فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

راه درمان طمع

برای خارج‌کردن طمع از روح و روان خود، یک محاسبه‌ای با خود بکن و پیش خود بگو چقدر از امکانات دنیا را برای زندگی خود كافی می‌دانم، فقط باید به دنبال همان‌ باشم، بقیه هرچه هست به من ربطی ندارد، هرکس خواست برود از آن استفاده کند. وقتی متوجه باشیم رزّاق خدا است و طمع موجب هلاکت است، محاسبه و شرط فوق برای نجات ما از طمع کارساز است، مضافاً که موجب سخاوت و نجات از بخل می‌شود.

شغل پاک

بعد که حضرت آثار منفی طمع را مطرح فرمودند یك جمله فوق‌العاده کارگشایی در این رابطه دارند، می‌فرمایند:
«وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَكُونَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ»؛
اگر می‌توانی كاری بكنی كه بین تو و خدا كسی واسطه نباشد كه از طریق او، تو بخواهی امكانات زندگی‌‌ات را تأمین کنی، این کار را بكن.
همه نمی‌توانند این‌طور عمل كنند لذا حضرت می‌فرمایند اگر می‌توانی چنین شرایطی به وجود آوری آن را از دست نده، مثلاً در كشاورزی به روش سنّتی، فردی بین شما و خدا نیست. زمین خداست كه از آن بهره می گیرید. كسی نیست كه به شما اخم و قهر كند، كسی نیست كه زندگی و رزق شما به آن بند باشد و بخواهد شما را تهدید کند و به همان اندازه ذهن شما مشغول او باشد. شاید یکی از علت‌هایی که كشاورزی یک عمل مستحب است همین باشد. علاوه بر آن، انسان در کشاورزی بیشتر، خدا خدا می‌کند. دیگر مجبور نیست بگویید آقای رئیس؛ فرزندانم زیاد شدند و اگر می‌شود حداقل یك گروه تشویقی به ما بدهید تا کمی فشار زندگیمان کم شود - غافل از این‌که از آقای رئیس كاری بر نمی‌آید- آیت‌الله‌‌جوادی‌آملی«حفظه‌الله‌تعالی» می‌فرمودند: اگر این جادوگرها واقعاً می‌توانستند کاری برای کسی بكنند، چرا برای خودشان كاری نمی‌كنند كه از فقر و فلاكتی که عموماً گرفتار آن هستند نجات یابند؟
در بعضی از شغل‌ها انسان زیاد گرفتار مردم است در حالی که هر چقدر كمتر گرفتار مردم باشیم، به سخن امام و نتایج مربوط به آن نزدیكتریم، برعکسِ بعضی شغل‌ها كه اگر مردم اخم كنند، انسان بدبخت می‌شود، این نوع شغل‌ها روح انسان را دائم مضطرب نگه می‌دارند و زندگی را برای انسان تنگ می‌كنند، هرچند درآمد آن‌ها زیاد باشد، ولی به همراه خود افسردگی می‌آورد. در کل می‌توانیم شغل‌ها را به سه دسته تقسیم كنیم.
یکی از شغل‌هایی كه امام(ع) وصف کردند كشاورزی است. آن هم کشاورزی به روش سنتی که انسان گرفتار وام بانک و تاجری که باید محصول ما را بخرد نباشد.
نوع دیگر شغل‌هایی است که مراوده دو طرفی در آن هست و طرفین مایحتاج همدیگر را برطرف می‌کنند. تعبیر قرآن این است که دو طرف را برای همدیگر تسخیر كردیم همان‌طور که زن و مرد هر دو احساس می‌كنند نیاز به هم‌دیگر دارند و در کنار همدیگر بهتر به هدف می‌رسند. زن همین كه در خدمت مرد و خانه است حس می‌كند خودش دارد زندگی می‌كند ، مرد هم همین كه در خدمت همسرش می‌باشد حس می‌كند خودش دارد زندگی می‌كند. این نوع ارتباط را تسخیر دو طرفه می‌گویند. شغل‌هایی که موجب رفع مایحتاج حقیقی جامعه است از این گونه است اعم از رفع مایحتاج جسمی و یا روحی.
