فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

تفاوت زمانه گرگ و گوسفند و ترازو

در راستای موضوع تغییر روح زمانه امام باقر(ع) سخنی دارند مبنی بر این‌كه هر زمان اقتضائات خود را دارد و به حمران که تأکید داشته امام در مقابل حاکمان جور قیام کنند، می‌فرمایند: این زمان، زمانی نیست كه امام حق بتواند ظهور كند و سپس داستانی را این‌طور نقل می‌فرمایند:
«به‌درستی‌که شخصی از علماء در زمان سابق بود و پسری داشت که در علم پدر رغبت نمی‌نمود و از او سؤال نمی‌کرد ولی آن عالم همسایه‌ای داشت که می‌آمد و از او سؤال می‌کرد و علم از او اخذ می‌نمود، پس چون وقت مرگ آن مرد عالم رسید فرزند خود را طلبید و به او گفت: ای فرزندم! تو از علم من چیزی اخذ نکردی و به آن رغبت ننمودی و از من چیزی نپرسیدی ولی مرا همسایه‌ایست که از من سؤال می‌کرد و علم مرا اخذ می‌نمود و حفظ می‌کرد، اگر تو را به علم من احتیاج شود به نزد همسایه‌ی من برو. و آن همسایه را به او شناسانید. پس آن عالِم به رحمت ایزدی واصل شد. پس پادشاهِ آن زمان خوابی دید و از برای تعبیر خواب سؤال کرد از احوال آن عالم، گفتند فوت شد، پرسید که آیا از او فرزندی مانده است؟ گفتند بلی پسری از او مانده است. پس آن پسر را طلبید چون ملازم پادشاه به طلب او آمد گفت والله نمی‌دانم که پادشاه از برای چه مرا می‌خواهد و من علمی ندارم و اگر از من سؤالی کند رسوا خواهم شد، پس در این حال وصیت پدرش به‌یادش آمد و رفت به خانه‌ی آن شخص که از پدرش علم آموخته بود. گفت؛ پادشاه مرا طلبیده است و نمی‌دانم که از برای چه مطلب مرا خواسته است و پدرم مرا امر کرده است که اگر به علمی محتاج شوم به نزد تو بیایم. آن مرد گفت من می‌دانم پادشاه تو را از برای چه کار طلبیده است اگر تو را خبر دهم آنچه از برای تو حاصل شود میان من و خود قسمت خواهی کرد؟ گفت بلی، پس او را سوگند داد و نوشته‌ای در این باب از او گرفت که وفا کند به آنچه شرط کرده است. پس گفت که پادشاه خوابی دیده است و ترا طلبیده تا از تو بپرسد این زمان چه زمان است، تو در جواب بگو که زمان گرگ است. چون پسر به مجلس پادشاه رفت، پرسید: من تو را از برای چه مطلب طلبیده‌ام؟ گفت مرا طلبیده‌ای از برای خوابی که دیده‌ای که این زمان چه زمان است، پادشاه گفت راست گفتی، بگو این زمان چه زمان است؟ گفت زمان گرگ است. پادشاه امر کرد جایزه‌ای به او دادند، جایزه را گرفت و به خانه برگشت ولی به شرط خود وفا نکرد و حصّه‌ای از آن جایزه به آن ‌شخص عالم نداد. پیش خود گفت شاید پیش از این که این مال را تمام کنم بمیرم و بار دیگر محتاج نشوم که از آن مرد سؤال کنم، پس چون مدّتی از این بگذشت پادشاه خواب دیگری دید، و آن پسر را طلبید، با طلبیدن پادشاه، او نسبت به عهدی که وفا نکرده بود پشیمان شد، با خود گفت من علمی ندارم که به نزد پادشاه روم، از طرفی چگونه به نزد آن عالم بروم و از او سؤال کنم و حال آن‌که با او مکر کردم و وفا به عهد او نکردم، به هرحال بار دیگر می‌روم به نزد او و از او عذر می‌خواهم و سوگند می‌خورم که در این مرتبه وفا کنم شاید که از علم خود در این مورد مرا تعلیم کند، پس نزد آن عالم آمد و گفت کردم آنچه کردم و وفا به پیمان تو نکردم و آنچه در نزد من بود همه پراکنده شده است و چیزی در دست نمانده است و اکنون به تو محتاج شده‌ام، تو را به خدا سوگند می‌دهم که مرا محروم مکن و پیمان می‌کنم با تو و سوگند می‌خورم که آنچه در این مرتبه به دست من آید میان تو و خود قسمت کنم، هم‌اکنون نیز پادشاه مرا طلبیده است و نمی‌دانم که از برای چه چیز می‌خواهد از من سؤال نماید. عالِم بار دیگر با او شرط کرد و سپس گفت تو را طلبیده است که باز از خوابی که دیده است از تو سؤال کند که این زمان چه زمانی است؟ بگو زمان گوسفند است. پس چون به مجلس پادشاه داخل شد، از او پرسید از برای چه کار تو را طلبیده‌ام؟ گفت خوابی دیده‌ای و می‌خواهی که از من سؤال کنی که چه زمان است؟ پادشاه گفت راست گفتی، اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان گوسفند است. پادشاه فرمود تا صِلَه به او دادند. ولی چون به خانه برگشت متردد شد که آیا به عهد خود با آن عالم وفا کند یا مکر کند و چیزی به او ندهد، بعد از تفکر بسیار گفت شاید من بعد از این محتاج به او نشوم تصمیم گرفت به عهد خود وفا نکند. اتفاقاً بعد از مدتی دوباره پادشاه او را طلبید. او از خیانت خود بسیار نادم شد و گفت بعد از دو مرتبه خیانت دیگر چگونه به نزد آن عالم بروم، خودم هم علمی ندارم تا جواب پادشاه را بگویم. باز رأیش بر آن قرار گرفت که به نزد آن عالم برود، پس چون به خدمت او رسید او را به خدا سوگند داد و التماس کرد که باز تعلیم او بکند و گفت در این مرتبه وفا خواهم کرد و دیگر مکر نخواهم نمود، بر من رحم کن و مرا بدین ‌حال مگذار. آن عالِم پیمان و نوشته‌ای از او گرفت و گفت باز تو را طلبیده است تا سؤال کند از خوابی که دیده است که این زمان چه زمان است، بگو زمان ترازو است. چون به مجلس پادشاه رفت از او پرسید که برای چه کار تو را طلبیده‌ام؟ گفت مرا طلبیده‌ای برای خوابی که دیده‌ای و می‌خواهی بپرسی که این زمان چه زمان است؟ گفت راست گفتی. اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان ترازو است. پس امر کرد که صله به او دادند، آن جایزه‌ها را به نزد عالِم آورد و در پیش او گذاشت و گفت این مجموع آن چیزی است که برای من حاصل شده است و آورده‌ام که میان خود و من قسمت نمایی. عالِم گفت: زمان اول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودی لهذا در همان اول مرتبه عزم کردی که به عهد خود وفا نکنی، و در زمان دوم چون زمان گوسفند بود گوسفند عزم می‌کند کاری بکند و نمی‌کند تو نیز اراده کردی که وفا کنی و نکردی، و این زمان چون زمان ترازو است و ترازو کارش وفا کردن به حق است تو نیز وفا به عهد کردی، مال خود را بردار که مرا احتیاجی به آن نیست.»(217)
همچنین در رابطه با روح منفی بعضی از زمان‌ها حضرت امیرالمؤمنین(ع) در خطبه سی و دوم نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ كَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا»؛ مردم! ما در روزگارى به سر مى بریم ستیزنده و ستمكار، و زمانه اى ناسپاس، كه نیكوكار در آن بدكردار به شمار آید، و جفا پیشه در آن سركشى افزاید. از آنچه دانستیم سود نمى بریم، و آنچه را نمى دانیم نمى پرسیم، و از بلایى، تا بر سرمان نیامده، نمى ترسیم.
منظور عرضم از طرح این چند روایت آن است که متوجه شویم چگونه باید روح زمانه را شناخت و بر اساس روح حاکم در زمان اقدامات خود را انجام داد و این نکته را هرگز از نظر دور نداشت که نمی‌توان به زمانه اعتماد کرد.

