فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

جلسه بیست و ششم - دعا؛ دریچه خداداشتن

بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحیم
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِی الدُّعَاءِ وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَكَ وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُكَ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَكَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ یَفْضَحْكَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِكَ أَوْلَى وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْكَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْكَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَیِّئَتَكَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِكَ وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ وَ شَكَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَكَ وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ، وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ مِنْ زِیَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْكَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ».
آگاه باش آن‌كه گنجینه‌های آسمان‌ها و زمین در دست اوست، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را كفایت كرد و تو را بفرمود كه دست نیاز به سوی او برداری تا نیازت برآورد، و از او طلب رحمت كنی تا بر تو رحمت كند، و میان تو با خویش هیچ‌كس را حجاب نكرد و تو را به كسی وانگذاشت تا نزد او برای تو میانجیگری كند، از این بازت نداشت كه اگر گناه کردی درِ توبه بكوبی، و در خشم بر تو شتاب نورزیده و چون به او باز گردی سرزنشت نكند و آن‌جا كه سزاوار رسوایی بودی رسوایت نساخت، و در قبول توبه برتو سخت نگرفت، و به سبب گناه با تو مناقشه نكرد، و از رحمت خویش نومیدت نفرمود، و درِ توبه بر تو نبست، بلكه توبه‌ات را كاری نیكو دانست، و گناهت را یك، و كارِ نیكویت را ده به شمار آورد. درِ توبه و باب طلب خشنودی خویش باز گذارد. فرمود؛ هنگاهی كه او را بخوانی ندای تو را می‌شنود و توجه می کند، و چون با او به نهان رازگویی، گفتگوی نهانت می‌داند. نیاز خود بر او عرضه می‌داری و از حال دل پرده برمی‌گیری و درد دل با او در میان می‌نهی و از غم‌ها شكوه می‌كنی و از او غم زدایی می‌طلبی و در كارها مدد می‌جویی، و از گنجینه هاى رحمت او آن را خواهى كه بخشیدنش از جز او نیاید: از افزون كردن مدت زندگانى و تندرستی‌ها و در روزی ها فراوانى.
پس كلید گنج‌هاى خود را در دو دستت نهاده كه به تو رخصت سؤال از خود را داده تا هرگاه خواستى درهاى نعمت او را با دعا بگشایى، و باریدن باران رحمتش را طلب نمایى.
هم‌چنان که مستحضرید حضرت در نامه‌ای که به فرزندشان نوشتند تا با همه جوانان سخن گفته باشند، پس از توجه به معاد، موضوع اُنس با خدا از طریق دعا را پیش کشیدند تا روشن کنند در موضوع دعا رمز و رازها و سنن مهمی نهفته است و خداوند قواعدی بس امید بخش را در دعا قرار داده است. حضرت فرمودند: بدان کسی‌که خزائن آسمان و زمین در دست اوست به تو اجازه دعا کردن داده و در این رابطه هیچ مانعی هم به وجود نیاورده است، حتی اگر بخواهی از گناهانت توبه کنی هیچ سرزنشت نمی‌کند. و در پذیرش توبه بر تو سخت نگرفته و حساب گناهانت را نکشیده و در آن با تو مناقشه نکرده و از رحمت خود تورا نومید نگردانیده است. بلکه بازگشت از گناه را و کنده‌شدن از آن را نیک شمرده و هر گناهت را یکی به حساب آورده ولی هر کار حسنه را ده برابر حساب کرده است، تا انسان با انجام اعمال حسنه جانش به شعف آید و شیرینی آن کار سراسر قلب اورا اشباع کند. ای فرزندم: و برای تو باب برگشت به خود را باز کرده است تا از مقصد اصلی باز نمانی. چون ندا کنی به ندایت توجه می‌کند، و به تقاضای تو بی‌محلی نمی‌نماید. و چون در درون خود با او نجوا کنی نجوایت را می‌داند و بدان علم دارد، هر چند به زبان نیاوری. پس نیازت را به او عرضه می‌کنی و آنچه در درون داری در مقابل او آشکار می‌گردانی، واز گرفتاری‌هایت با او درد دل می‌کنی و از وی چاره غم‌هایت را می‌جویی. و از او در امورت مدد می‌خواهی، تا جهت جانت از معبودت منصرف نگردد و به افراد و چیزهایی امیدوار گردی که ناکامت می‌کنند.

