرح نماییم، و همان‌طور که عرض شد اگر ‌درصدی از برنامه‌ریزان در دانشگاه‌ها و ادارات، افرادی بشوند كه با عقل و قلب اسلامی می‌اندیشند، ما به‌جای عمیق‌تر‌شدن بحران به سوی آزاد‌شدن از آن جلو می‌رویم و افقی روبه‌روی ما قرار می‌گیرد که دیگر آینده در نظام اداری و آموزشی ما این‌چنین سیاه و ظلمانی نخواهد بود.
در راستای خروج از بحران، قرآن می‌‌فرماید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ، مِن شَرِّ مَا خَلَقَ، وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ، وَ مِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ، وَ مِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَد». «غَاسِق» یعنی؛ آن ظلمتی كه هیچ نوری در آن وجود ندارد، می‌فرماید برای نجات از چنین ظلمتی باید به پروردگاری پناه ببری كه در دل ظلمت، فَلَق ایجاد می‌كند و در افقِ تاریك شب، روشناییِ حاكمیت بر ظلمت را می‌نمایاند، لذا می‌فرماید: «وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ» یعنی؛ از شرّ چنین ظلمتی كه همه جا را پر می‌كند، به خدایی كه افق این ظلمت را می‌شكافد و اجازه‌ی حاكمیت بحران را نمی‌دهد، پناه ببرید. پس كمك‌گرفتن از نیروهایی كه عقل و قلب اسلامی دارند در ضعیف‌كردن بحران، استراتژی موفقی می‌تواند باشد و جا دارد در مورد آن فكر كرد و برنامه‌ریزی نمود. البته فعلاً با عرایضی که خدمت عزیزان شد باب این بحث برای تفكر روی آن روشن گردید، وگرنه جا دارد در زمانی دیگر این بحث را توسعه دهیم، و فعلاً بحثِ درصدی از برنامه‌ریزان ادارات را باید یك آرمان دانست و برای رسیدن به آن مقدماتی لازم است. اولین مقدمه‌ی ما تدوین طرح تمدن اسلامی و راه‌كارهای تئوریك آن است و از آن مهم‌تر عزم عبور از علوم انسانی غربی است که باید چنین عزمی ایجاد شود.
عنایت داشته باشید اگر بخواهیم حكیمانه با موضوعات برخورد كنیم، باید متوجه باشیم در حال حاضر نمی‌توانیم غرب را به جهت ساختار خاص فرهنگی كه در جوامع پدید آورده، پس بزنیم، امّا می‌توان با روشی که در فرهنگ حضوری شیعه هست کاری کرد که عقل و قلبِ جوامع اسلامی فعّال و متعالی شود و از این طریق هیبت كاذب فرهنگ مدرنیته فرو بریزید و چشم همه را نسبت به پژمردگی آن باز کنیم. توجه داشته باشید که فرهنگ غرب تمامیت‌خواه است، بنابراین اگر تا اندازه‌ای محدود شود، به بحران می‌افتد. شما كافی است روشن كنید منظری كه غرب در مورد انسان دارد به دلایل متعدد غلط است، همین موجب می‌شود كه همه‌ی روابط فرهنگی غرب به‌هم بریزد.

