فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

عوامل جدّی دیدن دنیا

قرآن در شرح حال مؤمنین که در دنیا در مسیر دین‌داری پایدار و صابر بودند، می‌فرماید در قیامت که چشم آن‌ها بصیر شد و حقیقت دنیا را می‌بینند از آن‌ها پرسیده می‌شود: «كَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ»؛(92) چه مدت به عدد سال‌ها در زمین ماندید؟ آن‌هادر جواب می‌گویند: یک روز یا قسمتی از یک روز. «قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَاسْأَل الْعَادِّینَ* قَالَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَّوْ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ»؛((93 مى گویند یك روز یا پاره اى از یك روز ماندیم، از شمارش‌گران بپرس. خداوند مى فرماید جز اندكى نماندید كاش شما در دنیا این را مى دانستید. وقتی در قیامت حجاب‌ها کنار رفت و انسان بیدار شد کل زندگی دنیایی را نسبت به قیامت به اندازه‌ی یک روز و یا قسمتی از یک روز می‌بیند. در همین دنیا هم اگر ما متوجه وسعت خود شدیم که فوق زمان و مکان است، دیگر دنیا برای ما بزرگ و گسترده جلوه نمی‌کند، دنیا در رابطه با تعلقات دنیایی ما جدّی و بزرگ می‌شود، اگر متوجه ابدیت شدیم در نظر به آن عالم بیکرانه، دنیا چیزی جز همان یک روز یا قسمتی از یک روز نخواهد بود، و لذا حضرت با این دیدگاه است که به فرزندشان می‌فرمایند حالا که متوجه شدی دنیا فرصتی است گذرا و مسیر تو به سوی آخرت است و هر لحظه احتمال آن‌که مرگ به سراغ تو آید هست. می‌فرمایند: «فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ یُدْرِكَكَ وَ أَنْتَ عَلَى حَال سَیِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَیَحُولَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ ذَلِكَ» پس مواظب باش مرگ در شرایطی به سراغ تو نیاید که تو در آلودگی باشی و فرصت توبه‌ای که می‌خواستی انجام دهی را از دست بدهی.
طوری زندگی خود را مدیریت کن که در سراسر آن در پاکی و صفا باشی، تا هر وقت فرصت تمام شد و مرگ به سراغت آمد غافلگیر نشوی، زیرا اگر از موقت بودن فرصتِ عمر غافل شوی و زندگی ابدی از منظر تو برود، هوس‌ها سر بر می‌آورند و طوری مرگ به سراغت می‌آید که آلوده به گناهانی هستی که می‌خواستی از آن‌ها توبه کنی، ولی مرگ بین تو و آن توبه، فاصله خواهد انداخت.
اگر انسان موقتی بودن دنیا را فراموش کند و نگران غافلگیر شدن توسط مرگ نباشد، برای جبران گناهان و پشیمانی‌ها کار را همواره به آینده موکول می‌کند، آن‌وقت درست وقتی داری پشیمانی‌ها را مزمزه می‌کنی تا برای آن برنامه‌ریزی کنی می‌بینی دیگر کار تمام شد. و حضرت این نکته مهم را متذکر می‌شوند.

مبنای فلسفی غیر تدریجی‌بودن مرگ

همچنان که عرض شد رابطه‌ی عزرائیل با جان ما به جهت آن‌که هر دو مجرداند، یک رابطه‌ی تدریجی و زمانمند نیست، بلکه مثل رابطه‌ی شما و اراده‌ی شما است، همین که بخواهید اراده کنید، اراده می‌کنید، و لذا اگر انسان از این موضوع غافل شود و روحیه‌ی او دنیایی باشد ناخودآگاه تصور می‌کند مثل بقیه‌ی امور دنیا که تدریجی است، مرگ هم تدریجی است و منتظر می‌ماند تا آثار آن پیدا شود و بعد تصمیم بگیرد و همین امر باعث می‌شود که در مقابل مرگ غافلگیر شود. در حالی که اگر توجه انسان به اصلی‌ترین قسمت زندگی‌اش یعنی ابدیت باشد، مثل انسانی که فهمیده است مرگش نزدیک است و امیال و اخلاقش عوض می‌شود، و حب دنیا از قلبش خارج می‌گردد و سعی می‌کند از بقیه حلالیت بطلبد و خوش اخلاق می‌شود، سراسر زندگی چنین می‌شود، و مثل یک انسانی که وقتی فهمید آخر عمرش فرا رسیده است از اعمال خلاف شرعش توبه می‌کند، انسانی هم که نظرش به ابدیتش بود، تمام عمر در حال توبه و توجه به خدا است، هرگز توبه‌ای را که باید بکند به عقب نمی‌اندازد.
وقتی انسان از حضور ناگهانی مرگ غافل شد، بدون آن‌که خودش متوجه شود، گرفتار حالات روانی بسیار خطرناکی می‌گردد. اگر دنیا را جدی گرفتی و خود را در آن باقی پنداشتی، چون بینش‌ات غلط است، حتماً روش غلطی را انتخاب می‌کنی و توبه و تغییر اساسی زندگی به سوی معنویت را به تأخیر می‌اندازی و این تأخیر انداختن را همین‌طور ادامه می‌دهی. لذا حضرت در ادامه می‌فرمایند: «فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ» در این حالت مطمئن باش خودت را هلاک کرده‌ای. چون بدون جهت‌گیری به سوی معنویت، و بدون فاصله گرفتن از گناهان، وارد ابدیت خود شدی.
اگر کسی حیات زمینی خود را جزء کوچکی از بودنش نبیند مسلّم انتخابهایش هلاکت‌بار است چون زندگی را از منظری غیر از آنچه واقعیت دارد می‌نگرد. درس بخوان، دانشگاه برو، تجارت بکن، اما در این عرصه‌ی دنیا جای این درس‌خواندن را برای خود مشخص کن. هر کاری می‌خواهی بکن ولی با توجه به این‌که این دنیا موقت است و مرگ غافلگیرانه به سراغ تو می‌آید و سپس ما می‌مانیم و اَبد ما، کارهایت را انجام بده. گفت:
من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه باش