نوع دیگر شغل‌هایی است كه بیشتر جهت رفع نیازهای کاذب انسان‌ها پدید آمده است در این نوع شغل‌ها بیشتر تسخیر یك طرفه است، طرف باید دائم نقشه بكشد تا مردم فریب بخورند و در نتیجه شغل او رونق داشته باشد. در حالی که اگر این اشخاص و این شغل‌ها در جامعه نباشد مشكلی برای مردم پیش نمی‌آید، مثل شغل‌هایی که امیال تجملی مردم را دامن می‌زنند، زندگی از طریق این نوع شغل‌ها بدترین نوع زندگی است. امام(ع) می‌فرمایند اگر می‌توانی شغلی را انتخاب كن كه غیر از خدا صاحب مالی - «ذُو نِعْمَةٍ»- بین تو و خدا واسطه نباشد، كسی نباشد كه تو به او امید داشته باشی. خودتان هم می‌دانید اگر انسان روحش اسیر دست دیگران نباشد چقدر آزادگی می‌آورد. عموماً ما متوجه دغدغه‌های فكری خودمان نیستیم ولی وقتی خداوند ما را هوشیار كند می‌بینیم بسیاری از دغدغه‌های فكری ما این است كه اگر مثلاً ما را از اداره بیرون کنند چه کنیم، و یا اگر امروز کالاهای ما را نخرند چه کار کنیم. این دغدغه‌ها درست مثل یك زنبوری كه دائم دارد در روح ما ویزویز می‌كند ما را مشغول خودش می‌کند و جهت روح ما را به خودش مشغول می‌نماید. حال در نظر بگیرید روحی كه مقدار زیادی از زندگی‌اش اسیر دستی است كه می‌خواهد به او نان بدهد، آیا می‌تواند آزاد فكر كند و آنچه را حق است انتخاب نماید؟ ما به اندازه‌ای که اسیر ویز ویز زنبور امیدِ به غیر هستیم، مزه‌ی تنفس آزاد و انتخاب آزاد را نمی‌شناسیم. چه‌طور بعضی از انسان‌ها آنچنان ذهنشان مشغول غیر است که همیشه دوست دارند حرف بزنند، اگر نشد در جایی حرف بزنند به جای دیگر می‌روند تا بتوانند حرف بزنند، به طوری که نمی‌دانند سكوت و آرامشِ روح چیست. عین این مسئله برای ذهن افرادی است که شغل آن‌ها با ضعف عقلی مردم رونق دارد. آیا این افراد همواره نگران این مسئله نیستند که اگر مردم عاقل شوند ما چه‌ کار کنیم، این‌ها دائم برای تحریک وَهم و خیال مردم نقشه می‌کشند و لذا هرگز به معنی حقیقی، آرامشِ روح ندارند.
ما عموماً نمی‌دانیم راه ارتباط با خدا از طریق قلبی ممکن است که آرامش کامل داشته باشد و این قلب در صورتی به دست می‌آید که اضطرابِ اخم و قهر مردم در آن نباشد و برای رسیدن به چنین قلبی حضرت می‌فرمایند: «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یَكُونَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ»؛ اگر می‌توانی طوری عمل کن كه بین تو و خدا، صاحب مال و ثروتی در میان نباشد، چنین بكن. لازم است همین جا به دوستان این نکته را توصیه كنم حالا كه متأسفانه ما کم و زیاد اسیر شغلمان هستیم، برای شغل خود به اندازه‌ای که در آزادگی ما نقش دارد ارزش قایل شویم، نه به اندازه‌ای که برای ما درآمد دارد. هر شغلی كه بیشتر شما را از غیر خدا آزاد كند مطمئن باشید آن شغل برای شما بهتر است و هر شغلی