فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

موانع تأثیر وعظ

ابتدا باید روشن شود هوس‌زدگی، نصیحت‌پذیری را در انسان از بین می‌برد، و او را نسبت به خطرات آینده نابینا می‌نماید، چون «حُبُّ الشَّیء یُعْمی وَ یُصِمّ» علاقه افراطی به هر چیز انسان را کور و کر می‌کند و بصیرت را از او می‌گیرد، وقتی بصیرت گرفته شد هر گونه نصیحت برایش خسته كننده است. امیرالمؤمنین(ع) به بعضی از اصحاب می‌فرمودند مرا نصیحت كنید. یا در روایت داریم که رسول خدا(ص) از جبرائیل(ع) می‌خواستند که «یاٰ جِبْراٰئِیل عِظْنِی»؛(190) ای جبرائیل مرا موعظه کن. آیا حضرت از آن تذکراتی که به ایشان می‌دادند اطلاع نداشتند، یا نصیحت و موعظه چیز دیگری است و نقش خاص خود را دارد؟ وعظ، عامل توجه به سرمایه‌ای است که انسان آن را دارد ولی توفیق بهره‌مندی از آن را در انسان زیاد می‌کند. اگر انسان متوجه نقش وعظ برای قلب خود شد بیش از آن که به دنبال اطلاعات بیشتر باشد به دنبال موعظه‌هایی است که بتواند از داشته‌هایش به خوبی استفاده کند. حضرت در همین راستا می‌فرمایند: از آن‌ها نباش كه طالب نصیحت نباشند و به بیداری روح خود نسبت به داشته‌هایشان فکر نکنند. بعضی از دوستان می‌فرمایند آنچه امام جمعه می‌گوید می‌دانیم پس چرا نماز جمعه برویم، در حالی‌که عنایت داشته‌ باشید در عین این که باید خطبه‌های نماز جمعه با محتوا باشد، ولی روحِ متذکرشدن از تذکرات معنوی با حضور در چنین مجالسی محقق می‌شود. كسی که روحیه وعظ‌پذیری ندارد از نماز جمعه كه یکی از بهترین بركات خداوند است خسته می‌شود. یکی از کارهای شیطان این است که بلایی سر آدم بیاورد كه از تذکر و وعظ خسته شود، چون روح انسان را به روحی هوس‌آلود تبدیل می‌کند. گاهی حرصِ دانستن، ما را از حضور در جلساتی که تذکر اخلاقی در آن مطرح است محروم می‌کند، غافل از این که چنین جلساتی فطرت ما را بیدار می‌کند تا به تعادل لازم خود دست یابیم. سرمایه‌ی تشخیص حق و عمل به حق، تحت عنوان فطرت در جان ما قرار داده شده است، باید در جلساتی شرکت کرد که آن سرمایه را به جوشش در آورد. به اسم این‌که می‌خواهیم چیزی یاد بگیریم و به دنبال جلسات علمی هستیم، خود را از بهترین معلم یعنی فطرت محروم نکنیم. حرص به یاد گرفتنِ یك كتاب، گاهی روح تذکرپذیری را از ما می‌گیرد. اولیاء خدا وقتی با نصیحت و موعظه‌ی افراد روبه‌رو می‌شدند زار زار گریه می‌كردند. یك آدم عادی یك عارف بالله را نصیحت می‌كرد، و او زار زار گریه می‌كرد چون از طریق آن سخنان به ندای فطرت خود منتقل می‌شد و به جای نظر به گوینده به حقیقت وعظ می‌نگریستند و از انوار وعظ بهره‌مند می‌گشتند. وعظ چیز عجیبی است و واقعاً انسان را متوجه نهایی‌ترین مقصدی می‌کند که باید به سوی آن جهت‌گیری کرد.
