فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

ادب حق، شرط رعایت ادب خلق

وقتی انسان متوجه برکات «ادب بین خود و حق» شد به‌راحتی «ادب بین خودش و دین» را هم حفظ می‌کند. چون دین دستورالعمل رسیدن به قرب الهی است، دین عبارت است از افكار و عقاید پاک و آداب و اعمالی که موانع قرب را برطرف می‌کند و عوامل قرب را فراهم می‌نماید. حال با رعایت عقاید پاک، قلب در ادب قرار می‌گیرد و با رعایت آداب و حرکات دینی، اراده و جسم در ادب الهی قرار می‌گیرند. پس از روشن‌شدن جایگاه ادب حق و ادب دین، جایگاه ادب خلق روشن می‌شود و آن‌کس که حق الله را رعایت نماید حتماً حق الناس را نیز رعایت می‌کند و در غیر این‌صورت نمی‌توان به آن‌هایی که بدون کنترل نفس امّاره توسط دین، به ظاهر رعایت حقوق اجتماعی افراد را می‌کنند در مراحل بحرانی مطمئن بود. چقدر انسان‌ می‌شناسید كه قوانین جامعه را رعایت می‌كنند ولی همین‌كه منافعشان به خطر افتاد، خلاف آن عمل می‌نمایند؟ شما دیدید که چون دموكراسی در الجزایر به نفع منافع آمریكا نبود خیلی راحت به کمک دیکتاتوران داخلی مردم را سرکوب کردند و به بهانه این که ممکن است مردم کشور الجزایر راه ایران را بروند رهبران آن نهضت را به زندان انداختند. این یک نمونه را در همه‌جا تعمیم دهید و فقط هم منحصر به امریکا نیست، این یک قاعده است که حق‌الناس و رعایت قوانین اجتماعی و قوانین جهانی به اندازه‌ای است که نفس امّاره سرکوب شده باشد. این که گفته می‌شود «شاخصه آمریکا آزادی در حد منافع است، نه آزادی درحد خودِ آزادی» به این جهت است. ماكیاول حرفش این است که آزادی و دمکراسی بهترین طعمه برای حكومت است و از آن طریق حاکمان بهتر می‌توانند منافع خود را حفظ کنند. و بر این اساس آن‌ها به دموكراسی احترام می‌گذارند ولی نه برای خود دموكراسی بلکه برای منافع خودشان. این نوع روحیه آمریکا و اروپا ندارد، هر جا دینی نباشد که نفس امّاره را کنترل کند قصه از همین قرار است. به اروپای بعد از رنسانس نگاه کنید یعنی از روزی كه غرب به دین پشت کرد و خواست با عقل خود جامعه را اداره کند، عملاً انسانی پدید آمد که حافظ منافع حاكمان است و بستری به نام دمکراسی و آزادی برای چنین هدفی فراهم شد، منتها نه تنها انسان در این فرهنگ ابزار شد، بلکه دمکراسی و آزادی به مثابه یک ابزار مورد استفاده قرار گرفت. این است که می‌بینید بسیار شعار آزادی می‌دهند، اما این ادب را تا وقتی حفظ می‌کنند که نفس امّاره‌شان اجازه دهد. یک انسان غربی، آموزش دیده است تا راست بگوید ولی نه برای این‌که خدا دستور داده است، چون نفس امّاره‌اش حساب کرده با راست‌گفتن فعلاً راحت‌تر به منافعش می‌رسد. ولی حتماً