فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

حجاب اعتبارات

امام‌الموحدین(ع) به فرزندشان می‌فرمایند: اگر كسی مرز خودش را بشناسد همواره نتیجه کارش برایش محفوظ می‌ماند و نگران این‌که آن شرایط را از دست بدهد نخواهد بود. در این‌جا باید روشن شود چه عواملی باعث می‌شود كه ما حدّمان را گم كنیم و چگونه باید عمل کنیم كه حدّمان از دست نرود. زیرا اگر حدّ خودمان را گم كردیم و حدّ و مرزی غیر از آنچه هستیم برای خود پدید آوردیم همواره در اضطرابِ از دست‌دادن حد و مرز جدید هستیم. به عبارت دیگر اگر مقام حقیقی خود را گم كردیم و در جایگاهی قرار گرفتیم که جایگاه حقیقی ما نیست، همواره در اضطراب از دست‌دادن مقام غیر حقیقی خود هستیم. و این اضطراب جهت تعالی انسان را مختل می‌کند به طوری که
نی صفا می‌ماند و نی لطف و فّر

نی به سوی آسمان راه سفر

همین‌طور كه شما وقتی می‌خواهید نماز بخوانید اگر از جهات مختلف در اضطراب باشید، نمی‌توانید با خدا ارتباط بر قرار كنید. اگر هم اضطراب از دست‌دادن شرایط خود را داشته باشید نمی‌توانید در هیچ جهتی با عالم غیب و سنن جاری در عالم ارتباط سالم برقرار كنید. چون خودتان را در این ارتباط از دست داده‌اید و در خودتان گم شده‌اید. پس چنانچه ملاحظه می‌فرمائید موضوعی که حضرت مطرح می‌فرمایند موضوع دقیق و حساسی است.
در این‌جا حداقل دو نكته باید مورد بررسی قرار گیرد، یكی توجه به چیزهایی كه حدّ ما نیست و نباید در آن‌ها پا بگذاریم، دیگر این که آثار منفی پا گذاردن در جایگاهی که حدّ ما نیست چه چیزهایی می‌تواند باشد. یک بحث این است که چه چیزهایی از حقیقت ما بیرون است و مواظب باشیم آن‌ها را حقیقت خود نگیریم، مثل زن و مرد بودن که مربوط به بدن ماست و در حقیقتِ ما نقشی ندارد. یک بحث این است که چه چیزهایی حدّ ما نیست و نباید خود را وارد آن‌ها کرد، مثل این که کسی در موضوعی اطلاع کافی ندارد و نباید وارد آن شود. هر دو نکته باید مورد توجه قرار گیرد تا از آفت بی‌ثمرشدنِ فعالیت‌ها در امان بمانیم و نتیجه کارمان برایمان باقی بماند.
