فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

نابینایی‌های نفس امّاره

حضرت(ع) می‌فرمایند فرزندم! ممکن است نزدیكی به بدان ظاهراً شیرین و دوری از آن‌ها به ظاهر سخت باشد. ولی حقیقتِ موضوع چیز دیگری است. ممکن است انسان براساس وسوسه‌های نفس امّاره تصور کند اگر با آدم‌های عیاش باشد بیشتر خوش می‌گذراند. و اگر به افراد مؤمن نزدیك شود هوسش برآورده نمی‌شود. ولی متوجه باش وقتی نفس امّاره به میان باشد این یك قاعده است که سختی‌ها راحتی است و راحتی‌ها سختی. نفس امّاره عمق نتایجی را که سختی های تکوینی یا حدود شرعی پدید می‌آورند نمی‌بیند و لذا از آن‌ها فرار می‌کند در حالی‌که خداوند از طریق همین سختی‌ها انسان را به تعادل می‌آورد، حاکمیت هوس انسان را از میدان زندگیش بیرون می‌کند. مولوی در رابطه با نقش مثبت سختی‌ها می‌گوید:
بر نمد چوبی که آن را مرد زد

بر نمد آن را نزد بر گرد زد

چوب را بر آن نمد می‌زنند تا گرد و خاک آن بیرون آید. گاهی میل‌های ضد انسانی در روح ما فرو رفته است. خوب حالا باید چوب شریعت الهی را بر آن بزنند تا آن رذائل از نمد شخصیت ما بیرون آید و ما پاک شویم، پس در این حالت به گفته مولوی:
آن جفا با تو نباشد اى پسر

بلكه با وصف بدِ اندر تو در

وقتی هوس‌ها در شخصیت ما میدان پیدا کرد برای آزادشدن از آن‌ها هیچ راهی جز سختی نیست. چون مطمئن باشید هیچ وقت هوس را با نصیحت نمی‌توان به راه آورد، به همین جهت اگر كسی واقعاً فاسد شد فقط با خوف و تنبیه بدنی امکان اصلاحش هست زیرا هوس با ترس و خوف فروكش می‌كند و درنتیجه با فروکش‌کردن هوس، عقل به میدان می‌آید، بعداً كه عقلش به كار افتاد نصیحتش كن. كسی که شهوت تمام افق روحش را گرفته اگر به او بگوییم این کارها بد است و عاقبت خوبی ندارد. در آن شرایط اصلاً نمی‌شنود. فقط تنبیه چاره‌ساز است، تا نفس امّاره سر جایش بنشیند. حالا كه نفس امّاره فروكش كرد زمینه نصیحت فراهم می‌شود. امّا اگر از اول بنا را بر نصیحت بگذارید، اثر نمی‌گذارد. چون شهوت گوش طرف را نسبت به نصیحت كر كرده است. به همین جهت در اسلام اگر كسی كارش به شهوت عنان گسیخته كشید حدّش می‌زنند. غیر واقعی‌‌ترین سخن این است كه كسی بگوید زناکار و یا مشروب‌خوار را نصیحت كنید تا از کار خود دست بردارد. اصلاً در آن شرایط نفس امّاره تمام وجود آن فرد را در بر گرفته، مثل این است كه به شهوت بگویید شهوت‌رانی نكن یا به آتش بگویید نسوزان. مگر می‌شود به كسی توصیه كنید از خودت خارج شو، ما باید در ابتدا کاری کنیم که آن ناخودی که تماماً خود را به جای خود اصلی جا زده تنبیه شود و طرف با آن احساس دوگانگی کند. بعداً به او تذکر بدهیم. اول باید چوب را بر سر نمد بزنید تا خاك‌هایش در بیاید بعداً باید آن را جایی بگذارید كه دیگر خاك داخلش نرود. وقتی تمام وجود یك انسان شهوت شد اصلاً چشم و گوشش، چشم و گوش شهوت است. این جا فقط تنبیه و حدّ و تعزیر الهی کارساز است، وقتی خوف در او ایجاد شد و به جای نفس امّاره فطرت به صحنه آمد بقیه‌ی راه‌کارهای تربیتی جواب می‌دهد. به همین جهت بزرگان تعلیم و تربیت می‌فرمایند خوف برای رفع هوس است نه برای تعالی انسان.
هیچ‌وقت ما با تنبیه بدنی كسی را اصلاح نمی‌كنیم بلكه با تنبیه بدنی هوسش را خارج می‌كنیم تا زمینة اصلاح را در او فراهم نماییم. حالا وقتی زمینه اصلاح فراهم شد به کمک دین و تذكرات دینی می‌توان او را به سوی سعادت و کمال هدایت نمود. به همین جهت ما در اسلام توصیه نداریم كه مطلقاً کودکان را كتك نزنید. آری باید مواظب باشیم بیخود آن‌ها را کتک نزنیم که موجب حقارت آن‌ها می‌شود. ولی اگر کودکی سراسر هوس شد و بی‌حیایی را از حدّ گذراند نباید طوری احساس امنیت داشته باشد که فکر کند هرگز برخورد فیزیکی با او نمی‌شود، باید در جای خود از والدینش بترسد. این‌جاست که حضرت می‌فرمایند: «إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً»؛ وقتی که مدارا درشتی به حساب آید و نتیجه ندهد، درشتی و سخت‌گیری مدارا محسوب شود. به قول معروف:
هر كجا داغ بایدت فرمود

