فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

کوته‌اندیشی و آرزوهای بلند

حضرت در راستای گریز از رفاه‌زدگی‌های آرمانی می‌فرمایند:
«وَ إِیَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى»
بپرهیز از آرزوهای بلند كه آن‌ کالای احمقان است.
فرزندم اگر به آرزوهای دنیایی دل ببندی و بر آ‌ن‌ها تكیه كنی کار احمقان را کرده‌ای و با چیزی به‌سر برده‌ای که احمقان با آن به سر برده‌اند. بعضی‌ها زندگی در دنیا را عوضی گرفته‌اند و از آن چه باید بشوند به‌کلی غفلت کرده‌اند و لذا تمام روح و روان آن‌ها را خیالات و آرزوهای دنیایی پر می‌كند، به طوری‌كه می‌خواهند در این دنیا كاملاً راحت باشند، مثلاً كنار یک دریاچه‌، ویلایی چند طبقه داشته باشد که به هر طرف خواست بچرخد. یك هلی كوپتر هم داشته باشد که از همان جا بلند شود و هر کجا خواست برود و هیچ سختی نكشد. حضرت می‌فرمایند در این نوع آرزوها به سر بردن با چیزهایی که احمقان به‌سر می‌برند، به‌سربردن است. چنین افرادی چون سختی‌های طبیعی را نمی‌خواهند، این نوع آرزوهای دنیایی در آن‌ها سر برآورده، حالا در حد خیال آن‌ها باشد و یا واقعاً آن‌ها را به دست آورند و با آن‌ها باشند، در هر صورت زندگی احمقانه‌ای است. حضرت(ع) می‌فرمایند حالا كه پذیرفتی گاهی سختی‌ها درمان است و نیز بعضاً آن‌هایی كه صورت نصیحت كننده ندارند و به ظاهر خشن‌اند، نصیحت‌گر‌اند، پس فرزندم مواظب باش كه آرزوهای بلند نداشته باشی. چون هر کس با آن‌ چه در اختیار دارد باید صعود معنوی خود را شروع کند. سکوی پرواز او همان چیزی است که در دست دارد. اما اگر گرفتار آرزوهای دنیایی شد فرصت صعود معنوی خود را صرف به‌دست‌آوردن آرزوهای خیالی خود می‌كند.
انسان با پذیرفتن شرایطی که در آن قرار دارد می‌تواند زندگی را شروع کند، ولی اگر گرفتار آرزوهای خیالی شد هیچ وقت زندگی را شروع نمی‌کند و یک عمر به دنبال ناکجا آباد می‌دود تا بعد كه به آن رسید زندگی را شروع کند، بعدی که هرگز پیش نمی‌آید، در نتیجه بدون آن که زندگی را شروع کند عمرش تمام می‌شود. اگر در همین شرایطی که هستی زندگی را شروع کنی به راحتی احساس بودن خواهی کرد. به عنوان مثال؛ -آن‌هایی كه مجرد هستند یك طور حرف من را گوش بدهند و آن‌هایی كه متأهل هستند یاد مجردی خودشان بیفتند و به حرف بنده عنایت كنند- ببینید بعضی از عزیزانی که مجرد هستند می‌گویند حالا نمی‌شود زندگی کرد، وقتی ازدواج كردیم زندگی را شروع می‌كنیم، متأهل‌ها هم می‌گویند هنوز كه زندگی را شروع نکرده‌ایم چون هنوز خانه نداریم، خانه‌دارها می‌گویند حالا كه زندگی نمی‌كنیم وقتی برای بچه‌ها سر و سامانی دست و پا کردیم زندگی را شروع می‌کنیم. در حالی‌که وقتی فرزندانشان را به سر و سامان رساندند تازه با انبوهی از کارهای دوره پیری روبه‌رو می‌شوند، از ناتوانی بدن بگیر تا قدیمی‌شدن خانه و از راه رسیدن نوه‌ها و غیره، که باید فکری برای آن‌ها کرد. حالا با این رویکرد به دنیا این انسان‌ها چه موقع زندگی خواهند کرد و از دنیا بستری برای اصلاح خود و سیر به سوی ابدیت دست و پا می‌کنند؟ این‌ها در هیچ قسمتی از حیات خود زندگی نمی‌كنند. چون بند آرزوها هستند. عملاً این آرزوها همه چیز را از ما گرفته است، ما را به دنبال خود می‌كشاند تا زندگی ما را به هیچستان ببرد.

