فهرست کتاب


تمدن زایی شیعه

اصغر طاهرزاده

چرا این‌همه شتاب؟

تمدن غربی نه شبیه تمدن اولیاء خدا است و نه شبیه تمدن كاهنان و جادوگران که هر دو به عالَمی بالاتر از این عالم نظر داشتند و لذا تمدن غربی باید برای ارضاء روح انسان‌ها که تمنای صعود دارند هواپیما و هلی‌کوپتر بسازد تا بالابردنِ جسم خود را جایگزین صعود روح خود نماید بدون آن‌که جان خود را در عالم معنویت سیر دهد. تمدنِ غرب از ارتباط با «عالم ثبات و بقاء» محروم است و هر روز بیشتر از روز قبل گرفتار حركت و شتاب می‌باشد.
مادّه از هیچ جهت ثبات ندارد، نه در ذات و جوهر خود - كه آن را برهان حركت جوهریِ عالم مادّه ثابت می‌كند - و نه از آن جهت كه جامعیت داشته باشد و از پراکندگی آزاد باشد. ملاحظه می‌كنید كه این طرفِ فرش، آن طرفش نیست و شخصیت جامعی ندارد، در صورتی که در عالم غیب، چه روح دریا و رودخانه و چه عالم ملائكه و چه نفس ناطقه‌ی انسان و چه حضرت احدی، همه ‌و همه در مقام جامعیت هستند، به تعبیر دیگر همه‌ی ابعاد خودشان، پیش خودشان ‌است زیرا در آن‌جا «بُعد» نیست. اگر شما بخواهید با خدا ارتباط برقرارکنید، نباید راه بروید تا به او برسید، همین كه بتوانید قلب خود را از عالم مادّه منصرف كنید - به جهت ذات مجردتان - با او روبه‌رو خواهید شد. امّا اگر از طریق بُعد مادیِ خود، بخواهید با عالم مادّه ارتباط برقرار کنید، عالم مادّه بُعد دارد، به طوری كه این طرف آن، آن طرفش نیست، پس اگر خواستید آن قسمت از عالم مادّه را داشته باشید، باید از این‌جا حركت كنید و به آنجا بروید. آدم‌ها به انداز‌ه‌ای که توجهشان به عالم مادّه است و در زندگی‌شان عالم مادّه نقش اصلی را بازی می‌كند، گرفتار حركت‌اند، آن هم حركتی كه جهتی به سوی ماوراء خود ندارد. با همین قاعده می‌توانید زندگی‌ خود را هم ارزیابی كنید و ببینید تا چه اندازه‌ مادّی است. بعضی‌ها برای رسیدن به اهداف خود خیلی می‌دوند، این‌ها بیشتر از بقیه مادّی‌‌اند و به‌اصطلاح، عمل‌زده‌اند. در حالی‌كه حقیقت، با جان انسان‌ها هیچ فاصله‌ای ندارد، مجردات - اعم از خدا و ملائكه- مكان و زمان ندارند، و از طرفی واقعی‌ترین واقعیات، مجردات هستند، پس آن‌كسی كه گرفتار عمل‌زدگی‌ است، گرفتار خیالات خودش می‌باشد و به دنبال ناكجاآباد است.
تمدن مادّی، تمام مقصدش دست‌یابی به عالم مادّه است، پس تمام مقصدش ناكجاآباد است و لذا كارش حرکت و دویدن است. آدم‌های مادّی و عمل‌زده همان‌قدر مقصدشان دنیاست که می‌دوند، برعكسِ حكیمان كه سعی دارند از عمل‌زدگی فاصله بگیرند و در آن صورت است كه با كم‌ترین كار، بیشترین نتیجه را نصیب خود خواهند كرد.
در شرح حال بعضی از عزیزان كه مطالعه می‌كنید، می‌بینید در احیاء دین و یا مبارزه با رژیم شاه، انگیزه‌های خوبی داشته‌اند ولی چون حكمت لازمه را نداشته‌اند، به اندازه‌ای كه كار كردند نتیجه نگرفته‌اند.