دیده‌اید در وقتش چگونه حقیقت را زیر پا می‌گذارند و مردم فلسطین و حزب الله لبنان که از سرزمین خود دفاع می‌کنند تروریست محسوب می‌شوند و دولت اسرائیل حق دارد آن‌ها را بکشد. یك ماكیاولیست ممكن است راست بگوید، امّا این راست‌گفتن برای حفظ منافع نفس امّاره است، لذا می‌توان گفت ماكیاول یعنی چنگیزِ مؤدب، چنگیز قرن بیستم و بیست و یکم. یك ماكیاولیست چون با راست گفتن منافع اجتماعی‌اش حفظ می‌شود، راست می‌گوید. جمله مشهوری برتراندراسل دارد که خیلی چیزها را روشن می‌کند، می‌گوید «گوساله‌ی همسایه را نمی‌دزدم چون گاو مرا می‌دزدند» می‌خواهد بگوید نباید دزدی كرد ولی با انگیزه‌ای منفعت طلبانه. به نظر می‌رسد او روح تجاوز به حق غیر را در خود نکشته بلکه یک محاسبه‌ی دنیایی کرده است. می‌توان گفت او دزد عاقلی است، نظرش این نیست كه دزدی بد است، می‌گوید ضرر دارد. پس بیایید چون ضرر دارد دزدی نكنیم و لذا آنجایی که ضرر نداشت زیر پوشش‌های مختلف دزدی می‌کنند و حقوق ملت‌ها را چپاول می‌نمایند. چون دنبال منافع هستند و نه به دنبال رعایت ادب خلق در زیر پرتو رعایت ادب حق. این جا است که وقتی نفس امّاره در میان است مطمئن باشید هیچ حقی رعایت نخواهد شد، هرچند شعارهای شدید و غلیظی در راستای حفظ حقوق اجتماع و افراد بدهند. در این مورد خوش بینی عین جهالت است. رجوی رهبر منافقان خلق در اوایل انقلاب نامه‌ای به امام خمینی«ره» نوشته بود - هنوز حركت مسلحانه خود را در مقابل نظام اسلامی به راه نینداخته بودند- در آن نامه ادعاها و مظلوم‌نمایی‌هایی کرده بود، امام اصلاً جوابشان را ندادند، این طرف و آن طرف گله کرده بود که آیا آیت‌الله‌خمینی نباید جواب ما را می‌دادند؟ و بعضی دیگر هم به موضوع دامن زدند. امام«ره» در یكی از صحبت‌هایشان فرمودند: اگر یك ذره امید اصلاح می‌دیدم نه تنها جواب می‌دادم بلکه بلند می‌شدم و به سراغشان می‌رفتم. علت ناامیدی امام«ره» از اصلاح آن‌ها آن بود که در تمام گفتار و رفتار آن‌ها جز نفس امّاره در صحنه نبود، هرچند شعار طرفداری از خلق می‌دادند. خوش‌بینی و دل‌رحمی در این موارد عین جهالت و غفلت است. در همین رابطه در سوره نور داریم که: «الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ»؛(192) اگر ایمان به خدا و قیامت دارید باید زن و مرد زناکار را شلاّق بزنید، و در دین خدا در این راستا رأفت به خود راه ندهید. حالا اگر کسی در این موارد برای شلاق‌زدن به آن‌ها دلش رحم بیاید، دین ندارد، چون وقتی شهوت بر روح و روان کسی حاکم شد و تمام ابعاد شخصیت او را امیال نفس امّاره فرا گرفت تنها راه سرکوب‌کردن نفس امّاره، اجراکردن حدّ خدا است و خوش‌بینی و دل‌رحمی عین غفلت است.