وقتی زندگی شروع می‌شود

اما اگر بر عکسِ آن نوع رویکرد به دنیا، همین حالا كه این جا نشسته‌اید ذهنتان را از آرزوهای خود خالی کنید، به‌خوبی با خودتان روبه‌رو می‌شوید و زندگی حقیقی شروع می‌شود، به جای این‌که در ناکجا آبادها به دنبال خود بگردید، همین حالا با خودتان روبه‌رو می‌شوید و در حالی‌که خود را می‌پذیرید در جهت سعادت خود قدم بر می‌دارید، و به‌راحتی از آنچه خداوند در اختیار شما قرار داده است، جهت رسیدن به اهداف اصیل انسانی بهره برداری می‌کنید. زندگی فقط همین است. دیروز هم همان کاری که کردید برای شما زندگی بود و فردا هم همان کاری که پیش می‌آید برای شما صورت زندگی به خود می‌گیرد و زندگی همان کاری است كه فردا انجام می‌دهی و در هر حالی در زندگی به سر می‌بری، ولی اگر آرزوهای بلند آمد و روح و روان ما را در دست گرفت همواره به دنبال زندگی خیالی می‌دویم و هرگز زندگی نخواهیم کرد مثلاً یك دختر بگوید اگر من ازدواج نكنم زندگی نكرده‌ام یا یك پسر بگوید اگر من زن نگیرم زندگی نكرده‌ام. این خیالات نمی‌گذارد حالا زندگی كند. بعد چی؟ بعد هم نمی‌گذارد وارد زندگی شوی. اگر توانستید این را بفهمید و به قلبتان برسانید كه همین حالا می‌توان با همین شرایطی که در آن هستیم زندگی را شروع کرد، زندگی شروع می‌شود و حجاب‌های بین شما و حقیقت فرو می‌افتد. زندگی همین حالا پیش تو است، مواظب باش از دستت نرود.
منظور بنده از این که می‌گویم آرزوی بلند نداشته باشید به این معنی نیست که الکی خوش باشید، حضرت می‌فرمایند آرزوی بلند نداشته باشید تا افق‌های بلند معنوی - که ماوراء آرزوهای دنیایی است - از دست شما نرود. حرف این است که دارد فرصت ارتباط با حقیقت از دست می‌رود. آرزوها همه‌ی عمر آدم‌ها را از بین می‌برد و گرفتار فرداها و فرداها می‌کند و از ارتباط با واقعی‌ترین واقعیات که عبارت از عالم غیب و معنویت باشد، باز می‌دارد. مولوی این موضوع را به نحو زیبایی مطرح می‌کند، می‌گوید:
عمر من شد فدیه‌ی فردای من

وای از این فردای ناپیدای من

هین مگو فردا كه فرداها گذشت

تا از این هم نگذرد ایام کشت

پریروز می‌گفتید بگذار فردا بیاید تا یك كاری را شروع کنم. حالا فردایِ پریروز به دیروز تبدیل شد، و گذشت، و هزاران فردا همین‌طور می‌گذرد و می‌شود دیروز و چون ما شروعِ کار را به آمدن فردا موکول می‌کنیم هیچ وقت زندگی را شروع نخواهیم كرد. مولوی به ما توصیه می‌کند که:
هین مگو فردا كه فردا ها گذشت

