فهرست کتاب


نظریه سیاسی اسلام جلد دوم

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏ تحقیق و نگارش: کریم سبحانی

1. مطلق یا نسبى‌انگاشتن دین

در دو سال اخیر، در راستاى تبیین نظریه سیاسى اسلام، مباحثى را ارائه دادیم. محور مباحث سال گذشته را قانون و قانونگذارى از دیدگاه اسلام تشكیل مى‌داد و مباحث امسال درباره حكومت، كشوردارى و وظایف قوه مجریه است. در طلیعه سلسله مباحث خود گفتیم: برخى از مطالب باید با تكیه بر دلیل عقلى ثابت شود و بسیارى از مطالب باید مستند به آیات و روایات و ادله نقلى باشد. از این رو، متد بحث ما یك متد تلفیقى است. یعنى ما نه به دلایل عقلى اكتفا مى‌كنیم و نه به دلایل نقلى و تعبدى؛ و بسته به نوع مسائل، هر روش و شیوه‌اى كه براى تبیین مباحث براى اكثر شنوندگان مناسب‌تر و بهتر است و زمینه فهم و درك آنها را بهتر فراهم مى‌كند از متد عقلى و یا نقلى بهره‌گیرى مى‌كنیم.
چه ما از راه اقامه دلایل عقلى به اثبات مطالب خود بپردازیم و چه بر اساس ادله نقلى بحث كنیم، سؤالى پیش روى ما قرار مى‌گیرد كه آیا مطالبى كه در سلسله مباحث خود به اثبات آنها اهتمام ورزیده‌ایم، براى همه داراى اعتبار و حجیّت است؟ یعنى داراى اعتبار مطلق است، یا این كه آن مطالب از اعتبار و ارزش نسبى برخوردار است و صرفاً بیانگر و نشان‌دهنده دیدگاه گوینده مى‌باشد و ممكن است كه در این زمینه دیگران دیدگاههاى دیگرى داشته باشند كه مطابق با آنها نباشد؟ به دیگر سخن آیا هركس كه مسلمان است و بخصوص كسانى كه شیعه و تابع مكتب اهل بیت هستند، باید با توجه به ادله‌اى كه وجود دارد، مطالبى را كه عرض كردیم بپذیرند و آنها را به صورت مطلق تلقّى كنند یا نه، مى‌توانند آنها را نپذیرند؛ چون آنها صرفاً بیانگر دیدگاه خاصّى است و در مقابل آن، دیدگاههاى دیگرى نیز وجود دارد كه مى‌تواند اعتبار مساوى یا برتر داشته باشد؟
( صفحه 264 )
برخى در مطبوعات و سخنرانى‌هاى خود چنین مى‌گویند كه آن مطالب و برداشت‌ها نباید به صورت مطلق بیان شود، حتّى نباید به اسلام نسبت داده شود؛ و تنها باید به عنوان دیدگاه گوینده تلقّى گردد. یعنى گوینده بگوید: برداشت من از اسلام این است، نه این كه برداشت خود را به عنوان نظریه اسلامى مطرح كند. در موارد مشابه و بخصوص در دهه اخیر، فراوان شنیده شده كه عدّه‌اى مى‌گویند: هیچ كس نباید فهم خود را مطلق بداند، هستند كسانى كه برداشت‌ها و فهم‌هاى دیگرى دارند كه به نوبه خود داراى ارزش و اعتبار هستند.