چون تو مرهم نهی ندارد سود

گاهی کار به جایی می‌رسد که باید زخم را جراحی كرد و یا باید آن را داغ كرد. حالا اگر مرهم بگذارید عفونت را شدیدتر می‌كنید. چون نیاز به جراحی دارد.
وقتی روشن شد که چنین قاعده‌ای در عالم و آدم هست، در مقابل سختی‌هایی که پیش می‌آید برخورد خاصی از خود نشان می‌دهیم، چون سختی‌ها و تنبیه‌ها بستر بیداری فطرت است، خداوند می‌فرماید: «وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا»؛(153) چون به انسان سختی یا ضرر برسد ما را می‌خواند، چه در حالت نشسته، چه در حالت ایستاده. از این‌جا می‌توان نتیجه گرفت که برای اصلاح خود باید خود را در معرض سختی‌ها قرار داد، یا لااقل از سختی‌هایی که خدا جهت تنبیه و اصلاح ما فراهم می‌آورد فرار نکرد و کاری نکنیم که احکام و حدود الهی در جامعه تعطیل شود. گاهی مصیبت‌ها از یک جهت تحفة الهی است تا جامعه یا انسانی را که از تعادل خارج شده به تعادل باز گرداند. فراركردن از آن‌ها خود را به هلاكت نزدیک‌کردن است، هنر ما باید آن باشد که جایگاه آن‌ها را بشناسیم تا از آن‌ها نتیجه بگیریم وگرنه گرفتار استدراج می‌شویم. پس طلب رفاه دائمی کار عاقلانه‌ای نیست به طوری‌که همواره به دنبال بر آورده‌شدن آرزوهای نفس اماره خود باشیم و هرگز نخواهیم آن را ناکام بگذاریم.