برکات شناخت روح زمانه

روح زمان و زمانه که جهت دل و جان انسان‌ها، آن را تشکیل می‌دهد چیزی نیست که ما بخواهیم هویت و شخصیت خود را در آن پیدا کنیم وگرنه هر روز با یک نحوه بی‌هویتی روبه‌رو هستیم، شناخت روح زمانه برای آن است که بدانیم در هر زمان مطابق آرمان‌های خود چه اقدامی می‌توان انجام داد. ولی همچنان‌که قبلاً روشن شد اگر بدان اعتماد کردیم هم ناکام می‌شویم و هم تحقیر می‌گردیم. زیرا هرگز امور بیرونی نمی‌توانند تکیه‌گاه خوبی برای شخصیت ما باشند. آن‌چه تکیه‌گاه حقیقی شخصیت ما است ارتباط ما با خدا است. امور بیرونی آنچنان لرزان‌اند که با یک حادثه همه‌چیز عوض می‌شود. در دوران اخیر تجربه کرده‌اید که چگونه یک‌مرتبه یک شغل به کلی بی‌معنی می‌گردد، حال اگر افرادی که مشغول آن شغل بودند، هویت خود را به آن گره زده بودند با بی‌هویتی روبه‌رو می‌شوند، در حالی‌که هویت اصلی آن‌ها می‌توانست بندگی خدا باشد، همان چیزی که در هیچ شرایطی دگرگون نمی‌شود.
مشکل آن است که هویت خود را در امور اقتصادی خود جستجو کنیم. در حالی‌که موضوع و رابطه‌ی انسان با نان و آب و اقتصاد ساده‌ترین قسمت زندگی انسان است و برای آن است که بستر بندگی ما درست طی شود، وگرنه همچنان که حضرت فرمودند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ» مطمئن‌ترین رابطه، رابطه‌ای است که بین تو و خدا می‌تواند برقرار باشد.
حضرت می‌فرمایند: فرزندم یادت باشد روزگار همین است که با اندک حادثه‌ای تغییر می‌کند و رویه‌ی ثابتی ندارد و این‌همه دست و پا زدنِ اهل دنیا و اهل ثروت، به جهت آن است که بر چیز غیرثابتی تکیه زده‌اند و روان آن‌ها متوجه بی‌ثباتی این تکیه‌گاه هست ولی برای آرامش روان خود، به‌جای آن‌که تکیه‌گاه خود را عوض کنند، در همان تکیه‌گاه غیرثابت بیشتر فرو می‌روند، پول بیشتر جمع می‌کنند تا بی‌ثباتی ثروت را جبران کنند، در حالی که انبوه چیزهای بی‌ثبات، باز بی‌ثبات است. اما در حرکات آن کسی که فهمید رزاق خدا است و بر آن تکیه‌گاهِ پایدار دل بست، هرگز چنین حرکات افراطی را مشاهده نمی‌کنید. خوشا به حال آن‌هایی که اولاً: متوجه روح زمانه شدند تا در هر زمانی بهترین اقدام را انجام دهند و متوجه باشند هر زمانی آماده‌ی هر اقدامی نیست ولی در هر زمانی باید نسبت به نزدیکی به آرمان‌های الهی اقدامی انجام داد. ثانیاً: متوجه شدند بر زمانه تکیه نباید کرد و نباید از تغییرات آن غافل شد.

اهداف مقدس و همراهان ناباب!

سپس حضرت می‌فرمایند:
«سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ»
پیش از آن که به راه افتی بپرس که همراهت کیست.
اهمیت همراه مناسب در امور زندگی بیش از خودِ اهداف اهمیت دارد. زیرا اگر در هدفی مقدس با همراهی ناباب همراه شدیم آن‌چنان ارزش آن هدف را تقلیل می‌دهد که انگیزه و شور انسان برای رسیدن به آن هدف از بین می‌رود و بدون آن‌که انسان در بیراهه باشد عملاً نتیجه‌ی کسانی که در بیراهه هستند نصیبش می‌شود. وقتی متوجه شدیم با آن کسی که می‌خواهیم در زندگی اُنس بگیریم مهم‌تر از جاده‌ای است که باید در آن قدم زنیم، با دقت زیاد گروه و طبقه‌ای را که باید با آن‌ها طی مسیر کرد مشخص کرده و سپس به رسیدن فکر می‌کنیم. بسیاری از گروه‌ها هستند که در آرزوهای خود به اهداف مقدس فکر می‌کنند و دروغ هم نمی‌گویند ولی ساختار آن‌ها طوری است که هرگز نمی‌توانند به آن اهداف نایل شوند آیا می‌توان با این گروه‌ها به‌سر برد؟ حضرت امام خمینی «ره» در پیام منشور بیداری می‌فرمایند: «آن‌هایی که تصور می‌کنند سرمایه داران و مرفهان بی‌درد، با نصیحت و پند و اندرز متنبه می‌شوند و به مبارزان راه آزادی پیوسته و یا به آنان کمک می‌کنند، آب در هاون می‌کوبند»(218) حضرت امام خمینی«(رض)» با این تذکر می‌خواهند ما رفیق طریق خود را درست تعیین کنیم و مواظب باشیم در مسیر مبارزه با استکبار، همراهان رفاه‌زده و سرمایه‌دار انتخاب نکنیم وگرنه به کلی از مقصد اصلی خود باز می‌مانیم.
عین این مسئله در بعضی از گروه‌های سیاسی هست که شعارهای خوبی دارند ولی گرایش‌های کلان آن‌ها که به سوی ارزش‌های غربی و قدرت‌های غربی است نشان می‌دهد که رفیقان مناسبی جهت راه مقدس ما نیستند. در مورد مسائل اخلاقی و سلوکی نیز قضیه از همین قرار است، اگر افرادِ سست و تنبل و یا کند ذهن همراه ما باشند پس از سالها متوجه می‌شویم عقب افتاده‌ایم.
همراهان ناباب نقطه‌های اُنس انسان را خراب می‌کنند. بسیاری از افراد زندگی را خوب شروع کردند ولی چون نسبت به ارتباطات صحیح با افراد حساس نبودند نتیجه‌ی خوبی نگرفتند. ما عموماً در فرهنگ بشری خود به تأثیر مثبتِ همراهی با افراد صالح بها نمی‌دهیم، در حالی که راه اصلی رسیدن به مقصد همان افراد بزرگی هستند که باید به همراهی آنان جاده زندگی را طی کنیم. زیرا گفت:
می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از ره پنهان صلاح و کینه‌ها