2. سه رویكرد در نسبیّت معرفت

در اینجا چند سؤال جدّى مطرح مى‌شود كه اساساً «مطلق» و «نسبى» به چه معناست؟ مفهوم این گفته كه «فلان مطلب اعتبار مطلق ندارد» چیست؟ آیا مفهوم آن این است كه هیچ معرفتى اعتبار مطلق ندارد، یا برخى از معرفت‌ها اعتبار مطلق دارند و برخى از آنها داراى اعتبار مطلق نیستند؟ و در این صورت چه فرقى بین معرفت‌هاى مطلق و نسبى وجود دارد؟ آیا نسبى‌بودن معرفت، یا نسبى‌بودن اعتبار معرفت‌ها به حوزه مسائل دینى اختصاص دارد؟ یا اعتبار مطالب و قضایایى كه در هر علمى مطرح مى‌شود نسبى است؟
الف) رویكرد اول در نسبیّت معرفت
بررسى مطلق و یا نسبى‌بودن معرفت مربوط به شاخه‌اى از فلسفه است، به نام «اپیستمولوژى»(56) [= معرفت‌شناسى]. از دیر باز، یعنى از بیش از بیست و پنج قرن پیش، اندیشمندان در این‌باره كه شناخت انسان و قضاوت و اعتقادات او از اعتبار مطلق برخوردار است و یا از اعتبار مطلق برخوردارنیست، اختلاف‌نظر داشته‌اند. سوفسطاییان كه از حدود پنج قرن قبل از میلاد در یونان زندگى مى‌كرده‌اند و كلمه «سفسطه» از نام آنها گرفته شده، بر آن بودند كه هیچ اعتقاد جَزمى و یقینى براى انسان حاصل نمى‌گردد و هر چیزى قابل تشكیك است. پس از آنها نیز سایر فرقه‌هاى شكّاك و «آگنوستیست‌ها»(57) و نیز نسبى‌گرایان و
( صفحه 265 )
«رلتویست‌ها»(58) چنین گرایشهایى داشتند. حاصل آنكه: گرایش به نسبیّت معرفت و فهم‌ها به تازگى پدید نیامده است و همزاد با تاریخ فلسفه مكتوب است. امروزه، گرچه در جهان اسلام فیلسوف قابل اعتنایى سراغ نداریم كه شكاك باشد، اما در آمریكا و سایر كشورهاى غربى نحله‌هاى گوناگون شك گرایان و نسبیّت گرایان وجود دارند و اصولا شك‌گرایى افتخار انسان به شمار مى‌آید!
بى‌تردید اگر ما بخواهیم گرایش به نسبیّت معرفت و این كه هیچ معرفت یقینى براى انسان حاصل نمى گردد و نیز گرایش به شكاكیّت را به صورت آكادمیك ریشه یابى كنیم، باید زمانى طولانى صرف این بحث گسترده فلسفى كنیم. تنها چیزى كه در این فرصت از ما ساخته است این است كه در حدّ حوصله و ظرفیّت شنوندگان مطالبى را تقدیم كنیم.
كسانى كه به ما مى‌گویند: شما نظر و فهم و برداشت خود را مطلق ندانید، آیا منظورشان این است كه به هیچ چیز نمى‌توان اعتقاد یقینى داشت و اساساً مسیر حصول معرفت به واقع به روى انسان مسدود است و ما هیچ گزاره‌اى را نمى‌یابیم كه منطقاً به آن یقین داشته باشیم، و یا منظورشان این است كه به برخى از قضایا و گزاره‌ها نمى‌توان معرفت یقینى داشت؟ قید «منطقاً» را از آن رو ذكر كردیم كه گاهى انسان به چیزى اعتقاد جَزمى دارد و هیچ شكّى در ذهن او وجود ندارد، اما پس از مدّتى متوجه مى‌شود كه اشتباه كرده است؛ به چنین یقینى كه در واقع خطاست و همسو با واقع نیست ،یقین روان‌شناختى مى‌گویند. در این صورت، حالتى روانى براى انسان پدید مى‌آید كه در پرتو آن جَزم به مسأله‌اى پیدا مى‌كند و شكّى ندارد، گر چه ممكن است خطا كرده باشد و جهل مركّب براى او حاصل شده باشد، كه در نتیجه چنین اعتقادى ابطال‌پذیر است. اما اگر جَزم و اعتقادى منطقاً یقینى و صحیح بود، در هیچ شرایطى ابطال نمى گردد. مثلا قضیه «4=2×2» منطقاً صحیح و مطلق است و در هیچ جاى عالم حاصل ضرب عدد دو در خودش، پنج و یا شش نمى‌شود. پس اعتبار این قضیّه مطلق و منطقاً صحیح است و صرف یك اعتقاد شخصى نیست.
