فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

سرّ نگهدار خود باش

«وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ»؛
فرزندم! خودِ فرد بهتر از هرکس نگهبان راز خویش است.
انسان باید شخصیت و اسرار خود را در نزد خود نگهدارد تا عفت خود را در این حیطه نیز حفظ کرده باشد. به‌همین جهت حضرت در توصیف آن برادر الهی خود که فرمودند دنیا در چشم او کوچک بود، می‌فرمایند: «وَ كَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً»؛(142) بیشتر اوقاتش ساکت بود. در این‌جا هم حضرت در توصیه به فرزندشان ما را متوجه چنین صفتی می‌کنند، تا انسان پیش از آن‌که بخواهد با دیگران به سر ببرد با خود باشد و حافظ اسرار خود. حرف حضرت به ما این است که خودت نگهبان خودت باش و بیش از آن که نظر به بقیه داشته باشی، در پهن‌دشت وجود خود سیر کن تا بصیرت لازم را از ابعاد بیکرانه‌ی خود به دست آوری.
در همین رابطه امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند:
«طُوبَى لِكُلِّ عَبْدٍ نُوْمَةٍ لَا یُؤْبَهُ لَهُ- یَعْرِفُ النَّاسَ وَ لَا یَعْرِفُهُ النَّاسُ- یُعَرِّفُهُ اللَّهُ مِنْهُ بِرِضْوَانٍ أُولَئِكَ مَصَابِیحُ الْهُدَى یَنْجَلِی عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ- وَ یُفْتَحُ لَهُمْ بَابُ كُلِّ رَحْمَةٍ- لَیْسُوا بِالْبُذُرِ الْمَذَایِیعِ وَ لَا الْجُفَاةِ الْمُرَاءِینَ»؛(143)
خوشا به‌حال هر بنده گمنامى كه بدو اعتناء نشود، او مردم را شناسد و مردم او را نشناسند، خدا او را به خشنودی و رضوان شناسد، آن‌ها چراغهاى هدایت‌‌اند كه هر فتنه‌ی تاریکی به برکت اینان زایل شود، و درهای رحمت برایشان گشوده شود ، نه فاش‌كننده‌ی رازند و نه در صدد جفاكاری و آزار و خودنمایی.
همچنین روایت داریم خدا دوست دارد بنده‌اش فقرش را به دیگری نگوید، این‌جا هم از جمله‌ی «وَ المَرءُ أحْفَظُ لِسِرِّه»؛ بنده این‌طور می‌فهمم كه شایسته است انسان تا آن‌جا که ممکن است مسائلش را پیش خود نگهدارد، چرا كه هیچ كس به اندازه خود انسان سِرّ نگهدار خودش نیست، ولذا در واقع می‌خواهند نمونه‌ای از عفت را به ما متذکر شوند که خود را نگهبانی كن. به واقع این توصیه عمیقی است و باید سعی كنیم آن را مبنای شخصیت خود قرار دهیم تا رازهای بزرگی برایمان روشن شود، همان چیزی که در حدیث مذکور بدان اشاره فرمودند که «او مردم را شناسد و مردم او را نشناسند. اینان چراغ‌های هدایت‌اند که هر فتنه‌ی تاریکی به برکت آن‌ها زایل شود».
حرف این است که اسرار خود را نزد خود نگه داریم اگر هم در حدّ مشاوره بخواهیم احوالاتمان را با کسی در میان بگذاریم حدّ و مرز آن معلوم باشد. اگر انسان بتواند اسرار خود را پیش خود نگهدارد برکات زیادی برایش پیش می‌آید. یکی از برکات آن این است که قدرت تحلیلِ اسرار درونتان را پیدا می‌كنید. اگر شما در درونتان مسئله‌ای دارید درست است اگر زود آن را به بقیه ارائه دادید راحت می‌شوید ولی متوجه باشید در این صورت دیگر بر روی آن متمركز نمی‌شوید و آن را تجزیه و تحلیل نمی‌كنید تا لایه‌های پنهان خود را به شما بنمایاند، در حالی‌که اگر آن را سبك سنگین ‌كنید كم‌كم معنی حقیقی آن برایتان آشکار می‌شود كه ای دل غافل، این مسئله چه چیزهایی می‌خواست در جان ما بنمایاند و من نمی‌دانستم. مثل این است كه برای شما مهمان بیاید و شما آن مهمان را برای همسایه بفرستید و فكر كنید خوب شد از دست او راحت شدید، در حالی‌که به همراه مهمان رزق خودتان هم می‌آمد. اَسرار درون ما مهمان‌اند تا روشن شود چقدر می‌توانیم آن‌ها را نزد خود نگه داریم. به ‌قول آن دوستمان كه می‌گفت: «صندوقِ سینه گفته‌اند نه میدان سینه» صندوقی هم كه در نداشته باشد كه صندوق نیست. حرف از این ها بالاتر است، می‌فرمایند سرّ خودت را خودت حفظ كن و تو شایسته‌ترینی در این که سرّ خود را فاش ننمایی، پس باید مكنونات قلبی و مشكلات شخصی‌ات را پیش خود نگهداری.