كه شما را گرفتار افراد می‌كند و مجبورید برای جذب آن‌ها نقشه بکشید و یا در مقابل آن‌ها تواضع بی‌جا داشته باشید، بدانید شغل بدی است، هرچند در‌آمدش بسیار زیاد باشد. مثلاً شغل نانوایی طوری است که مردم مجبورند نان بخرند به همین دلیل نانوا اگر درست عمل کند مجبور نیست در مقابل مردم تواضع بی‌جا داشته باشد و یا نگران باشد که نکند مردم فردا نان نخواهند. برعکسِ شغل‌هایی که نتایج کارشان نیاز حقیقی مردم نیست. نانوا مجبور نیست بردگی مردم را بكند تا مردم بیایند نان بخرند اما صاحبان شغل‌های تجملی مجبورند با تبلیغات و خم و راست‌شدن در مقابل مردم زندگی کنند، این نوع دغدغه‌های ذهنی خسارت‌های زیادی برای روح و روان آن‌ها به‌بار می‌آورد.
وقتی ما وظیفه خود دیدیم که در خدمت نیازهای حقیقی مردم باشیم چه نیاز جسمی و چه نیاز روحی خداوند هم درون مردم را به سوی رفع آن نیازها سیر می‌دهد و ما مجبور نیستیم برای کالای خود تبلیغ فریب‌کارانه بکنیم، و بسیاری از انرژی‌های روحی خود را صرف جلب مشتری نماییم و به همان انداره‌ هلاک شویم، چون انرژی خود را صرف غیر خدا کرده‌ایم، تلاش کرده‌ایم برای مردم نیاز‌سازی کنیم، علاوه بر این که این کار یک نوع فریب است، قلبمان آن‌چنان مشغول چنین شغلی می‌شود که دیگر صفایی برای ارتباط با خدا برایش نمی‌ماند. عجیب است که خداوند به طور طبیعی شغلی که ما به راحتی بتوانیم در عین کسبِ درآمدِ مورد نیاز، به‌خوبی به بندگی او مشغول شویم برای ما فراهم می‌کند ولی حرص ما نمی‌گذارد ما آن شغل را بپذیریم یا ادامه دهیم. شما هر شغل غیر حقیقی را كه ملاحظه کنید صاحبان این شغل‌ها مجبورند روزبه روز به حرفة خودشان آرایش بیشتر بدهند شاید نظر مردم را جلب کنند، و دائم هم محصول این شغل‌ها از مد می‌افتد و باید مدل جدیدی بیاورند تا مردم را به طرف آن کالاها بکشانند.
همان‌طور که خداوند میل به غذا را در انسان قرار داده، میل به دانستن حقیقت را نیز در انسان‌ها قرار داده است و لذا انبیاء و اولیاء و عالمان در این راستا مورد احترام مردم‌اند، و این‌ها به جای این‌که مردم را فریب دهند تا به سوی آن‌ها بیایند، مردم را بیدار می‌کنند تا دامن حق و حقیقت را بگیرند و از ظلمات خود خارج شوند.
می‌گویند در زمانی كه شیخ‌الرئیس وزیر بود روزی در راه که می‌رفت دید كَنّاسی(132) دارد زیر لب زمزمه می‌کند «ای نفس بزرگت داشتم كه اسیر و ذلیل کس و ناکس نباشی» شیخ الرئیس تعجب کرد که طرف شغلی به این پستی دارد و چه ادعایی می‌کند، می‌گوید؛ رفتم بیخ گوش او گفتم: عجب نفس خود را بزرگ داشتی! شخص کنّاس سرش را بالا كرد و فهمید که او وزیر شاه است به او گفت: «نان از شغل خسیس خوردن به كه منت شاه بردن» این جمله یك پیام بزرگ دارد و برای همین هم در تاریخ مانده است. یعنی بعضی از شغل‌ها، منت وزیر و شاه و دیگران در آن است. این شغل‌ها شما را به آن آرامشی كه روان و قلب شما می‌طلبد نمی‌رساند، چون شما از طریق شغلتان به دنبال آرامشی هستید که بتوانید در گهواره زمین زندگی كنید، در حالی که اگر از این موضوع غفلت نماییم همه‌ی زندگیتان می‌شود حفظ شغل، زیرا طوری است که هر لحظه امکان دارد از دستتان برود.