برتراندراسل مغز متفكر اروپا است، می‌توان گفت تمام تفكر غرب در این صدسال اخیر در قبضه افکار راسل بوده است. وقتی او می‌گوید، ما گوساله همسایه را نمی‌دزدیم چون گاو ما را می‌دزدد، آیا نباید نتیجه گرفت که سراسر این فکر و فرهنگ حاکمیت نفس امّاره است؟ آیا نباید پذیرفت هر جا ادب حق رعایت نشود، نه ادب دین رعایت می‌شود، نه ادب خلق؟ به بهانه ضعف‌های کلیسا، به دین خدا پشت کردند و این‌چنین شد که می‌بینید. یکی از دانشمندان خودشان می‌گوید ما مثل گرگ‌های گرسنه هستیم که منتظریم یکی از خودمان خوابش ببرد و بپریم او را بدرانیم، هر چند تا سیر هستند به همدیگر احترام می‌گذارند. اگر دیدید بنده نماز می‌خوانم، دروغ هم نمی‌گویم، ولی قلباً ارتباط با خدا ندارم و عادتاً با شما ارتباط دینی دارم و حقوق شما را هم رعایت می‌کنم، شما نمی‌توانید به این نوع دین‌داری مطمئن باشید. این همانی نیست كه دین می‌فرماید چون ادب ارتباط با خدا به نحو صحیح رعایت نشده است. امام خمینی«ره» می‌فرمایند: به جان دوست قسم، اگر شما از طریق دین، باطنتان را اصلاح نكنید و فقط به ظاهر دین مشغول باشید این همان تلبیس ابلیس شقی است. اگر شما باطن خودتان را اصلاح نكنید و فقط در حد ظاهرِ دین مشغول آداب دین بشوید، در مواقع بحرانی دستورات دین را زیر پا می‌گذارید و راه سعادت خود را رها می‌کنید. می‌فرمایند خود این نقشه شیطان است كه شما را در حدّ ظاهر دین متوقف می‌کند. اگر دیدید افراد نسبت به هم آداب دینی را رعایت می‌کنند، و مقید به رعایت ظاهر دین هستند تا آن‌ها را دین‌دار بدانند این‌ها ادب دین دارند ولی از ادب حق غافلند. و اگر انسان شور ادب حق را در قلب خود به‌دست نیاورد و رابطه قلبی‌اش را با خدا محکم نکند، در اولین فشار، از رعایت ظاهر دین دست برمی‌دارد، حال اگر کاسب باشد تن به ربا می‌دهد و اگر خانم باشد در جوّ انسان‌های بی‌دین نسبت به رعایت حجاب کوتاه می‌آید.
اگر اسلام دستور می‌دهد در مسائل اجتماعی باید افراد را مجبور به رعایت ظاهر اسلام نمود، برای آن نیست که بخواهد از این طریق افراد اصلاح شوند. باید بر حفظ ظاهر اصرار کرد تا طرف جامعه را فاسد نكند، ولی موضوع اصلی در اصلاح انسان‌ها، ارتباط قلبی افراد با خداوند است. رعایت صحیح آداب باید از بالا به پایین باشد، این که می‌بینید موعظه‌ها اثر نمی‌كند ریشه در غفلت از ترتیب فوق دارد. اگر جهت قلب انسان به غیر حق باشد، نه به معنی حقیقی و پایدار ادب خلق رعایت می‌شود و نه ادب دین. باید شما از این پیش‌آمد بترسید که با حفظ ظاهر دین، باطن و قلب در صحنه‌ی عمل نباشد.

خودفریبی پنهان

اگر همه‌ی مردم ما مثل کشور سعودی نمازشان را اول وقت بخوانند، و در رعایت ادب دین - منهای ادب حق- کاملاً مؤدب باشند ما نباید احساس موفقیت کنیم. این یك نوع بیماری اجتماعی است تا اموری را که ریشه‌ی قدسی دارند با شرطی‌کردن افراد، در حدّ رعایت ظاهر نگهداریم، شرطی‌كردن افراد به کار عمیق و فرهنگی نیاز ندارد. شرطی‌كردن؛ عادت‌دادن انسان‌ها است در انجام افعالی که ما می‌خواهیم آن‌ها انجام دهند، در این راستا می‌شود حرکات افراد جامعه را در مسیر ادب خاص قرار داد بدون آن‌که آن‌ها این حرکات را خودشان انتخاب کرده باشند. كاری كه سویسی‌ها در رابطه با افراد جامعه می‌كنند، آنقدر حساب شده در مدرسه به دانش‌آموزان رابطه بین حرکات و خطرات پیرو آن را القا می‌كنند كه دانش‌آموز از نظر خیالی و صورتی که در خیال دارد دقیقاً دزدی را مساوی زندان می‌داند، یك مثلت خیالی برای خود ساخته که هر وقت با دزدی کسی روبه‌رو شد سریعاً آن را به پلیس خبر دهد و خبرندادن برابر است با زندان‌رفتن. و دزدی‌کردن خودش هم برابر است با زندان‌رفتن. آنچنان در خیال خود چنین موضوعی را پذیرفته که نمی‌تواند ماوراء آن فکر کند، می‌گوید: هركس دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم وگرنه زندان می‌روم. چرا؟ چون هركس دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم. وگرنه زندان می‌روم اگر بپرسی آخر چرا؟ جواب می‌دهد چون هر كس دزدی کرد من باید به پلیس خبر بدهم وگرنه زندان می‌روم، این را می‌گویند انسانی که شرطی‌ شده است. در این حالت بالاتر از آن عمل در شخصیت این فرد چیزی نیست، چون در شرطی‌کردن، فكر و تجزیه و تحلیل را می‌گیرند و عادت را به او القاء می‌کنند. یکی از آقایانی که آنجا زندگی می‌کرد و فرزندش در همان مدارس تحصیل می‌کرد می‌گفت من رفتم روزنامه بخرم سكه نداشتم که در محل مربوطه بیندازم پیش خود گفتم فردا می‌اندازم، فرزندم تصمیم گرفت به پلیس تلفن بزند و کار من را خبر بدهد. شاید بفرمائید این تربیت خوبی است و عملاً ما را از بحران‌های اجتماع نجات می‌دهد، ولی عنایت داشته باشید این نحوه تربیت، شخصیت‌دادن به افراد نیست بلکه آن‌ها را در محدوده‌ی چند عکس‌العمل متوقف کرده‌ایم. القاء این عادت‌ها عامل نجات جامعه و افراد نیست، یک نحوه کشتن انسانیت است، هر چند كه جامعه توسط چنین انسان‌های منظم اداره بشود. حاكمان جبار از این افراد خوششان می‌آید چون در این‌گونه انضباط‌ها انسان‌ها فكر نمی‌كنند بلکه جامعه بر اساس فرمان حاكمان اداره می‌شود، ولی چون آدم‌ها فكر نمی‌كنند در بحران‌ها نمی‌توانند تصمیم بگیرند و در اولین بحران از پا در می‌آیند و لذا راضی‌شدن به این نظم ظاهری یک نوع خودفریبی است. به گفته اندیشمندان چون به كامپیوتر برنامه می‌دهیم تا طبق برنامه کار کند در حوادث غیر مترقبه دیگر نمی‌تواند جواب بدهد. همچنین اگر به جامعه فكر ندهی، در اولین بحران مضمحل می‌شود.
«سولژنستین» دانشمندان روسی و منتقد نظام کمونیستی که او را به آمریکا تبعید کردند، می‌گوید: «تا زمانی كه قدم به خاك غرب ننهاده بودم، هرگز توان تصور این را نداشتم كه غرب، تا چه اندازه به جهانی بی‌هدف تبدیل شده است، به دنیایی كه آهسته‌آهسته در مقابل خطرات رو به رویش از ناتوانی برای مقابله، به ركود و تحجر می گراید... همه ما در آستانه یك انقلاب بزرگ تاریخی هستیم، سیل بنیان فكنی كه ملت ها را نابود كرده و دنیای نو را دگرگون خواهد ساخت».(193) در دانشگاه هاروارد خطاب به دانشجویان آمریکایی می‌گوید: شما در شرایطی هستید كه خیلی تلاش می‌كنید قدرتتان را حفظ كنید چون می‌دانید در اولین ضربه همه توانتان مضمحل می‌شود، به همین جهت تمام نیرویتان صرف حفظ این قدرت است، چون مردمی را تربیت نکرده‌اید که توان تفكر در مقابل بحران‌ها را داشته باشند. پیام اصلی سخنرانی او این بود كه جهان، تك قطبی نیست و از بخش های همگون و متجانس تشكیل نشده است كه همه، مسیر یگانه ای را دنبال كنند. اشتباه غربیان در این است كه تمدن های دیگر را با نزدیكی و تقرب آنها به تمدن غربی می سنجند و می گویند اگر دیگران به فرهنگ غربی نزدیك نشوند امیدی بر آنان نیست، گنگ و ارتجاعی هستند و نباید آن‌ها را به‌حساب آورد. و این دیدگاه خطرناك است.» سولژنستین بشر غربی را موجودی دید كه از حق روگردانده، خود را «حق» دیده و مالك همه چیز پنداشته است. او زندگی غربی را پیشرفت بدون انسانیت دانسته و دم زدن بشر غربی از «حق» را مایه «تكلیف گریزی» و انسان محوری می خواند: «در غرب پیشرفت تكنیكی وجود دارد، اما پیشرفت انسانیت همگام با آن نیست... در تمدن غربی همراه با توسعه فرهنگی و علوم، فقدان پایه های مهم اخلاقی جامعه نیز به چشم می خورد. در خلال این300 سال، تمدن غربی شاهد دوری گسترده از تكالیف و توسعه حقوق بوده است. اما انسان دو ریه دارد، نمی توان فقط با یك ریه تنفس كرد. ما باید از حقوق و تكالیف به یك اندازه سود ببریم. تمدن غربی بر اساس این عقیده بنا شده كه هر فردی باید رفتار خود را محدود كند. هركسی می داند چه‌كار باید بكند و چه‌كار نكند. خود قانون جلوی مردم را نمی‌گیرد. از آن زمان تنها چیزی را كه گسترش داده‌ایم حقوق بوده، حقوق، حقوق به قیمت فقدان تكلیف».
