فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

آفات بی‌هویتی

ما تا وصل به خدا هستیم و خود را در بندگی او قرار داده‌ایم در هویت حقیقی هستیم، حال چه رئیس باشیم، چه مرئوس و اگر از هویت حقیقی خود خارج شدیم، هر چه باشیم هیچ نیستیم، مثل سرکه‌ای است که شیرین شود، هر اندازه‌ هم که شیرین شود باز می‌گویند سرکه‌ها خراب شده است، نمی‌آیند به عنوان شربت از آن استفاده کنند. وقتی آن‌چه را خدا به ما داده است نبینیم و برای آن ارزش قائل نباشیم، بی‌هویتی و پوچی شروع می‌شود، مثل بنده بی مولا می‌شویم و پوچی یعنی همین، چون دیگر از حقیقت خود جدا شده‌ایم.
وقتی حقیقت ما بندگی خدا است و با نظر به حقیقتِ خود که پروردگار هستی است، گسترده‌ترین میدان در منظر ما گشوده می‌شود، دیگر در هیچ شرایطی احساس خلأ و پوچی نمی‌کنیم تا بخواهیم آن نقیصه را با چیزهای دیگر جبران کنیم، حالا خانه داشته باشیم یا نداشته باشیم، فرق نمی‌کند چون خداوند ربّ ما است و نیاز ما را خودش هرطور صلاح بداند به موقعش برطرف می‌کند.
بنده بار‌ها به خواهران عرض کرده‌ام همسران شما پروردگار شما نیستند و اساساً بودن شما عین همسر داشتنتان نیست، این یک توهّم است، بودن شما عین بندگی شما است که مساوی خدا داشتن است و او را معبود خود گرفتن. البته عین این موضوع برای برادران هم صدق می‌کند. آری خواهران شوهر داشته باشند و برای خدا در خدمت شوهر خود باشند، در شرایط خاص یك كار مستحب است. اما هر کس خودش، خودش است. حالا اگر یك دختر تا آخر عمر شوهر نكرد و یا شرایط ازدواج برایش پیش نیامد، باز خودش، خودش است و هیچ نقیصه‌ای در حقیقت او پیش نمی‌آید، انجام آن امر مستحب هم با امر مستحب دیگر جبران می‌شود. نمی‌دانم چه چیزی باعث شده است كه بعضی از خواهران هویت خود را در همسر خود جستجو می‌کنند و نه در بندگی خدا. طوری شده که اگر شوهر نداشته باشد گویا وجود ندارد. این به جهت آن است که خود را گم كرده است. عرض من این است كه بنده‌بودن شما، حقیقت شماست و هیچ شرایطی نمی‌تواند این را از شما بگیرد، بی‌خود خود را کم نپندارید. بنده به كسی سفارش نمی‌كنم شوهر نكند یا زن نگیرد بلكه می‌گویم حاشیه‌ها برایتان اصل نشود. چون می‌دانم بعضی از عزیزانِ ما چون نتوانسته‌اند هویت حقیقی‌شان را از فرعیات شخصیت خود جدا كنند ضربه خورده‌اند. با توجه به این بحث اگر جوانان ما كنكور قبول نشوند باز خودشان هستند و این احساس بی‌هویتی، ریشه در غفلت از شناخت حدّ خود دارد. اگر این‌طور در ذهن‌ها برود كه حقیقت ما عبارت از این است كه كنكور قبول شویم، حالا اگر كنكور قبول نشویم انگار خود را باخته‌ایم. این یك فكر بسیار خطرناك است. چون در چنین فکری هر لحظه خطر بی‌هویتی، ما را تهدید می‌کند.
