فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

بدترین اعمال

«وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ»؛
و ظلم به ضعیف فاحش‌ترین ظلم است.
دو جمله اخیر یكی در رابطه با بدترین غذا و یكی در رابطه با بدترین عمل است. شاید حضرت می‌خواهند بفرمایند اگر تذکرات قبلی رعایت نشود انسان گرفتار بدترین طعام‌ها و بدترین اعمال می‌شود. آن زندگی كه انسان در آن مدام به این سو و آن سو بدود و فكر نكند؛ با دو مشكل مواجه می‌شود كه بدترین مشكل‌ها است. یكی این‌كه حساسیت خود را نسبت به حرام و حلال الهی از دست می‌دهد. و دیگر این‌كه خطر بزرگ ظلم به ضعیف را حس نمی‌كند. بعضاً متأسفانه ملاحظه کرده‌اید كسانی را که تا جایی سقوط کرده‌اند كه دنبال انسان‌های ضعیفی هستند تا به نحوی کلاه سر آن‌ها بگذارند و حق آن‌ها را بربایند. این دیگر رذیلت بزرگی است. این انسان‌ها به راحتی هر تحمیلی از طرف افراد بالاتر از خود را تحمل می‌کنند و هیچ مقاومتی از خود نشان نمی‌دهند اما وقتی با انسان ضعیفی روبه‌رو شوند با تمام بی‌رحمی به او ظلم روا می‌دارند. این‌ها همة حساسیت‌های انسانی را از دست داده‌اند و به بدترین سرنوشت گرفتارند. حضرت می‌فرمایند: «وَ ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ» ظلم به ضعیف فاحش‌ترین ظلم است. با گفتن این که غذای حرام بد غذایی است، و ظلم به ضعیف بد ظلمی است در واقع می‌خواهند ما ملاکی برای ارزیابی خود داشته باشیم، آیا توانسته‌ایم از این دو آفت بزرگ بگذریم یا خدای ناکرده به جهت عمل‌زدگی‌ها حساسیت خود را نسبت به حلال و حرام الهی از دست داده‌ایم و زشتی فوق‌العاده ظلم به ضعیف را درک نمی‌کنیم؟ اگر روشن شد این گونه هستیم باید بدانیم در مرحلة بسیار خطرناکی قرار گرفته‌ایم و در ریشه‌یابی آن تلاش کنیم و خود را دریابیم.
سخنان قبلی حضرت ما را از هر چه بیشتر فرورفتن در امور دنیا باز می‌دارد و رمز و راز تأکیدات گذشته حضرت به این جهت است که تلاش افراطی در امور دنیا انسان را تا چه اندازه به هلاكت می‌كشاند. شما در زندگی روزمره افراد بررسی كنید می‌ببینید ابتدا با جواب‌دادن به حرصی که بر آن‌ها حاکم شد روزی 18 ساعت كار دنیوی می‌كنند و بعد آرام‌آرام «یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ»؛(149) از آن نور و حساسیت اولیه نیز خارج می‌شوند. درست است که در ابتدا نسبت به عقاید نورانی و اعمال الهی حساس نبودند که محکوم حرص شدند ولی چون به راحتی به حرص جواب دادند «فَزادَهُمْ اللهُ مَرَضاً»(150) آن بیماری بیش از پیش جای خود را باز کرد. حالا كه در دنیا افتاد روز به روز كدورتش بیشتر می‌شود. ریشه‌‌ی این هلاکت را قبلاً فرمودند که این‌ها دارایی همراه با بی‌بندوباری را بر عفتِ با درآمد كم، ترجیح ‌دادند و کار به آن‌جا رسید که دیگر نه به حرام‌بودن طعام، حساس اند و نه به ظلم به ضعیف.
وقتی انسان نسبت به ظلم به ضعفا حساسیت خود را از دست داد به آخر کار خود رسیده است و خداوند فرصت ادامه کار را از او می‌گیرد، زیرا خداوند عقاب ظلم بر ضعیفان را به تأخیر نمی‌اندازد. مولوی در همین رابطه می‌گوید:
ای که تو از ظلم چاهی می‌کنی