این مشکل ممکن است برای جامعه دینی ما هم پیش بیاید، چون اگر به جامعه فكر ندهیم ولی مردم به نحو شرطی و عادتی آداب دینی را انجام دهند، رعایت این آداب جامعه را به وسیله دین نجات نمی‌دهد، چون آن آداب به ادب حق ختم نمی‌شود، آن‌وقت به آداب خلق هم ختم نمی‌شود، مگر در روایت نداریم كه به زیادی نماز و روزه و سایر اعمال مردم اعتماد نكنیم؟
حضرت صادق(ع) می‌فرمایند: «لَا تَنْظُرُوا إِلَى كَثْرَةِ صَلَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ- وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ- وَ لَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ»؛(194)
به بسیارى نماز و روزه و بسیار حج كردن و كار خیر و زارى كردن مردم در شب ننگرید، به راست‌گوئى و اداء امانت آن‌ها بنگرید.
پس به ظاهرِ اعمال نباید اعتماد کرد، باید دل افراد طوری باشد که در صحنه‌های حساس امانت و راستی را رعایت کنند. و وقتی انسان به چنین کمالی می‌رسد که قلبش در رابطه با خدا به اطمینان و آرامش رسیده باشد و اعمال او براساس اعتقادات واقعی و قلبی استوار باشد. و اگر اعتقاد دینی آن هم به صورت قلبی، در افراد ریشه نکند، نه عادت‌های دینی و نه رفتارهای منظم اجتماعی هیچ‌کدام در موقع نیاز ثمر نخواهند داد. در اولین بحران همه‌اش به هم می‌ریزد. ملاحظه فرموده‌اید که چه اندازه انرژی صرف می‌كنیم تا قانونی را تصویب کنیم و به ادارات ابلاغ کنیم ولی نه تنها نتیجه نمی‌گیریم بلکه بعضاً نتیجه عکس می‌گیریم. چون تا زمانی كه ادارات ما ادب حق را در خود نهادینه نکرده‌اند وظیفه خود نمی‌دانند که قوانین را اجرا کنند، به همین جهت ملاحظه می‌شود که نظام اسلامی در ادارات نفوذ ندارد، و همین امر موجب می‌شود که نمایندگان مجلس، دولت را زیر سؤال ببرند و اختلاف بین دولت و مجلس پیش آید، در صورتی که ریشه‌ی اشکال در جای دیگر است. اگر قوانین نظام، حافظ نظام است و اگر نظام با حفظ و اجرای قوانین زنده می‌ماند، اگر مجریان قانون ادب حق نداشته باشند نظام نمی‌تواند دستورات خود را در جامعه جاری کند و توصیه‌های قانونی را، هرچند صحیح و به مصلحت مردم باشد، نمی‌تواند حاکم کند، چون روح پند‌پذیری را از دست داده‌اند.