به نظر بنده یكی از زشتی‌های تمدن غربی این است كه توجه و وعظ و نصیحت‌پذیری را از جامعه گرفته است. چون این تمدن نه متذکر فطرت انسان‌هاست که تا کجاها باید سیر کنند، و نه متوجه نقش وعظ است، روحیه‌ای را به انسان‌ها القاء کرده است که گویا انسان‌ها مستقل از هرکس می‌توانند به مقاصد خود برسند، آن هم مقاصد مادی و نفسانی. شما دقت كرده‌اید امروزه عده‌ای از نوجوانان و جوانان ما هیچ چیزی از مسائل اخلاقی و حرام و حلال را جدّی نمی‌گیرند، چون فقط كارتن‌های خریده شده از غرب را دیده‌اند که در آن‌ها روحیه‌ی نصیحت‌پذیری مورد توجه نیست. ریشه‌اش آن است که مجموعه‌ای از اطلاعات تکنیکی را به عنوان علم معرفی کردند و جایی برای علمی که جان انسان‌ها را با عالم قدس و معنی مرتبط کند، نگذاردند. آقا رشته كامپیوتر رفته است، و حالا به خوبی می‌داند چگونه با آن وسیله کار کند، فکر می‌کند به اندازه‌ی سیدبن طاوس«رحمةالله‌علیه» عالم است و می‌پندارد حکمت عرشی که راه ارتباط با اسماء الهی را می‌نمایاند، به همان اندازه‌ای است که این آقا می‌داند چگونه می‌توان با کامپیوتر کار کرد، و در نتیجه خود را عالم و مستغنی از هر چیز می‌داند. در حالی که علم به برنامه‌های کامپیوتر مثل این است كه من بدانم چند تا خیابان در این شهر هست. شما اسم و آدرس همه‌ی خیابان‌ها را هم كه بدانید از حقیقتی پرده بر نداشتید و به حقیقتی مرتبط نیستید. تلویزیون کودکی را به نمایش گذاشته ‌بود که شماره كوپن‌ها و اجناسی را که با آن کوپن‌ها از 4 سال پیش اعلام كرده بودند می‌دانست. من نمی‌دانم این چه علم و هنری است که اولاً: بخواهیم از طریق نمایش‌دادن آن، برای کار آن کودک ارزش قائل باشیم. ثانیاً: نظر مردم را مشغول چنین چیزهایی بکنیم و به عنوان دیدنی‌ها آن را ببینیم. کسی از پدر این کودک نپرسید چرا استعداد فرزندت را چنین ضایع کردی؟ معلوم است که این نوع اطلاعات، اطلاعات از پوچی‌ها است، آیا وقتی ذهن‌ها متوجه این‌گونه دیدنی‌ها شد، دیگر روحیه‌ وعظ‌پذیری در جامعه باقی می‌ماند؟ حالا، نه كوپنش هست و نه جنس مربوط به آن کوپن، ولی این کودک می‌داند با کدام کوپن سال گذشته پنیر می‌دادند و قلب خود را مشغول چنین مطلبی کرده، در حالی که اگر این استعداد صرف فهم نهج البلاغه می‌شد در شاگردی مولی‌الموحدین(ع)، به یک انسان حكیم تبدیل می‌گشت. این نوع ارزش‌سازی مربوط به روحیه غرب است که از عالم قدس فاصله گرفته و در حدّ محسوسات و نفس امّاره محدود شده است. مهندس كامپیوتر بودن چیز خوبی است، اما شاگردی امیرالمؤمنین(ع) چیز دیگری است. فیزیولوژیست هستی، باش. تكنسین راه و ساختمان هستی، باش. پزشك هستی، باش. این‌ها هیچ ربطی به روح موعظه‌پذیری‌ تو ندارد. موعظه‌پذیری چیز دیگری است، اگر موعظه‌پذیری را از دست دادید، خودتان را از دست داده‌اید.