اگر منظور آنها این است كه در هیچ مورد و در هیچ قضیّه و گزاره‌اى، اعتقاد یقینى براى
( صفحه 266 )
انسان حاصل نمى‌گردد، گذشته از این كه بحث فلسفى درباره آن گرایش و ادعا بسیار گسترده است و از حوصله جلسه ما خارج مى‌باشد، به اجمال عرض مى‌كنیم كه آن ادعا نه با فطرت انسان سازگار است ونه با هیچ یك از ادیان عالم. اصلا براى ما باوركردنى نیست كه در دنیا انسان عاقلى باشد كه بگوید: من نمى‌دانم كه كره زمین وجود دارد، یا ندارد؟ و شاید تصور وجود آن خیالى بیش نباشد! یا بگوید: من نمى دانم كه روى كره زمین انسانى زندگى مى‌كند، یا نمى كند. من شك دارم كه در قاره اروپا كشورى به نام فرانسه وجود دارد یا نه و به هیچوجه علاوه بر این كه خودم شك دارم، چنین چیزى به هیچوجه قابل اثبات نیست! اگر ما واقعاً با چنین كسى برخورد كنیم، چه قضاوتى درباره او خواهیم داشت؟ بى‌شك از او مى‌خواهیم كه به روان پزشك مراجعه كند، چون چنین شكى براى انسان عاقل و سالم پدید نمى آید. پس اگر منظور كسانى كه مى‌گویند: نظر و فهم خود را مطلق ندانید، این است كه هیچ باور و اعتقادى را نباید مطلق دانست و در مورد هیچ قضیه و گزاره‌اى نمى توان قضاوت دقیق و مطلق داشت، پاسخ اجمالى آنها این است كه این ادعا خلاف بداهت عقل و مخالف همه ادیان است، و من تصور نمى كنم كه در بین مخاطبان ما، در داخل و خارج كشور، كسى باشد كه چنین احتمالى بدهد؛ از این رو بحث در این‌باره لغو و بى‌فایده است.
ب) رویكرد دوم در نسبیّت معرفت (نسبیّت ارزش‌ها)
البته گرایشهاى دیگرى در نسبیّت وجود دارد كه به رسوایى گرایش فوق نیست و از جمله آنها گرایش به نسبیّت ارزشهاست: كسانى كه چنین گرایشى دارند، نمى گویند كه در هیچ علمى قضیه یقینى و مطلق وجود ندارد؛ بلكه از نظر آنها علوم تجربى و علوم عقلى و ریاضیات تا حدّى برخوردار از قضایاى یقینى، قطعى و مطلق هستند و تنها قضایاى علوم عملى ـ یعنى علوم ارزشى، دستورى و تكلیفى ـ نسبى هستند. یعنى آنجا كه خوب و بد و باید و نباید مطرح است، گزاره‌ها نسبى هستند. مدّعیان نسبیّت ارزشها و تكالیف عملى براى اثبات مدعاى خود، سخنان فریبنده و گمراه كننده‌اى ارائه مى‌دهند. مثلا مى‌گویند: ما مى‌نگریم كه در كشورى كارى خوب و پسندیده به شمار مى‌آید و در كشور دیگرى همان كار، زشت و ناپسند است. در هر
( صفحه 267 )
یك از كشورهاى جهان، مردم آن كشور آداب و رسومى را خوب و پسندیده مى‌دانند و چه بسا همین آداب و رسوم براى مردم كشور دیگرى بسیار زشت و ناپسند باشد و موجب انزجار آنان گردد.