حضرت می‌فرمایند: عاقل باشید و به جای آن‌که مثل حیوانات فشارها و تنگناها شما را ادب کند، توصیه‌ها شما را به راه بیاورد، و جامعه‌ای که عاقل شد به راحتی آثار مفید توصیه‌ها و دلسوزی‌ها را می‌شناسد و به خوبی آن‌ها را می‌پذیرد. یکی از نمونه‌های عقلانی جامعه ما که همین امر ما را از مهلکه‌های خاصی نجات داده، فهم دشمنی آمریکا است، انصافاً در این امر مردم ما عاقل‌اند. این عقل را ارزان به دست نیاورده‌اند و چیز ساده‌ای هم نیست، عاملی است که سالها ملت را جلو می‌برد. چون عقل مقابله با آمریكا را از دین گرفته است، نه از تحلیل‌های روشنفکرانه، و واقعاً مقابله با آمریكا فقط با عقل دینی ممکن است که فوق حساب‌های دنیایی است، بالأخره بسیاری از این علم‌ها که ما داریم به قول مولوی:
این همه علم بنای آخور است

كه عماد بود گاو و اشتر است

و حیله‌های آمریکایی می‌تواند از طریق همین علوم نفوذ کند. حال حرف بنده این است كه جامعة عاقل در تمام مناسبات همین‌طور هوشیار است که در تجزیه و تحلیل نقش آمریکا در تاریخ معاصر هوشیار است، و جامعه‌ای كه در هر سه ادبِ فوق‌الذکر رشد کند به خوبی مصلحت خود را می‌شناسد و براساس آن عمل می‌کند. پس ریشه‌ای‌ترین کاری که می‌توان جهت اصلاح درازمدت جامعه انجام داد نهادینه‌‌کردن ادب‌های سه‌گانه است و این‌که از ادب حق باید شروع کرد.
می‌فرمایند: «فَإِنَّ الْعَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ»؛ آداب جمع ادب است، می‌فرماید انسان عاقل یا جامعه عاقل ادب‌ها را می‌پذیرد و راه و رسم صحیح را بدون فشار تشخیص می‌دهد و از آن استفاده می‌کند. ولی این را هم انسان‌ها باید بدانند اگر با بهره‌مندی از ادب‌ها، به راه صحیح قدم نگذاشتند، با افتادن در سختی‌ها مجبور می‌شوند روش خود را عوض کنند. مثل حیوان که با ضربه‌هایی که به آن می‌زنند متوجه‌‌اش می‌کنند چه کاری را باید انجام دهد. حیوان را در مقابل عاقل آورده است، تا روشن کند هر جامعه‌ای كه در اثر رعایت ادب‌ها راه را نیابد حیوانی است كه با كتك او را به‌راه می‌آورند. در تجربه‌های تاریخی نیز این موضوع تجربه شده که جامعه گاهی در تنگناها و سختی‌ها ادب می‌شود، چون ظرفیت ادب شدن از طریق ارتباطاتِ صحیح را از دست داده است. امروزه ما و شما پذیرفته‌ایم كه چون در پرتو فرهنگ دینی رعایت هم‌دیگر را نكردیم همه‌مان در تنگنا هستیم، چون ادب خلق را رعایت نكردیم، همه در بحران افتادیم و یادمان نرود به این علت از رعایت ادب خلق غفلت کردیم که ادب دینی را رعایت نكردیم، و اگر ادب دین را رعایت نكردیم چون ادب حق را رعایت نكردیم، و این گرفتاری‌ها همان تنبیه‌هایی است که از طریق آنٍ، حیوانات را به راه می‌آورند، چون نخواستیم با آدابی که انبیاء به ما پیشنهاد کردند زندگی را ادامه دهیم. و راه برون رفت از این تنگنا‌ها جز برگشت به آداب دینی با تمام ابعاد آن، راه دیگری نیست.

راه نجات از افسردگی

سپس حضرت می‌فرمایند:
«اطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْیَقِینِ»؛
با دل دادن بر صبر و یقین اندوه‌هایی را که بر تو روی می‌آورد از خود دور کن.