ابتدا باید روشن شود هر چیز اعتباری ربطی به حقیقت ما ندارد. این یك كلید بسیار خوبی است که خودِ ما را از ناخودِ ما جدا می‌کند. اعتبارات آن عنوان‌هایی است که موجودیتشان در گرو شرایط مخصوص است، و اگر شرایط عوض شد، از بین می‌روند. به عنوان نمونه جمله‌ای را حضرت در چند سطر بعد در همین نامه دارند که نمونه خوبی است برای روشن نمودن جایگاه اعتبارات در زندگی، حضرت می‌فرمایند: «اِذَا تَغَیَّرَ السُّلطان تَغَیَّرَ الزَّمان»؛ وقتی حاكم عوض شود زمان عوض می‌شود. یعنی به زمان و حرف و ارزش‌های آن اعتماد نكن چون این‌ها به جهت میل و سلیقه روح حاکم در زمانه پدید آمده‌اند، لذا وقتی روح حاکم بر زمانه تغییر کرد، آن آداب و رسومِ اعتباری هم از میان می‌روند. آری چیزهایی هست که اگر شرایط عوض شود، چون در ذات خود حقیقتی ندارند، به خودی خود از میان می‌روند. و زندگی‌ها پر است از این‌گونه اعتباریات، و این‌طور هم نیست که بتوان بدون آن‌ها زندگی کرد، بلکه حرف این است که مواظب باشیم آن‌ها را حقیقت نپنداریم و حقیقت خود را با آن‌ها گره نزنیم و یا خود را براساس اعتباریات تعریف نکنیم، در غیر این صورت است که حدّ خود را نشناخته‌ایم و خودمان از دست خودمان می‌رویم. به عنوان مثال بنده سواد خواندن و نوشتن زبان فارسی را دارم، حال اگر به كشوری رفتم كه زبانشان فارسی نیست، عملاً بنده در آن‌جا بی‌سواد به حساب می‌آیم، چون چیزی نمی‌توانم بخوانم. پس این سوادداشتن من در این‌جا یك چیز اعتباری است، وقتی شرایط عوض ‌شود حقیقتش را از دست می‌دهد. پس سوادداربودن حقیقت ما نیست و حدّ ما محسوب نمی‌شود، حال اگر ما آن‌ها را حقیقت خود به حساب آوردیم به حدّ خود اکتفا نکرده‌ایم، در نتیجه از دست می‌رویم، چون چیزی را حدّ خود گرفتیم که در حقیقت ما نقشی نداشته است. همان‌طور اگر کسی قدرت بدنی‌اش را جزء حقیقت خود گرفت، در شرایطی که با یک اراده کارها انجام می‌شود و می‌گوییم بشو، می‌شود، «كُنْ فَیَكُونْ»؛ آن‌جا دیگر احساس می‌کند حقیقتی ندارد، چون چیزی را حقیقت خود گرفت که با تغییر شرایط، حقیقت خود را از دست داد. همان‌طور که عرض کردم زن و مرد بودن، اعتباری است، این بدنِ دنیایی، حقیقتی در ذات انسان ندارد. زن، بدنش زن است و مَرد، هم بدنش مرد است. حقیقت انسان نه زن است و نه مرد، در قیامت شرایطی فراهم می‌شود که بدن هرکس بر اساس اخلاق و عقاید او شکل می‌گیرد، آن بدن شعور دارد و تکلم می‌کند، حال اگر کسی بدن دنیایی خود را حقیقت خود به حساب آورد، به حدّ و مرز خود آگاهی نداشته و در نتیجه چون به حدّ و مرز خود اکتفا ننموده گرفتار پوچی و بی‌ثمری می‌شود.

