فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

حقیقت انسان

هرچیزی که با تغییر شرایط حقیقتش را از دست می‌دهد اعتباری است. مقابل اعتباریات آن چیزهایی است که در هر شرایطی ثابت است و به آن‌ها حقایق می‌گویند. در مورد انسان آنچه حقیقت دارد «بندگی» اوست. یک چیز است که در هر شرایطی در ما ثابت است، چه زن باشیم، چه مرد، چه ایرانی باشیم، چه غیر ایرانی، چه باسواد و چه ثروتمند باشیم، چه نباشیم، و آن عبارت است از آن که ما بنده خدائیم و خداوند هم پروردگار ما است به همین جهت حضرت در ادامه می‌فرمایند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»؛ و استوارترین رشته اى كه تو می‌توانی به آن تکیه کنی، رشته اى است كه میان تو و خداست.
یکی از نکاتی که امروزه بسیار مورد نیاز است تفکیک بین اعتباریات با حقایق است، چون متأسفانه فرهنگ غربی - که جهان بشری را امروز تحت تأثیر خود قرار داده - سراسر مشغول اعتباریات و چیزهای مجازی شده و از این طریق بشریت را به خطر انداخته است. اگر بشریت زندگی خود را مشغول چیزهایی بکند که حقیقت خارجی ندارند تماماً با پوچی روبه‌رو می‌شود. برای روشن‌شدن جایگاه اعتباریات و موضوعاتی که موجودیتشان نسبی است و نه حقیقی. همیشه این مثال در ذهنتان باشد که الان موقعیت ما نسبت به طاقی که بالای سر ما است، این است که ما پایین و زیر این طاق هستیم، حال اگر رفتیم در طبقه دوم این ساختمان، ملاحظه می‌کنید آنچه بالای سر ما بود - یعنی طاق طبقه پائین- حالا زیر پای ما است، در این حالت باز ما، خودمان هستیم، اما پایین بودن ما نسبت به طاق اتاقِ طبقه پائین از میان رفت. پس پایین بودن ما نسبت به طاق طبقه اول در ذات ما هیچ حقیقتی ندارد. بلکه اصلاً بالا بودن طاق اتاقِ طبقه پائین واقعیت خارجی ندارد، آنچه واقعیت دارد آجر و گچ و آهن است، نه بالابودن و پائین‌بودن آن‌ها. آنچه حقیقت دارد این است که ما فقط خودمان هستیم. حالا اگر قد کسی بلند باشد، این بلندبودن قد، مربوط به بدنش است و نسبت به بقیه آدم‌ها بلند است و نه نسبت به زرافه، پس بلند بودن در ذات او حقیقتی ندارد، چون نسبت است و هر نسبتی حقیقت ندارد. یك حقیقت در شما هست كه به شرایط بستگی ندارد، و آن این‌كه به اصطلاح فیلسوف‌ها شما معلولید و یا به اصطلاح دین، شما بنده‌اید و به اصطلاح ملاصدرا «ره» شما عین‌الربّط به حق هستید. شما هر كاری بكنید یك چیز نمی‌توانید نباشید و آن بنده خدا بودنتان است. ممکن است همه چیز از یادتان برود حتی اسم خودتان را فراموش كنید. اما یك چیز اصلاً یاد رفتنی نیست و آن این‌كه من منم، و خودم را درست نكرده‌ام. و این حدّ من و شما است.

فرار از خود

حال حضرت می‌فرمایند اگر حدّ خود را بدانی و اگر بدانی بنده خدا هستی، در رابطه با بنده بودنت هر چه بكنی برایت می‌ماند. «کانَ اَبْقَی لَهُ» ولی اگر به جای بنده خدابودن و توجه به وظیفه‌هایی که در این رابطه دارید، مسائل دیگری مدّ نظرتان بود، به کارهایی دست می‌زنید که در نهایت هیچ ثمره‌ای برایتان ندارد. از شما می‌پرسند چرا این‌طور عمل کردید، می‌گویید چون نظر مردم این بود. انسان به کارهایی مشغول می‌شود که برای او هیچ بهره‌ای نخواهد داشت، یک روز گرفتار این مُد لباس می‌شود، روز دیگر سخت از آن مدل فرار می‌کند، چون آن مدل کهنه شده است، پس در واقع از گذشته خود فرار می‌کند و خودش گذشته خود را به عنوان یک کمال برای خود نمی‌خواهد در صورتی که می‌توانست لباس آراسته و تمیز بپوشد با این نیت که یک امر مستحبی انجام داده باشد و عملاً آن کار را به بندگی خود متصل کند تا نه تنها پس از مدتی آن کار را نفی نکند بلکه همواره آن عمل برای او به عنوان وجهی از بندگی باقی بماند، چون بر اساس امور اعتباری و مدبودن و مدنبودن عمل نکرد که نتواند آن را به حقیقت خود که همان بندگی خدا است، متصل کند.