کوته‌اندیشی و آرزوهای بلند

حضرت در راستای گریز از رفاه‌زدگی‌های آرمانی می‌فرمایند:
«وَ إِیَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى»
بپرهیز از آرزوهای بلند كه آن‌ کالای احمقان است.
فرزندم اگر به آرزوهای دنیایی دل ببندی و بر آ‌ن‌ها تكیه كنی کار احمقان را کرده‌ای و با چیزی به‌سر برده‌ای که احمقان با آن به سر برده‌اند. بعضی‌ها زندگی در دنیا را عوضی گرفته‌اند و از آن چه باید بشوند به‌کلی غفلت کرده‌اند و لذا تمام روح و روان آن‌ها را خیالات و آرزوهای دنیایی پر می‌كند، به طوری‌كه می‌خواهند در این دنیا كاملاً راحت باشند، مثلاً كنار یک دریاچه‌، ویلایی چند طبقه داشته باشد که به هر طرف خواست بچرخد. یك هلی كوپتر هم داشته باشد که از همان جا بلند شود و هر کجا خواست برود و هیچ سختی نكشد. حضرت می‌فرمایند در این نوع آرزوها به سر بردن با چیزهایی که احمقان به‌سر می‌برند، به‌سربردن است. چنین افرادی چون سختی‌های طبیعی را نمی‌خواهند، این نوع آرزوهای دنیایی در آن‌ها سر برآورده، حالا در حد خیال آن‌ها باشد و یا واقعاً آن‌ها را به دست آورند و با آن‌ها باشند، در هر صورت زندگی احمقانه‌ای است. حضرت(ع) می‌فرمایند حالا كه پذیرفتی گاهی سختی‌ها درمان است و نیز بعضاً آن‌هایی كه صورت نصیحت كننده ندارند و به ظاهر خشن‌اند، نصیحت‌گر‌اند، پس فرزندم مواظب باش كه آرزوهای بلند نداشته باشی. چون هر کس با آن‌ چه در اختیار دارد باید صعود معنوی خود را شروع کند. سکوی پرواز او همان چیزی است که در دست دارد. اما اگر گرفتار آرزوهای دنیایی شد فرصت صعود معنوی خود را صرف به‌دست‌آوردن آرزوهای خیالی خود می‌كند.
انسان با پذیرفتن شرایطی که در آن قرار دارد می‌تواند زندگی را شروع کند، ولی اگر گرفتار آرزوهای خیالی شد هیچ وقت زندگی را شروع نمی‌کند و یک عمر به دنبال ناکجا آباد می‌دود تا بعد كه به آن رسید زندگی را شروع کند، بعدی که هرگز پیش نمی‌آید، در نتیجه بدون آن که زندگی را شروع کند عمرش تمام می‌شود. اگر در همین شرایطی که هستی زندگی را شروع کنی به راحتی احساس بودن خواهی کرد. به عنوان مثال؛ -آن‌هایی كه مجرد هستند یك طور حرف من را گوش بدهند و آن‌هایی كه متأهل هستند یاد مجردی خودشان بیفتند و به حرف بنده عنایت كنند- ببینید بعضی از عزیزانی که مجرد هستند می‌گویند حالا نمی‌شود زندگی کرد، وقتی ازدواج كردیم زندگی را شروع می‌كنیم، متأهل‌ها هم می‌گویند هنوز كه زندگی را شروع نکرده‌ایم چون هنوز خانه نداریم، خانه‌دارها می‌گویند حالا كه زندگی نمی‌كنیم وقتی برای بچه‌ها سر و سامانی دست و پا کردیم زندگی را شروع می‌کنیم. در حالی‌که وقتی فرزندانشان را به سر و سامان رساندند تازه با انبوهی از کارهای دوره پیری روبه‌رو می‌شوند، از ناتوانی بدن بگیر تا قدیمی‌شدن خانه و از راه رسیدن نوه‌ها و غیره، که باید فکری برای آن‌ها کرد. حالا با این رویکرد به دنیا این انسان‌ها چه موقع زندگی خواهند کرد و از دنیا بستری برای اصلاح خود و سیر به سوی ابدیت دست و پا می‌کنند؟ این‌ها در هیچ قسمتی از حیات خود زندگی نمی‌كنند. چون بند آرزوها هستند. عملاً این آرزوها همه چیز را از ما گرفته است، ما را به دنبال خود می‌كشاند تا زندگی ما را به هیچستان ببرد.

