فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

به دنبال ناکجاآباد

ما در موقع گرفتارشدن در چنگال امیال خود دیگر به دنبال حقیقت نیستیم، به دنبال نقشه‌هایی هستیم که بتوانیم پیروی از امیال خود را توجیه کنیم، در نتیجه مثل گرگ‌ها به جان هم می‌افتیم، با تصور به‌دست‌آوردنِ گنج، گنج حقیقی حیات را از دست می‌دهیم. آیا این همان زحمتی نیست که حضرت ما را به آن توجه می‌دهند؟ گفت:
آن چه تو گنجش تَوَهُّم می‌كنی

زان تَوَهُّم، گنج را گم می‌كنی

چون می‌خواهی با به میدان آوردن امیال و هوس‌ها به راحتی زندگی دست یابی.
دور می‌بینی سراب و می‌دوی

عاشق آن بینش خود می‌شوی

عملاً به دنبال ناکجا آباد خواهی دوید، برای خود پنداری ساخته‌ای و می‌دوی تا آن را به دست آوری، غافل از آن که آنچه در خیال خود ساخته‌ای در بیرون واقع شدنی نیست. جنس هوس این است.
عین آن عزمت حجاب آن شده

كه به تو پیوسته است و آمده

آن تصمیمِ هوس‌آلود مانع آن است که متوجه شوی داری از واقعیات زندگی دور می‌شوی. آن‌وقت آدم كجا می‌رود؟ هیچ جا. هوس این‌طوری است كه نمی‌گذارد جایی بروی ولی همان ناكجاآبادِ خیالی را همواره جلو چشم ما می‌آورد. مثل طلب نسیه است، از طرفی انسان فکر می‌کند طلب‌کار است، از طرفی هیچ‌چیز از آن طلب در دست ندارد. طلب نسیه را هیچ‌وقت معلوم نیست به دست بیاوری ولی همواره چشمِ انتظارِ ما را به سوی خودش مشغول می‌کند. آیا این همان زحمتی نیست که حضرت در رابطه با هوس متذکر می‌شوند؟
وعده‌ها بِدْهد تو را تازه بدست

كو هزاران بار آن‌ها را شكست

مرتب می‌گوید این‌كار را بكن تا به مقصد برسی، بعد که با هزاران زحمت جلو رفتی می‌بینی هیچ خبری نشد، باز وعده‌ی تازه و بعد ناکامی جدید، روح هوس‌زده‌ی‌ خارکن در داستان مثنوی نمی‌گذاشت که برود و آن خارِ هوس را از جلو راهش بکند و کار را تمام کند.
مدتی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خارِ او محكم نهاد

به طوری که حالا آن هوس برای خود در نظام شخصیتی فرد، جایگاهی پیدا کرد.
خار كن در سُستی و در كاستن

خار بُن در قوت و برخاستن

خاركن مرتب امروز و فردا می‌كرد و در این مدت خار، جوان و محكم و محکم‌تر می‌شد ولی خاركن پیر و پیرتر. آری
او جوان‌تر می‌شود، تو پیرتر

زود باش و روزگار خود مبر

حضرت می‌فرماید: تو متوجه این نکته باش كه هر چه با این هوس‌ها جلو بروی، آن هوس‌ها در تفکر و زندگی تو بیشتر جا باز می‌کنند و به سختی‌های عمیق‌تری گرفتارت می‌نمایند به طوری که دیگر اصلاً نسبت به دیدن راه سعادت کور می‌شوی. با توجه به سخنِ حضرت باید انسان با برنامه و حساب شده و بدون آن‌که طول بدهد هوس‌ها را از زندگی خود بیرون کند. ابتدا انسان باید متوجه شود آن‌چیزی را كه تصور می‌کند با ارضاء هوس‌ها به‌دست می‌آورد، یک توهُّمِ غیر واقعی است، سپس به نور دستورات الهی قدرت هوس‌ها را ضعیف کند. چه آنجایی که حضرت(ع) می‌فرمایند: «وَ الْهَویٰ شَرِیکُ الْعَمیٰ» و چه این‌جا که می‌فرمایند: «وَ الْهَوَى شَرِیكُ الْعَناء» می‌خواهند بفرمایند: هوس‌زدگی همواره با ناکامی و نابینایی همراه است. حضرت علی(ع) یک قاعده اساسی را به ما گوشزد می‌کنند که آن‌چه می‌طلبی از طریق هوس‌ها به‌دست نمی‌آوری، گرفتار بیراهه می‌شوی و در آن مسیر با زحمت‌ها روبه‌رو می‌گردی، چون مقصد مورد نظرت خیالی و غیر واقعی است. بر عكسِ زندگی دینی که با بندگی خدا شکل می‌گیرد، چون در این زندگی نه تنها مقصد انسان واقعی‌ترین واقعیات، یعنی خداست، بلکه عالی‌ترین حقایق نیز هست و به همین جهت پر نتیجه‌ترین کار همان بندگی خدا است. در بندگی خدا از آن چه كه می‌‌طلبی برخوردار می‌شوی، زیرا:
چیست اندر خُم كه اندر نهر نیست؟