به شغل‌ها نگاه كنید. شغل‌هایی كه كمتر روح را می‌لرزاند و ارتباط با خدا را بیشتر و ارتباط با صاحبان ثروت را كمتر می‌كند، شغل‌های بهتری است. فرمایش حضرت این بود كه اگر می‌توانی شغلی داشته باش كه بین تو و خدا یك واسطه دیگر نباشد که بنده از یک زاویه آن را شرح دادم و برای طولانی‌نشدن بحث به همین اندازه بسنده می‌کنم.
سپس حضرت دلیل فرمایش خود را می‌فرمایند که:
«فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَ آخِذٌ سَهْمَكَ»؛
زیرا تو آنچه را كه قسمت و سهمت است می‌یابی، بیشتر هم نمی‌یابی و آنچه سهم تو است می‌گیری.
قاعده نظام الهی همین است که حضرت فرمودند، موقعی ما به خطا می‌افتیم که فکر کنیم می‌توانیم بیشتر از سهم خود به‌دست آوریم. بعضی وقت‌ها خداوند چیزی به‌دست شما می‌دهد تا شما وسیله‌ای باشید و آن را به دیگری بدهید، تا افتخار انفاق آن برای شما بماند و نیاز آن طرف هم برآورده شود. ولی شما تصور می‌کنید مال خود شما است و لذا آن را به کسی نمی‌دهید، درنتیجه خداوند آن مال را از شما می‌سِتاند و حالا غم نداشتن آن برای شما می‌ماند، در حالی‌که از اول هم سهم شما نبود. مثلاً به شخصی استعداد تأسیس و مدیریت یک كارخانه را می‌دهد، خداوند این توان را به او داد تا بستر بندگی و کمال او را از این طریق فراهم کند. میل ایجاد كارخانه را هم خداوند در دل او انداخت و لذا به سرعت در کار خود موفق شد، اما نه به این معنی كه همه درآمد حاصله را برای خودش بردارد، اگر متوجه این امر شد نه تنها قلب و روانش مشغول کارخانه نمی‌شود بلکه کارش مسیر سعادت دنیایی و آخرتی او خواهد شد، و این در صورتی است که متوجه جمله حضرت بشود که «فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَ آخِذٌ سَهْمَكَ»؛ تو فقط به آنچه سهم تو است می‌رسی و آنچه سهم تو است را به‌دست می‌آوری. امّا اگر این نکته مهم را فراموش کند در آن صورت مثل قارون فكر خواهد کرد که خداوند در مورد او می‌گوید: «قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِی»؛(133) گفت آنچه به دست آورده‌ام و به من داده شده به جهت علمی بوده که خودم داشتم و همة این كارها را با عقل خودم كرده‌ام. این‌جا بود که ناگهان خداوند همان مال را از او می‌گیرد و خود او را در زمین فرو می‌برد، «فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ المُنتَصِرِینَ»؛(134) آنگاه او را با خانه اش در زمین فرو بردیم و گروهى نداشت كه در برابر خدا او را یارى كنند و خود نیز نتوانست از خود دفاع كند.
پس اصل اولیه را فراموش نكنیم كه بنا به فرمایش حضرت هركس به اندازة سهم و قسمتش می‌خورد و نه بیشتر. آری «فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ وَ آخِذٌ سَهْمَكَ»؛ تو دریافت كننده آن چیزی هستی كه سهمت است، بقیه اش چی؟ بقیه اش مال تو نیست. هرچند در دست تو باشد.