تا از این هم نگذرد ایام کشت

اگر امیدت به فردا بود همین حالا را هم از دست می‌دهی و فرداها دائماً دیروز می‌شود و هیچ کاری را شروع نکرده‌ای. حقیقت این است که اگر توانستیم از گذشته و آینده آزاد شویم با خودِ واقعی خود مرتبط می‌شویم، همان خودی که تا ابدیت گسترده است و می‌تواند همین حالا قیامتی فکر کند و ابدیت خود را احساس نماید. این که بارها به ما گفته‌اند قیامتی زندگی كنید به همین معنا است. چون وجود حقیقی شما مجرد است و موجود مجرد از زمان و مکان آزاد است و قیامت نیز به عنوان باطن این عالم هم اکنون موجود است، می‌توان با بازگشت به خود حقیقی، همین حالا خود را در قیامت حس کرد. حالا حساب كن كه قیامتی زندگی کردن نه به این معنی است که برای فردا زندگی كن، زیرا شما اگر همین حالا در قیامت بودید دیگر فردا و فردا نمی‌کردید، همین حالا زندگی را - آزاد از آینده‌ی وَهمی- شروع می‌کردید. آرزوزدگی یعنی هیچ وقت در زندگی واقعی واردنشدن. وقتی تصورت این باشد اگر ازدواج کنی زندگی می‌كنی، عملاً با این آرزو همین حالا خودت را از دست داده‌ای. تازه اگر زندگی ما افتاد در دست آرزوهای خیالی وقتی هم كه ازدواج کردی، یك آرزوی دیگر جلو می‌آید و در نتیجه همان موقع هم با داشتن همسر باز زندگی نمی‌كنی. عزیزان باید متوجه باشند یك راه بیشتر نیست و آن عبارت است از آزاد شدن از بند آرزوها، در این صورت همین حالا كه این جا نشسته‌ایم داریم زندگی می‌كنیم و بدون آن که فردا، فردا کنیم توفیق انجام وظیفه در ما پیدا می‌شود، حتی اگر وظیفه ما آن باشد که برای فردا برنامه‌ریزی کنیم؛ این غیر از آن است که در فردا زندگی کنیم بلکه داریم در همین امروز وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهیم.
اگر شروع زندگی را به تحقق آرزوها موکول کردید، از طرفی آرزوها هم دست‌نایافتنی است، پس هیچ وقت زندگی شروع نمی‌شود و مزه‌ی بودن و با خودبودن و در نتیجه با خدابودن را نمی‌چشید. اگر همه‌ی فکر و آرزوی شما این بود که خانه داشته باشید اگر تا سی سال دیگر خانه به‌دست نیاوردی تا سی سال آینده داری چكار می‌كنی؟ جز این است که همه این فرصت را از دست خواهی داد؟ ملاحظه بفرمایید چه توصیه بزرگی حضرت می‌فرمایند كه؛ «وَ إِیَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى» حذر كن، حذر كن از این که به آرزوها تكیه كنی، «فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى» زیرا که آرزوها سرمایة احمقان و كوته‌فكران است. مثل آن آقایی که تمام قوطی واكس‌های خالی را كه از اول تا حالا به کفش مردم واكس زده بود در یک کیسه بزرگ نگه داشته بود و هر جا می‌رفت با خود می‌برد، هر روز صبح آن‌ها را از خانه بیرون می‌آورد و یک وانت می‌گرفت تا آن‌ها را بیاورند سرخیابان، دوباره شب همة این‌ها را به خانه برمی‌گرداند. پیش خودش خیال می‌کرد خیلی سرمایه دارد. اما سرمایه‌هایش چیست؟ قوطی‌های واكس خالی، سرمایه‌های احمقانه، چون با خیالاتش خوش است، خوش است در این که تا حالا این‌همه واکس زده است. بعضی مواقع ما هم سرمایه‌های احمقانه‌ی خو را به دوش داریم، و آن عبارت است از آرزوهای خیالی، و با آن‌ها خوشیم، بدون آن‌که متوجه شویم در این آرزوها همه چیزمان را از دست داده‌ایم. آن‌قدر قوطی‌های او زیاد بود که اگر پولی هم به دست می‌آورد به یک وانت التماس می‌کرد آن پول مختصر را از او بگیرد و قوطی‌های خالی او را بر گرداند به خانه، بعد ‌می‌رفت در دكان نانوایی التماس می‌كرد یك تكه نان می‌گرفت خالی می‌خورد. دیده‌اید كه مثلاً فلان آقا می‌گوید كه من آرزو دارم كه ساختمان دو طبقه‌ام را به نحو خاصی نماکاری کنم، آن وقت حاضر است سختی بكشد، گرسنگی بخورد، عبادت خود را کم بگذارد تا كه ساختمانش نماکاری شود. این فرد در حماقت دست کمی از آن واکسی ندارد، چون این هم پس از مدتی به واقع هیچ سرمایه‌ای جز همان نما که همان قوطی‌های خالی است ندارد. نه عبادتی، نه دلِ نورانی، نه قلب مرتبط با خدا، همه‌چیز را از دست داده و قوطی‌های خالی نمای زیبا را به‌دست آورده است.