حقیقت انسان

هرچیزی که با تغییر شرایط حقیقتش را از دست می‌دهد اعتباری است. مقابل اعتباریات آن چیزهایی است که در هر شرایطی ثابت است و به آن‌ها حقایق می‌گویند. در مورد انسان آنچه حقیقت دارد «بندگی» اوست. یک چیز است که در هر شرایطی در ما ثابت است، چه زن باشیم، چه مرد، چه ایرانی باشیم، چه غیر ایرانی، چه باسواد و چه ثروتمند باشیم، چه نباشیم، و آن عبارت است از آن که ما بنده خدائیم و خداوند هم پروردگار ما است به همین جهت حضرت در ادامه می‌فرمایند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»؛ و استوارترین رشته اى كه تو می‌توانی به آن تکیه کنی، رشته اى است كه میان تو و خداست.
یکی از نکاتی که امروزه بسیار مورد نیاز است تفکیک بین اعتباریات با حقایق است، چون متأسفانه فرهنگ غربی - که جهان بشری را امروز تحت تأثیر خود قرار داده - سراسر مشغول اعتباریات و چیزهای مجازی شده و از این طریق بشریت را به خطر انداخته است. اگر بشریت زندگی خود را مشغول چیزهایی بکند که حقیقت خارجی ندارند تماماً با پوچی روبه‌رو می‌شود. برای روشن‌شدن جایگاه اعتباریات و موضوعاتی که موجودیتشان نسبی است و نه حقیقی. همیشه این مثال در ذهنتان باشد که الان موقعیت ما نسبت به طاقی که بالای سر ما است، این است که ما پایین و زیر این طاق هستیم، حال اگر رفتیم در طبقه دوم این ساختمان، ملاحظه می‌کنید آنچه بالای سر ما بود - یعنی طاق طبقه پائین- حالا زیر پای ما است، در این حالت باز ما، خودمان هستیم، اما پایین بودن ما نسبت به طاق اتاقِ طبقه پائین از میان رفت. پس پایین بودن ما نسبت به طاق طبقه اول در ذات ما هیچ حقیقتی ندارد. بلکه اصلاً بالا بودن طاق اتاقِ طبقه پائین واقعیت خارجی ندارد، آنچه واقعیت دارد آجر و گچ و آهن است، نه بالابودن و پائین‌بودن آن‌ها. آنچه حقیقت دارد این است که ما فقط خودمان هستیم. حالا اگر قد کسی بلند باشد، این بلندبودن قد، مربوط به بدنش است و نسبت به بقیه آدم‌ها بلند است و نه نسبت به زرافه، پس بلند بودن در ذات او حقیقتی ندارد، چون نسبت است و هر نسبتی حقیقت ندارد. یك حقیقت در شما هست كه به شرایط بستگی ندارد، و آن این‌كه به اصطلاح فیلسوف‌ها شما معلولید و یا به اصطلاح دین، شما بنده‌اید و به اصطلاح ملاصدرا «ره» شما عین‌الربّط به حق هستید. شما هر كاری بكنید یك چیز نمی‌توانید نباشید و آن بنده خدا بودنتان است. ممکن است همه چیز از یادتان برود حتی اسم خودتان را فراموش كنید. اما یك چیز اصلاً یاد رفتنی نیست و آن این‌كه من منم، و خودم را درست نكرده‌ام. و این حدّ من و شما است.