وقتی زندگی شروع می‌شود

اما اگر بر عکسِ آن نوع رویکرد به دنیا، همین حالا كه این جا نشسته‌اید ذهنتان را از آرزوهای خود خالی کنید، به‌خوبی با خودتان روبه‌رو می‌شوید و زندگی حقیقی شروع می‌شود، به جای این‌که در ناکجا آبادها به دنبال خود بگردید، همین حالا با خودتان روبه‌رو می‌شوید و در حالی‌که خود را می‌پذیرید در جهت سعادت خود قدم بر می‌دارید، و به‌راحتی از آنچه خداوند در اختیار شما قرار داده است، جهت رسیدن به اهداف اصیل انسانی بهره برداری می‌کنید. زندگی فقط همین است. دیروز هم همان کاری که کردید برای شما زندگی بود و فردا هم همان کاری که پیش می‌آید برای شما صورت زندگی به خود می‌گیرد و زندگی همان کاری است كه فردا انجام می‌دهی و در هر حالی در زندگی به سر می‌بری، ولی اگر آرزوهای بلند آمد و روح و روان ما را در دست گرفت همواره به دنبال زندگی خیالی می‌دویم و هرگز زندگی نخواهیم کرد مثلاً یك دختر بگوید اگر من ازدواج نكنم زندگی نكرده‌ام یا یك پسر بگوید اگر من زن نگیرم زندگی نكرده‌ام. این خیالات نمی‌گذارد حالا زندگی كند. بعد چی؟ بعد هم نمی‌گذارد وارد زندگی شوی. اگر توانستید این را بفهمید و به قلبتان برسانید كه همین حالا می‌توان با همین شرایطی که در آن هستیم زندگی را شروع کرد، زندگی شروع می‌شود و حجاب‌های بین شما و حقیقت فرو می‌افتد. زندگی همین حالا پیش تو است، مواظب باش از دستت نرود.
منظور بنده از این که می‌گویم آرزوی بلند نداشته باشید به این معنی نیست که الکی خوش باشید، حضرت می‌فرمایند آرزوی بلند نداشته باشید تا افق‌های بلند معنوی - که ماوراء آرزوهای دنیایی است - از دست شما نرود. حرف این است که دارد فرصت ارتباط با حقیقت از دست می‌رود. آرزوها همه‌ی عمر آدم‌ها را از بین می‌برد و گرفتار فرداها و فرداها می‌کند و از ارتباط با واقعی‌ترین واقعیات که عبارت از عالم غیب و معنویت باشد، باز می‌دارد. مولوی این موضوع را به نحو زیبایی مطرح می‌کند، می‌گوید:
عمر من شد فدیه‌ی فردای من

وای از این فردای ناپیدای من

هین مگو فردا كه فرداها گذشت

تا از این هم نگذرد ایام کشت

پریروز می‌گفتید بگذار فردا بیاید تا یك كاری را شروع کنم. حالا فردایِ پریروز به دیروز تبدیل شد، و گذشت، و هزاران فردا همین‌طور می‌گذرد و می‌شود دیروز و چون ما شروعِ کار را به آمدن فردا موکول می‌کنیم هیچ وقت زندگی را شروع نخواهیم كرد. مولوی به ما توصیه می‌کند که:
هین مگو فردا كه فردا ها گذشت