اصل حرف این است كه آدم‌ها به انداز‌ه‌ای که حسّی‌اند، همه‌ی چیز‌ها را از تیررس خود دور می‌بینند و چون دور می‌بینند، مجبورند با شتاب زیاد حرکت کنند تا به آن‌ها برسند و كسی كه در این حالت قرار گرفت، اگر نودسال هم از سنّ او گذشت، به آرامش نمی‌رسد. گفت:
دور می‌بینی سراب و می‌دَوی

عاشق آن بینش خود می‌شوی

در قرآن در رابطه با این نوع حركات سرگردان می‌فرماید: «لاَ یَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ كَفَرُواْ فِی الْبِلاَدِ، مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ»(47) این گردش‌ها و رفت ‌و آمدهای اهل كفر در بین شهرها، تو را جذب نكند، این‌ها بهره‌های اندكی است كه در پی آن جهنّم است كه بد جایگاهی است. چنانچه ملاحظه می‌فرمایید خداوند این نوع سفرها و تحركات بی‌هدف را مسیر منتهی‌شدن به جهنّم می‌داند. آری؛ از جهت دیگر به ما توصیه می‌كند كه بروید آثار هلاكت كافران را ببینید و عبرت بگیرید. «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ»؛(48) بگو بروند در زمین بگردند و در چگونگی عاقبت گناهكاران تفكر كنند. این نوع حركت‌ها، حركت‌ها و مسافرت‌های جهت‌دار است، در اسلام به خودی خود حركت و شتاب مدّنظر نیست، بلكه مسافرت جهت عبرت یا زیارت مورد نظر است.
حاصل قضیه این‌كه اگر کسی حقایق غیبیه را نشناسد و متوجه نباشد آن‌ها مدبّرات عالَم هستند، تمام توجه خود را به چیزهایی می‌اندازد كه مربوط به عالم مادّه‌اند و چون عالم ماده دارای بُعد است آنچه در آن است به راحتی در دسترس نیست و چون آن‌ها را نزدیک نمی‌بیند، می‌دود تا به آن‌ها برسد. اگر امروزه مسلمانان هم نتوانسته‌اند از طریق اسلام با حقایق غیبی مرتبط شوند و آن‌ حقایق را به عنوان مدبّرات عالم بشناسند به جهت آن است که تحت‌تأثیر فرهنگ شتاب و تحرك غرب قرار دارند و از این جهت تمدن غرب بسیاری از مذهبی‌ها را از گوهر اصلی اسلام‌ كه همان آرامش و وقار است، جدا کرد‌ه است، بدون این‌که خودشان بدانند.
پس اوّلاً؛ روشن شد تفاوت تمدن‌هایی مثل تمدن فراعنه با فرهنگ مدرنیته در عین این‌كه هر دوی آن‌ها ضد سعادت بشر‌اند، در چیست. ثانیاً؛ تفاوت آرامش كاذب كاهنان با آرامش حقیقی اولیاء خدا معلوم شد. بعضی از غربی‌ها که از آشفتگی تمدن خودشان خسته شده‌اند و هنوز در حجاب مدرنیته‌اند، حالا هم كه می‌خواهند به روح و روحیه‌ی آرامی رجوع كنند، به آرامش کاهنان دل می‌بندند، چون تمدن غربی نمی‌تواند بین «کاهن» و «نَبیّ» فرق بگذارد. ثالثاً؛ در این بحث روشن شد علت شتاب افراطیِ موجود در فرهنگ مدرنیته چیست.