فرار از خود

حال حضرت می‌فرمایند اگر حدّ خود را بدانی و اگر بدانی بنده خدا هستی، در رابطه با بنده بودنت هر چه بكنی برایت می‌ماند. «کانَ اَبْقَی لَهُ» ولی اگر به جای بنده خدابودن و توجه به وظیفه‌هایی که در این رابطه دارید، مسائل دیگری مدّ نظرتان بود، به کارهایی دست می‌زنید که در نهایت هیچ ثمره‌ای برایتان ندارد. از شما می‌پرسند چرا این‌طور عمل کردید، می‌گویید چون نظر مردم این بود. انسان به کارهایی مشغول می‌شود که برای او هیچ بهره‌ای نخواهد داشت، یک روز گرفتار این مُد لباس می‌شود، روز دیگر سخت از آن مدل فرار می‌کند، چون آن مدل کهنه شده است، پس در واقع از گذشته خود فرار می‌کند و خودش گذشته خود را به عنوان یک کمال برای خود نمی‌خواهد در صورتی که می‌توانست لباس آراسته و تمیز بپوشد با این نیت که یک امر مستحبی انجام داده باشد و عملاً آن کار را به بندگی خود متصل کند تا نه تنها پس از مدتی آن کار را نفی نکند بلکه همواره آن عمل برای او به عنوان وجهی از بندگی باقی بماند، چون بر اساس امور اعتباری و مدبودن و مدنبودن عمل نکرد که نتواند آن را به حقیقت خود که همان بندگی خدا است، متصل کند.
هر چیزی که در رابطه با بندگی شما باشد پایه‌اش در وجود شماست و برای شما پایدار خواهد ماند، و هر چیزی كه در رابطه با بندگی شما نیست پایه‌اش در غیر شما است و برای شما به عنوان یک سرمایه پایدار نخواهد ماند، بلکه در زمانی کوتاه توجهی وَهمی نسبت به آن خواهید داشت وسپس نظر شما از آن بر می‌گردد و عملاً از گذشته‌ی خود فرار می‌کنید.
جمله حضرت ابعاد عمیقی از موضع‌گیری صحیح را مطرح می‌نمایاند که «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ» كسی كه بر حدّ و مرز خود اکتفا کند و آن را بشناسد «كَانَ لَهُ أَبْقَى»؛ گرفتار بی‌ثمری و پوچی نمی‌شود آن حّد و مرزِ حقیقی برای او می‌ماند و آن هم ماندنی غیر قابل زوال. و حدّ هرکس همان بندگی اوست. باید به خود بفهمانیم كه ما بنده‌ایم تا با پوچی و بی‌ثمری خود روبه‌رو نشویم.
عمده‌ترین عامل غفلت از مرز و حدّ خود تعریف و تمجیدهای مردم است که موجب می‌شود ما فراموش کنیم چه هستیم، به من و شما می‌گویند آقا این خانه و این لباس شأن شما نیست، شما خیلی مهم‌تر از آن هستید که مثلاً دوچرخه سوار شوید یا شأن شما بالاتر از آن است که با مردم عادی حشر و نشر داشته باشید و خلاصه ما را از دیدن درست خود که بنده‌ایم و باید چون بندگان زندگی کنیم غافل می‌کنند. بابا خدا دوتا پا به من داده است و دو تا دست، والسلام، بقیه‌اش اضافه است. حضرت عیسی(ع) فرمود: مركب من دو پایم و ابزار من دو دستم است. چیزی که انسان‌های بزرگ متوجه آن بودند و مواظب بودند در هر شرایطی از آن غافل نشوند. عده‌ای می‌آیند شروع می‌کنند به تعریف و تمجیدکردن از شما تا دیگر شما به حدّ و مرز خود اکتفا نکنید و طلب بیشتری داشته باشید. طلب بیشتر، همان و از دست دادن آنچه می‌توانید به طور طبیعی داشته باشید هم همان. داشتید به خوبی زندگی می‌كردید و در محدوده‌ای که خداوند برایتان مقدر فرموده بود خود را پذیرفته بودید و به قول خودمان داشتی با همین دوچرخه بندگی‌ات را می‌كردی بدون هیچ دغدغه‌ای، آمدند گفتند آقا شأن شما بالاتر از دوچرخه است، لااقل یک موتورسیکلت تهیه کنید. فکر و ذهن شما را به هم ریختند، شما هم سر به هوا شدی و از آن زندگی سالمی که منجر به نتایج پایدار و قابل قبولی می‌شد، محروم گشتی. البته اگر نوع فعالیت شما طوری است که نیاز به وسایل گسترده‌تری دارید نباید از آن‌ها استفاده نکنید، ولی آنجا هم باید حدّ را نگه داشت، نه این‌که بی‌خود کوتاه بیایید و استعداد‌های خود را متوقف کنید. عمده آن است که از آن حدّی که باید در همان ماند جلوتر نرفت. می‌گویند شأن شما نیست که با داشتن مدارک دانشگاهی این‌همه زحمت بکشی، بیشتر شما باید دستور دهید و بقیه کار کنند. اگر شما تحت تأثیر این حرف قرار گرفتید اولِ پوچی و بی‌ثمری است، ولی اگر به خود تفهیم کردیم امیرالمؤمنین(ع) با آن همه عظمت کفش‌های خود را خودشان وصله می‌زدند از حدّ و مرز خود غفلت نمی‌کنیم و یادمان می‌آید که رسول خدا (ص) فرمودند: «اَفْضَلُ الْکَسْبِ بَیعٌ مَبْرُورٌ وَ عَمَلُ الرَّجُلِ بِیدِهِ»؛(202) بهترین کسب‌ها، معامله نیک و بدون حیله و کاری است که انسان با دست خود انجام دهد. و لذا تحت تأثیر چنین تحریکاتی قرار نمی‌گیریم که زندگی خود را به امید ناکجا آباد‌ها، هم‌اکنون ویران کنیم.