فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

عقل؛ حافظ تجربه‌ها

«وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ»
عقل برای آن است كه تجربه ها را حفظ كنی و بهترین تجربه ها آن است كه تو را پند دهد.
می‌فرمایند: هر كس از تجربه‌هایش استفاده نكرد عقل ندارد، چون زندگی بدون شکست نیست ولی اگر انسان نتوانست ناکامی‌ها و شکست‌های خود را درست ارزیابی کند بی‌عقل است، چون «وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ». عقل برای به خاطر سپردن و حفظ تجربه‌ها است، تا در آینده بتواند از آن‌ها استفاده کند و مسلم عقلی که در این‌جا مطرح است عقل منّور به شرع است. شما چندین بار در تاریخ ملاحظه کرده‌اید؛ ملّتی كه بی‌دین شد حتماً اسیر می‌شود، چون نوع زندگی آن‌ها طوری می‌گردد که طمع دشمنان را برای پیروزی بر آن‌ها بر می‌انگیزاند، یك نمونه و یا دو نمونه هم نداریم. این قاعده را هم در پشت کردن به حضرت علی(ع) در کوفه دیدید که معاویه را جهت پیروزی بر آن‌ها امیدوار کرد و هم در حرکات دربار قاجار دیدید که انگلستان را امیدوار کرد به راحتی در آن‌ها نفوذ كند و سرنوشت ملت ایران را سال‌ها در دست بگیرد. بی‌مهری به شیخ فضل‌الله نوری و بی‌تفاوت شدن نسبت به شهادت ایشان، آیرون ساید و امثال او را امید داد كه می‌توانند رضاخان را بر این ملّت حاكم كنند. چه عاملی جریان غرب‌زده‌ها را امیدوار کرد كه می‌شود آیت الله كاشانی را از صحنه تصمیم‌گیری کشور حذف كرد، جز امیدواری مردم به روشنفکرهای غرب‌زده؟ در حال حاضر چه چیز آمریكا و امثال آن را امید می‌دهد كه می‌شود با تبلیغات رسانه‌ای و انواع فیلم‌های مستهجن جهت مردم را عوض کرد؟ جز بی‌دینی و بی‌تقوایی آن‌هایی که تحت تأثیر تبلیغات آمریکا قرار می‌گیرند؟ از پیداترین موضوعات این است كه ما به اندازه بی‌دینی مان اسیریم. خوب، حالا نتیجه می‌گیریم اگر یك ملتی بخواهد عزتمند شود حتماً باید دیندار بماند و در تعالی دینداری تلاش کند و تجربه‌ی تاریخی هم این را به ما نشان می‌دهد ولی آیا همه از این تجربه استفاده می‌کنند؟ حضرت می‌فرمایند: عقل عاملی است که این تجربه‌ها محفوظ بماند و فراموش نشود، و اگر عقل در صحنه نباشد شما با افرادی روبه‌رو می‌شوید که برای عزتمند شدن می‌خواهند شبیه كفر شوند در صورتی كه برای عزتمند شدن باید هر چه بیشتر به دین‌داری نزدیک شوند. ببینید با این که ما بارها تجربه كرده‌ایم، اما باز آن تجربه را زیر پا می‌گذاریم، چون از عقل خود درست استفاده نمی‌کنیم و فضا را برای قضاوت عقل آماده نمی‌نماییم. منافقین و ماركسیست‌ها شایع می‌كردند كه چون امام خمینی«ره»کارگر نیست درد كارگر را نمی‌داند و باید رهبر انقلاب كارگر باشد تا درد كارگرها را بفهمد. حال در فضایی که عقل در میدان باشد این سؤال مطرح می‌شود مگر رهبران كارگران دنیا چقدر درد كارگرها را می‌دانستند که این‌چنین كاخ‌هایی در شوروی و سایر کشورهای کمونیستی ساختند؟ در شوروی رهبران به ظاهر کارگر کاخ‌هایی ساختند كه تزارهای روس نساختند. وقتی زمینه حضور عقل در روابط بین انسان‌ها نباشد كارها با عبرت و پند از گذشته انجام نمی‌شود و زندگی عبارت می‌شود از تکرار شکست‌ها و ناکامی‌های گذشته.
سپس می‌فرمایند: «وَ خَیْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ»؛ حال که عقل برای حفظ تجربه‌ها است، بهترین تجربه آن است كه به تو پند بدهد.
یعنی تو در زندگی خود كارهایی را انجام داده‌ای و تجربه‌هایی نیز به‌دست آورده‌ای، حال متوجه باش بهترین چیزی که در اثر این تجربه‌ها باید نصیب تو شود، پندهایی است که می‌توانی از تجربه‌های گذشته بگیری و زندگی خود را با عمق بیشتری ادامه دهی. پس این کارهایی که باید انجام دهی، فقط انجام نده تا تمام شود، سعی کن از آن‌ها پند بگیری.
ما در زندگی خود نمونه‌های خوبی از کارهایمان داریم که باید از خود بپرسیم راستی آن کار را که با آن همه انرژی مشغولش شدیم آیا ارزش آن‌همه وقت‌گذاری داشت. یكی از دوستان می‌فرمود یك قطعه زمین و مقداری پول دارم، نمی‌دانم زمین را بسازم یا به کمک آن پول و با فروش زمین خانه‌ای بخرم. گفتم فرقش چیست؟ گفت درست است اگر خودم خانه را بسازم مطابق فکر خودم می‌سازم ولی حقیقتش می‌ترسم اگر مشغول ساخت و ساز شوم بعد از یكی دو سال تمام فكر من آجر و سیمان و گچ و بنّا و عمله شود و بعد نمی دانم چند سال طول می‌كشد تا از فکر این چیزها درآیم و در آن حال فرصت به خود پرداختن را از دست داده‌ام. دیدم بحمدالله چشمش بیدار است و این را می فهمد كه بسیار پیش آمده همین‌طوری که ایشان می‌فرمود افراد گرفتار ساخت و ساز شدند و درست در همان زمانی که باید قلب خود را تربیت می‌کردند، فرصت را از دست دادند. هرچند نمی‌خواهم حرف این دوستمان را برای همه به‌عنوان قاعده‌ی کلی در نظر بگیریم. ولی هنر دوستمان آن بود که از تجربه‌های خود در امور دیگر برای این کار پند گرفت.