تمدن شیعی؛ رقیب اصلی تمدن غرب

سؤال: شما در جلسه‌ی قبل در راستای نظر هانتینگتون فرمودید: فرهنگ مدرنیته با اسلام و تفکر خاور دور - اعم از بودایی یا كنفسیوسی- در تقابل است و بالأخره هم با آن‌ها درگیر می‌شود. حال سؤال این است كه درگیری از كجا شروع می‌شود كه منجر به تمدن شیعی می‌گردد؟
جواب: عنایت داشته باشید كه تمدن اسلامِ واقعی كه همان مكتب تشیع است، با تمدن خاور دور در یك چیز مشترك‌اند و آن رسیدن به آرامش از طریق توجه به حقایق قدسی است و این دو تمدن از این جهت در مقابل فرهنگ مدرنیته هستند كه شاخصه‌اش شتاب و دست‌یابی به عالم ماده است، از این جهت هانتینگتون درست ‌می‌گوید كه در آینده تمدن خاور دور و تمدن اسلامی با غرب درگیر می‌شوند. او پیش‌بینی‌ می‌كند كه جنگ آینده‌ی بشر هیچ‌كدام از جنگ‌های موجود نیست؛ جنگ بین تمدن خاور دور و اسلام از یك طرف و تمدن غرب در طرف دیگر است، چون غرب در شرایطی است که هر تمدنی را باید در خود هضم كند و اگر تمدنی در مقابل آن مقاومت كرد و غربی نشد با آن درگیر می‌شود. البته آن تمدنی که در خاور دور با غرب درگیر می‌شود، غیر از آن چیزی است كه امروزه در نظام سیاسی كشورهای ژاپن و سنگاپور و هنگ‌كنگ و كره مطرح است، حتی تمدنِ چینیِ مورد نظر هانتینگتون، غیر از چینی است كه فعلاً توسط حاكمان فعلی‌اش مدیریت می‌شود، این چین و حاکمان چینِ فعلی هیچ فرقی با آمریکا نمی‌کنند، امّا بالأخره یک تمدنی در خاور دور هست که مؤمنینِ به آن تمدن به جهت ابعاد مقدسی كه دارد، نمی‌توانند از آن دست بردارند. تفكر اسلامی ناب از جهت قدسی و توجه به عالم بقاء، با تمدن خاور دور مشترك است و تمدن غرب بالأخره درگیری اصلی‌اش با آن گوهری است كه در این دو تمدن نهفته است، ولی سازوكارهای تمدن‌سازی غیر از مقاومت صِرف در مقابل تمدن غربی است. در تفكر بودایی و كنفسیوسی و لائوتسه‌ای، روح توجه به عالم قدس هست ولی به خودی خود آن مكاتب پیشنهادی برای ارائه‌ی تمدنی مقابل تمدن غرب ندارند و امید غرب هم در رابطه با آن‌ها در همین نقطه ضعفشان نهفته است، ولی آن نقطه‌ی اصلیِ امید که در انتها برای خود حرف دارد و لذا تسلیم مدرنیته نمی‌شود، تفكر شیعه است كه باید در این رابطه با حوصله‌ی زیاد مطلب را پیگیری كرد تا معلوم شود چرا باید آینده‌ی جهان را در مكتب تشیع پیدا كرد و چرا شیعه مسؤلیت ساختن تمدن آینده‌ی بشر را بر دوش دارد. اجازه دهید برای روشن‌شدنِ این مطلب در طول بحث و با مقدماتی كه عرض خواهد شد پیش برویم.
عنایت دارید كه فرهنگ غرب تا حدّی – به‌خصوص در مراحلی كه تئوری‌های مادّی‌اش به بن‌بست می‌رسد- یک نوع خرافه‌گرایی را در کنار خود جای می‌دهد و همین امر است كه امكان سازش با بسیاری از مكاتب خاور دور را برای آن میسر می‌سازد، چون روح مكاتب خاور دور روح انزوا است و داعیه‌ی تمدن‌سازی، آن هم تمدنی جهانی در آن مكاتب نیست، نهایتاً می‌بینید جناب آقای كنفسیوس توصیه‌هایی به حاكمان دارد، ولی این‌طور نیست كه مدعی باشد باید حاكمانِ حق در جامعه حاكم باشند، که بعداً بنده در این مورد عرایضی خواهم داشت.
امّا شیعه نگاهش به عالم و آدم نگاه دیگری است، شیعه معتقد است تمام جهان باید در حاكمیت حق درآید و ظالمان حق حاكمیت ندارند و خداوند ظرفیت جهان را طوری قرار داده است كه باید احكام حق توسط حاكمان معصوم در آن‌جا جاری شود تا جهان به ثمره‌ی لازم خود برسد، در تفكر شیعه تحقق اسلامِ سعادت‌بخش به آن است كه احکام اسلام در همه‌ی ابعاد زندگی انسان‌ها - اعم از فردی و اجتماعی- حضور فعال پیدا كند تا مردم مزه‌ی دینداری خود را بچشند و به سعادت لازم دنیایی و آخرتی دست یابند.