از برای خویش، دامی می‌کنی

گِرد خود چون کرم پیله بر مَتَن

بهر خود چَه می‌کنی، اندازه کَن

گر ضعیفی در زمین خواهد امان

غلغل افتد در سپاه آسمان

در آن داستان شیر و خرگوش که شیر به خرگوشان ضعیف جنگل ظلم می کرد، خرگوش زرنگ گفت؛ علت دیرآمدن من آن بود که شیری جلو راهم را گرفت و خرگوش چاقی که برای شما آورده بودم از من ربود و رفت در این چاه. شیر چون درون چاه نگاه کرد:
عکسِ خود را او عدوّ خویش دید

لاجرم بر خویش شمشیری کشید

حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد

همچو آن شیری‌که بر خود حمله کرد

عِقاب ظالم با دست خودش انجام می گیرد زیرا به‌کلی از بصیرت محروم می‌گردد.
هر که دندان ضعیفی می‌کند

کار آن شیر غلط بین می‌کُند

دردهای مسرّت‌بخش

پس از آن که خطرات ظلم به‌خصوص ظلم بر ضعیفان را مطرح کردند می‌فرمایند:
«إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً، رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ»؛
وقتی كه مدارا، دُرشتی حساب می‌شود، به جای مدارا باید دُرشتی کرد. چه بسیار که دوا درد است و درد دوا. همچنان‌که گاهی از آن کسی که انتظار خیرخواهی و نصیحت نیست، خیرخواهی می‌رسد و برعکس آن، کسی كه بناست ناصح ما باشد به ما خیانت کند و مانع هدایت ما گردد.
آنچه در این فراز حضرت چشم ما را به آن باز می‌کنند عدم غفلت ما از تغییر شرایط است و این که نباید تصور کرد هر چیزی در هر جایی جواب می‌دهد، لذا می‌فرمایند: گاهی شرایط طوری می‌شود كه درد درمان است و همان سختی‌ها عامل حیات و نمّو انسان می‌شود. کسی كه این قواعد و سنن را می‌فهمد از خدا آن راحتی را که منجر به هلاکتش شود نمی‌خواهد، رحمت می‌خواهد حتی در لباس سختی؛ و لذا در سختی‌ها هم لطف او را می‌بیند و نهایت استفاده را از آن می‌کند. مولوی می‌گوید:
نا خوشِ او خوش بود در جان من

جان فدای یار دل رنجان من

می‌گوید فدای آن که دل من را می‌رنجاند تا در جهت سعادتم قرار دهد و در نتیجه:
در بلا هم می چشم الطاف او