چیست اندر خانه كاندر شهر نیست؟

این جهان خُم است و خم چون جوی آب

این جهان حجره است و دل شهر عجاب

می‌گوید تو به طرف بندگی خدا برو، آن‌وقت چیزهای محدودی را هم كه می‌خواهی به دست بیاوری، می‌یابی، چون وقتی شهر را داشته باشی آنچه را هم که در خانه و حجره هست، داری. بسیاری از چیزهایی كه ما در هوس‌ها به دنبال آن هستیم، حتماً به‌دست نمی‌آوریم. بسیاری از چیزهایی كه فكر می‌كنیم با بندگی خدا از آن‌ها محروم می‌شویم درست به عکس، آن‌ها را به‌دست می‌آوریم. امام(ع) در یک کلمه قاعده‌ی بزرگی را به ما نشان می‌دهند. کافی است ما خود را از هوس‌ها آزاد كنیم و به جای بنده‌ی هوس، بنده‌ی خدا شویم آن وقت خودِ خداوند بالاتر از آنچه را که ما می‌طلبیم به ما می‌دهد، نه‌تنها از همه رنج‌های اهل هوس آزاد می‌شویم بلکه ابعادی از وجود ما از نور الهی بهره‌مند می‌شود که در ابتدای کار برای ما ناشناخته بود. وقتی محور زندگی خدا بشود، همه رنج‌ها چون دود به هوا می‌رود.

غم مقدس

وقتی انسان خود را ببیند، دریچه‌ همه‌ی هوس‌ها را به سوی خود باز كرده است، ولی وقتی خدا را در منظر خود ببیند همه راه‌های سعادت را به سوی خود گشوده است و این است راز این که فرمودند: «وَ الْهَوَى شَرِیكُ الْعَناء» همراه هوس، زحمت‌ها هست. وقتی این نکته برای جان ما روشن شد همه بندها و زلف‌هایی را که ما را به جایی گره زده است باید پاره كرد به‌جز زلف بندگی. خواهی گفت:
غیر آن زنجیر زلف دلبرم

گر دو صد زنجیر آری، بگسلم

چون با بندگی خدا از هوس آزاد می‌شوی و پیرو آن، از سختی‌ها و فشارها آزاد شده‌ای. قصه‌ی زرنگی‌های كوركورانه اهل هوس قصه این است كه آدم فكر كند كه از آتش فرار می‌كند در حالی که به آتشی سهمگین‌تر گرفتار می‌شود و با ناامیدی عمیق‌تر روبه‌رو می‌گردد که دسترسی به مطلوب حقیقی یعنی خدا را ناممکن می‌سازد. اما اگر با توجه به سخن حضرت(ع) توانستی جایگاه سختی‌ها را درست تحلیل کنی با غمی روبه‌رو می‌شوی که همان غم بی‌خدایی است، متوجه می‌شوی جانت تعلق به خدا داشته اما به جهت پیروی از امیال خود به این تعلق جواب داده نشده است، این‌را غم مقدس می‌گویند، و این شروع مبارکی است و به اصطلاح همان ندامتی است که منجر به استغفار و برگشت می‌شود. این غم برعکس غم‌های اهل دنیا که مربوط به چیزهای وَهمی است، تعلق به چیزی دارد كه ریشه آن در جان شماست، تعلق اهل دنیا به چیزهایی است که به ذاته ناپایدار است و لذا همواره غم آن، سایه به سایه در زندگی آن‌ها را دنبال می‌کند. اگر متوجه شد خانه‌اش در حال فرسایش است و یا از مدل افتاده، با تغییر خانه موضوع عوض نمی‌شود و باز خانه‌ی جدید همان صفات خانه‌ی قبلی را خواهد داشت. ولی در غم مقدس انسان هرچه جلو برود با مقصد و مقصودی روبه‌رو می‌شود که عین پایداری و کمال است، آیا این دو رویکرد مساوی است؟ یکی رویکرد به سوی خدا دارد و مطلوب خود را او می‌داند و یکی رویکرد به دنیا دارد و مطلوب خود را وسایل دنیا می‌پندارد.اینجاست که به خوبی می‌توان به قلب خود فهماند اگر می‌خواهی سختی‌هایت برطرف شود و روی آرامش را ببینی باید هوس‌هایت را كنترل کنی و دل از دنیا برکنی.