هر چیزی که در رابطه با بندگی شما باشد پایه‌اش در وجود شماست و برای شما پایدار خواهد ماند، و هر چیزی كه در رابطه با بندگی شما نیست پایه‌اش در غیر شما است و برای شما به عنوان یک سرمایه پایدار نخواهد ماند، بلکه در زمانی کوتاه توجهی وَهمی نسبت به آن خواهید داشت وسپس نظر شما از آن بر می‌گردد و عملاً از گذشته‌ی خود فرار می‌کنید.
جمله حضرت ابعاد عمیقی از موضع‌گیری صحیح را مطرح می‌نمایاند که «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ» كسی كه بر حدّ و مرز خود اکتفا کند و آن را بشناسد «كَانَ لَهُ أَبْقَى»؛ گرفتار بی‌ثمری و پوچی نمی‌شود آن حّد و مرزِ حقیقی برای او می‌ماند و آن هم ماندنی غیر قابل زوال. و حدّ هرکس همان بندگی اوست. باید به خود بفهمانیم كه ما بنده‌ایم تا با پوچی و بی‌ثمری خود روبه‌رو نشویم.
عمده‌ترین عامل غفلت از مرز و حدّ خود تعریف و تمجیدهای مردم است که موجب می‌شود ما فراموش کنیم چه هستیم، به من و شما می‌گویند آقا این خانه و این لباس شأن شما نیست، شما خیلی مهم‌تر از آن هستید که مثلاً دوچرخه سوار شوید یا شأن شما بالاتر از آن است که با مردم عادی حشر و نشر داشته باشید و خلاصه ما را از دیدن درست خود که بنده‌ایم و باید چون بندگان زندگی کنیم غافل می‌کنند. بابا خدا دوتا پا به من داده است و دو تا دست، والسلام، بقیه‌اش اضافه است. حضرت عیسی(ع) فرمود: مركب من دو پایم و ابزار من دو دستم است. چیزی که انسان‌های بزرگ متوجه آن بودند و مواظب بودند در هر شرایطی از آن غافل نشوند. عده‌ای می‌آیند شروع می‌کنند به تعریف و تمجیدکردن از شما تا دیگر شما به حدّ و مرز خود اکتفا نکنید و طلب بیشتری داشته باشید. طلب بیشتر، همان و از دست دادن آنچه می‌توانید به طور طبیعی داشته باشید هم همان. داشتید به خوبی زندگی می‌كردید و در محدوده‌ای که خداوند برایتان مقدر فرموده بود خود را پذیرفته بودید و به قول خودمان داشتی با همین دوچرخه بندگی‌ات را می‌كردی بدون هیچ دغدغه‌ای، آمدند گفتند آقا شأن شما بالاتر از دوچرخه است، لااقل یک موتورسیکلت تهیه کنید. فکر و ذهن شما را به هم ریختند، شما هم سر به هوا شدی و از آن زندگی سالمی که منجر به نتایج پایدار و قابل قبولی می‌شد، محروم گشتی. البته اگر نوع فعالیت شما طوری است که نیاز به وسایل گسترده‌تری دارید نباید از آن‌ها استفاده نکنید، ولی آنجا هم باید حدّ را نگه داشت، نه این‌که بی‌خود کوتاه بیایید و استعداد‌های خود را متوقف کنید. عمده آن است که از آن حدّی که باید در همان ماند جلوتر نرفت. می‌گویند شأن شما نیست که با داشتن مدارک دانشگاهی این‌همه زحمت بکشی، بیشتر شما باید دستور دهید و بقیه کار کنند. اگر شما تحت تأثیر این حرف قرار گرفتید اولِ پوچی و بی‌ثمری است، ولی اگر به خود تفهیم کردیم امیرالمؤمنین(ع) با آن همه عظمت کفش‌های خود را خودشان وصله می‌زدند از حدّ و مرز خود غفلت نمی‌کنیم و یادمان می‌آید که رسول خدا (ص) فرمودند: «اَفْضَلُ الْکَسْبِ بَیعٌ مَبْرُورٌ وَ عَمَلُ الرَّجُلِ بِیدِهِ»؛(202) بهترین کسب‌ها، معامله نیک و بدون حیله و کاری است که انسان با دست خود انجام دهد. و لذا تحت تأثیر چنین تحریکاتی قرار نمی‌گیریم که زندگی خود را به امید ناکجا آباد‌ها، هم‌اکنون ویران کنیم.