علم تجربی، بشر امروز را آن چنان مغرور كرده كه متأسفانه روحیه‌ی موعظه‌پذیری‌اش را از دست داده است. یك محصلی داشتم که به نظر بنده در فهم مطالب ضعیف بود ولی در حفظ كردن كتاب حافظه عجیبی داشت، یك بار وقتی داشت درس را می‌گفت، متن كتاب را نگاه كردم، اگر می‌خواست از روی كتاب بخواند بی‌غلط نمی‌خواند که حفظ کرده بود گفتم عزیزم این‌طور درس جواب نده، کُل مطلب را با فکر خودت بگو. می‌گفت: چشم آقا، ولی دوباره شروع می‌كرد سطر به سطر به صورت حفظ کلمات و جملات کتاب را می‌گفت. یك بار یك «واو» اضافه گفت، بعد گفت آقا نه «واو»، و دوباره جمله را بدون «واو» گفت. مطالب را درست نمی‌فهمید ولی حافظه خوبی داشت، سر کلاس متوجه نمی‌شد ولی می‌رفت در خانه کتاب را حفظ می‌کرد. چنین آدمی ممکن است از نظر این تمدن انسان موفقی باشد، و اتفاقاً رشته پزشکی هم قبول شد، ولی هرگز انسان حکیمی نخواهد شد. به او می‌گفتم سر کلاس گوش كن: می‌گفت به خدا من نمی‌توانم گوش كنم، شما كه درس را می‌گویید من هیچ چیزی نمی‌فهمم، آیا چنین فردی می‌تواند از ظرائف عالم وجود چیزی بفهمد؟ آیا خودش و یا شرایط موجود تلاش می‌کند تا استعدادی غیر از استعداد حفظ کردن مطالب در او رشد کند؟ آیا این افراد می‌توانند صاحب نظر باشند و خود و سایر افراد را در شناخت راه زندگی و تشخیص حق از باطل کمک کنند؟ در فرهنگ غربی که استعداد فهم حق از باطل مطرح نیست این‌ها انسان‌های موفقی خواهند بود و برنامه‌ریزان جامعه خواهند شد. و اینجاست که روح فهم وعظ فرو می‌نشیند. عموماً آدم‌هایی كه توانایی حفظ‌کردنشان خوب است، قدرت فهم‌شان معلوم نیست خوب باشد، مگر موارد قلیل. شهید مطهری«ره» در كتاب تعلیم و تربیت می‌گویند؛ یك نفر روستایی رفته بود به آقا معلم روستا گفته بود ما چون سواد نداریم فكر می‌كنیم. یعنی چون شما سواد دارید و مطالب را یادداشت می‌كنید دیگر فكر نمی‌كنید. بنده كسی را می‌شناختم كه بدون آن که سواد داشته باشد می‌توانست عددهای نسبتاً بلندی را با هم ضرب کند. این‌ها مثال بود، آنچه باید برای عزیزان روشن شود غروری است که تمدن غربی برای بشر امروز به ارمغان آورده است به طوری که فکر می‌کند به همه امور دانا است و لذا روحیه نصیحت‌پذیری در او فرو نشسته است.
گاهی «حرص»؛ نصیحت‌پذیری را در انسان از بین می‌برد. گاهی پول، گاهی زرنگی. قارون گفت: با تفکر اقتصادیم توانسته‌ام این همه ثروتمند شوم پس نصیحت‌های حضرت موسی(ع) را می‌خواهم چه كار؟ «قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِی أَوَلَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا»؛(191) گفت من این ثروت‌‌ها را در نتیجه دانش خود یافته ام، آیا وى ندانست كه خدا نسل‌هایى را پیش از او نابود كرد كه از او نیرومندتر و مال اندوزتر بودند.
حضرت می‌فرمایند:
«وَ لَا تَكُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلَامِهِ»؛
فرزندم از آن افراد نباش كه نصیحت و وعظ بر آن‌ها مؤثر نباشد كه در این صورت روزگار، تو را تنبیه‌ می‌كند.