وقتی تفكر موجود در دانشگاه، تفكر شیعه باشد، نگاه طبقه‌ی تحصیل‌كرده نگاه همه‌جانبه‌ای است كه یك طرف آن توجه به عالم قدس است و یک طرف آن توجه به عالم ماده و طبیعت. وقتی مدیریت بر اساس تفكر شیعه باشد، روحیه‌ی خدمت‌گذاری برای متعالی‌كردن انسان‌ها حاكم می‌شود، همان روحیه‌ای كه سراسر شخصیت پیامبر خدا(ص) را در برگرفته بود، به طوری كه خداوند در وصف آن حضرت می‌فرماید: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْكُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»(49) به سوی شما پیامبری آمد كه از خود شما است، برای او بسیار گران می‌آید اگر رنجی به شما برسد و جهت مؤمن و متعالی‌شدن شما اشتیاق به خرج می‌دهد و محبت خاصی به مؤمنین دارد.
تفكر شیعی توان مدیریت در تمام ابعاد انسان‌ها را دارد و لذا است كه برای تفكر كفرآلود میدانی نمی‌گذارد تا بتواند در آن میدان مانور دهد و خود را بنمایاند، این‌جاست که درگیری شیعه با تفكر شرك‌آلودِ انسان‌مدار غربی، حتمی خواهد بود. امثال هانتینگتون اسلام را به عنوان دین توحیدیِ خدامحور بررسی كرده‌اند و راه‌كارها و نظرات چنین دینی را دید‌ه‌اند و لذا نتیجه گرفته‌اند حتماً این اسلام با مدرنیته كه در عین محوریّت دادن به نفس امّاره‌ی انسان، ادعای جهانی‌بودن دارد و می‌خواهد همه‌ی اندیشه‌ها را در خود هضم كند، درگیر می‌شود و چون مدرنیته شرط بقاء خود را در نفی بقیه‌ی مكاتب می‌داند، این درگیری حتمی است. گفت هزار درویش در یك گلیم می‌گنجند ولی دو پادشاه در یک کشور نمی‌گنجند. چون هزار درویش هر كدام حاكمیت خدا را پذیرفته‌اند، ولی دو پادشاه هر كدام خود را خدا می‌دانند. هر پادشاهی می‌گوید: من پادشاه زمین هستم! حالا اسلام می‌گوید: باید حكم پادشاه حقیقی عالم یعنی خدا بر جهان حاكم باشد، غرب هم خود را پادشاه می‌داند و می‌خواهد بر همه‌ی جهان حكومت كند و لذاست كه عرض می‌كنم؛ درگیری بین این دو حتمی است و چون یك طرفِ این درگیری خدا است، حتماً طرف دیگر مغلوب خواهد شد. فعلاً اسلام به میدان آمد‌ه است و نه شخص خاص، و اسلام به معنای حقیقی‌اش یقیناً همان اسلام به قرائت شیعه است، چون هركس، چه سنّی و چه شیعه با کوچک‌ترین تدبّر در قرآن می‌پذیرد که اسلام اصرار دارد همه‌ی ابعاد نظام بشری اسلامی باشد، حالا اگر هنوز آن آرمان‌ها نتوانسته محقق بشود، ولی بالأخره جهان ظرفیت چنین نظامی را دارد. روح بازگشت به قرآن موجب تصدیق حرف شیعه خواهد بود، و لذا شیعه نمی‌خواهد سایر مسلمانان را به تشیع و شیعه‌شدن دعوت كند، بلكه نگاه دقیق خود نسبت به قرآن را در مقابل آن‌ها می‌گشاید. وقتی قرآن می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنكُمْ»(50) ای مؤمنان از خدا و رسول و اولی‌الامر اطاعت كنید. پس معلوم است علاوه بر خدا و رسول باید از شخص «اولی‌الامر» هم اطاعت كرد، كه در این‌جا ریزه‌كاری‌های تفسیری‌اش مورد بحث نیست، ولی می‌ فرماید از اولی‌الامر اطاعت كنید و ساده‌ترین برداشت این است که «اولی‌الامر» باید انسان معصومی باشد در صراط