دین؛ عامل شکوفایی عقل

دین آمده است تا انسان‌ها را از وَهمیات و خیالات آزاد کند تا عقلشان به صحنه بیاید و بتوانند از تجربه‌ها - به‌خصوص تجربه‌های تاریخی- استفاده کنند. حضرت امیرالمؤمنین(ع) در وصف نبوت می‌فرمایند، کار انبیاء آن است که عقل دفن شده‌ی انسان‌ها را به صحنه بیاورند،(161) وقتی عقلِ واقعی که همان عقل به صحنه آمده توسط شریعت است به میان آمد، مسلم انسان‌ها بهترین پندها و بهره‌ها را از زندگی خود می‌برند. به همین جهت می‌توان گفت انسان‌ها به اندازه پیروی از انبیاء توفیق پیدا می‌کنند که از تجربه‌هایشان استفاده کنند. نمونه آن هم موضوعاتی است که قرآن در رابطه با فرعون و امثال او به میان می‌آورد تا به کمک توجهی که خداوند به ما می‌دهد از سرنوشت امثال فرعون پند بگیریم.
پس فراموش نفرمایید که عقل به اندازه نور شریعت توانا می‌شود تا از تجربه‌ها استفاده كند. حضرت تأکید می‌فرمایند از تجربه‌ها و حادثه‌ها پند بگیر. ببین چه کاری به چه نتیجه‌ای منجر شد و یا چه تلاش‌هایی چگونه پوچ و بی‌ثمر گشت. چه بسیار خانواده‌های اشرافی که با آن همه تلاشْ حاصل زندگی آن‌ها بی‌ثمر گشت، به طوری که خانه‌های وسیع آن‌ها محل زندگی عنکبوتان گشته، چه زمین‌های بایری که اطراف زندگی شما رها شده در حالی که صاحبان آن‌ها تلاش‌ها کردند تا آن‌ها را برای فرزندان خود دست و پا کنند و حتی فرزندان خانواده‌های دیگر را از حق خود محروم کردند تا برای فرزندان خود بیشتر و بیشتر امکانات باقی گذارند ولی تماماً ناکام ماندند. آیا نباید عبرت بگیریم هر کاری که الهی نباشد هرگز مثمر ثمر نخواهد بود؟ از یک طرف عمر ما را از ما می‌گیرد ولی در ازاء آن‌همه تلاش، هیچ بهره‌ی حقیقی نصیب ما نمی‌کند.
عرض بنده تأکید بر روی فرمایش حضرت است که باید از آنچه در روبه‌روی ما می‌گذرد پند بگیریم و ببینیم رمز و راز با برکت بودن زندگی‌ها چیست. شما تجربه کرده‌اید که چگونه گاهی یک کتاب و یا یک وسیله نقلیه‌ی ساده چه اندازه برای زندگی مفید و با برکت است و برعکس، گاهی افراد یک عمر تلاش می‌کنند تا زندگی پر زرق و برقی را برای خود فراهم کنند ولی هیچ بهره‌ای از آن نمی‌برند. ریشه‌ی آن را باید در بازی آرزوهای دنیایی جستجو کرد و پند گرفت که پیروی از آرزوهای دنیایی برعکس ظاهرش که انسان فکر می‌کند اگر آن‌ها را به دست بیاورد به اهدافی که دنبال می‌کند می‌رسد، انسان را ناکام می‌کند. آدم باید فكر كند چه شده است كه یك دفعه این همه بركت در یك كار هست، ولی در بقیه کارها نیست؟ اگر راز مسئله را یافتی عملاً از حادثه‌ها پند گرفته‌ای و دیگر راه را از بیراهه می‌توانی تشخیص دهی. مولوی در راستای پندگیری از حادثه‌ها داستانی را در مثنوی می‌آورد که:
شیر و گرگ و روبهى بهر شكار