با صبری متین و عزمی استوار و با یقینی زیبا و پسندیده می‌توانی از حاکمیت غم‌ها خود را آزاد کنی، حتماً شما انسان‌هایی را كه غم به سراغشان آمده می‌شناسید، چون نمی‌دانستند با آن چگونه مقابله كنند همان غم خُردشان كرد، در حالی که خداوند هرگز چنین نخواسته است. لذا امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند هر غمی که داشته باشی، داشته باش، راه برون رفت از آن را بشناس تا به جای آن که غم‌ها خون تو را بریزند، تو خون غم‌ها را بریزی. بالأخره دنیا طوری است که به جهت وابستگی ما به ابزارها و اسباب‌های دنیا و لرزان بودن آن‌ها، غم‌هایی سراغ ما می‌آید. نوجوان كه بودیم یك چوب بلندی برمی‌داشتیم و به عنوان اسب سوارش می‌شدیم و در خیال خودمان می‌تاختیم، به تعبیر مولوی این به یک نحوی قصه همه انسان‌ها است که:
جمله شان گشته سواره بر نی ای

کاین براق ما است یا دُلدُل پی ای

حالا اگر این چوبِ بی‌مقدار می‌شكست انگار كه همه خانه و زندگی‌مان خراب شده بود. پس غم از همان کودکی با انسان هست، کمی بزرگ‌تر شدیم، غم‌هایمان تغییر کرد، غم مردودشدن یا نمره کم‌آوردن به سراغمان آمد. غصّه ما این بود که نکند سر امتحان یادمان برود 5 به اضافه 8 می‌شود 13. در نظر بگیرید به خاطر چه چیزی غصه می‌خوردیم؟ سر مدادمان می‌شكست كلی غصه می‌خوردیم. چون بزرگ‌تر شدیم غم‌های جدیدی جای غم‌های گذشته را گرفت. پیش خود می‌گفتیم نکند نتوانیم دیپلم بگیریم، پس از شش‌سال دبستان باید در دبیرستان شش سال درس می‌خواندیم تا دیپلمه می‌شدیم. كتاب‌های اول دبیرستان برعکس سال ششم دبستان خیلی زیاد بود، اولین بار بود كه با آن‌همه كتاب روبه‌رو می‌شدیم. خلاصه دیپلم را هم گرفتیم، و غم‌های جدید خود را نشان دادند. عرضم این‌جا است كه ببین غم‌ها چطوری سنگر عوض می‌كردند، و این نشان می‌دهد هیچ وقت انسان بی غم نیست، خوشا به حال كسی كه غمش مربوط به چیزهایی غیر از غم‌های دنیا است که آن غم عین شادی و کمال است. گفت:
مراد من ز نماز این بود كه در خلوت

حدیث درد و فراق تو با تو بگذارم

یك وقت غم ما آن است که سر مدادمان شكسته است، یك وقت غصه‌مان این است كه رابطه قلبی ‌ما با خدا کم است. یك وقت است آدم خدا را گم كرده است و غصه‌ می‌خورد، یك وقت مدادش گم شده و غصه می‌خورد، این دو نوع غم کاملاً متفاوت است. یكی مطلوبش را شناخته است و فعلاً به دنبال آن است و غمش در راستای هر چه بیشتر نزدیکی به مطلوبش است، یكی مطلوب اصلی‌اش را گم كرده و گرفتار مطلوب‌های وَهمی است.
همان‌طور که عرض کردم غم همیشه هست و باید هنر مقابله با غم‌ها را شناخت. کسانی كه سال‌هایی را پشت سر گذاشته‌اند با توجه به فرمایش حضرت، می‌فهمند اگر آن روزها راه برخورد درست با غم‌ها را می‌شناختند چقدر خوب بود. حضرت می‌فرمایند دو چیز عامل دفع غم‌هایی است که وارد روح و روان انسان می‌شود یکی اراده بر صبر و دیگری حُسن یقین. به كمك عزم و صبرِ استوار، بدون آن‌که از خود بی‌قراری نشان دهیم منتظر می‌مانیم تا آن غم برود. این‌که بعضی از پیامبران را «اولوالعزم» می‌گویند به جهت آن است که برای تغییر شرایط شرک به دین داری تصمیمی محكم و عزمی استوار بودند. حضرت در این فراز از توصیه‌شان می‌فرمایند: اگر خواستی غم تو را نخورد، هیچ كاری نكن، صبری استوار داشته باش و در مقابل آن با اراده‌ای محکم شکیبائی پیشه کن، تا معلوم شود تو بزرگ‌تر از آن هستی که غم‌ها تو را از پای درآورند.