غرب؛ حجاب انکشاف حقایق

سؤال: كشف قواعد و سنن هستی از طریق انبیاء با آنچه علوم غربی کشف کرد‌ه‌اند، چه فرقی می‌کند که شهید آوینی«رحمة‌الله‌علیه» می‌گوید: «علوم رسمی غرب نه تنها انكشافی از حقیقت عالم انجام نمی‌دهد، بلكه اكثراً حقایق در آن علوم، مورد حجاب قرار می‌گیرند و انسان‌ها را در جهان‌بینی موهوم سرگردان می‌كند.»؟ آیا می‌توان علوم اسلامی را از ادامه‌ی همین علوم غربی کشف کرد؟ اگر نمی‌شود و علوم جهت‌ دارند، پس چگونه غربی‌ها علوم اسلامی را گرفتند و به این نتایج رسیدند؟
جواب: برای بیان تفاوت موضوع، ابتدا باید معنی به انكشاف‌كشاندن طبیعت روشن شود تا بتوان بحث را ادامه داد. ما معتقدیم اشیاءِ طبیعیِ عالَم دارای باطن معنوی و غیبی هستند و خداوند در همین رابطه می‌فرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»(76) هیچ چیزی نیست مگر این‌كه خزینه‌های آن نزد ما است و ما اندازه‌ی محدود و معلومی از آن را نازل كردیم. پس اشیاءِ طبیعیِ عالم، ملکوت و باطنی دارند كه می‌توان با برخورد صحیح با این اشیاء، باطن آن‌ها را به انكشاف كشاند و به گفته‌ی حافظ:
عارفی كو كه كند فهم زبان سوسن

تا بپرسد كه چرا رفت و چرا بازآید

وظیفه‌ی ما در تعامل با طبیعت عبارت است از این که آن صورت بنیادینی را که ناشی از عقل قدسی است ظاهر نماییم و با آن ارتباط پیدا کنیم(77) و در آن صورت همه‌چیز محل تجلی عالم قدس و عامل اُنس ما با آن عالم‌ است، در چنین شرایطی امكان سُكنی‌گزیدن در طبیعت و در كنار ابزارهای زندگی، در آرامش به‌سربردن، ممكن می‌گردد. در حال حاضر فرهنگ مدرنیته با دادن صورت‌های وَهمی به طبیعت مانع از آن است تا پدیده‌ها صورت ملکوتی خود را نشان دهند!
به عنوان مثال شما بلوک سیمانی و کوزه‌ی سفالین را در نظر بگیرید؛ کوزه، همان خاک است که توانایی‌هایش به انکشاف کشاند‌ه شده و به همین جهت می‌توانیم ‌با آرامش در كنارش سكنی گزینیم، گویا با ما حرف می‌زند و ما هم به راحتی با آن اُنس می‌گیریم، ولی این تعامل را با بلوک سیمانی نداریم، گویا دارد با ما دعوا می‌کند، بین روح ما و بلوک سیمانی جنگ است. آقای شهید «آوینیرحمة‌الله‌علیه» كاملاً درست می‌فرماید كه مدرنیته از طریق حاكمیتی كه بر طبیعت اِعمال نموده، بین خود و طبیعت حجاب ایجاد کرد‌ه است. چنانچه ملاحظه فرمودید؛ موقعیت سیمان در عالم مثل موقعیت خاك نیست، برای به‌دست‌آوردن سیمان، خاك را با حرارت‌ زیاد و اضافاتی كه بر آن نمودند، كُشتند و به همین جهت سیمان پنجره‌ی نمایش عالم قدس نیست، بلكه از طریق آن، ناخواسته یک روح شیطانی در صحنه آمد. به عنوان مثال در روایات آمده است جایی كه مجسمه و سگ باشد، ملائكه حاضر نمی‌شوند؟!(78) چون در آن خانه و اهل خانه روحی حاكم می‌شود كه امكان تجلیات الهام ملائك از بین می‌رود. با دادن صورت‌های وَهمی به طبیعت نیز همین حالت پیش می‌آید. مگر بلوک سیمانی جای خشت نیامد؟! خشت داشت کار خودش را در زندگی انسان‌ها می‌کرد، بدون آن‌که ارتباط ما را با طبیعت قطع کند، وقتی هم كه به خشت‌ها نیاز نداشتیم، آن را به خاك تبدیل می‌كردیم و به طبیعت تحویل می‌دادیم، به مزرعه می‌بردیم و یا دوباره به وسیله‌ی آن کوزه یا خانه می‌ساختیم.