بحث ما در این جلسه این است که چه‌کار کنیم که روحیه نصیحت‌پذیری در ما از بین نرود، زیرا حضرت می‌فرمایند از آن‌ها نباش كه موعظه و تذکر آن‌ها را سود ندهد، مگر بعد از آن‌که به مهلکه‌ها فرو افتند. که عرض شد چنین افرادی وقتی به خود می‌آیند که همه فرصت‌ها را از دست داده‌اند و عملاً به خود آمدن آن‌ها برایشان حسرت و پشیمانی آورده است. سپس در ادامه می‌فرمایند:
«فَاِنَّ الْعاقِلَ یَتَّعِظُ بِالْادَبِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ»؛
عاقل با پیروی از روش‌های پسندیده، پند می‌گیرد ولی حیوانات با ضربه و شلاق تغییر روش می‌دهند.
حیوان با تفکر و تجزیه و تحلیل تغییر رفتار نمی‌دهد، باید در مقابل کارهایی که نباید انجام دهد به او ضربه زد تا طبق قاعده‌ی شرطی‌شدن، آن کار را انجام ندهد. وقتی دوباره خواست آن کار را بکند یادش می‌‌آید كه هر وقت آن كار را كرده است او را زده‌اند. حالا كه دوباره می‌خواهد این كار را بكند آن زدن یادش می‌آید و از انجام آن خودداری می‌کند. چون در شخصیت حیوان تعقل و سنجش و موازنه و تفكر نیست. حضرت می‌فرمایند حالا که رفتار حیوان با کتک عوض می‌شود، اگر کسی خواست شخصیت حیوانی نداشته باشد باید برای تغییر رفتار خود برنامه‌ دیگری بریزد و آن عبارت است از توجه به آداب و سنت‌های انسان‌های بزرگ، و این‌که آن‌ها چگونه راه سعادت را با تغییر رفتار خود طی کردند.

شرط تحقق ادب حق

سه نوع ادب داریم که اگر رعایت کنیم راه صحیح را طی کرده‌ایم: ادب حق، ادب دین، و ادب خَلق. تنظیم رابطه خود با خدا را «ادب حق» گویند، به این معنی که رفتاری را انجام دهیم که عمل ارتباط با خدا درست انجام گیرد. در صورت موفقیت در «ادب حق» برکات فوق‌العاده‌ای برای انسان حاصل می‌شود. ادب دوم تصحیح رابطه بین خودمان و دین است، و ادب سوم تصحیح رابطه بین خودمان و خلق می‌باشد كه عموماً روی ادب نوع سوم بیشتر تأكید می‌شود، در حالی که اگر «ادب حق» رعایت نشود و رابطه انسان با خدا تصحیح نگردد محال است رابطه انسان با خلق درست انجام گیرد. همچنان‌که اگر دل شوق ارتباط با خدا نداشت، ادب دین که راه ارتباط با خداست رعایت نمی‌شود. ادب دین عبارت است از حفظ حریم دستورات دین و به کمک این دستورات خود را به تعادل توحیدی رساندن و امیال خود را در کنترل درآوردن. خیلی‌ها آداب دینی را می‌خواهند رعایت كنند ولی چون هدفشان نفی نفس امّاره نیست، همین كه منافعشان به خطر افتاد از دستورات دین سرباز می‌زنند. چون مقصد اصلی «ادب دین» را فراموش می‌کنند. وقتی انسان متوجه شد شرط تقرب به خدا نفی منیت و انانیت است و دین وسیله چنین کاری است نه تنها در مواقعی که امیال نفس امّاره را به دستور دین باید زیر پا گذارد ناراحت نمی‌شوند بلکه متوجه‌اند در چنین شرایطی است که یک قدم به قرب الهی نزدیک می‌شوند. اگر از این موضوع غفلت شود انسان‌ها تا وقتی رعایت آداب دین را می‌کنند که مشکلی برای نفس امّاره‌شان پیش نیاید ولی همین که مشكل پیش بیاید دستورات دین را زیر پا می‌گذارد. ربا نمی‌خورد، اما وقتی دید زندگیش طوری گیر کرده كه هیچ كار دیگری نمی‌تواند بكند، ربا هم می‌خورد و میل نفس امّاره را تأیید می‌کند و راه تقرب