مستقیم الهی تا مسلمانان بعد از رحلت رسول خدا( راه سعادت را به صورت عینی ببینند. از طرفی خداوند بندگانش را به اطاعت از كسی تكلیف نمی‌كند كه احتمال گمراه‌كردن بندگان را داشته باشد. پس علاوه بر خدا و رسول(ص)، انسان‌های دیگری هستند كه باید با تبعیت از تفكر آن‌ها مسیر حق را طی کرد. شیعه به دلایل قرآنی و روایات مورد قبول اهل سنت «اولی‌الامر» را اهل‌البیت پیامبر(ع) می‌داند، و اظهار می‌دارد؛ سخن و قرائت ‌«اولی‌الامر» از قرآن، دقیق‌ترین برداشت از اسلام و قرآن است. شیعه با تبیین این مسئله، فرهنگ‌های دیگر دنیا را در مقابل فرهنگ اسلام، باطل می‌داند، باطل هم باید از صحنة نظام فرهنگی، سیاسی بشر بیرون برود و دنیای كفر جهانی در مقابل این منطق هیچ حرفی ندارند. چون اولاً؛ هیچ دلیلی بر حق‌بودن فرهنگ خودش ندارد، ثانیاً؛ خوب می‌فهمد ما چه می‌گوییم. به قول دکتر شریعتی؛ ابوسفیان خوب می‌فهمید لااله‌الاالله یعنی نفی ابوسفیان، و غرب هم خوب می‌فهمد درخشش اسلام ناب یعنی نفی همه حرف‌های فرهنگ غرب.
پس این طرف قضیه روشن شد که بودن و درخشش قرائت شیعه از اسلام مساوی است با نبودن و غروب فرهنگ‌های دیگر، آن‌هم قرائتی از اسلام كه می‌خواهد تمدن‌ساز باشد و تمام ابعاد اجتماعی زندگی بشر را تغذیه كند. مسلّم با طرح این قرائت از اسلام، جهان اسلام بدون این‌كه احساس شیعه‌بودن یا سنّی‌بودن بكند، به اسلامی‌كردنِ همه‌چیز فكر می‌كند. مثل همان احساسی كه جهان اسلام نسبت به طرح امام‌خمینی«رحمة‌الله‌علیه» در رابطه با نظام حكومتی جهان اسلام پیدا كرده و امروزه شوق زیادی در پیاده‌كردن آن در جهان اسلام در جریان است.
شاخصه‌ی تمدن دینی و غیر دینی در این است كه تمدن دینی متذكر عهد «عبودیت» انسان است، ولی تمدن غیردینی كه امروز در غرب تجسّم یافته، عامل تقویت «انانیّت» است، و از آن طرف صورت كامل «عبودیت» در انسان‌های معصوم محقق است و لذا است كه فرهنگ اسلامی به صورتی که تشیع مطرح می‌کند می‌تواند تمدن اسلامی را محقق نماید و در خود قدرت نفی تمدن غرب را به معنای واقعی دارد.یعنی اگر به هر شكل دیگری با غرب مقابله شود، به خودی خود به بسط غرب منجرخواهد شد و حاصل آن تقابل چهره‌ی دیگری از مدرنیته با همان آرزوهای فرهنگ غربی خواهد بود.
شاخصه‌ی تمدن شیعه، اتحاد «وَلایت» و «وِلایت» است،(51) به این معنی که در جامعه‌ی آرمانیِ مكتب اسلام باید همان كسی كه سراسر وجودش جلوه‌ی محبوب است و در مقام عصمت قرار دارد، سرپرست جامعه ‌باشد، و لذا ظاهر و باطن انسان‌ها با تمام وجود در اطاعت والیِ جامعه است، زیراكه حكم او انعكاس كامل حكم محبوب حقیقی، یعنی خدا است. در چنین شرایطی و چنین اجتماعی، باطن شخص از طریق سینه‌ی مولا به نور هدایت ربّ‌العالمین منوّر می‌شود و حقیقت «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ ... »؛(52) صورت اجتماعی به خود می‌گیرد. نگاه به چنین آرمانی و تلاش برای تحقق آن، تنها راه نجات است و همه‌ی فسادهای اجتماعی كه در تاریخ واقع شده، به جهت جدایی «وَلایت» از «وِلایت» است.