در مورد كیفیّت احترام و تجلیل از افراد ـ چنانكه من شنیده‌ام ـ در برخى از كشورهاى شرق آسیا وقتى مى‌خواهند نهایت احترام را به یكدیگر نشان دهند، همدیگر را بو مى‌كنند؛ شاید در كشور دیگرى چنین كارى زشت و ناپسند باشد. در كشورهاى غربى، و بخصوص در آمریكاى لاتین، وقتى مى‌خواهند نسبت به سخنران و گوینده و شخصیت مهمّى نهایت احترام را به عمل آورند، با او روبوسى مى‌كنند، فرق نمى‌كند كه آن شخص زن باشد و یا مرد. اما در جامعه اسلامى ما روبوسى‌كردن زن با مرد بیگانه بسیار زشت و ناپسند است. پس ممكن است در جامعه‌اى رفتارى خوب و پسندیده و در جامعه دیگر زشت و نكوهیده باشد و از اینجا، معلوم مى‌گردد كه نظام خوبى و بدى‌ها و باید و نبایدها نسبى هستند و حكم آنها نسبت به جوامع و كشورهاى گوناگون متفاوت است. حتّى ممكن است چیزى نسبت به زمانى خوب تلقّى گردد و در زمان دیگر ناپسند باشد.
در برخى از كشورهاى غربى كه امروزه با وضیعّت بسیار زشت و اسف‌بار فرهنگى و اخلاقى روبرو هستند، حدود سى و یا چهل سال پیش اگر كسى با پیراهن آستین كوتاه در خیابان ظاهر مى‌شد، پلیس با او برخورد مى‌كرد. براى ما نقل كردند كه شخصى حدود چهل سال پیش روزى بر اثر گرمى هوا، در یكى از شهرهاى كانادا، كُتش را در آورد و با پیراهن آستین كوتاه مشغول قدم‌زدن شد فوراً پلیس اسب سوار آمد و به او اعتراض كرد كه چرا كتت را در آورده‌اى؟ ظاهرشدن با پیراهن آستین كوتاه در برابر دیدگان مردم، خلاف عفّت عمومى است! اما امروزه، در همین كشور كانادا اگر زن و مرد حتّى نیمه عریان در انظار ظاهر شوند، كسى تقبیح و نكوهش نمى كند و رفتار آنها ناپسند به شمار نمى‌آید. پس خوب و بد و زشتى و زیبایى‌ها حتّى نسبت به زمانها نیز متفاوت مى‌گردند و نسبى هستند. نتیجه مى‌گیرند كه قضایا و گزاره‌هاى علومى كه خوب و بد و بایدها و نبایدها را بیان مى‌كنند؛ مثل علم اخلاق، علم حقوق و یا سایر علوم مربوط به حوزه‌هاى مدنى و اجتماعى نسبى هستند و هیچ ملاك مطلقى
( صفحه 268 )
در آنها وجود ندارد و نمى‌توانیم بگوییم كه چیزى مطلقاً و همه جا خوب است و یا چیزى مطلقاً و در همه جا و در همه زمانها بد است. دلیل قابل ارائه براى عمومشان همان چیزى است كه عرض كردم، البته آنها دلایل فنّى‌ترى نیز ذكر كرده‌اند كه در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست.