آری خسران یا بی‌‌هویت‌شدن چیز فوق‌العاده خطرناکی است ولی طبق آیات الهی اگر انسان چهار خصوصیّت نداشته باشد در خُسران است همان چهار چیزی که خداوند در سوره والعصر متذکر آن شده است و می‌فرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ؛ «وَالْعَصْرِ»؛ قسم به خودِ عمر. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ انسان خودش را می‌بازد. و همه خود را می‌بازند. چه با شوهرداری، چه با زن داری، چه با مدرك، چه بدون مدرك. همه خودشان را می‌بازند. «إِلَّا»؛ مگر این‌که در این چهار میدان قدم بگذارد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ یکی این‌که به حقایق عالم اعلا - از خدا گرفته تا ملائکه و انبیاء - ایمان بیاورد و دیگر آن‌که زندگی خود را براساس ارتباط با آن حقایق تنظیم کند. «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»؛ و سوم این‌که در راستای ایمان و عمل صالح، فضای توصیه به حق بین خود و سایر انسان‌ها ایجاد کند و چهارم این‌که در راستای توصیه به حق فضای پایداری در حق را بین خود و دیگران رشد دهد. چنین کسی احساس بی‌هویتی و خسران نمی‌کند. حال اگر جوانی زندگی خود را مطابق چنین خصوصیاتی تنظیم کرد می‌خواهد کنکور قبول بشود یا نشود، ازدواج بکند یا نکند، چنین انسانی هرگز گرفتار بی‌هویتی و پوچی نمی‌شود و تمام تلاش‌هایش به نحو کامل برایش می‌ماند و هر روز در کنار نتایج فعالیت‌های گذشته‌اش نتایج جدیدی برایش پیش می‌آید.
اگر خود را مشغول حرف‌های دیگر نکنیم سخن حضرت مولی‌الموحدین(ع) و سوره والعصر همه چیز را برای انسان روشن می‌کند و جای هیچ دغدغه‌ای باقی نمی‌گذارد، هنر ما باید در شناخت مرزهای خود باشد و این‌که اعتباریات را جزء حقیقت خود ندانیم.
همان که قبلاً عرض شد وقتی بندگی در صحنه باشد نه جای نگرانی رزق است و نه جای نگرانی آبرو، خداوند خودش از طریقی که مصلحت ماست رزق ما را می‌رساند و آبروی ما را نیز حفظ می‌کند. عمده آن است که متوجه شویم چگونه دیگران ما را از شأن اصلی خود که همان بندگی خدا و خدا داشتن است خارج می‌کنند، و تحت عنوان این که شأن شما این نیست مسیری سخت فرسایشی و پوچ جلو ما می‌گذارند. برای نجات از این خطر فقط یک راه هست و آن فهم حدّ و مرز خود یعنی فهم عبودیت خودمان است. اگر هر چیزی غیر از بندگی خود را چیز بدانیم، غیر واقعی را واقعی پنداشته‌ایم و لذا هر تجزیه و تحلیلی در راستای آن انجام دهیم حتماً غلط و غیر واقعی است. چون بندگی ما حتماً یک واقعیت است و هر چیزی غیر از بندگی برای ما حتماً غیر واقعی است. پس هر چیزی غیر بندگی اگر در صحنه روح ما رشد كند حتماً ما را به غلط می‌اندازد. اگر اعمال گذشته‌ی خود را بررسی کنیم می‌بینیم آنجایی كه انسان خودش را به عنوان بنده ندیده است، هر تجزیه و تحلیلی كه داشته، اشتباه بوده و هر موضعی كه گرفته غلط بوده است. غلط‌بودن یعنی دامن‌زدن به چیز‌های به ظاهر افتخارآمیزی که در واقع افتخارآمیز نیستند و به‌عنوان سرمایه‌ی حقیقی برای ما نمی‌ماند. به تعبیری از اعمالی نبوده که «كَانَ أَبْقَى لَهُ» برای انسان پایدار باشد.