مات اویم، مات اویم، مات او

گاهی آدم به چنان بصیرتی می‌رسد که می‌فهمد هیچ چیزی مشكل او را حل نمی‌كند، مگر یك سختی و یا یک فشار و مصیبت. همان‌طور که بسیاری وقت‌ها گرسنگی درمان است، و لذا بعضی بیماری‌ها در اثر خوردن بهبود نمی‌یابد بلكه با نخوردن شفا پیدا می‌كنند. و به همین جهت هم خداوند در بعضی بیماری ها تمایل ما را به غذا کم می کند تا بهبود یابیم. متأسفانه بشر امروز از این موضوع غافل است به طوری‌که اگر نظام گوارش ما غذایی نخواست، از طریق تزریق سرم مواردی را بر بدن تحمیل می‌کنیم و درد را غیر قابل علاج می‌گردانیم. آری گاهی نخوردن‌ها درمان است و آن‌چه به عنوان دوا می‌خوری درد است. زیرا متوجه نشده‌ایم در آن شرایط آن‌چه درد می‌پنداریم درمان است. لذا بعد از آن‌که فرمودند: جایی که مدارا درشتی به‌حساب آید باید به جای مدارا درشتی کرد. می فرمایند: «رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاءً»؛ چه بسا دارو عامل درد و درد دارو به حساب آید، این یك اصل است در تمام نظام عالم. به عنوان مثال اگر یك غذایی با معده سازگار نبود معده اعتراض می‌كند، اعتراض معده همان درد معده است. حالا باید چكار كنیم؟ آیا باید مُسكّن مصرف كنیم تا صدای اعتراض معده را خفه كنیم؟ یا باید درد را تحمل كنیم؟ اگر درد را تحمل كردیم اولین فایده‌اش این است كه ذهن می‌فهمد این درد به خاطر فلان غذایی بود كه خورده‌ است. اگر دوباره آن غذا را خورد و درد معده دوباره شروع شد ذهن متوجه می‌شود بین این غذا و درد معده رابطه هست و آرام‌آرام میل به آن غذا در آن فرد كم می‌شود. دومین فایده‌اش هم این است كه بدن در مقابل این درد مقاوم می‌شود و با تمرکزی که بر آن می‌کند می‌تواند درد را دفع كند. پس با نگاه درست به آن درد، هم نسبت به علت درد بیدار می‌شوید و هم جهت دفع درد توانا می‌گردید. اما اگر به جای درمانِ درد فقط به دنبال مُسكن باشید اصلاً فكر نمی‌كنید كه این درد مربوط به آن غذا است، به محض این‌که معده درد می‌گیرد ذهن بدون معطلی داروی مسکن را تصور می‌کند و انسان در آن حالت اصلاً متوجه نمی‌شود كه این درد خودش دوا است و در نتیجه بعد از مدتی که بدن به مسکن عادت کرد دیگر روح نمی‌تواند آن درد را بشناسد و دفع كند لذا مجبور می‌شویم دوباره از طریق مسكن و داروهای شیمیایی نفس را به خطا بیندازیم بدون آن که از آن درد بهره‌برداری کرده باشیم. از طرفی میل ما به آن غذا همان میل قبلی است و لذا دوباره همان غذا را می‌خوریم و دوباره هم مریض می‌شویم. عکس‌العمل بدن نسبت به پرخوری هم همین طور است و با درد معده یا سر درد و امثال آن همراه است، تا انسان به خود آید. این درد در واقع تنبیه خدا است كه ما روشمان را عوض كنیم و دیگر پرخوری نكنیم. اما ممكن است با مصرف انواع داروها بخواهیم مسئله را مرتفع كنیم تا نفس نفهمد پرخوری كرده‌ایم و دوباره هم پرخوری كنیم و در این صورت هیچ گاه از پرخوری تنفر نخواهیم داشت و همین نكته هلاكمان می‌كند، چون بدن بیداری‌اش را از دست داده است. در این رابطه اكثر داروها برای خواب‌كردنِ هوشیاری بدن است. به گفته مولوی:
حسرت و زاری که در بیماری است

وقت بیماری همه بیداری است

هر که او بیدارتر پر دردتر

هر که او هشیارتر، رُخ زردتر

پس بدان این اصل را ای اصل‌جو

هر که را درد است او برده است بو

بدن بیداری‌ خود را با درد اعلام می‌كند تا ما تغییر روش بدهیم، ولی به جای این که ما نسبت به بدن تغییر روش دهیم به بدن می‌گوییم تغییر روش بده و دیگر نسبت به اعمال غلطِ ما حساسیت نشان نده، عملاً به بدن تحمیل می‌کنیم که هوشیاریش را از دست بدهد. مثل معلمی كه دانش‌آموز درس‌خوان را از كلاس بیرون ‌كند تا دانش‌آموزان تنبل نفهمند درس بلد نیستند. آری گاهی ما هم با طبیعت خودمان چنین برخورد عجیبی می‌کنیم.
موضوع را از این جهت دنبال بفرمایید كه حضرت(ع) می‌فرمایند جایگاه و پیام دردها و سختی‌ها را بشناس و لازم نیست همیشه از آن‌ها فرار كنی.

دشمنان با برکت

در جمله بعدی در همان راستا می‌فرمایند:
«وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَیْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ»؛
چه بسیار پیش آید آن که نصیحت می‌كند و کارش به خیر ما منجر می‌شود، به ظاهر ناصح و خیرخواه ما نیست. و آن که جهت اندرز و خیرخواهی نزد او روند خیانت می ورزد.
پس تصور نکن همیشه عمل هر جفاکاری به ضرر تو تمام می‌شود و نیز مسرور هم مباش که هر خیرخواهی در عمل حتماً خیرخواهی او برای تو نتیجه‌بخش باشد. گاهی از سختی‌هایی فرار کرده‌ایم که لطف بوده و گاهی به خوبی‌هایی نزدیک شده‌ایم که سختی بوده گفت:
هر كه گریزد ز خراجات شام

خار كن غول بیابان شود

هرکس خواست با خروج از شهر از دادن مالیات فرار کند، خارکن غول بیابان می‌شود. حال با فشارهایی که غول بیابان به او می‌آورد او را برمی‌گرداند به تعادلی که باید پیدا می‌کرد. یا به تعبیر دیگر:
هر آن كس نیاموخت ز آموزگار