رمز آزادی از خود

شما می‌دانید كه یك «من» در پیش خود دارید، و یك «خدا» در جلوی خود. حال بدانید اگر به «منِ» تان تعلق داشته باشید با سختی‌ها هم‌آغوش هستید، چون آن را مثل یک بچه دُردانه دائم باید دل به دلش داد، در آن صورت با چیزی بی‌مزه و لوس روبه‌رویید که دائم بهانه‌ می‌گیرد و هر آن به یک رنگی در می‌آید، نه میل ثابتی دارد و نه حساب و کتابی در کارش هست. پس اگر انسان به این من تعلق داشته باشد، دائم در عذاب است و نمی‌داند از دست آن چه کار بکند، اما بفرمایید بنده خدا به چه كسی تعلق دارد؟ بنده خدا یعنی كسی كه خود را هیچ به حساب نمی‌آورد و تماماً به حق تعلق دارد، آیا این دو تعلق یکسان است. بی‌خود نیست که مولوی از خداوند تقاضا می‌کند:
باز خر ما را از این نفس پلید

کاردش تا استخوان ما رسید

هر روز بهانه‌ای جدید، هر روز غمی نو ظهور، همسایه ماشین می‌خرد این غصه می‌خورد، خودش ماشین می‌خرد هنوز یک روز از آن نگذشته، غم نداشتن ماشین مدل بالاتر شروع می‌شود، نداشته باشد غصه می‌خورد که ندارد، داشته باشد غصه می‌خورد که چرا بهترش را ندارد، بهترش را بخرد خبر دار می‌شود بهتر از آن هم به بازار آمده و این ندارد. اما کسی که در بندگی خدا وارد شد در حیطه وظیفه الهی‌اش عمل می کند و لذا از تمام این وَهمیات آزاد است. همین که خدا از او راضی است، او شاد است و از همه این غم‌ها آزاد. اصلاً دیگر کم و زیاد دنیا ربطی به او ندارد، چون او مقصد خود را چیزی انتخاب کرده که کم و زیاد نمی‌شود، او - خدا - عین کمال و رحمت و لطف است.
اعظم تعلقات مربوط به «منِ» انسان است و این همه دردسر. و ناب‌‌ترین آزادگی‌ها عبودیت انسان است با آن همه آرامش. در عبودیتْ مقصد انسان حق است. اما در منّیت مقصد انسان خلق است. آیا نظر به مقصدی یگانه با آن‌همه وسعت و کمال، با نظر به مقصدی با این‌همه کثرت و امیالِ رنگارنگ یک نتیجه به بار می‌آورد؟ روشن است اگر گرفتار «منِ» تان شدید، همواره در عذاب و لرزش هستید. اگر کسی سلام به شما بكند می‌ترسید كه نكند نقشه برایتان كشیده است، اگر سلام نكند، می‌گویید چرا محل به من نگذاشت، مرا خفیف و خوار كرد. حالا اگر از مَنِ خود منصرف شوید و بنده خدا شوید، كسی سلام به شما بكند با این اطمینان که رئیس دنیا خداست طبق وظیفه جواب می‌دهید، چون واجب است جواب سلام را بدهید. سلام نكند به ما دستور داده‌اند سلام را منتشر كن، تو سلام می‌كنی، دیگر این که بزرگ شدی یا كوچك شدی مطرح نیست، دو وظیفه در میان است، وظیفه جواب سلام و یا وظیفه انتشار سلام. دیگر این که باید كوچك‌ترها سلام كنند وگرنه «منِ» من می‌لرزد، در میان نیست، وقتی حق در زندگی ما در صحنه باشد. حق به کوچک‌ترها فرموده به بزرگترها سلام کنند و به بزرگ‌ترها گفته به کوچک‌ترها سلام کنند، تا سلام را منتشر کرده باشند. با این رویکرد اصلاً تمام زندگی عوض می‌شود، زندگی چون آب گوارایی خواهد بود که همواره موجب خنک شدن جان می‌باشد، نه عامل سختی‌ها و فشارها.
باید با تمام وجود بپذیریم پایه همه هوس‌ها منیت انسان است و چون هوس‌زدگی موجب فرو افتادن در سختی‌ها و غم‌هاست پس نجات از منیت و رویکرد به بندگی خدا، نجات از همه غم‌ها است. آری ما چوب منیت‌مان را می‌خوریم، نه چوب حادثه‌های به ظاهر دردناك را. با محوریت بندگی خدا در زندگی، دیگر حادثه‌ی دردناك کجاست؟ اصلاً حادثه دردناكی باقی نمی‌ماند. در فضای بندگی خدا اگر مورد احترام قرار گیری بیشتر دلواپس می‌شوی تا این که محلت نگذارند، چون در احترام گذاردن‌ها کبر و عُجب و غرور سراغ انسان می‌آید. انسان‌های مؤمن احترام‌های شما را خدمت به خود نمی‌بینند بلکه آن را در راستای وظیفه الهی شما تحلیل می‌کنند که شما به خاطر خدا به آن‌ها احترام گذارده‌اید و لذا به خودش برنمی‌دارد و به همین جهت وقتی هم به او احترام نگذارید احترام نگذاردن شما را به چیزی نمی‌گیرد، چه رسد که ناراحت شود، می‌داند این شهرت‌ها و احترام‌ها چه بلایی است برای انسان. اگر انسان گرفتار امیال خود شد کار به همین جاها می‌کشد که همین طور از چهار طرف گرفتار مشکلات است.