فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

راز پایداری

«وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ»؛
كسی كه حد خود را حفظ كند، آن حدّ برایش پایدار می‌ماند.
آری اگر كسی مرزهای شخصیت خود را شناخت، سقوط نمی‌كند. اگر كسی حد خود را فهمید تلاش‌هایش از دست نمی‌رود، و برعکسْ آن‌کس که به جهت تعدّی از حق به تنگنا می‌اُفتد، به نتیجه نمی‌رسد. باید از دو جمله اخیر حضرت این قاعده مهم را دریابیم که هر كس قدر خود را نداند خود را به هلاكت می‌اندازد. خداوند حدّ و مرزها و حقوق افراد را تعیین کرده است، باید آن حدود‌ رعایت شود تا حاصل کارهایمان حفظ شود. خداوند فرموده است یك مرد حق ندارد به همسرش امر كند این لیوان آب را بده بخورم. دیگر از این آسان‌تر؟ می‌گوید این حق را ندارد - بحث تفاهم بحث دیگری است- یك وقت است اصلاً این حرف‌ها بین‌ دو همسر نیست ولی یك وقت است خودش را طلب‌كار می‌داند، می‌گوید این آدم اگر ندانست چنین حقی ندارد و خود را طلب‌کار حساب کرد، به آنچه می‌خواهد از طریق این زندگی برسد، نمی‌رسد. آن‌هایی که با خودخواهی كامل از بقیه طلب‌كارند باید بدانند هیچ چیزی از آنچه می‌خواهند حفظ کنند برایشان نمی‌ماند. خدا و پیغمبر(ص) حقوق ما را نسبت به همدیگر مشخص کرده‌اند، حق ما همانی است که خالق ما برای ما تعیین کرد، آنقدری باید از همدیگر انتظار داشته باشیم که خداوند تعیین نموده است. اگر بنده خودم را به شما تحمیل کردم، به طوری که شما مجبور شدید در مقابل من تحقیر شوید، چاهی برای خود کندم که در موردش باید گفت:
هر كه را مردم سجودی می‌كنند

زهرها در جان او می‌افكنند

در چَهِی افکنده او خود را که من

در خور شأنش نمی‌یابم رَسن

یک وقت جنابعالی به جهت وظیفه دینی به فلان آقا احترام می‌گذاری، این کار خوب است، به شرطی که آن آقا متوجه باشد این احترام به خاطر خودش نیست. به قول آقای قرائتی؛ مردمْ نجیب هستند كه حرف‌های ما را گوش می‌دهند و به ما احترام می‌گذارند، نه این که ما آدم حسابی هستیم. اگر متوجه مرز خود شدیم و محدودیت‌های خود را شناختیم، می‌فهمیم که حقیقت و اصل ما بندگی خداست. و این نوع برخورد با خود موجب می‌شود که تلاش‌های ما بی‌ثمر نشود و عملاً سرمایه‌دار شویم، منتها سرمایه‌دار معنوی. فرمود: «اَلْعُبُودِیةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِیة»؛(201)عبودیت گوهری است که باطنش ربوبیت است. بندگی چیزی نیست كه بشود از آن فرار كرد، ما فقط بنده هستیم، رَبّ که نیستیم. محی‌الدین می‌گوید از استادم سؤال كردم كه چرا شما كمتر از شاگردانتان كرامت دارید، آخر هرچه این شاگردان دارند از شماست؟ می‌گوید؛ گفت: من می‌خواهم بنده باشم آن‌ها می‌خواهند رَبّ باشند، قدرت‌ از آن خداست. بندگی كار ماست. حالا اگر بخواهید به اصلتان برگردید، باید بندگی را محکم بگیرید، و هر كسی با ماندن در اصل خویش به حقیقت نزدیک خواهد شد، پس هر چه انسان به بندگی بپردازد به اصل خود پرداخته و به همان اندازه با حقیقت مرتبط است. آب اگر در دریا رفت هرز نمی‌رود، اگر در بیابان ریخته شد هرز می‌رود، اصل ما بندگی است. اگر به بندگی خود قانع شدیم همه تلاش ما برایمان می‌ماند زیرا حضرت(ع) فرمودند: «وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ»؛ هرکس به اندازه‌ای که در حدّ خود ماند، آن محدوده برایش پایدار می‌ماند. شما در دنیا با چنین توصیه‌هایی ببینید آیا غمی برای شما می‌ماند؟ همان غمی که حضرت فرمودند با عزائم صبر و حُسن یقین از خود دور کن. گفت:
خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام

هر غمی كو گرد ما گردید شد در خون خویش

«والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»

جلسه چهل و دوم - حقیقت انسان و عبودیت

بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحیم
«وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ. وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»
هر كه اندازه خود را بداند نتیجه کارش برایش باقى می‌ماند. و استوارترین رشته اى كه تو راست، رشته اى است كه میان تو و خداست.