3. مطلق و ثابت‌بودن برخى از ارزشها

براى توضیح مطلب عرض مى‌كنم: اگر كسى ادّعا كرد كه هرمفهوم ارزشى و هر باید و نباید و زشت و زیبایى مطلق است، براى ردّ ادّعاى او كافى است كه استناد شود به چیزى كه در جامعه‌اى خوب و در جامعه دیگر ناپسند است و در جایى ارزش است و در جایى ضدّ ارزش محسوب مى‌گردد. به عبارت دیگر، در برابر آن ادعا كه به صورت قضیه موجبه كلیه ارائه گشته است و مفاد آن این است كه همه خوب‌ها و بدها و قضایاى ارزشى مطلق و كلّى هستند، مى‌توان یك قضیّه سالبه جزئیه ارائه كرد و در این صورت، آن قضیه و حكم كلّى نقض مى‌گردد. یعنى وقتى ما قضایاى ارزشى‌اى را یافتیم كه مطلق نبودند و رفتارى در برخى جوامع نیك و پسندیده و در جوامعى زشت و نكوهیده به حساب آمدند، مى‌توانیم بگوییم كه چنان نیست كه همه گزاره‌ها و قضایاى ارزشى مطلق باشند، بلكه برخى از قضایاى ارزشى نسبى هستند. بى‌شك چنین قضاوتى صحیح و درست است و ما نیز نمى گوییم كه هر قضیه ارزشى و هر باید و نبایدى مطلق وكلّى است و براى همیشه و براى همه جوامع ثابت و تغییرناپذیر است. ما نیز قبول داریم كه برخى از بایدها و نبایدها متغیّر و تابع شرایط زمانى و مكانى هستند؛ اما این بدان معنا نیست كه هیچ ارزش مطلقى نداریم. یعنى اثبات نسبیّت ارزشها مفاد قضیه سالبه جزئیه است نه سالبه كلیه، بر این اساس ما تنها مى‌توانیم نسبیّت و مطلق نبودن پاره‌اى از ارزشها را ثابت كنیم.
ادعاى ما این است كه ما مى‌توانیم ارزش مطلق داشته باشیم، مى‌توانیم به برخى از قضایاى ارزشى اعتقاد مطلق داشته باشیم. اگر اصل این نظریه ثابت شد، ممكن است ما صدها نمونه از چنین قضایایى داشته باشیم؛ چون بحث و نظریه عقلى دایر مدار اعداد و ارقام
( صفحه 269 )
نیست. آیا شخصى یافت مى‌شود كه بگوید عدالت در برخى از موارد و یا جوامع بد است؟ و یا هیچ عاقلى مى‌گوید كه ظلم در برخى جاها خوب و پسندیده است؟ بله ممكن است در مصداق عدل و ظلم اشتباه شود و گاهى لفظ را نابجا به كار ببرند، مثلا: كسى بگوید هر زدنى ظلم است در حالى كه برخى از زدن‌ها كه به عنوان مجازات و یا قصاص است، بد نیست. اما آن زدنى كه به عنوان مجازات و قصاص انجام مى‌گیرد ظلم نیست، بلكه مطابق حق و عدل است. سخن این است كه اگر كارى واقعاً ظلم بود، نمى شود در برخى موارد خوب باشد، و یا اگر كارى واقعاً مطابق عدالت باشد، نمى شود گفت در برخى موارد بد است كه در نتیجه در مواردى عدالت ناپسند باشد. این مسأله از چنان وضوح و بداهتى براى همگان برخوردار است كه وقتى قرآن مى‌خواهد مردم را از شرك پرهیز دهد، مى‌فرماید:
«... إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ»(59)؛ همانا شرك ظلم بزرگى است.
یعنى در این كبرى كه «از هر چیزى كه ظلم است باید احتراز و دورى جست» تردیدى نیست. این قضیه مطلق و كلّى، ثابت و تغییرناپذیر است و چون شرك یكى از مصادیق ظلم است، بد و ناپسند مى‌باشد و باید آن را ترك كرد.
ادعاى ما این نیست كه همه مفاهیم ارزشى مطلق هستند، بلكه ما مى‌گوییم برخى از ارزشها مطلق هستند. همچنین در باب معرفت، ما هر معرفتى را مطلق نمى دانیم و معتقد نیستیم هر شناختى كه براى هر كسى حاصل شود، درست است. مسلّماً برخى از شناخت‌هایى كه براى افراد حاصل مى‌شود، نادرست است. پس برخى از شناخت‌ها نسبى‌اند و اساساً در متن برخى از گزاره‌ها نسبیّت وجود دارد: مثلا اگر از شما سؤال كنند كه دانشگاه تهران بزرگ است و یا كوچك؟ یك وقت شما دانشگاه تهران را با خانه خودتان مقایسه مى‌كنید و در نتیجه در پاسخ مى‌گویند دانشگاه تهران خیلى بزرگ است. اما اگر دانشگاه تهران را با كره زمین مقایسه كنید، در پاسخ خواهید گفت كه خیلى كوچك است؛ تا آنجا كه به اندازه سنگ ریزه‌اى در بیابان نیز به حساب نمى‌آید.