رفته بودند از طلب در كوهسار

تا به پشت همدگر بر صیدها

سخت بر بندند بار قیدها

هر سه با هم اندر آن صحراى ژرف

صیدها گیرند بسیار و شگرف

گر چه ز یشان شیر نر را ننگ بود

لیك كرد اكرام و همراهى نمود

با این‌که شیرِ نر ننگ داشت با آن اُبهتی که داشت در کنار گرگ و روباه به شکار رود، ولی اکرام کرد و همراهی نمود.
چون كه رفتند این جماعت سوى كوه

در ركاب شیرِ با فَرّ و شكوه

گاو كوهى و بز و خرگوش زفت

یافتند و كار ایشان پیش رفت

هر كه باشد در پى شیر حراب

كم نیاید روز و شب او را كباب

گفت شیر اى گرگ این را بخش كن

معدلت را نو كن اى گرگ كهن

نایب من باش در قسمت گرى

تا پدید آید كه تو چه گوهرى

گفت اى شه! گاو وحشى بخش تست

آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چُست

بز مرا كه بز میانه ست و وسط

روبها خرگوش بستان بى غلط

شیر گفت اى گرگ چون گفتى بگو

چون كه من باشم تو گویى ما و تو؟

گفت پیش آ کس خرى چون تو ندید

پیشش آمد پنجه زد او را درید

گفت چون دید منت از خود نبرد

این چنین جان را بباید زار مرد

حرف شیر آن است که در زیر سایه‌ی اُبهت من بود که این صیدها شکار شد، حالا چرا خود را در عرض من قرار داده‌ای؟
چون نبودى فانى اندر پیش من

فضل آمد مر ترا گردن زدن

كلُّ شَى ءٍ هالكٌ جز وَجْه او

چون نه اى در وجه او، هستى مجو

بعد از آن رو شیر با روباه كرد

گفت این را بخش كن از بهر خَورد

سجده كرد و گفت :كاین گاو سمین

چاشتْ خوردتْ باشد اى شاه مَهین

و آن بُز از بهر میان روز را

یخنه‌ای باشد شه پیروز را

و آن دگر خرگوش بهر شام هم

شب چره ى این شاه با لطف و كرم

گفت اى روبه تو عدل افروختى

این چنین قسمت ز كه آموختى

از كجا آموختى این اى بزرگ؟

گفت اى شاه جهان از حال گرگ

گفت چون در عشق ما گشتى گرو

هر سه را برگیر و بستان و برو

روبها چون جملگى ما را شدى

چونت آزاریم چون تو ما شدى

ما ترا و جمله اشكاران ترا

پاى بر گردون هفتم نه بر آ

چون گرفتى عبرت از گرگ دنى

پس تو روبه نیستى شیر منى

حرف مولوی پس از آوردن داستان و نتیجه‌ی آن که باید در مقابل خداوند عالم از خود فانی شد تا به حق باقی شوی؛ این است که:
عاقل آن باشد كه عبرت گیرد از