بیاموزد از گردش روزگار

اگر در مسیر الهی قرار گیریم همه چیز در جهت تعالی و پرورش ما قرار می‌گیرد، چه سختی‌ها و چه راحتی‌ها، ولی روی‌ هم‌رفته بسیار پیش می‌آید آن‌کس را که فكر می‌كنیم ناصح و پارتی ما است، خیرخواه ما نیست و ما را گرفتار شرایطی می‌کند که به هلاکت ما منجر می‌شود. برعکسِ آن‌کسی که ظاهراً با چهرة خشنِ خود امیال ما را جواب نمی‌دهد، وسیله‌ی نجات ما خواهد بود، هرچند ما از آن گریزان باشیم. گفت:
در حقیقت دوستانت دشمن‌اند

که ز حضرت باز و مشغولت کنند

هركس ما را از تعلقات دنیایی دور كند دوست است و هر كس ما را به تعلقات دنیایی و جنبه‌های آلوده دنیا نزدیك كند دشمن است، هر چند این فرد در لباس پدر و مادر باشد. مثلاً اگر مسئول زندانِ اسیرانِ در دست عراق به آن‌ها بگوید از امروز فقط یك وعده غذا به شما می‌دهم ممكن است آنها در ابتدا جا بخورند، اما بعد متوجه می‌شوند این تهدید برای آن‌ها بد هم نبود و به قول خودشان عجب بهشتی بود. اما اگر کسی با ظاهر خیرخواهانه به ما بگوید می‌خواهم روزانه پنج وعده غذا به تو بدهم، باید بدانیم این همان ناصحِ غیر ناصح است و عملاً قاتل ما است. این جا است كه حضرت(ع) می‌فرمایند چه بسیار پیش آید آن‌کس ‌که ظاهراً ناصح و خیرخواه نیست ناصح شما است، و چه بسیار آن که از او انتظار نصیحت می‌رفت به ما خیانت كرد.
مادرانی که با ملاک‌های دینی با فرزندان خود عمل نمی‌کنند بدون استثناء به فرزندان خود ظلم می‌كنند. چون عاطفه‌ی مادری اگر با عقلِِِِ دین همراه نبود، ویرانی به همراه دارد. اوایل انقلاب در تلویزیون فیلم مادری را نشان داد که خودش آمده بود پسرش را كه جزء منافقین بود معرفی كرده و حكم اعدام برای پسرش صادر شد. شبِ قبل از اعدام خواسته بود با پسرش صحبتی بکند، وقتی او را نزد فرزندش بردند به او گفته بود حكم اسلام حق است و تو باید كشته شوی ولی توبه كن تا در آن دنیا گرفتار عذاب نباشی. پسرش با گریه و التماس به او می‌گفت مرا از اعدام نجات بده و او می‌گفت تو خودت خودت را از عذاب الهی نجات بده و توبه كن! در این صحنه عاطفه مادری در كنار شریعت آمده است و لذا به فرزندش می‌گوید توبه كن، دلم نمی‌خواهد آن دنیا در آتش بسوزی. اما آن مادری كه عقل دینی ندارد وقتی فرزندش معتاد است و دارد بقیه را هم معتاد می‌كند وقتی می‌خواهند فرزندش را به مركز بازپروری ببرند التماس می‌كند و نمی‌گذارد، مبادا به او سخت بگذرد. حاضر است فرزندش فاسد باشد بقیه را هم فاسد كند مبادا به اوسخت بگذرد، بالاخره این شخص یا كنار خیابان می‌میرد یا کسی او را می‌کشد ولی اگر انسان عقل دینی نداشته باشد همین حالا را می‌بیند، وقتی تنها عاطفه در میان باشد ناصحی به میان است كه عملاً خیانت می‌کند و این امر در هرجا عقل دینی نباشد واقع می‌شود. در ابتدای این فراز حضرت فرمودند: «إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً» وقتی مدارا درشتی به حساب آید، در آن شرایط، سختی حکم مدارا را می‌کند. نتیجه می‌گیریم در بعضی مواقع سختی لازم است و مدارا محسوب می‌شود، و سختی و فشار در آن شرایط نتیجه‌ای می‌دهد که در شرایط عادی مدارا آن نتیجه را ظاهر می‌کند.