فرهنگ شیعه نمی‌تواند فرهنگ مدرنیته را به رسمیت بشناسد و از طرفی هم فرهنگ غرب به جهت حاكمیت نفس امّاره و انانیّتی كه در آن هست، هیچ تمدنی غیر از خود را نمی‌تواند تحمل کند، پس به نفی رقیبش اقدام می‌کند و لذا جنگ شروع می‌شود و چون یك طرف این جنگ، فرهنگی است كه برای خود هیچ ادعایی ندارد جز حاكمیت حق، حتماً به حاكمیت حق ختم می‌گردد.
با این اوصاف كه عرض شد نمی‌توان پذیرفت فرهنگ خاور دور بتواند تا آخر در مقابل غرب ایستادگی كند، چون اوّلاً؛ در بنیان آن نفی مطلق مدیریت غربی موجود نیست، ثانیاً؛ چیزی كه به واقع جایگزین مدیریت غربی در جهان باشد، در خود ندارد. امّا همان‌طور كه عرض شد، علت این‌كه آقای هانتینگتون می‌گوید این دو فرهنگ با غرب درگیر می‌شوند، برای این است که فرهنگ غرب هرگونه معنویت و قداستی را نفی می‌کند و در فرهنگ خاور دور یك نحوه قداست‌گرایی وجود دارد، امّا گوهر قداست‌گرایی شیعه چیز دیگری است.
در مقابل نظریه‌ی جنگ تمدن‌ها عده‌ای از شیعیان تصور می‌كنند ممكن است روزی شیعه با غرب کنار آید، این‌ها یا شیعه را نمی‌شناسند و یا غرب را، حتی آن‌جایی هم كه قرآن اجازه می‌دهد یهود و نصاری در كنار مسلمانان زندگی كنند، طوری شرایط را فراهم می‌كند كه آن‌ها رقیبی در كنار تمدن اسلامی نباشند. لذا اولاً؛ آن‌ها را به عنوان یك دین به رسمیت نمی‌شناسد و آن‌ها را كافر می‌داند و می‌فرماید: «لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ...»(53) آ‌ن‌هایی كه می‌گویند مسیح فرزند خدا است، كافرند، و یا می‌فرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَكُونَ»(54) یهود گفتند عزیر پسر خدا است و نصاری گفتند مسیح پسر خدا است، این‌ها حرف است كه می‌زنند، حرف‌هایی هماهنگِ سخنان كافران قبلی، خدا آن‌ها را بكشد كه چه تهمت‌هایی روا می‌دارند. ثانیاً؛ می‌فرماید: «قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(55) با اهل كتاب نیز بجنگید تا آن‌كه جزیه بدهند، آن هم با دست خود و با حالت سرافكندگی و خواری، چون در این حالت رنگ و آبی برایشان نمی‌ماند كه بخواهند تمدنی را پایه‌ریزی كنند، چراكه باطل‌اند و در نظامِ حق، باطل باید سرافكنده باشد، و این غیر از احترام به حق شهروندی آن‌هاست، آن جای خودش محفوظ است. در این‌جا بحث، بحث حقّانیت و عدم‌حقّانیت مكتب است و اتفاقاً این امر موجب می‌شود تا راحت‌تر به اسلام گرایش پیدا كنند و چون متوجه اسلام شدند، می‌فهمند كه آن سخت‌گیری‌ها به مصلحت آن‌ها بود.
به هر حال غرب از این جهت می‌فهمد اسلام ناب چه می‌گوید - هر چند به نحو دقیق و عمیقی نمی‌توانند اصل اسلام را بفهمند- عمده؛ ایجاد بسترِ فرهنگی است كه در آن بستر شرایط اجرایی این اهداف فراهم شود. مسلّم در تمدن اسلامی، اهل كتاب نیز بهتر از آن‌گونه كه امروزه زندگی می‌كنند، زندگی خواهند كرد، به‌خصوص در آن شرایطِ معنوی كه اسلام ناب ایجاد می‌كند. به هر صورت ذات و گوهر اسلام ناب چیزی است كه با فرهنگ مدرنیته كنار نمی‌آید و فرهنگ مدرنیته حجاب ظهور آن فرهنگ است و هر قدر اسلام توانست آن را عقب بزند، می‌تواند خود را بنمایاند.