نه می‌توان بی‌رفیق بود، و نه می‌توان با هرکس رفیق شد. آن کسی که با هر کس رفیق است، راهی برای زندگی خود در نظر نگرفته و در نهایت با پوچی و بی‌ثمری روبه‌رو می‌شود. رفقای مختلف با اهداف مختلف ما را از حرکت در جاده‌‌ی مخصوصی که باید طی کنیم، باز می‌دارند. بعضی‌ها به جهت بعضی گرایش‌های مذهبی رفیق مذهبی دارند، و به جهت بعضی گرایش‌های غیرمذهبی، رفیق طاغوتی هم دارند. این‌ها عموماً در کنار رفقای غیرمذهبی گرفتار تحریک قوه واهمه می‌گردند و با غلبه آن قوه به بیراهه کشیده می‌شوند و فقط دکور مذهبی بودن را برای خود حفظ می‌کنند و دیگر هیچ. چون این‌ها به اندازه کافی به این موضوع حساس نبودند که نقش رفیق در جهت دادن به ذهن و روان بسیار مهم است، رفیق‌های متفاوت و با گرایش‌های متضاد انتخاب کردند و لذا هر کدام از رفقا او را به یک طرف می‌کشانند و در جمع بندی در بی‌هویتی قرار می‌گیرند. گفت:
دشمنان او را ز حسرت می‌درند

دوستان هم روزگارش می‌برند

بعضی‌ها بدون هر احتیاطی با هرکس رفیق می‌شوند، با این نیت که بالأخره هر کدام از آن‌ رفقا در کاری مهارت و اطلاع دارند و به وقتش می‌توان از آن‌ها کمک گرفت. مثلاً فلانی می‌داند کدام مدل ماشین سواری خوب است، با او رفیق می‌شویم برای روز مبادا. با آن بسیجی‌ها هم رفیق می‌شویم که هر جا نیاز به پارتی بسیجی داشتیم کمک کنند. در صورتی‌که این آدم‌ها اصلاً روزگاری برایشان نمی‌ماند چون به زعم خودشان می‌خواهند با همه رفیق باشند در حالی که یک فرد بسیجی فرهنگ بسیجی خود را دارد، با آداب و اهداف خاص خودش، کسی هم که دلال است فرهنگ خاص خود را دارد با آداب و اهداف خاص خودش. این آدم نه می‌تواند بسیجی باشد و نه دلال. عملاً یک شخصیت گسسته و انفجاری باید داشته باشد که آن عین بی‌معنایی است.
می‌توان یکی از پیام‌های سخن حضرت را آن دانست که با همه نمی‌شود رفیق شد. چون در آن صورت عملاً چیزی از ما نمی‌ماند که رفقای ما به ما کمک کنند. ابتدا باید مشخص باشد که بنده چه کسی هستم، چه طوری فکر می‌کنم تا براساس آن فکر و شخصیت رفیق‌هایم را هم انتخاب کنم. این که گفته می‌شود آدم باید همه جور رفیق داشته باشد، این رندی نیست، این از بین‌بردن عمر و به باد فنادادن زندگی است.
می‌توان از سخن حضرت متوجه شد که بگو با چه کسی می‌خواهی بروی تا به تو بگویم به مقصد می‌رسی یا نمی‌رسی. در جمله قبلی فرمودند هر کس نیزه انداخت نیزه او به هدف برخورد نمی‌کند، باید شرایط به هدف رسیدن نیزه و به مقصد رسیدن خود را فراهم کرد. پس هر رونده‌ای به مقصد نمی‌رسد مگر آن که رفیق راه مناسبی داشته باشد. راستی اگر امثال علامه طباطبائی‌ها رفیقان راهی چون سید علی قاضی«ره» نداشتند به چنین مقاصد نورانی می‌رسیدند؟ و یا اگر علامه قاضی«ره» رفیق راه خود را ائمه(ع) تعیین نکرده بود، هر چقدر هم تلاش می‌کرد به چنین نتایجی می‌رسید؟