در بسیاری از موارد در راستای مسیرِ درستی که انسان انتخاب می‌کند موانعی پیش می‌آید تا او را از تصمیمش منصرف کنند. انسان‌های ضعیف در این موارد سریعاً مواضع خود را تغییر می‌دهند، که البته در این حالت غم را پشت سر نگذاشتند بلکه غمْ آن‌ها را زیر پا گذاشت و نگذاشت آن‌ها از آن غم عبور کنند. در حالی که اگر شما در موضع صحیحِ خود شکیبائی بورزید، آن‌هایی که در مقابل عقیده و عمل صحیح شما ایستاده‌اند و از طریق وَهمیاتِ خود با شما مقابله می‌کنند، دیر یا زود همان وَهمی که آن‌ها را به مقابله با شما واداشت، آن‌ها را به تغییر مواضع وادار می‌کند. پس با «عزائم صبر» که شما پیشه کنید بقیه تجدید نظر می‌كنند، تا جایی که با سخن حق شما هماهنگ می‌شوند. در ابتدا غم شما آن بود كه چرا بقیه مانع وظیفه شما می‌شوند، با کمی صبر و پایداری اساسی می‌بینید که موانع برطرف شد و غم از صحنه جان شما رفت. نمونه‌اش را شما در روش حضرت امام خمینی«ره» دیدید. اوایل انقلاب كه ایشان به ایران تشریف آورده بودند، ما بدنمان می‌لرزید كه آیا جریان‌های سیاسی موجود و فعّال کشور برنامه‌های ایشان را قبول می‌كنند. یك جوّ خاصی بود، هر گروهی می‌گفت ما خودمان همه كاره‌ایم و تفکر دینی را به چیزی نمی‌گرفتند. ولی امام خمینی«(رض)» محکم و استوار و امیدوار در عقیده حق خود پایداری کردند. در کشور غوغایی بود، دانشگاه‌ها سنگر کمونیست‌ها بود، مجاهدین خلق چه مشکلاتی درست کردند، لیبرال‌ها یک طرف می‌کشیدند ناسیونالیست‌ها یک طرف دیگر، ولی آن‌هایی که به دنبال حقیقت بودند از هر گروه و دسته‌ای به طرف امام«ره» آمدند، زیرا ایشان در مسیر حقی که شناخته بود، بر خلاف آن همه آشوبی که گروه‌ها به پا کردند، پایداری کرد. باید به این حقیقت برسیم که صبر در مسیر حق، به خودی خود راه دفع غم و رسیدن به مقصد است، و روشن است كه انسان در راستای رسیدن هوس نمی‌تواند صبری پایدار داشته باشد، پس حتماً دشمن شما به اندازه شما صبر نمی‌کند و کوتاه می‌آید و مواضع خود را عوض می‌کند. یك مدتی كه مخالفت غیر منطقی خود را ادامه داد خسته می‌شود، چون ریشه هوس در وَهم انسان است، وَهمْ برعکسِ عقل، پایدار نیست، زیرا بر اصولی استوار نیست. انسانِ گرفتار هوس دائماً در تزلزل است. زیرا به حقیقتی پایدار تکیه ندارد، برعکس انسانی که به حق تکیه دارد، چرا که خدا عین وجود و عین بقاء است. وقتی خدا عین وجود و عین قرار و بقاء است. پس هركس بیشتر به خدا نزدیك‌تر است، بیشتر در بقاء و قرار است. انسان حكیم یعنی کسی که در استحکام و قرار است و حادثه‌ها صبر و آرامش او را از بین نمی‌برد و تزلزل شخصیت ندارد، منتظر می‌ماند تا نتیجه‌ی مناسبِ هرچیزی به موقعِ خودش ظاهر شود و مقابله‌ی دشمنان او را از صبر و شکیبائی‌اش خارج نمی‌کند.