باید باب این موضوع را باز كنیم كه چگونه بعضی از كارهای ما در برخورد با طبیعت موجب می‌شود تا طبیعت در حجاب برود و زمینه‌ی انكشاف باطن طبیعت ضایع گردد. بسیار فرق است بین به انكشاف‌درآوردن طبیعت با به حجاب‌بردن طبیعت. در جای خودش بحث شده است كه چگونه طرح پارک‌های کنار رودخانه‌ی «زاینده‌رود»، به حجاب‌بردنِ رودخانه است و انسان‌ را به وَهمیات گرفتار می‌کند و انسان به‌جای آن‌كه از طریق ارتباط با رودخانه به زیبایی‌های باطنی آن منتقل شود و در یك حالت اُنس با ملکوت به‌سر برد، و جان و دل خود را تغذیه كند، مجبور است بنشیند روی صندلی‌های پارك و تخمه بشكند، به امید آن‌كه گمشده‌ی خود را از این طریق بیابد و هرگز هم نمی‌یابد و پس از چند ساعت پرسه‌زدن در خیابان‌های مصنوعی پارك، به خانه بر می‌گردد و هیچ روحانیتی هم نصیب خود نكرده است، چون لذّات وَهمی نه پایدار است و نه دل و جان را تغذیه می‌كنند، امّا اگر این تغییرات مصنوعی نبود و ما هم رودخانه را آلوده نکرده بودیم، خزه‌هایی که اطراف آن می‌رویید، نقطه‌ی شروع ارتباط ما بود و در آن حالت رودخانه با روح ما حرف می‌زد و من و آن دو روح بودیم كه با هم ارتباط داشتیم. امّا حالا با این دستكاری‌های وَهمی وَهم‌ها با هم ارتباط دارند. در چنین شرایطی هرگز نمی‌توان علوم اسلامی را در راستای علوم غربی کشف کرد، چون نگاه غرب به طبیعت با نگاهی که فرهنگ دینی به طبیعت دارد متفاوت است. نگاه غربی به دنبال ملکوتِ باطنی عالم نیست تا با ادامه‌ی آن استعدادهای نهفته در طبیعت ظاهر شود بلکه بیشتر سرکوب‌کردن است تا شکوفاکردن.

ابزارهای مدرن و عقل شیطانی

سؤال: در جلسه‌ی قبل مطرح شد اگر انسان عالَم و حالی پیدا كرد و آن را برای خود پذیرفت، ابزار و شرایطی مناسب برای به فعلیت‌درآوردنِ آن عالَم فراهم می‌کند، و به همین شكل هر تمدنی ابزاری متناسب با تمنّاهای خود را می‌سازد. سؤال ما در تقدم و تأخّر بین علم و ابزارهای مربوطه است به این‌ معنی که علم کامل‌کننده‌ی ابزارها است و یا پدیدآورنده‌ی آن‌ها؟
جواب: رابطه‌ی بین علم و تکنیک دیالكتیكی است و هركدام در را به سوی دیگری می‌گشاید، در نتیجه‌ی حالِ خاصی كه بشر پیدا می‌كند ابزارهای خاصی ظهور می‌کند، آن ابـزارها- به‌عنوان جواب حال خاص آن بشر- زمینه‌ی ظهور صورت شدیدترِ آن حال را فراهم می‌نماید تا تمنّای ظهور ابزارهای دیگری ظاهر شود که منجر به فعلیت‌یافتن جنبه‌ی نهایی آن حال و عالَم گردد. و این است که باید گفت تمنّای اولیه منجر به فنی می‌شود که به وسیله‌ی آن فن، ابزار اولیه ساخته می‌شود و این ابزار بر اساس جنبه‌ی برتر آن تمنّا به کمک علم و فن مربوطه کامل‌تر می‌شود تا به تمامیت خود برسد و انعکاس کامل شرایطی شود که آن تمدن به دنبال آن بود.
آری؛ اوّل حال طلب و تمنّا پیدا می‌شود، همان‌طور كه انسانِ دوران جدید به این حال ‌رسید که «می‌خواهد در دنیا فقط خوش بگذراند و نهایتِ ارضای هوس‌هایش را دنبال كند». فرانسیس‌بیکن و همفكرانش ابتدا به چنین تمنّا و حالی وارد شدند و در مقابل توصیه‌های اخلاقی ودینی كه لذّات را كنترل‌ می‌کرد، ایستادگی کردند، از این به بعد بود که جواب‌گویی به این حال و میل همه‌ی همّت آن‌ها شد، در چنین عالَمی هیچ حرام و حلالی معنی ندارد و تنها آن ابزاری که بتواند در رابطه با طبیعت بیشترین لذّت را به انسان برساند و وَهم او را ارضاء کند مهم می‌شود. پس چنانچه ملاحظه می‌فرمایید تا آن حالِ خاص شروع نشود، بقیه‌ی لوازم و تبعاتش ظاهر نمی‌گردد، آن انسان در راستای تحقق هر چه بیشتر آن عالَم، فكر می‌كند و علمی به‌وجود می‌آید تا راحت‌تر به آن ابزار و آن میل دست یابد كه در تعبیرات دینی به آن فکر، فکر و عقل شیطانی یا «نَکْرا» می‌گویند که امیر‌المؤمنین علی(ع) در وصف آن می‌فرمایند: «تِلْکَ الشیطَنَة هی شبیهةٌ بِالْعَقل وَ لَیسَتْ بِعقلٍ»(79) آن یک نوع شیطنتی است شبیه عقل و عقل به حساب نمی‌آید. در جای دیگر می‌فرمایند: «كَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی اَمِیرٍ»(80) چه بسیار عقلی كه زیر فرمان هوس به فعالیت مشغول‌ است.