چون به فکر سوختن افتاده‌ای مردانه باش

حالا که همه‌ی زندگی ما در ابدیت ما قرار دارد، باید طوری عمل کنیم که آن را از دست ندهیم.
حضرت صادق(ع) به عبدالله‌ بن جندب می‌فرماید: «یَا ابْنَ جُنْدَبٍ الْخَیْرُ كُلُّهُ أَمَامَكَ وَ إِنَّ الشَّرَّ كُلُّهُ أَمَامَكَ وَ لَنْ تَرَى الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ إِلَّا بَعْدَ الْآخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ جَعَلَ الْخَیْرَ كُلَّهُ فِی الْجَنَّةِ وَ الشَّرَّ كُلَّهُ فِی النَّارِ لِأَنَّهُمَا الْبَاقِیَان»(94)
پسر جندب! همه خیرها، و همه شرها را پیش رو دارى، و هیچ یك را جز بعد از مرگ نبینى، چه خدا همه خیر را در بهشت، و همه شر را در دوزخ نهاده كه جاویدانند.
عاقلانه‌ترین کار آن است که انسان طوری عمل کند تا در حیات ابدی خود در بهترین شرایط باشد، پس بیایید عاقل بشوید. باید عاقل شد تا جای حیات زمینی را در کل حیات خودمان بشناسیم، عرض کردم هر کاری می‌خواهی بکن، ولی این را بدان که پس از مرگ چشم‌ها باز می‌شود و حجاب‌هایی که خیالات ایجاد کرده بودند همه کنار می‌روند، دریچه‌هایی از غیب بر روی قلب باز می‌گردد. اصلاً پرده‌ها برداشته می‌شود، سایه‌های ذهنی ما که ما را از حیات ابدی غافل کرده بود، همه و همه کنار می‌روند و در آن حالت شما زنده می‌شوید و زندگی حقیقی شروع می‌گردد. همان‌طور که وقتی یک عارف از وَهمیات خود آزاد می‌شود اعلام می‌کند «مرده بدم زنده شدم»، در قیامت هزار هزار برابر ما بیشتر زنده می‌گردیم.
شما فکر می کنید چه چیز باعث می‌شود که ذهن انسان مشغول این دنیا باشد و نتواند بالاتر از دنیا را ببیند؟ جز این نیست که نه کوچکی دنیا را می‌بینم و نه بی‌کرانگی ابدیت را. فکر می‌کنید چه پیش می‌آید اگر بنده و یا جناب عالی سرمان را بگذاریم زمین و بمیریم. مسلم بدانید هیچ چیز پیش نمی‌آید و برای هیچ کس هیچ چیزی پیش ‌نمی‌آید. مگر برای وَهم‌ها و خیالاتشان، باید آن‌هایی که به بنده یا جنابعالی تعلق دارند تعلقشان را کم کنند. من که نباید غصه بخورم که اگر مُردم فرزندم گریه می‌کند و غصه می‌خورد. حبّ پدر و فرزندی قصه‌اش جداست. اما این که بیایم دنیا را انتخاب کنم تا فرزندم غصه نخورد این غفلت فوق‌العاده بزرگی است.