اساساً ملتی كه از سختی‌ها فرار كنند در سنت‌ ادب الهی نمی‌توانند وارد شوند. زیرا ادب الهی عموماً با سختی‌هایی همراه است و باید آن‌ها را شناخت و از آن فرار نکرد بلکه خود را برای آن آماده نمود. مثل انسان پرخوری که باید خود را برای درد آماده کند. حضرت در این فراز قاعده‌ای را توصیه می‌فرمایند تا ما سختی‌ها را در جای خود واقعیات قابل قبول به‌شمار آوریم، و از این فکر بیرون بیاییم كه اصلاً سختی نباید در جامعه باشد. ما در اسلام داریم كه اگر كسی مرتکب قتل شد بهترین خدمت به خود او و بشریت این است که حكم خدا را در مورد او جاری كنیم. به همین جهت بعد از آن که فرمود: «كُتِبَ عَلَیْكُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى»؛(151) بر شما در قتلْ قصاص نوشته شده است. می‌فرماید: «وَلَكُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛ ای خردمندان در قصاص برای شما حیات هست، شاید به تقوای الهی نایل شوید. و این سخت‌گیری‌ها مثل قصاص قتل یا اجرای حدود برای گناهانی که باید حدود الهی بر آن جاری شود، جهت متعادل کردن روان فرد و جامعه است، و نباید از آن‌ها فرار کرد و مانع اجرای آن‌ها شد، هرچند می‌توان با اصلاح خود و جامعه مانع ارتکاب چنین گناهانی گشت که منجر به چنین حدودی می‌شود، ولی وقتی عملی واقع شد که باید حدود الهی بر آن جاری شود نباید مانع شد.
شرایط کنترل هوس ها منجر می‌شود که سختی‌های تکوینی یا حدود تشریعی در صحنه نیاید. کسانی که در اثر قارچ کچلی سرشان خارش دارد، این قارچ‌ها روی اعصاب آن‌ها اثر می‌كند و لذا تحریک می‌شوند سر خود را بخارانند. حال اگر طرف به آن تحریک جواب دهد و سرش را بخاراند، بیشتر تحریک می‌شود و می‌خواهد همین‌طور سر خود را بخاراند، به طوری كه در اثر آن خاراندن پوست سرش را می‌كَند و خون از آن جاری می شود اما باز هم دست بر نمی دارد، راهش این است که در مقابل آن تحریک اولیه یا او خودش خود را کنترل کند، و یا ما دست های او را بگیریم و مانع این کار شویم. حالا اگر کسی بگوید این زبان بسته را کاری نداشته باشید، این دلسوزی هیچ کمکی به او نیست چون گرفتار هوس است. بهترین راه کمک به او آن است که نگذاریم این هوس را دنبال کند، حتی اگر کار انسان در پیروی از هوس آن‌چنان خراب شده که برای ممانعت از ادامه کارش لازم باشد او به قتل برسد، در آن صورت بهترین خدمت به خودش و به بقیه همان قصاص است که پروردگار آدمیان فرموده است، هر چند خودِ فرد متوجه آثار مثبت آن نباشند. عین آن کسی که به جهت تحریک قارچ‌های کچلی سرش را می‌خاراند، به ظاهر دارد لذت می‌برد. ولی در عمل دارد سرش را تكه‌تكه می‌كند. این‌جاست که گفته می‌شود گاهی سخت‌گیری بهتر از مدارا است. جامعه‌ایی كه ادب‌های الهی را نپذیرد به هلاکت‌های سهمگینی دچار می‌شود. وقتی كه فقه اسلامی حكم جرمی را اعلام کرد، هیچ راهی جز اجراء آن نیست. اگر اجراء نكنیم همه‌ی جامعه را گرفتار کرده‌ایم، زیرا بعضی مواقع رحمت خدا به صورت غضب در جامعه ظهور می‌كند. همین‌طور كه گاهی غضب خدا برای کفار به شكل رحمت ظهور می‌كند که به آن استدراج می‌گویند. خداوند می‌فرماید: «وَالَّذِینَ كَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ»؛(152) و كسانى كه آیات ما را تكذیب كردند به تدریج از جایى كه نمى دانند گریبانشان را خواهیم گرفت.
خداوند ملتی را که دیگر امید اصلاح برایشان نیست به سوی سرنوشت شومشان می‌كشاند. هر چند كه خودشان به ظاهر تصور کنند امور جامعه به نفع آن‌ها دارد جلو می‌رود.