تلاش‌های بی‌ثمر

سپس در ادامه می‌فرمایند:
«وَ رُبَّ سَاعٍ فِیمَا یَضُرُّهُ»!
چه بسیار تلاش‌كننده‌ایی كه به زیان خود تلاش می‌کند.
چه بسیار دونده‌ایی كه به‌سوی ضرر می‌دود. یعنی انسان به صِرف تلاش و تحرك به جایی نمی‌رسد. بلكه انسان با عفت و قناعت و تفكر و حریم‌داری و حفظ اسرارِ خود، به جایی می‌رسد. امام(ع) این چند جمله را جمع‌بندی می‌كنند تا نتیجه‌گیری نمایند: قبلاً فرمودند تلافی آنچه با سکوت برای تو پیش می‌آید آسان‌تر است از جبران آنچه با سخن گفتن برایت ظاهر می‌شود. بعد ادامه دادند که حفظ و بهره‌برداری از آن‌چه در دست خودت هست بهتر است از آرزوی آنچه در دست دیگران است، و کارِ همراه با عفت بهتر است از ثروت همراه با فجور و ... برای حفظ اسرار انسان، خود انسان شایسته‌تر است تا این که اسرار خود را با بقیه در میان گذارد و انتظار داشته باشد آن‌ها آن اسرار را حفظ کنند. چنانچه ملاحظه می‌فرمایید در تمام توصیه‌های مذکور یک نحو کنترل در ابعاد گوناگون مطرح است و لذا در جمع‌بندی می‌فرمایند: «وَ رُبَّ ساٰعٍ فِیماٰ یضُرُّهُ»؛ چه بسیار تلاش‌هایی که انسان را به‌سوی ضرر سوق می‌دهد. و عكس آن، چه بسیار رهاکردن‌‌هایی كه انسان را حفظ می‌كند، مثل تركِ آرزویِ داشتنِ آن‌چه در دست مردم است، تركِ دارایی كه همراه با بی‌بندوباری است، تركِ این‌كه انسان سفره دلش را برای همه پهن كند. این‌ها به‌ظاهر یک نوع «بی‌عملی» است ولی از آن نظر که موجب جهت‌گیری روح انسان به سوی عالم معنی می‌شود یک نوع عمل‌کردن است. ای کاش با این دید به تلاش‌ها و تحرک‌های مردم نگاه می‌کردید تا ببینید حضرت مولی‌الموحدین(ع) ماوراء اندیشه عوام چه پیشنهاد بزرگی را به انسان‌ها می‌فرمایند. بعضی‌ها برای خود و بقیه کار درست می‌کنند، چون یاد نگرفته‌اند با خود باشند و با خدای خود. مولوی داستان زیبایی را در مثنوی می‌آورد که کُره اسبی همراه مادرش به طرف رودخانه می‌رفتند تا آب بخورند. کره اسب که در حین رفتن جست و خیز بیشتری می‌کرد تشنه‌تر بود همین که به آب رسید سر را در آب کرد و شروع کرد به آب نوشیدن، صاحب اسب‌ها هم طبق عادت خودش شروع کرد با دهانش به آرامی سوت‌زدن به زعم این‌که اسب‌ها بهتر آب بخورند، کرّه اسب با تعجب سرش را بالا آورد و به مادرش گفت: چرا او این کار را می‌کند؟!
مادر به عنوان مرشد راهْ خطاب به کرّه‌ی خود به عنوان سالکِ مبتدی گفت:
گفت مادر، تا جهان بوده است از این