الهی را برای خود سدّ می‌نماید. چون از جایگاه آداب و دستورات دین غفلت کرده است. و این هم به جهت آن است که نسبت به ادب حق و جایگاه آن حساس نیستند و به جای قرب به حق، قرب به نفس امّاره مدّ نظرشان است. وقتی تمام مقصد انسان جلب نظر و رضایت حق است، حالا وقتی خدا می‌گوید ربا حرام است این را یک مژده می‌داند تا از طریق رعایت این دستور قدمی به قرب الهی نزدیک شود، و امیدوار باشد خداوند نظر خود را از او برنگرداند، که این همه‌ی مقصد است. لذا شما در مناجات عزیز شعبانیه دارید كه؛ «فَلا تَجْعَلْنِی مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ»؛ خدایا! من را از آن‌ها قرار نده که نظر خود را از آن‌ها منصرف گردانده‌ای. منصرف شدن نظر خدا از انسان به این معنی است که قلب انسان به دنیا و ظلمات دنیا مشغول شود و از زیبایی‌های نظر به خدای یگانه محروم گردد، و مؤمن هرگز چنین چیزی را نمی‌خواهد و چون راه جلب نظر خدا پشت کردن به امیال نفس امّاره است به راحتی به تخریب نفس امّاره تن می‌دهد.

ادب حق، شرط رعایت ادب خلق

وقتی انسان متوجه برکات «ادب بین خود و حق» شد به‌راحتی «ادب بین خودش و دین» را هم حفظ می‌کند. چون دین دستورالعمل رسیدن به قرب الهی است، دین عبارت است از افكار و عقاید پاک و آداب و اعمالی که موانع قرب را برطرف می‌کند و عوامل قرب را فراهم می‌نماید. حال با رعایت عقاید پاک، قلب در ادب قرار می‌گیرد و با رعایت آداب و حرکات دینی، اراده و جسم در ادب الهی قرار می‌گیرند. پس از روشن‌شدن جایگاه ادب حق و ادب دین، جایگاه ادب خلق روشن می‌شود و آن‌کس که حق الله را رعایت نماید حتماً حق الناس را نیز رعایت می‌کند و در غیر این‌صورت نمی‌توان به آن‌هایی که بدون کنترل نفس امّاره توسط دین، به ظاهر رعایت حقوق اجتماعی افراد را می‌کنند در مراحل بحرانی مطمئن بود. چقدر انسان‌ می‌شناسید كه قوانین جامعه را رعایت می‌كنند ولی همین‌كه منافعشان به خطر افتاد، خلاف آن عمل می‌نمایند؟ شما دیدید که چون دموكراسی در الجزایر به نفع منافع آمریكا نبود خیلی راحت به کمک دیکتاتوران داخلی مردم را سرکوب کردند و به بهانه این که ممکن است مردم کشور الجزایر راه ایران را بروند رهبران آن نهضت را به زندان انداختند. این یک نمونه را در همه‌جا تعمیم دهید و فقط هم منحصر به امریکا نیست، این یک قاعده است که حق‌الناس و رعایت قوانین اجتماعی و قوانین جهانی به اندازه‌ای است که نفس امّاره سرکوب شده باشد. این که گفته می‌شود «شاخصه آمریکا آزادی در حد منافع است، نه آزادی درحد خودِ آزادی» به این جهت است. ماكیاول حرفش این است که آزادی و دمکراسی بهترین طعمه برای حكومت است و از آن طریق حاکمان بهتر می‌توانند منافع خود را حفظ کنند. و بر این اساس آن‌ها به دموكراسی احترام می‌گذارند ولی نه برای خود دموكراسی بلکه برای منافع خودشان. این نوع روحیه آمریکا و اروپا ندارد، هر جا دینی نباشد که نفس امّاره را کنترل کند قصه از همین قرار است. به اروپای بعد از رنسانس نگاه کنید یعنی از روزی كه غرب به دین پشت کرد و خواست با عقل خود جامعه را اداره کند، عملاً انسانی پدید آمد که حافظ منافع حاكمان است و بستری به نام دمکراسی و