بهترین زندگی

حضرت می‌فرمایند: ببین احمق‌ها چه دارند و با چه به‌سر می‌برند، اگر تو با آرزوهایت زندگی كنی همان خیالات را در اختیار داری. من نمی‌‌‌دانم هم‌اکنون شما گرفتار آرزوهای بلند هستید یا نه. بنده گاهی می‌بینم كه غفلت از حضور در محضر حق و به‌سربردن در آینده‌ی مجهول همه چیزم را می‌گیرد. خود را خرمن سوخته می‌یابم. چون به فرداها مشغول شده‌ام، آینده‌ای که هیچ هویت معلومی ندارد، و عملاً با این کار خرمن خود را که دارم با آن زندگی می‌کنم آتش می‌زنم. چون می‌خواهم در آینده خرمنی به پا كنم. آن وقت خرمن آیندة خود را دوباره آتش می‌زنم چون هیچ وقت زندگی در «حال» را تمرین نکرده‌ام. عجیب است که بشر بنا گذاشته‌ «حال» خود را به امید آینده ضایع کند. در حالی كه بهترین نوع زندگی به سر بردن در «حال» است. ممکن است بفرمایید درد را گفتی درمانش را هم بگو. اگر عنایت فرموده باشید درمانش را هم گفتیم. و آن این بود که برسید به چنین شرایطی که متوجه باشید آزاد از آرزوهای بلند دنیایی همین حالا می‌توانید زندگی را شروع کنید. آن‌وقت آدمی که دارد زندگی می‌کند، یك ساعت دیگر هم زندگی می‌کند چون زندگی را پیدا کرده است، شما حالا می‌روید خانة خودتان، در چنین حالتی كاری كه باید بكنی. همان زندگی است، نگو كه این كارها چیزی نیست و به دنبال آن باشی که خود را در آینده مجهول پیدا کنی، حالا را هم از دست می‌دهی و به همین نحو خود را همواره در همه‌ی صحنه‌ها از دست داده‌ای. وقتی توانستی همین حالا زندگی ‌كنی دیگر در همه صحنه‌ها با همین حالت وارد می‌شوی و سراسر وجودت می‌شود زندگی. نگو كه حالا ول کن بعد، نگو بعد شروع می‌کنم، بگو بعد را ول کن همین حالا، وگرنه خواهی گفت بگذار وقتی پول‌دار شدم زندگی را شروع می‌كنم.
در بین افرادی که می‌گویند بگذار پول دار كه شدم آن‌وقت زندگی را شروع می‌كنم؛ چند مشكل هست: یکی این‌که حالا را از دست می‌دهند و فعلاً در زندگی نیستند، حالا را برای بعد لگدمال می‌کنند و «بعد» هم كه آمد می‌گوید بگذار بعد. در حالی که طرف می‌تواند همین حالا زندگی كند، کاری هم به مجرد بودن یا متأهل بودن و پول‌دار بودن یا بی‌پول بودن نداشته باشد. عمده آن است که مواظب باشیم آرزوهای دنیوی «حال» را از ما نگیرد. یك خانم مجرد همین حالا دارد زندگی می‌كند. خودش ممكن است زندگیش را ضایع بكند و بگوید كه نه این‌ها زندگی نیست من باید این كارها را بكنم تا زندگی بكنم. یك دانشجو وقتی بگوید من وقتی فارغ التحصیل شدم زندگی می‌كنم. همین حالا خودش را از دست می‌دهد. متوجه باش همین حالا می‌توانی زندگی ‌كنی. یا آن آقا یا آن خانم بگوید من وقتی دخترم را شوهر دادم زندگی می‌كنم. نه جانم! همین حالا داری زندگی می‌كنی، آرزوهایت این حضور و این زندگی را از تو گرفته است. هر چند در راستای حضورِ در «حال» وظیفه‌ات آن باشد که در حدّ معتدل به فکر آینده فرزندانت باشی ، اما باید از حال و حضور خارج نشوی. هنر ما آن است که عنان زندگی را در دست آرزوهای خیالی ندهیم، محور حیات ما باید انجام تكالیف الهی باشد تا همیشه در زندگی باشیم.
«والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»