کار افزایان، بُدند اندر زمین

هین تو کار خویش کن ای ارجمند

زود، کایشان ریشِ خود بَر می‌کَنند

وقتْ تنگ و می‌رود آبِ فراخ

پیش از آن کز هِجر گردی شاخ‌شاخ

شُهره کَهْریزی‌ست پرْ آبِ حیات

آب‌کِش، تا بَردَمَد از تو نبات

آبِ خضر از جوی نطق اولیاء

می‌خوریم ای تشنة غافل بیا

ما چون آن کُرّه، هم آب جو خوریم

سوی آن وسواس طاعن ننگریم

اگر در تمدن غرب خوب تأمل کنید می‌بینید این تمدن، تمدن انفجار و بحران است، نه تمدن حکمت و آرامش. تمام برنامه‌هایش بر مبنای عجله است و همه آن‌ها حاصل غفلت از امثال سخنانی است که حضرت در این فراز مطرح فرمودند که: «چه بسیار دونده و تلاش کننده‌ای که به سوی ضرر خود می‌دود». در اسلام دستور «سِیر در زمین» داریم، یعنی بروید و نتیجه کار ملت‌هایی را که به انبیاء خود پشت کردند ببینید. در یک حركت تاریخی- جغرافیایی ببینید چگونه کفرِ اقوام گذشته نابودشان كرد. می‌فرمایند: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَمَا أَغْنَى عَنْهُم مَّا كَانُوا یَكْسِبُونَ»؛(144) آیا در زمین نگشته اند تا ببینند فرجام كسانى كه پیش از آنان بودند چگونه بوده است، آن‌ها به مراتب از حیث تعداد بیشتر از آنان و از حیث نیرو و آثار در روى زمین استوارتر بودند ولى آنچه به دست مى آوردند به حالشان سودى نبخشید.
این نوع سیرِ تاریخی- جغرافیایی در زمین، کار خوبی است و موجب عبرت می‌شود. این غیر از کاری است که عده‌ای با تقلید غرب انجام می‌دهند، مثلاً دانش آموزان را می‌برند، نیم ساعت این موزه را ببینند. بعد سریع یک سری به آرامگاه حافظ می‌زنند و بعد آرامگاه سعدی را هم همین‌طور ببینند، و دیگر هیچ! این کار، سیر در زمین نیست یک نوع وقت كُشی و یا تفریح است، بیشتر می‌توان گفت همان تحرک بی‌ثمر و پر ضرر است که حضرت ما را از آن منع می‌کنند. می‌فرمایند: چه بسیار دونده‌هایی كه به‌سوی ضرر می‌دوند. چیزی كه شما در سر تا پای تمدن غربی با آن روبه‌رو هستید همین است. این تمدن، تمدن عجله است و عملاً با شتابِ زیاد به دور خود پیله می‌بافند تا خود را در درون حاصل تلاش خود خفه کنند.