تا از این هم نگذرد ایام کشت

اگر امیدت به فردا بود همین حالا را هم از دست می‌دهی و فرداها دائماً دیروز می‌شود و هیچ کاری را شروع نکرده‌ای. حقیقت این است که اگر توانستیم از گذشته و آینده آزاد شویم با خودِ واقعی خود مرتبط می‌شویم، همان خودی که تا ابدیت گسترده است و می‌تواند همین حالا قیامتی فکر کند و ابدیت خود را احساس نماید. این که بارها به ما گفته‌اند قیامتی زندگی كنید به همین معنا است. چون وجود حقیقی شما مجرد است و موجود مجرد از زمان و مکان آزاد است و قیامت نیز به عنوان باطن این عالم هم اکنون موجود است، می‌توان با بازگشت به خود حقیقی، همین حالا خود را در قیامت حس کرد. حالا حساب كن كه قیامتی زندگی کردن نه به این معنی است که برای فردا زندگی كن، زیرا شما اگر همین حالا در قیامت بودید دیگر فردا و فردا نمی‌کردید، همین حالا زندگی را - آزاد از آینده‌ی وَهمی- شروع می‌کردید. آرزوزدگی یعنی هیچ وقت در زندگی واقعی واردنشدن. وقتی تصورت این باشد اگر ازدواج کنی زندگی می‌كنی، عملاً با این آرزو همین حالا خودت را از دست داده‌ای. تازه اگر زندگی ما افتاد در دست آرزوهای خیالی وقتی هم كه ازدواج کردی، یك آرزوی دیگر جلو می‌آید و در نتیجه همان موقع هم با داشتن همسر باز زندگی نمی‌كنی. عزیزان باید متوجه باشند یك راه بیشتر نیست و آن عبارت است از آزاد شدن از بند آرزوها، در این صورت همین حالا كه این جا نشسته‌ایم داریم زندگی می‌كنیم و بدون آن که فردا، فردا کنیم توفیق انجام وظیفه در ما پیدا می‌شود، حتی اگر وظیفه ما آن باشد که برای فردا برنامه‌ریزی کنیم؛ این غیر از آن است که در فردا زندگی کنیم بلکه داریم در همین امروز وظیفه‌ی خود را انجام می‌دهیم.
اگر شروع زندگی را به تحقق آرزوها موکول کردید، از طرفی آرزوها هم دست‌نایافتنی است، پس هیچ وقت زندگی شروع نمی‌شود و مزه‌ی بودن و با خودبودن و در نتیجه با خدابودن را نمی‌چشید. اگر همه‌ی فکر و آرزوی شما این بود که خانه داشته باشید اگر تا سی سال دیگر خانه به‌دست نیاوردی تا سی سال آینده داری چكار می‌كنی؟ جز این است که همه این فرصت را از دست خواهی داد؟ ملاحظه بفرمایید چه توصیه بزرگی حضرت می‌فرمایند كه؛ «وَ إِیَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى» حذر كن، حذر كن از این که به آرزوها تكیه كنی، «فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى» زیرا که آرزوها سرمایة احمقان و كوته‌فكران است. مثل آن آقایی که تمام قوطی واكس‌های خالی را كه از اول تا حالا به کفش مردم واكس زده بود در یک کیسه بزرگ نگه داشته بود و هر جا می‌رفت با خود می‌برد، هر روز صبح آن‌ها را از خانه بیرون می‌آورد و یک وانت می‌گرفت تا آن‌ها را بیاورند سرخیابان، دوباره شب همة این‌ها را به خانه برمی‌گرداند. پیش خودش خیال می‌کرد خیلی سرمایه دارد. اما سرمایه‌هایش چیست؟ قوطی‌های واكس خالی، سرمایه‌های احمقانه، چون با خیالاتش خوش است، خوش است در این که تا حالا این‌همه واکس زده است. بعضی مواقع ما هم سرمایه‌های احمقانه‌ی خو را به دوش داریم، و آن عبارت است از آرزوهای خیالی، و با آن‌ها خوشیم، بدون آن‌که متوجه شویم در این آرزوها همه چیزمان را از دست داده‌ایم. آن‌قدر قوطی‌های او زیاد بود که اگر پولی هم به دست می‌آورد به یک وانت التماس می‌کرد آن پول مختصر را از او بگیرد و قوطی‌های خالی او را بر گرداند به خانه، بعد ‌می‌رفت در دكان نانوایی التماس می‌كرد یك تكه نان می‌گرفت خالی می‌خورد. دیده‌اید كه مثلاً فلان آقا می‌گوید كه من آرزو دارم كه ساختمان دو طبقه‌ام را به نحو خاصی نماکاری کنم، آن وقت حاضر است سختی بكشد، گرسنگی بخورد، عبادت خود را کم بگذارد تا كه ساختمانش نماکاری شود. این فرد در حماقت دست کمی از آن واکسی ندارد، چون این هم پس از مدتی به واقع هیچ سرمایه‌ای جز همان نما که همان قوطی‌های خالی است ندارد. نه عبادتی، نه دلِ نورانی، نه قلب مرتبط با خدا، همه‌چیز را از دست داده و قوطی‌های خالی نمای زیبا را به‌دست آورده است.