آزادی برای چنین هدفی فراهم شد، منتها نه تنها انسان در این فرهنگ ابزار شد، بلکه دمکراسی و آزادی به مثابه یک ابزار مورد استفاده قرار گرفت. این است که می‌بینید بسیار شعار آزادی می‌دهند، اما این ادب را تا وقتی حفظ می‌کنند که نفس امّاره‌شان اجازه دهد. یک انسان غربی، آموزش دیده است تا راست بگوید ولی نه برای این‌که خدا دستور داده است، چون نفس امّاره‌اش حساب کرده با راست‌گفتن فعلاً راحت‌تر به منافعش می‌رسد. ولی حتماً دیده‌اید در وقتش چگونه حقیقت را زیر پا می‌گذارند و مردم فلسطین و حزب الله لبنان که از سرزمین خود دفاع می‌کنند تروریست محسوب می‌شوند و دولت اسرائیل حق دارد آن‌ها را بکشد. یك ماكیاولیست ممكن است راست بگوید، امّا این راست‌گفتن برای حفظ منافع نفس امّاره است، لذا می‌توان گفت ماكیاول یعنی چنگیزِ مؤدب، چنگیز قرن بیستم و بیست و یکم. یك ماكیاولیست چون با راست گفتن منافع اجتماعی‌اش حفظ می‌شود، راست می‌گوید. جمله مشهوری برتراندراسل دارد که خیلی چیزها را روشن می‌کند، می‌گوید «گوساله‌ی همسایه را نمی‌دزدم چون گاو مرا می‌دزدند» می‌خواهد بگوید نباید دزدی كرد ولی با انگیزه‌ای منفعت طلبانه. به نظر می‌رسد او روح تجاوز به حق غیر را در خود نکشته بلکه یک محاسبه‌ی دنیایی کرده است. می‌توان گفت او دزد عاقلی است، نظرش این نیست كه دزدی بد است، می‌گوید ضرر دارد. پس بیایید چون ضرر دارد دزدی نكنیم و لذا آنجایی که ضرر نداشت زیر پوشش‌های مختلف دزدی می‌کنند و حقوق ملت‌ها را چپاول می‌نمایند. چون دنبال منافع هستند و نه به دنبال رعایت ادب خلق در زیر پرتو رعایت ادب حق. این جا است که وقتی نفس امّاره در میان است مطمئن باشید هیچ حقی رعایت نخواهد شد، هرچند شعارهای شدید و غلیظی در راستای حفظ حقوق اجتماع و افراد بدهند. در این مورد خوش بینی عین جهالت است. رجوی رهبر منافقان خلق در اوایل انقلاب نامه‌ای به امام خمینی«ره» نوشته بود - هنوز حركت مسلحانه خود را در مقابل نظام اسلامی به راه نینداخته بودند- در آن نامه ادعاها و مظلوم‌نمایی‌هایی کرده بود، امام اصلاً جوابشان را ندادند، این طرف و آن طرف گله کرده بود که آیا آیت‌الله‌خمینی نباید جواب ما را می‌دادند؟ و بعضی دیگر هم به موضوع دامن زدند. امام«ره» در یكی از صحبت‌هایشان فرمودند: اگر یك ذره امید اصلاح می‌دیدم نه تنها جواب می‌دادم بلکه بلند می‌شدم و به سراغشان می‌رفتم. علت ناامیدی امام«ره» از اصلاح آن‌ها آن بود که در تمام گفتار و رفتار آن‌ها جز نفس امّاره در صحنه نبود، هرچند شعار طرفداری از خلق می‌دادند. خوش‌بینی و دل‌رحمی در این موارد عین جهالت و غفلت است. در همین رابطه در سوره نور داریم که: «الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ»؛(192) اگر ایمان به خدا و قیامت دارید باید زن و مرد زناکار را شلاّق بزنید، و در دین خدا در این راستا رأفت به خود راه ندهید. حالا اگر کسی در این موارد برای شلاق‌زدن به آن‌ها دلش رحم بیاید، دین ندارد، چون وقتی شهوت بر روح و روان کسی حاکم شد و تمام ابعاد شخصیت او را امیال نفس امّاره فرا گرفت تنها راه سرکوب‌کردن نفس امّاره، اجراکردن حدّ خدا است و خوش‌بینی و دل‌رحمی عین غفلت است.