شاید سال‌ها صبوری و انتظار نیاز باشد تا اسلام ناب بتواند در نقطه‌ی عطف ظهور عظمت خود قرار گیرد و عامل پدیدارشدن تاریخ جدیدی شود و بسیاری از ملت‌ها – به‌خصوص برادران اهل تسنّن را- كه آمادگی كامل دارند، متذكر نقش‌آفرینی اسلام در دنیای جدید بنماید. در این نقطه‌عطف، عهدها نو می‌شوند و عهد و مِهری جدید ظاهر می‌گردد كه محل تجلی روح ایمان و ظهور عهد همه‌ی مسلمانان با اسلام است. در حال حاضر تشیع این مسئولیت را بر دوش گرفته و بر اساس این مسئولیت در نقطه‌عطف تاریخی خود ظاهر شده است و هنر ما این است كه شرایط تاریخی خود را بشناسیم، تا زیباترین معنا را به زندگی اسلامی خود بدهیم.

شرطِ زندگی‌سازبودن یک تمدن

سؤال: شما می‌فرمایید یك تمدن باید زندگی‌ساز باشد، چگونه یک تمدن می‌تواند زندگی‌ساز باشد؟
جواب: سؤال خوبی است ولی برای روشن‌شدن مطلب باید با دقت آن را پیگیری كنید. عنایت كرده‌اید كه شما در درون خود قواعدی دارید و برای این‌که با خودتان کنار بیایید، باید آن قواعد را در نظر بگیرید. تمدن غربی با نگاهی كه به انسان انداخت، انسان را موجودی با نیازهای صرفاً مادّی تعریف كرد و خوشبختی او را در به دست‌آوردنِ لذّات مادّی دانست، و به همین جهت جامعه‌ی غربی و انسان غربی هر نوع كنترل معنوی بر امیال مادّی خود را از دست داد و در نتیجه گرفتار بحران‌های ناخواسته شد. قواعدی را كه اقتضای جان و دل انسان بود، رعایت نكرد، در حدی‌که امروز نه انسان‌ها با همدیگر كنار می‌آیند و نه با خود. انسان از نظر ساختار وجودی و قواعد تكوینی آنچنان است که اگر زندگی خاصی را که مطابق ساختار وجودی اوست شروع نکند، اولین مشکل او آن است که نمی‌تواند با خود کنار بیاید و عملاً با ابعادی از درون خود درگیر می‌شود. حال این درگیرشدن و اعتراض درونی انواعی دارد و اگر مسأله را با دقت ارزیابی نكند، یا با آن برخورد غلط می‌نماید یا اعتراضات درون خود را خفه می‌کند و یا با جایگزینی‌های دروغین خود را فریب می‌دهد، به امید آن‌که آن اعتراض درونی را فرو بنشاند. آدم‌‌ها وقتی با خود درگیر شدند، یا متوجه می‌شوند كه با خلوت و اُنس با خداوند و پیرو آن پذیرفتن مسئولیت‌های الهی‌ در جامعه، آن اعتراض را جواب بدهند که از این طریق عملاً بهترین برخورد را با خود و درون خود کرده‌اند. یا این‌که با عیاشیِ افراطی می‌خواهند خودشان را از آن اعتراض درونی آزاد کنند و اگر با افراط و ادامه‌ی سرگرمی‌های عنان‌گسیخته، این عیاشی‌ها را ادامه ندهند، آن اعتراض درونی آن‌ها را راحت نمی‌گذارد.
این‌که شما می‌بینید افراد گرفتار فساد نمی‌توانند در یك حدّ محدودی بمانند، به همین جهت است كه صدای اعتراض درونی آزارشان می‌دهد. این دختر یا پسری كه پیام اسلام و انقلاب را نپذیرفت، در تقابل با نظام جمهوری اسلامی نمی‌تواند یک انسان فاسد متوسط باشد، چون فطرت درونی‌اش در راستای بی‌تفاوتی نسبت به پیام این انقلاب به او نهیب می‌زند؛ یا باید مذهبی بشود و وارد عرصه‌ی ضد كفر و ضد استكباری انقلاب شود، یا باید به صورتی افراطی بدی خود را ادامه دهد تا صدای اعتراض درونی‌اش را نشنود.