ما می‌مانیم و خدا

بهر حال باید متوجه بود آنچه واقعیت دارد تنهایی من است با خدا و بعد از مرگ این واقعیتِ انکار ناپذیر خود را می‌نمایاند و خداوند در قرآن ما را متذکر این نکته‌ی مهم می‌کند و می‌گوید در قیامت خداوند ندا سر می‌دهد که: «وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاء ظُهُورِكُمْ وَمَا نَرَى مَعَكُمْ شُفَعَاءكُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیكُمْ شُرَكَاء لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَكُمْ وَضَلَّ عَنكُمْ مَا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ»؛(95) و همان گونه كه شما را نخستین بار آفریدیم اكنون نیز تنها به سوى ما آمده اید و آنچه را به شما عطا كرده بودیم پشت سر خود نهاده اید و شفیعانى را كه در كار خودتان شریكان خدا مى پنداشتید با شما نمى بینیم، به یقین پیوند میان شما بریده شده و آنچه را كه مى پنداشتید از دست شما رفته است.
آری آنچه داریم پشت سر می‌گذاریم و ما می‌مانیم و خدای ما. مولوی در این رابطه می‌گوید:
حق تعالى خلق را گوید به حشر

ارمغان كو از براى روز نشر

جِئْتُمُونا وَ فُرادَى بى نوا

هم بدان سان كه خَلَقْناكم كذا؟

هین چه آوردید دست آویز را

ارمغانى روز رستاخیز را

یا امید باز گشتنتان نبود

وعده ى امروز باطِلْتان نمود

نسبت‌های ما با افراد در حقیقت ربطی به ما ندارد، یک نسبت حقیقی در هستی ما هست و آن نسبت ما با خدا است که او رب است و ما عبد، نسبتی که در هیچ شرایطی تغییر نمی‌کند.
برعکس بقیه‌ی نسبت‌ها که در قیامت همه‌ی آن‌ها از صحنه خارج می‌شود. قرآن می‌فرماید:
«فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلَا یَتَسَاءلُونَ»(96) پس آنگاه كه در صور دمیده شود دیگر میانشان نسبت خویشاوندى وجود ندارد و از حال یكدیگر نمى پرسند.
علامه طباطبائی«ره» در تفسیر این آیه می‌فرمایند: میل جنسی در این دنیا برای تولید مثل است و لذا در این دنیا موضوع زن و شوهر و فرزند مطرح است ولی چون در قیامت موضوع تولید مثل مطرح نیست این نسبت‌ها نیز از بین می‌رود. هرکس خودش هست و خدای خودش.
به هر حال دقت در تذکرات حضرت مولی‌الموحدین(ع) ما را متوجه مرگ می‌کند، تا آن‌جایی که به ما فرمودند: قبل از این‌که بدن‌هایتان را از دنیا ببرند، یک نوع مرگ اختیاری داشته باشید. عطار مرد با مطالعه‌ی باسواد و با فکری بود. که در عین عطاری طبابت هم می‌کرد، فقیری آمد به او گفت چیزی بده و او نداد، فقیر گفت پس چگونه جان به عزرائیل می‌دهی؟ عطار گفت: خودت چگونه جان به عزرائیل می‌دهی؟ فقیر گفت: این‌طوری، سرش را گذاشت زمین و مرد ... یک دفعه عطار فهمید این یک پیام بزرگ است و باید بتوان مُرد، و با عطاری نمی‌شود، راه خود را تغییر داد. راه را تغییر دادن یک کار اساسی اساسی است. می‌گوید:
دی زاهد دین بودم، سجاده‌نشین بودم

ز ارباب یقین بودم، سر دفتر دانایی

ترسا بچه‌ام افکند، از زهد به ترسایی

اکنون من و زنّاری، در دیر به تنهایی

امروز اگر هستم، دُردی کشم و مستم

در بتکده بنشستم، دین‌داده به ترسایی

نه محرم ایمانم، نه کفر همی دانم

نه اینم و نه آنم، تن داده به رسوایی

ناگه ز درون جان، در داد ندا جانان

کی عاشق سرگردان، تا چند ز رعنایی

پس‌گفت درین‌معنی، نه‌کفرونه دین اَوْلی

بر شو تو از این دعوی گر سوخته مایی

هرچند که پر دردی، کی محرم ما گردی

فانی شو اگر مردی، تا محرم ما آیی

عطّار چه دانی تو، وین قصه چه خوانی تو

گر هیچ نمانی تو، این‌جا شوی آن‌جایی

عطار فهمید اگر خواست از خود فانی و به حق باقی شود باید به مردن نظر کند. شما عنایت دارید که هر لحظه آماده‌ی مرگ‌شدن، مردن نیست، بلکه زنده‌شدن است و ائمه(ع) این نکته را به ما یاد دادند.