آفات بی‌هویتی

ما تا وصل به خدا هستیم و خود را در بندگی او قرار داده‌ایم در هویت حقیقی هستیم، حال چه رئیس باشیم، چه مرئوس و اگر از هویت حقیقی خود خارج شدیم، هر چه باشیم هیچ نیستیم، مثل سرکه‌ای است که شیرین شود، هر اندازه‌ هم که شیرین شود باز می‌گویند سرکه‌ها خراب شده است، نمی‌آیند به عنوان شربت از آن استفاده کنند. وقتی آن‌چه را خدا به ما داده است نبینیم و برای آن ارزش قائل نباشیم، بی‌هویتی و پوچی شروع می‌شود، مثل بنده بی مولا می‌شویم و پوچی یعنی همین، چون دیگر از حقیقت خود جدا شده‌ایم.
وقتی حقیقت ما بندگی خدا است و با نظر به حقیقتِ خود که پروردگار هستی است، گسترده‌ترین میدان در منظر ما گشوده می‌شود، دیگر در هیچ شرایطی احساس خلأ و پوچی نمی‌کنیم تا بخواهیم آن نقیصه را با چیزهای دیگر جبران کنیم، حالا خانه داشته باشیم یا نداشته باشیم، فرق نمی‌کند چون خداوند ربّ ما است و نیاز ما را خودش هرطور صلاح بداند به موقعش برطرف می‌کند.
بنده بار‌ها به خواهران عرض کرده‌ام همسران شما پروردگار شما نیستند و اساساً بودن شما عین همسر داشتنتان نیست، این یک توهّم است، بودن شما عین بندگی شما است که مساوی خدا داشتن است و او را معبود خود گرفتن. البته عین این موضوع برای برادران هم صدق می‌کند. آری خواهران شوهر داشته باشند و برای خدا در خدمت شوهر خود باشند، در شرایط خاص یك كار مستحب است. اما هر کس خودش، خودش است. حالا اگر یك دختر تا آخر عمر شوهر نكرد و یا شرایط ازدواج برایش پیش نیامد، باز خودش، خودش است و هیچ نقیصه‌ای در حقیقت او پیش نمی‌آید، انجام آن امر مستحب هم با امر مستحب دیگر جبران می‌شود. نمی‌دانم چه چیزی باعث شده است كه بعضی از خواهران هویت خود را در همسر خود جستجو می‌کنند و نه در بندگی خدا. طوری شده که اگر شوهر نداشته باشد گویا وجود ندارد. این به جهت آن است که خود را گم كرده است. عرض من این است كه بنده‌بودن شما، حقیقت شماست و هیچ شرایطی نمی‌تواند این را از شما بگیرد، بی‌خود خود را کم نپندارید. بنده به كسی سفارش نمی‌كنم شوهر نكند یا زن نگیرد بلكه می‌گویم حاشیه‌ها برایتان اصل نشود. چون می‌دانم بعضی از عزیزانِ ما چون نتوانسته‌اند هویت حقیقی‌شان را از فرعیات شخصیت خود جدا كنند ضربه خورده‌اند. با توجه به این بحث اگر جوانان ما كنكور قبول نشوند باز خودشان هستند و این احساس بی‌هویتی، ریشه در غفلت از شناخت حدّ خود دارد. اگر این‌طور در ذهن‌ها برود كه حقیقت ما عبارت از این است كه كنكور قبول شویم، حالا اگر كنكور قبول نشویم انگار خود را باخته‌ایم. این یك فكر بسیار خطرناك است. چون در چنین فکری هر لحظه خطر بی‌هویتی، ما را تهدید می‌کند.