پس مفاهیمى چون بزرگى و كوچكى نسبى هستند و مفاد قضیّه‌اى كه مشتمل بر چنین
( صفحه 270 )
مفاهیمى باشد نسبى خواهد بود. اما از این كه بزرگى و كوچكى نسبى‌اند، نتیجه گرفته نمى شود كه همه چیز نسبى است، حتّى خدا نیز نسبى است. وجود انسان، وجود كره زمین و عالم نیز نسبى است. بزرگى و كوچكى مفهومى نسبى و اضافى است و از مقوله اضافه است؛ اما مفاهیمى وجود دارد كه نسبى نیستند و قضایایى كه از آنها تشكیل مى‌گردد، مى‌تواند مطلق باشد.
بنابراین، ما بر آن نیستیم كه هر ارزشى كه در هر جا هر كسى بدان اعتقاد دارد، مطلق است. سخن ما در این است كه در حدّ موجبه جزئیّه ما مى‌توانیم ارزش مطلق نیز داشته باشیم. یعنى ما قضایاى ارزشى‌اى داریم كه از اطلاق برخوردارند و نسبت به مكانها، اشخاص متفاوت و زمانهاى گوناگون تغییر نمى پذیرند و استثنا بردار نیستند. بى‌تردید ما ارزش مطلق داریم و ارزشهایى داریم كه تابع شرایط زمانى و مكانى ونیز تابع سلایق افراد نیستند. به اعتقاد ما ظلم همیشه و همه جا نسبت به هركسى بد و ناشایست است وعدل همیشه و همه جا و نسبت به هركسى خوب و پسندیده است. ما در قضایاى واقعى و قضایاى مربوط به علوم توصیفى گزاره‌هاى مطلق و یقینى داریم و به عنوان مثال، به یقین و جَزم مى‌گوییم كه آسمان و زمین و انسان وجود دارند، خداوند وجود دارد، وحى و قیامت وجود دارند؛ بى‌تردید این قضایا مطلق‌اند و نسبى نیستند.
ملاك مطلق‌بودن برخى از ارزش‌ها
سؤالى كه اینجا مطرح مى‌شود این است كه ما از كجا بدانیم كه قضیه‌اى مطلق است و یا نسبى است؟ پاسخ اجمالى پرسش فوق این است كه هر قضیه بدیهى و یا قضیه‌اى كه به صورت صحیح از قضایاى بدیهى استنتاج شده باشد، مطلق است. ولى قضایایى كه بدیهى نیستند و یا به صورت صحیح از بدیهیّات استنتاج نشده‌اند و سرانجام به بدیهى نمى‌انجامند، نسبى مى‌باشند. همین تقسیم‌بندى عیناً در مورد ارزشها نیز صادق است: ارزشهایى كه مبناى آنها احساس، عاطفه، تخیّلات، عادات و قراردادهاست نسبى هستند؛ اما ارزشهایى كه پشتوانه عقلى دارند و قابل استدلال عقلى مى‌باشند و مى‌توان برهان عقلى بر ارزشى‌بودن آنها اقامه
( صفحه 271 )
كرد، مطلق مى‌باشند. مثلا پرستش خدا یك ارزش است كه همیشه و به طور مطلق مطلوب و پسندیده است و هیچ گاه استثناء بر نمى دارد، بر این اساس است كه مى‌گوییم: راه تكامل واقعى و حقیقى انسان عبادت خداوند است. در مورد مفاهیم ارزشى اجتماعى نیز عدالت همیشه خوب است و این حكم هیچ گاه استثنا بر نمى‌دارد، و در مقابل ظلم همیشه و در همه جا بد و ناپسند است. پس ما مى‌توانیم ارزشهاى مطلق نیز داشته باشیم.