حجاب‌های پُرحرفی

در همان راستا و در یک نمونه قابل لمس می‌فرمایند:
«مَنْ أَكْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ»
كسی كه زیاد حرف بزند ناخواسته یاوه می‌گوید و گرفتار سخنان پوچ و بی‌نتیجه می‌شود و کسی که تفکر کند بصیر می‌شود.
به ما دستور داده‌اند از زیاد سخن گفتن بپرهیزیم تا قلب ما مشغول امور واهی نشود و زمینه گرفتن معانی عالیه را از دست ندهد. عمده آن است که روح و روان خود را گرفتار مشغولیات پوچ نکنیم. یکی از مشغولیات، کثرت کلام است که منجر به حرف‌های پرت و پلا و واهی می‌شود و زمینه‌ی تفکر را از ما می‌گیرد و در نتیجه از بصیرت لازم محروم می‌شویم. آن‌وقتی که اطراف ما این‌همه شبکه تلویزیونی و امثال آن نبود زمینه‌ی تفکر و شرایط پرورش انسان‌های حکیم و بصیر بیشتر فراهم بود، انسان می‌توانست با خود باشد و به خود آید، حالا جوانان ما آن‌چنان در محاصره انواع شبکه‌ها و سایت‌های اینترنتی قرار گرفته‌اند که فرصت تفکر با خود را از دست داده‌اند. حضرت(ع) در وصف آن برادر الهی خود می‌فرمایند: «وَ كَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً»؛(145) اکثر عمر خود را ساکت بود. و در نتیجه به آن‌چنان بصیرتی رسیده بود که چون سخن می‌گفت: «بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ»؛ بقیه از سخن وا می‌ماندند و عطش سؤال‌کنندگان را به سیرابی تبدیل می‌کرد. در ادامه‌ی وصف برادر الهی خود می‌فرمایند: «وَ كَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَى الْكَلَامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَى السُّكُوتِ»؛آنچنان از سکوت بهره‌برداری کرده بود که اگر کسی در سخن گفتن گوی سبقت را از او می‌ربود، در سکوت، کسی به پای او نمی‌رسید «وَ كَانَ عَلَى مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَى أَنْ یَتَكَلَّمَ»؛ و آن‌چنان بود که برای شنیدن حریص‌تر بود تا برای سخن گفتن. همه این‌ احتیاط‌ها در سخن‌گفتن به جهت آن است که شهوت سخن‌گفتن، انسان را از تفکر باز می‌دارد و روح انسان را از سیر به سوی حقایق محروم می‌کند و لذا از افاضات الهی و نفحات ربانی محروم می‌شود. سالک واقعی باید آنچه را باید نگوید، نگوید و آنچه را هم باید بگوید به مقدار ضرورت بگوید. پرگویی حجاب بین انسان و خدا می‌شود.
در روایت داریم: «أن رسول اللّه(ص) قال لبعض أصحابه - و هو مریض -: اَبْشِر. فقالت أمه: هنیئا لك الجنة فقال رسول اللّه(ص) و ما یدریك؟ لعله قال ما لا یعنیه أو منع ما یعنیه؟»؛(146) رسول خدا (ص) کعب را که یکی از اصحاب بود چند روزی ندیدند، در مورد او سؤال فرمودند: عرض کردند بیمار است، حضرت (ص) چون به عیادت او رفتند بهشت را به او بشارت دادند، مادرش گفت: ای کعب بهشت گوارایت باد، رسول خدا (ص) فرمودند شما چه می‌دانید. شاید سخنی که لازم نبوده گفته است و یا سخنی را که نباید منع می‌کرده، منع کرده است.
در روایت دیگر داریم: «كَانَ الْمَسِیحُ (ع) یَقُولُ لَا تُكْثِرُوا الْكَلَامَ فِی غَیْرِ ذِكْرِ اللَّهِ فَإِنَّ الَّذِینَ یُكْثِرُونَ الْكَلَامَ فِی غَیْرِ ذِكْرِ اللَّهِ قَاسِیَةٌ قُلُوبُهُمْ وَ لَكِنْ لَا یَعْلَمُونَ»؛(147)
حضرت مسیح (ع)می‌فرمود. سخنان شما در غیر ذكر خدا زیاد نباشد چون كسانى كه در مورد غیر ذكر خداوند زیاد سخن بگویند دل‌هاى آنان داراى قساوت و سختى است ولى متوجه نیستند.
به گفته مولوی:
هین دهان بر بند از هزل ای عمو

جز حدیث روی او چیزی مگو