آری خسران یا بی‌‌هویت‌شدن چیز فوق‌العاده خطرناکی است ولی طبق آیات الهی اگر انسان چهار خصوصیّت نداشته باشد در خُسران است همان چهار چیزی که خداوند در سوره والعصر متذکر آن شده است و می‌فرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ؛ «وَالْعَصْرِ»؛ قسم به خودِ عمر. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ انسان خودش را می‌بازد. و همه خود را می‌بازند. چه با شوهرداری، چه با زن داری، چه با مدرك، چه بدون مدرك. همه خودشان را می‌بازند. «إِلَّا»؛ مگر این‌که در این چهار میدان قدم بگذارد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ یکی این‌که به حقایق عالم اعلا - از خدا گرفته تا ملائکه و انبیاء - ایمان بیاورد و دیگر آن‌که زندگی خود را براساس ارتباط با آن حقایق تنظیم کند. «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»؛ و سوم این‌که در راستای ایمان و عمل صالح، فضای توصیه به حق بین خود و سایر انسان‌ها ایجاد کند و چهارم این‌که در راستای توصیه به حق فضای پایداری در حق را بین خود و دیگران رشد دهد. چنین کسی احساس بی‌هویتی و خسران نمی‌کند. حال اگر جوانی زندگی خود را مطابق چنین خصوصیاتی تنظیم کرد می‌خواهد کنکور قبول بشود یا نشود، ازدواج بکند یا نکند، چنین انسانی هرگز گرفتار بی‌هویتی و پوچی نمی‌شود و تمام تلاش‌هایش به نحو کامل برایش می‌ماند و هر روز در کنار نتایج فعالیت‌های گذشته‌اش نتایج جدیدی برایش پیش می‌آید.
اگر خود را مشغول حرف‌های دیگر نکنیم سخن حضرت مولی‌الموحدین(ع) و سوره والعصر همه چیز را برای انسان روشن می‌کند و جای هیچ دغدغه‌ای باقی نمی‌گذارد، هنر ما باید در شناخت مرزهای خود باشد و این‌که اعتباریات را جزء حقیقت خود ندانیم.
همان که قبلاً عرض شد وقتی بندگی در صحنه باشد نه جای نگرانی رزق است و نه جای نگرانی آبرو، خداوند خودش از طریقی که مصلحت ماست رزق ما را می‌رساند و آبروی ما را نیز حفظ می‌کند. عمده آن است که متوجه شویم چگونه دیگران ما را از شأن اصلی خود که همان بندگی خدا و خدا داشتن است خارج می‌کنند، و تحت عنوان این که شأن شما این نیست مسیری سخت فرسایشی و پوچ جلو ما می‌گذارند. برای نجات از این خطر فقط یک راه هست و آن فهم حدّ و مرز خود یعنی فهم عبودیت خودمان است. اگر هر چیزی غیر از بندگی خود را چیز بدانیم، غیر واقعی را واقعی پنداشته‌ایم و لذا هر تجزیه و تحلیلی در راستای آن انجام دهیم حتماً غلط و غیر واقعی است. چون بندگی ما حتماً یک واقعیت است و هر چیزی غیر از بندگی برای ما حتماً غیر واقعی است. پس هر چیزی غیر بندگی اگر در صحنه روح ما رشد كند حتماً ما را به غلط می‌اندازد. اگر اعمال گذشته‌ی خود را بررسی کنیم می‌بینیم آنجایی كه انسان خودش را به عنوان بنده ندیده است، هر تجزیه و تحلیلی كه داشته، اشتباه بوده و هر موضعی كه گرفته غلط بوده است. غلط‌بودن یعنی دامن‌زدن به چیز‌های به ظاهر افتخارآمیزی که در واقع افتخارآمیز نیستند و به‌عنوان سرمایه‌ی حقیقی برای ما نمی‌ماند. به تعبیری از اعمالی نبوده که «كَانَ أَبْقَى لَهُ» برای انسان پایدار باشد.