کم ولی با برکت

«وَ إِنَّ الْیَسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ الْكَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ»؛
مقدار اندكی كه از طرف خدای سبحان برسد افضل و گرامی‌تر است از مال فراوانی كه از دست خلق بگیری.
اگر بناست زندگی زمینی بستری باشد جهت تعالی انسان به سوی عالم قدس و معنویت، مسلّم انسان در این بستر نباید گرفتار نیازهایی باشد که به سختی به دست می‌آید، و آن نیازها همان‌هایی است که خداوند برای انسان فراهم می‌نماید. و لذا حضرت می‌فرمایند آنچه از طرف خدا به آسانی به دست می‌آید اعظم و اکرم است از آن کثیری که از طرف خلق به تو می‌رسد. به این نکته نیز می‌خواهند اشاره بفرمایند كه گاهی ما در ارتباط با مردم دكّان ها و بساط‌ها پهن می‌كنیم و از آن طریق مردم را جذب می‌نماییم و چیزهایی هم به‌دست می‌آوریم ولی آنچه در رابطه با خدا به‌دست می‌آوریم بدون آن که لازم باشد بساط ارتباط با مردم راه بیندازیم، برای ما بهتر است. انسان اگر از برکات مسیر الهی غفلت نمود تمام تلاش و فکر خود را برای جلب توجه و حیران كردن مردم صرف می‌كند و در این حال در بی‌برکتی کامل گرفتار می‌شود و با همان بساط خود را هلاک می‌کند.
مارگیری اژدها آورده است

در شكارش خون دل ها خورده است

از برای آنكه گویندش زهی

بسته است بر گردن جانش زهی

برای این‌كه مردم به او بگویند ماشاءالله، عملاً برگردن خودش طنابی بسته و خود را خفه می‌كند. بعضی انسان‌ها برای اینكه زندگی‌شان را از سادگی خارج كنند و نزد دیگران هیبت پیدا کنند خود را گرفتار تلاش‌های بی‌مورد می‌كنند، و از بس زندگی و روحشان آشفته است فقط با آشفتگی می‌توانند زندگی كنند. یك قاب به این دیوار می‌زند، یك پرنده آن‌جا نگه می‌دارد، یك دكور آن جا، یك آکواریوم آن طرف و خلاصه روح سادگی و سلوک را از خود و اهل خانه می‌گیرد، چون می‌خواهد از کم فاصله بگیرد و به زیاد و کثیر نزدیک شود، لذا فقط با آشفتگی می‌تواند زندگی كند. اما برعكس، اگر كسی این همه حیران خلق نباشد و حیران كردن خلق را هم نخواهد، نه لوستر می‌خواهد، نه آکواریوم و نه قاب و نه آن‌همه دکورهای رنگارنگ. فضائی می‌خواهد که بتواند با آن کم و راحتی که خدا به او می‌دهد زندگی کند، این زندگی هم برای خودش خوش است و هم دیگران در ارتباط با او بیشتر احساس آرامش می‌کنند و لذا بیشتر مورد احترام بقیه است. در روایت هم داریم؛ اهل علمی که اهل حبّ دنیا و تجملات است در ایمانش متهمش کنید.(135) یعنی او را اهل علم و ایمان به‌حساب نیاورید چون اگر ایمان برقلب او نفوذ کرده بود دیگر به دنبال دنیا نبود و سردی و بی‌حاصلی دنیا را می‌دید و به همان قلیلی که از طرف خدا به او می‌رسید راضی بود.
بعضی‌ها با تجملات و با به‌دست‌آوردن دنیای بیشتر و به امید آن‌که آن‌ها را به رخ مردم بکشند و آبرو و هیبت بگیرند، زندگی خود را آلوده می‌کنند و عملاً با کارهایشان از چشم مردم می‌افتند.
عزت مؤمن، به سادگی است، چه رسد به عزت عالمان. چون خدایی که عین بزرگی است در اوج سادگی است نه انگشتر طلا دارد و نه ماشین آخرین مدل، اصلاً شكل ندارد تا چه رسد به این چیزها، پس هر چه ساده‌تر، عزتمندتر. برای اهل فکر و عقل این یك قاعده است هر چند عوام‌النّاس در توهّم خود عکس آن را تصور کنند، فرعون در مورد حضرت موسی(ع) گفت: «فَلَوْلَا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ»؛(136) پس چرا بر او دستبندهایى زرین آویخته نشده است.
طرز فكر را ببینید! اگر کسی با خدا نباشد، سادگی و آسانی زندگی برایش پذیرفتنی نیست، زندگی پیچیده و شلوغ را به رسمیت می‌شناسد و حضرت(ع) برای نجات ما از این انحراف می‌فرمایند متوجه باش که كمِ با خدا بهتر از زیادِ با خلق است.