عكس مسئله‌‌ی فوق در راستای ایجاد عالَم دینی در تمدن اسلامی پیش می‌آید، به عالَمی كه مسلمانان تمنّای آن را دارند تا روح خود را در فضای معنوی سیر دهند و شرایط مناسبِ ظهور آن حال و هوا را به‌وجود آورند و در راستای رابطه‌ای دیالكتیكی بین علم و ابزار، شرایط معنویِ جدید که صورت بیرونی آن حال معنوی می‌با‌شد، زمینه را برای معنویت برتر فراهم کنند که به ظهور شرایط برتری می‌انجامد و همچنان این رابطه متقابل در جهت نزدیكی به آرمان‌های درونی و تمدن بیرونی آن آرمان‌ها جلو می‌رود. به عنوان مثال؛ شما می‌خواهید به حال معنوی خود جواب دهید، آن حال معنوی می‌طلبد كه افق مقابل جان شما گسترده ‌باشد، در این راستا باید سقف مسجد - به عنوان محل ظهور آن حالت معنوی - بلند باشد تا در محل عبادتگاه رابطه‌ی درون و بیرون محفوظ بماند و لذا لازم است بر اساس دستورات دین سقف مساجد بلند ساخته شود تا ناخودآگاه روح انسانِ مؤمن به شکوه و برتری‌های عالَم معنا منتقل گردد و صورت آن حال و هوای درونی، ظهور بیرونی داشته باشد و تمدنی مناسب درون آن انسان فراهم شود.(81) كسی كه حال و هوای معنوی را نمی‌فهمد و عبادات را در حدّ قالب خود می‌شناسد، ممكن است در مورد مسجد هم بگوید: مسجد را دو طبقه بسازید، طبقه‌ی بالایش را کرایه بدهید تا خرجش در بیاید! نه‌تنها دستور داریم سقف مسجد بلند باشد حتی دستور داریم ساختمان‌های اطراف مسجد كوتاه‌تر از مسجد باشد، تا مسجد همواره متذكر همان حالت بلند معنویت درونی باشد. شما هیچ‌وقت از ساختمان‌های چند طبقه به شکوه عالم معنا منتقل نمی‌شوید، امّا در مسجدی که باشکوه می‌سازند -و نه با تجمل- واقعاً به عالم معنا منتقل می‌شوید.
پس در جواب سؤال شما باید گفت: ابتدا «حال» و یا میل باطنی پیدا می‌شود و بقیه‌ی شرایط، صورت آن حال خواهد بود و این‌كه می‌گویند: اگر عالَم درونی انسان‌ها عوض بشود، عالَم بیرونی آن‌ها نیز عوض می‌شود، به همین معناست، یعنی ابتدا عالَم بشر جدید عوض شد و لذا عالَم را تغییر داد و دنیای جدید، صورت عالَم یا حال بشر جدید است که نفس امّاره‌اش او را جلو می‌برد و زیبایی‌هایی را پدید می‌آورد که در منظر نفس امّاره زیبا است، هرچند در منظر فطرت‌های خداجو زشت می‌باشد.