حجاب اعتبارات

امام‌الموحدین(ع) به فرزندشان می‌فرمایند: اگر كسی مرز خودش را بشناسد همواره نتیجه کارش برایش محفوظ می‌ماند و نگران این‌که آن شرایط را از دست بدهد نخواهد بود. در این‌جا باید روشن شود چه عواملی باعث می‌شود كه ما حدّمان را گم كنیم و چگونه باید عمل کنیم كه حدّمان از دست نرود. زیرا اگر حدّ خودمان را گم كردیم و حدّ و مرزی غیر از آنچه هستیم برای خود پدید آوردیم همواره در اضطرابِ از دست‌دادن حد و مرز جدید هستیم. به عبارت دیگر اگر مقام حقیقی خود را گم كردیم و در جایگاهی قرار گرفتیم که جایگاه حقیقی ما نیست، همواره در اضطراب از دست‌دادن مقام غیر حقیقی خود هستیم. و این اضطراب جهت تعالی انسان را مختل می‌کند به طوری که
نی صفا می‌ماند و نی لطف و فّر

نی به سوی آسمان راه سفر

همین‌طور كه شما وقتی می‌خواهید نماز بخوانید اگر از جهات مختلف در اضطراب باشید، نمی‌توانید با خدا ارتباط بر قرار كنید. اگر هم اضطراب از دست‌دادن شرایط خود را داشته باشید نمی‌توانید در هیچ جهتی با عالم غیب و سنن جاری در عالم ارتباط سالم برقرار كنید. چون خودتان را در این ارتباط از دست داده‌اید و در خودتان گم شده‌اید. پس چنانچه ملاحظه می‌فرمائید موضوعی که حضرت مطرح می‌فرمایند موضوع دقیق و حساسی است.
در این‌جا حداقل دو نكته باید مورد بررسی قرار گیرد، یكی توجه به چیزهایی كه حدّ ما نیست و نباید در آن‌ها پا بگذاریم، دیگر این که آثار منفی پا گذاردن در جایگاهی که حدّ ما نیست چه چیزهایی می‌تواند باشد. یک بحث این است که چه چیزهایی از حقیقت ما بیرون است و مواظب باشیم آن‌ها را حقیقت خود نگیریم، مثل زن و مرد بودن که مربوط به بدن ماست و در حقیقتِ ما نقشی ندارد. یک بحث این است که چه چیزهایی حدّ ما نیست و نباید خود را وارد آن‌ها کرد، مثل این که کسی در موضوعی اطلاع کافی ندارد و نباید وارد آن شود. هر دو نکته باید مورد توجه قرار گیرد تا از آفت بی‌ثمرشدنِ فعالیت‌ها در امان بمانیم و نتیجه کارمان برایمان باقی بماند.
ابتدا باید روشن شود هر چیز اعتباری ربطی به حقیقت ما ندارد. این یك كلید بسیار خوبی است که خودِ ما را از ناخودِ ما جدا می‌کند. اعتبارات آن عنوان‌هایی است که موجودیتشان در گرو شرایط مخصوص است، و اگر شرایط عوض شد، از بین می‌روند. به عنوان نمونه جمله‌ای را حضرت در چند سطر بعد در همین نامه دارند که نمونه خوبی است برای روشن نمودن جایگاه اعتبارات در زندگی، حضرت می‌فرمایند: «اِذَا تَغَیَّرَ السُّلطان تَغَیَّرَ الزَّمان»؛ وقتی حاكم عوض شود زمان عوض می‌شود. یعنی به زمان و حرف و ارزش‌های آن اعتماد نكن چون این‌ها به جهت میل و سلیقه روح حاکم در زمانه پدید آمده‌اند، لذا وقتی روح حاکم بر زمانه تغییر کرد، آن آداب و رسومِ اعتباری هم از میان می‌روند. آری چیزهایی هست که اگر شرایط عوض شود، چون در ذات خود حقیقتی ندارند، به خودی خود از میان می‌روند. و زندگی‌ها پر است از این‌گونه اعتباریات، و این‌طور هم نیست که بتوان بدون آن‌ها زندگی کرد، بلکه حرف این است که مواظب باشیم آن‌ها را حقیقت نپنداریم و حقیقت خود را با آن‌ها گره نزنیم و یا خود را براساس اعتباریات تعریف نکنیم، در غیر این صورت است که حدّ خود را نشناخته‌ایم و خودمان از دست خودمان می‌رویم. به عنوان مثال بنده سواد خواندن و نوشتن زبان فارسی را دارم، حال اگر به كشوری رفتم كه زبانشان فارسی نیست، عملاً بنده در آن‌جا بی‌سواد به حساب می‌آیم، چون چیزی نمی‌توانم بخوانم. پس این سوادداشتن من در این‌جا یك چیز اعتباری است، وقتی شرایط عوض ‌شود حقیقتش را از دست می‌دهد. پس سوادداربودن حقیقت ما نیست و حدّ ما محسوب نمی‌شود، حال اگر ما آن‌ها را حقیقت خود به حساب آوردیم به حدّ خود اکتفا نکرده‌ایم، در نتیجه از دست می‌رویم، چون چیزی را حدّ خود گرفتیم که در حقیقت ما نقشی نداشته است. همان‌طور اگر کسی قدرت بدنی‌اش را جزء حقیقت خود گرفت، در شرایطی که با یک اراده کارها انجام می‌شود و می‌گوییم بشو، می‌شود، «كُنْ فَیَكُونْ»؛ آن‌جا دیگر احساس می‌کند حقیقتی ندارد، چون چیزی را حقیقت خود گرفت که با تغییر شرایط، حقیقت خود را از دست داد. همان‌طور که عرض کردم زن و مرد بودن، اعتباری است، این بدنِ دنیایی، حقیقتی در ذات انسان ندارد. زن، بدنش زن است و مَرد، هم بدنش مرد است. حقیقت انسان نه زن است و نه مرد، در قیامت شرایطی فراهم می‌شود که بدن هرکس بر اساس اخلاق و عقاید او شکل می‌گیرد، آن بدن شعور دارد و تکلم می‌کند، حال اگر کسی بدن دنیایی خود را حقیقت خود به حساب آورد، به حدّ و مرز خود آگاهی نداشته و در نتیجه چون به حدّ و مرز خود اکتفا ننموده گرفتار پوچی و بی‌ثمری می‌شود.