مرگ یاران در بلاى محترز

روبه آن دم بر زبان صد شكر راند

كه مرا شیر از پى آن گرگ خواند

گر مرا اول بفرمودى كه تو

بخش كن این را كه بردى جان از او

پس سپاس او را كه ما را در جهان

كرد پیدا از پس پیشینیان

تا شنیدیم آن سیاستهاى حق

بر قرون ماضیه اندر سبق

تا كه ما از حال آن گرگان پیش

همچو روبه پاس خود داریم بیش

استخوان و پشم آن گرگان عیان

بنگرید و پند گیرید اى مهان

عاقل از سر بنهد این هستى و باد

چون شنید انجام فرعونان و عاد

ورنه بنهد دیگران از حال او

عبرتى گیرند از اضلال او

و حرف همین است که وقتی انسان سرنوشت امثال فرعونیان را می‌نگرد که با آن‌همه تلاش و رونقِ ظاهری چگونه در اوج بی‌ثمری هلاک شدند، به فکر می‌رود پس رمز و راز نجات را باید در پیروی از مسیری دانست که انبیاء آورده‌اند و لذا نتیجه می‌گیرد بر اساس توصیه‌ی پیامبران:
جمله ما و من به پیش او نهید

مُلك مُلك اوست مُلك او را دهید

چون فقیر آیید اندر راه راست

شیر و صید شیرْ خود آن شماست

زآنكه‌اوپاك است وسبحانْ وصف اوست

بى نیاز است او ز نغز و مغز و پوست

هر شكار و هر كراماتى كه هست

از براى بندگانِ آن شه است

این داستان روشن می کند کسانی در زندگی گرفتار بحران و اضمحلال نمی‌شوند که بتوانند از حادثه‌‌های تاریخی پند بگیرند که چگونه ملتی که از مسیر توحید و شریعت الهی جدا شد مضمحل می‌شود. حضرت امام الموحدین(ع) تأکید دارند که باید از حادثه‌ها بینش پیدا كرد و فقط ناظر حادثه‌ها نبود.

خطر غفلت از فرصت‌ها

در ادامه می‌فرمایند:
«بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً»؛
فرصت‌ها را قبل از آن که از دست برود غنیمت شمار تا غصه‌ی از دست‌رفتن آن، چون اندوهی گلوگیر برای تو نماند.
قاعده‌ای در عالم حاکم است که خداوند برای امتحان هرکس شرایط مختلفی در روبه‌روی او قرار می‌دهد تا بتواند توانایی‌های بالقوه‌ی خود را بالفعل کند و در مسیر تعالی شخصیت خود قدمی جلو بیاید، ولی همان خدایی که چنین فرصت‌هایی را در زندگی انسان‌ها پیش می‌آورد، قاعده‌ای قرار داده که این فرصت‌ها دائمی نباشد و پس از مدتی دیگر ما امکان به کار گیری آن فرصت را نداریم، به همین جهت به ما گفته‌اند:
تا كه دستت می‌رسد شو كارگر

چون فُتی از پای خواهی زد به سر

آن آقایی كه گفت: می‌ترسم اگر دو سال از عمر خود را صرف خانه‌سازی کنم، فرصت خود را از دست بدهم. متوجه است ما برای متعالی‌شدن و آزادکردن خود از خیالات و وَهمیات یك فرصت محدود داریم اگر در این فرصت به جای تغییر خود و شایسته‌ی عالم قرب و معنی شدن، به تغییر زمین بپردازیم، دست خالی از این دنیا می‌رویم. هر قطعه‌ای از زندگی فرصت خاصی است برای به فعلیت‌آوردن استعدادهایی خاص، و اگر از آن فرصت غفلت کنیم برای همیشه از بهره‌مندی نسبت به آن استعدادها محروم شده‌ایم و در آن بُعد ناپخته خواهیم ماند. جان و روان ما می‌خواهد قله‌های معنویت را طی کند و ابعاد روحانی خود را از انوار آن عالم سیراب نماید، حال اگر با مشغول‌شدن به دنیا و روزمرّگی‌ها بال‌های پرواز خود را شکستیم برای همیشه با سرخوردگی و افسردگی به سر می‌بریم. گفت:
برگشاده روح بالا بال ها

تن زده اندر زمین چنگال ها

روح می‌خواهد بالا برود و دست در آغوش مقاصد عالیه خود بیندازد، تن چنگال‌هایش را در زمین فرو كرده است و به همین زندگی زمینی دلشاد است. حالا شما می‌خواهی چكار كنی؟ اگر فرصت‌های ارتباط با عوالم را از دست بدهیم برای همیشه روح را که بُعد اصلی ما است سر خورده کرده‌ایم. حضرت می‌فرماید: «بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً» فرصت‌ها را با شتاب هر چه تمام‌تر باید چسبید، قبل از آن که - با از دست‌رفتن آن‌ها - با اندوهی گلوگیر روبه‌رو شوی.
خود را مشغول امور فرعی می‌کنی و از صحنه‌ی اصلی زندگی خارج می‌شوی، در حالی که اگر می‌خواهی فرصت‌ها را از دست ندهی باید برعکس آن عمل کنی.