وقتی طلب و تمنّای بشر این شد که می‌خواهد نهایت جوابگویی را به میل‌های غریزی‌اش بدهد، یخچال و فریزر می‌خواهد تا هر وقت هر چیزی را خواست، در دسترسش باشد و به اصطلاح راحت زندگی کند. در حالی که اگر متوجه رشد ابعاد دیگر وجودش بود و تعامل با طبیعت را بُعدی از زندگی خود ‌دانست، طلب گوشت دم‌دست نمی‌كرد تا ابزار مناسب آن را بسازد، ابزار مناسبِ همان زندگی را می‌ساخت که تعامل با طبیعت، جزیی از آن زندگی باشد و به اندازه‌ای که طبیعت اجازه می‌داد آرزو می‌کرد. شاید امروز تصور آن زندگی را هم نتوانید داشته باشید که قصاب‌ها زمانی گوسفندی را سر می‌بریدند که بتوانند آن را تا شب بفروشند، مردم هم وقتی گوشت می‌خریدند که بخواهند همان شب از آن استفاده كنند.
در آن نظام فقط میل شما نبود كه بتواند همه‌ی تصمیم‌ها را بگیرد، بلكه شرایط هم باید اجازه دهد، آن هم شرایطی كه طبیعت تعیین می‌كند. به عنوان مثال وقتی برای تهیه‌ی آب باید از چاه آب می‌كشیدید، دیگر انسان هر وقت كه می‌خواست نمی‌توانست هر چقدر آب كه دوست دارد مصرف كند. وقتی میل شما اظهار می‌كرد من گوشت می‌خواهم، شرایط به آن می‌فهماند باید پیرو آن تلاش‌هایی انجام دهد و لذا نمی‌توانست همین‌طور پشت سر هم دستور دهد. عالمان و نخبگان دنیای گذشته همان نوع زندگی را حكیمانه می‌دانستند و بنا نداشتند از آن بیرون آیند، اما از وقتی كه حال و هوای بشر طوری شد كه نتوانست در مقابل محدودیت‌های طبیعت صبر کند و خود را با طبیعت هماهنگ بنماید، در چنین فضایی مهندسانی که مایل بودند جواب میل‌های چنین بشری را بدهند برای او یخچال ساختند که هر وقت به گوشت احتیاج داشت، دم دست باشد. «فرانسیس بیکن» عملاً همین کار را کرد؛ او آزمایش عملی این‌که وقتی گوشت منجمد ‌شود، مدت زمان بیشتری می‌ماند را در یخچال‌های طبیعی حاشیه‌ی شهر لندن، آزمایش کرد، بعد هم در همان منطقه یخبندان سینه‌پهلو کرد و چیزی نگذشت که جان سپرد، ولی بنیانِ علمیِ ساختِ یخچال‌ها را گذاشت. پس ملاحظه می‌فرمایید كه؛ اوّل یک نیازی پیدا شد و بعد ابزارِ برآورده‌شدن آن نیاز توسط اهل فن – که به جای حکیمان نشستند- ساخته شد. به عبارت دیگر؛ اوّل «حال» پیدا شد، بعد «نیاز به ابزار»، بعد هم خودِ «ابزار».
علمی كه منجر به ساختن یخچال و امثال آن شد، جوابگویی اهل فن و مهندسان جامعه است به نیازی كه آن بشر در خود به‌وجود آورد. همین‌طور كه امروزه هم مهندسان جامعه نبوغ خود را به كار می‌گیرند و با محاسبات دقیق، عالی‌ترین وسیله را در جوابگویی به نیازهای بشر مدرن می‌سازند. باید در جای دیگر بحث شود كه آیا متفكران جامعه باید صرفاً تابعِ میلِ جامعه، اندیشه‌ی خود را به‌كار گیرند - كاری كه اكثراً متفكران غرب انجام دادند- یا باید بیش از آن‌كه هوس جامعه را جواب دهند، جامعه را به عالَمی بالاتر هدایت كنند و زندگی مردم را به حال و هوای برتری سوق دهند - كاری كه اكثراً متفكران غرب از آن باز ماندند- زیرا عقل و فكر به عنوان هدیه‌ی خدا به افراد داده شده جهت ارتباط با حقایق برتر این عالم و نه این‌كه تماماً صرف ارتباط با همین عالم مادّه شود. دانشگاه‌ها در فرهنگ مدرنیته به‌وجود آمد تا متفکرانی تربیت کنند در راستای جوابگویی به امیالی که بشر مدرن به دنبال آن است بدون آن‌که بخواهند آن امیال را هدایت و کنترل نمایند.