برتراندراسل مغز متفكر اروپا است، می‌توان گفت تمام تفكر غرب در این صدسال اخیر در قبضه افکار راسل بوده است. وقتی او می‌گوید، ما گوساله همسایه را نمی‌دزدیم چون گاو ما را می‌دزدد، آیا نباید نتیجه گرفت که سراسر این فکر و فرهنگ حاکمیت نفس امّاره است؟ آیا نباید پذیرفت هر جا ادب حق رعایت نشود، نه ادب دین رعایت می‌شود، نه ادب خلق؟ به بهانه ضعف‌های کلیسا، به دین خدا پشت کردند و این‌چنین شد که می‌بینید. یکی از دانشمندان خودشان می‌گوید ما مثل گرگ‌های گرسنه هستیم که منتظریم یکی از خودمان خوابش ببرد و بپریم او را بدرانیم، هر چند تا سیر هستند به همدیگر احترام می‌گذارند. اگر دیدید بنده نماز می‌خوانم، دروغ هم نمی‌گویم، ولی قلباً ارتباط با خدا ندارم و عادتاً با شما ارتباط دینی دارم و حقوق شما را هم رعایت می‌کنم، شما نمی‌توانید به این نوع دین‌داری مطمئن باشید. این همانی نیست كه دین می‌فرماید چون ادب ارتباط با خدا به نحو صحیح رعایت نشده است. امام خمینی«ره» می‌فرمایند: به جان دوست قسم، اگر شما از طریق دین، باطنتان را اصلاح نكنید و فقط به ظاهر دین مشغول باشید این همان تلبیس ابلیس شقی است. اگر شما باطن خودتان را اصلاح نكنید و فقط در حد ظاهرِ دین مشغول آداب دین بشوید، در مواقع بحرانی دستورات دین را زیر پا می‌گذارید و راه سعادت خود را رها می‌کنید. می‌فرمایند خود این نقشه شیطان است كه شما را در حدّ ظاهر دین متوقف می‌کند. اگر دیدید افراد نسبت به هم آداب دینی را رعایت می‌کنند، و مقید به رعایت ظاهر دین هستند تا آن‌ها را دین‌دار بدانند این‌ها ادب دین دارند ولی از ادب حق غافلند. و اگر انسان شور ادب حق را در قلب خود به‌دست نیاورد و رابطه قلبی‌اش را با خدا محکم نکند، در اولین فشار، از رعایت ظاهر دین دست برمی‌دارد، حال اگر کاسب باشد تن به ربا می‌دهد و اگر خانم باشد در جوّ انسان‌های بی‌دین نسبت به رعایت حجاب کوتاه می‌آید.
اگر اسلام دستور می‌دهد در مسائل اجتماعی باید افراد را مجبور به رعایت ظاهر اسلام نمود، برای آن نیست که بخواهد از این طریق افراد اصلاح شوند. باید بر حفظ ظاهر اصرار کرد تا طرف جامعه را فاسد نكند، ولی موضوع اصلی در اصلاح انسان‌ها، ارتباط قلبی افراد با خداوند است. رعایت صحیح آداب باید از بالا به پایین باشد، این که می‌بینید موعظه‌ها اثر نمی‌كند ریشه در غفلت از ترتیب فوق دارد. اگر جهت قلب انسان به غیر حق باشد، نه به معنی حقیقی و پایدار ادب خلق رعایت می‌شود و نه ادب دین. باید شما از این پیش‌آمد بترسید که با حفظ ظاهر دین، باطن و قلب در صحنه‌ی عمل نباشد.