وقتی انسان جای خدا می‌نشیند

حضرت می‌فرمایند اگر در اعتبارات، در نسبت‌ها و در كارهایی كه عین بندگی تو نیست، وارد شدی، بدان که حاصل آن‌ها چیزی نیست که برای تو بماند. نمونه‌اش چیزهایی است که انسان در سن پیری از دست می‌دهد - چون آن‌ها اعتباریات بود - از سواد و اطلاعات بگیر تا اسم فرزند و نوه‌ها، اکثراً از یاد انسان می‌رود ولی ملکات انسان، یعنی آن‌هایی که با جان انسان گره خورده برایش می‌ماند. اگر مطالعه کنید که اطلاعاتتان زیاد شود اکثر آن‌ها قبل از مرگ می‌رود، ولی اگر سواد و اطلاعات را بستری برای بندگی خدا بخواهید آن بندگی برای شما می‌ماند. مواظب باشید برای خودتان اهمیتی جز بندگی خدا قائل نشوید تا اهمیت‌های اعتباری عمر ما را به سراب تبدیل نکند و خودخواهی‌ها تاریکی را وارد روح و روان ما ننماید، به طوری که جرأت کنیم به راحتی حقوق و شخصیت انسان‌ها را زیر پا بگذاریم، گویا همه باید در خدمت منافع ما باشند. همه این‌ها به جهت غفلت از بندگی است و نشناختن حدّ و مرز خود. در آن صورت انسان در جاهایی پای می‌گذارد که سقوط می‌کند. قرآن می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ»؛(203) آدم‌های خیالاتیِ پرفخر را خدا دوست ندارد. خداوند چنین افرادی را دوست ندارد به این معنی است که آن‌ها را هدایت نمی‌كند و آن‌ها در ظلمات خود می‌مانند. حال اگر شما برای خود خیلی اهمیت قائل شدید وارد همان شخصیتی می‌شوید که خداوند در وصف آن‌ها می‌فرماید: «مُخْتَالٍ فَخُورٍ»؛ و به سرنوشت آن‌ها می‌رسید.
با غفلت از حدّ و مرز خود این‌قدر برای خودمان اهمیت قائل شدیم که گویا ما باید ملاک بدی و خوبی آدم‌ها باشیم و عملاً جای خدا می‌نشینیم. در حالی‌که دین به ما ملاك می‌دهد که هر چه خودت را در تواضع بیشتری نسبت به حق دیدی در قرب بیشتری نسبت به حق قرار داری. از امام نهم حضرت جواد(ع) با توجه به این که در موقع شهادت حضرت امام رضا(ع) در مدینه بودند، می‌پرسند: یابن رسول الله چه موقع متوجه شدید که شما امام شده‌اید؟ حضرت فرمودند: هنگامی كه یك احساس فروتنی و خضوع فوق‌العاده‌ای در برابر خداوند برایم پیش آمد. پس درجه کمال حضرت و رسیدن به مقام امامت با شدّت بندگی برای حضرت پیش آمد. حالا مقابل آن قضیه این است كه انسان فكر كند، چیزی است، به همان اندازه نسبت به حقیقت در حجاب می‌رود. وسوسه شیطان در القاء کبر آن وقتی پیش می‌آید که توفیقات الهی را به حساب خودمان می‌گذاریم. خداوند صحنه‌ای به‌وجود آورد که ما توفیق مطالعه پی‌گیر المیزان را پیدا کردیم. قضیه این بود كه یكی از طلبه‌های مرحوم آیت الله ‌علامه طباطبایی«ره»؛ كه رحلت كرده بود. از طریق یك جوانی كه گاهی سخنان آن طلبه را از برزخ برای ما نقل می‌کرد به ما خطاب ‌فرمودند: شما معلمان دانشگاه و تربیت معلم چرا از این كتاب‌ها غافلید و آن جوان به راهنمایی آن روح برزخی به کتاب‌های المیزان که در طاقچه قرار داشت اشاره كرد. شاید بنده چندین بار به تفسیر المیزان رجوع کرده بودم ولی این مرتبه همه‌چیز عوض شد به طوری که به لطف خدا شش سال متوالی آن‌چنان علاقه‌ای در قلبم نسبت به تفسیر المیزان پیدا شد كه اگر كوچك‌ترین كاری باعث می‌شد از المیزان فاصله بگیرم غم زیادی وارد قلبم می‌شد و این در شرایطی بود که قبل از آن مدتی بود دست و دلم به مطالعه هیچ کتابی نمی‌رفت. حالا که بنده این دو كلمه را از المیزان بلدم آیا از خودم بوده است؟ اصلاً چه كسی این علاقه را لطف كرد؟ آیا ظلماتی و هلاکتی بالاتر از این می‌شود که انسان این توفیقات را به خود نسبت دهد؟ با توجه به چنین نکته‌ای آیا می‌توان برای خود نسبت به بقیه امتیازی قائل شد و سایرین را تحقیر نمود؟

ورود به عالَم پایداری

وقتی نسبت به بقیه برای خود امتیاز قائل شدیم، رابطه‌هایمان از زیبائی‌های تواضع خارج می‌شود و همه سعی می‌کنیم بر همدیگر حکومت کنیم، نقشه می‌کشیم چطوری بقیه را تحت اختیار خود قرار دهیم، البته موفق نمی‌شویم ولی فرصت‌هایی را که صرف چنین نقشه‌هایی کرده‌ایم، همه را از دست خواهیم داد و در آن حال هیچ راهی به سوی آسمان بر قلب و روان خود نگشوده‌ایم. آیا ما حق داریم به هم‌دیگر دستور دهیم و آیا چنین انتظاری، انتظار به جایی است که بقیه باید به دستور ما عمل کنند؟ ریشه همه حجاب‌های بین خود و خدا را باید در چنین افکار و اعمالی جستجو کرد. بندگی حقیقتی است که هیچ زمان و مکانی از ما جدا نیست و باید آن را برای خود حفظ کرد. به نیویورك بروید باز بنده‌اید به روستای دور افتاده‌ای هم بروید باز بنده‌اید. همه بی‌سواد شوند، شما بنده‌اید. همه باسواد شوند، شما بنده‌اید. همه پول‌دار شوند، یا همه بی‌پول شوند، شما بنده‌اید. یك چیز است كه در هر حال می‌تواند برای شما بماند و آن بندگی خدا است. حال اگر بنده بودن شما سرمایة شما شد و آن را پذیرفتید و به آن قانع شدید، چه موقع می‌ترسید آن سرمایه حقیقی را از دست بدهید؟ در این حالت اصلاً ترسِ از دست دادن مطرح نیست، پس دیگر در سراسر زندگی نگرانی برای انسان نمی‌ماند، فقط اتصال به رب می‌ماند و بس. در آن حالت به راحتی می‌توانید متّصل به حق شوید و دیگر چیزی در میان نیست كه شما را به سوی خودش جذب کند، چون به جز برای بندگی خود و ربوبیت خدا، برای هیچ چیز دیگر اصالتی قائل نیستند. و لذا وارد عالَمی می‌شوید که عالَم پایداری است، چون به دو چیزِ پایدار نظر دارید به بندگی خود که هیچ چیزی آن را نمی‌تواند از شما بگیرد و به رب‌العالمین که عین بقاء و پایداری است.