این که می‌پرسید: زندگی‌سازبودنِ یك تمدن یعنی چه؟ یعنی تمدنی كه بتواند تمام ابعاد انسانیِ انسان را جواب بدهد به طوری كه انسان‌ها در بستر آن تمدن بتوانند برای همیشه و در طول زندگی، با خود کنار بیایند و پس از مدتی با بحران درونی روبه‌رو نشوند، و با دقت بر روی فرهنگ غرب می‌توان فهمید كه تمدن غرب، زندگی‌ساز نیست و این مطلب را بحمدالله امروزه اندیشمندان جهان مفصلاً به بحث گذارد‌ه‌اند.
اگر یک تمدن دویست‌سال شعار بدهد که من تمام نیاز‌های شما را جواب می‌دهم، و بعد از دویست‌سال مردم با شرایطی روبه‌رو شوند که اساسی‌ترین نیاز‌هایشان را بی‌جواب ببینند، طبیعی است كه بر آن تمدن می‌شورند. بی‌تفاوتی مردم جهان نسبت به وضع موجود، ناشی از همین است، امروزه مردمی كه به فرهنگ غرب دل‌ بسته بودند، یا مأیوس‌اند و یا معترض، و یأس هم خودش یک نوع عکس‌العمل منفی و در واقع صورتی خاص از اعتراض است. مثلاً شما آمریکایی‌ها را ببینید، به قول خودشان، حداقل هفتادوپنج درصد مردمشان دیگر کاری به وضع موجودِ سیاسی و نظام فرهنگی كشورشان ندارند؛ یعنی از همه‌چیز دلسرد شد‌ه‌اند. یک عده‌شان هم منتظرند در اوّلین فرصت همه‌ی نظامشان را نفی کنند. این‌که شما ملاحظه می‌کنید دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات با تمام انرژی سعی می‌کنند تا کشور آمریکا را نگه دارند، برای این است که متوجه شده‌اند امکان فروپاشی ایالت متحده به ایالات غیر متحد بسیار نزدیک است، این وضع آمریکا است که نماد تمدن غرب است، اروپا از این هم بدتر است. پس تمدن غرب، تمدنی نبود که زندگی‌ساز باشد و این نكته از همان ابتدا قابل پیش‌بینی بود، چون وقتی هر نوع كنترل معنوی از امیال مادّی برداشته شد، فسادِ عنان‌گسیخته كار را به بحرانی می‌كشاند كه امكان ادامه‌ی حیات از بین می‌رود و به تعبیر دیگر عالَم فرهنگ مدرنیته تاریك شده است، میل‌های عنان‌گسیخته تمام انضباط‌ها را به هم ریخته و زرنگی، جای اندیشه و حكمت نشسته و هوش به جای عقل قرار گرفته، تا هرچه بیشتر در عنان‌گسیختگی جلو برود، زیرا با نفی معنویات، باطن انسان‌ها تاریك شد، درست همان معنویتی که تمدن اسلامی بر آن تأكید دارد و در صدد است بیشترین نتیجه را از آن طریق به‌دست آورد.
اسلام می‌فرماید: در دوران ظلمات آخر‌الزمان باید هشت‌ساعت كار، هشت‌ساعت استراحت و خواب و هشت‌ساعت عبادت و تفكر و خلوت و اُنس با خدا داشته باشی، وگرنه ظلمات آخرالزمان دل تو را تاریك می‌كند و در زندگی فردی و اجتماعی‌ات بحران به‌وجود می‌آید. تصور بفرمایید اگر جامعه‌ای هشت ساعت از روز خود را به کسب معارف الهی و عبادات معنوی بگذراند در چه جایگاهی از شعور و تمدن قرار می‌گیرد و چه معارف بلندی که امروز فقط در اختیار خواص است در سطح عموم مردم ظهور می‌کند.