نقش دعا در وسعت روح

دعا یک بحث فلسفی دارد، یک بحث عاطفی. مطمئناً انسان با توجه به جنبه‌ی مجردش، هراندازه به موجودات محدود گره بخورد، محدودتر می‌شود و هر اندازه خود را به عوالم و حقایق نامحدود متصل گرداند، وسعت می‌یابد و تضاد بین روح و بدن را به نفع روح جلو می‌برد. گفت :
برگشاده روح بالا بال‌ها

تن زده اندر زمین چنگال‌ها

روح ذاتاً مجرد است و محدودیت زمانی و مکانی ندارد، هر چه به موجودات محدود گره بخورد به ضدِّ خودش گره خورده است و هر چه به نامحدودها وصل بشود به حقیقت خود نزدیک شده است. مولوی در رابطه با این اصل می‌گوید:
گر درطلب منزل جانی، جانی

گر در طلب لقمه نانی، نانی

این نکته به رمز گویمت تا دانی

هرچیز که ا ندرپی آنی،آنی

یعنی شخصیت ما محدود می‌شود به مطلوب ما. و لذا در جایی دیگر می‌گوید:
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا(65)

ابتدا باید این موضوع برای ما روشن شود که انسان به وسعت هستی است. به اصطلاح فلسفه، انسان «کلِّ ماسِوای الله»؛ است. فیلسوفان بزرگ می‌فرمایند حدِّ انسان «لایقف» است و به هیچ مرتبه‌ای محدود نمی‌شود. این طور نیست که مرتبه‌ای که مَلک قرار دارد دیگر آنجا، محل حضور انسان نباشد، بالاترین مقام، مقامِ روح است که فوق ملائکه است و ملائکه به مدد روح نازل می‌شوند.(66) قرآن می‌فرماید: «فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»؛(67) یعنی چون بدن انسان در دوره جنینی آماده‌ی پذیرش روح شد، جلوه‌ی تازه‌ای از روح را بر آن دمید.
پس خداوند در مرتبه پایینِ وجود انسان که همان بدنش باشد، پرتوی از آن روح را می‌دمد. در حالی که اصل روح که حقیقت انسان است بالاترین مخلوق و اولین مخلوق است، لذا این‌که می‌فرماید انسان «لایقف» است و محدود به هیچ حدّی نیست حرف دقیقی است، چون اصل و حقیقت انسان از ملائکه هم بالاتر است.
حال اگر این انسان با چنین وسعتی به غیر خدا نظر کرد، حدّ خود را محدود کرده است. از طرفی اگر حدّ خود را محدود کرد، بر خلاف ذاتش عمل کرده، مثل آن است که پرنده‌ای را اسیر قفس کنند. درواقع انسان با نظرکردن به غیر خدا، و با محدود کردن حدّ خود، اراده‌ی خود را بر خلاف ذاتش مدیریت کرده است. و عملاً ذات خود را در مطلوبی غیر از خدا محبوس نموده است.
حتماً مستحضرید که نظر به مظاهر عالیه رب‌العالمین یعنی ائمه معصومین(ع) نه تنها جان ما را محدود نمی‌کند بلکه توجه به مقصد اصلی را برای ما ملموس می‌گرداند، از این جهت است که گفته می‌شود امام مقصد روح انسان‌ها است.(68) چون امام سراسر شخصیتش اشاره به حق است. و آئینه‌ی جمال الهی است. به همین جهت می‌فرمایند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(69) ما آن اسماى حسنایی هستیم كه خداوند عملى را از بندگان قبول نخواهد كرد مگر با معرفت ما.
پس در واقع امام خودشان جلوه‌ی اسماءالهی هستند. به طوری که در نظر به امام، در امام متوقف نمی‌شوید، بلکه در آینه جمال امام حق را می‌بینید. عمان سامانی در همین رابطه می‌گوید:
به پرده بود جمال جمیل عزّوجل

علی شد آینه خیر الکلام قلّ و دل

پس دو باره به عرض بنده عنایت داشته باشید که روح انسان اگر به غیر خدا گره بخورد، خودش را به ضدِّ خودش وارد محدودیت‌ها کرده است. و راه نجات این است که این محدودیت را با توجه قلب به پروردگار و به عالم غیب از بین ببرد. قبلاً تأکید شد «خدادانی» و این که بدانیم در عالم خدایی هست کارساز نیست، «خدا داشتن» کارساز است.( (70یک عده آن چنان در ظلمات‌اند که خداوند به کلّی نظر خود را از آن‌ها برداشته و لذا منکر خدا هستند. ولی عده‌‌ی زیادی می‌دانند خدا هست اما خدا برای آن‌ها هیچ ظهور و نوری ندارد. اینها از نظر بهره بردن از نور خدا، تا حدّی مثل اولی‌ها هستند. عده‌ای هم بحمدالله با خدایی که هست مرتبط‌اند و آنچنان‌که خداوند در عالم به عنوان حی، قیوم و سمیع و بصیر در صحنه هست، او را یافته‌اند و به واقع از نور او کمک می‌گیرند و به حیات او حیات می‌یابند. گفت:
چون که غم پیش آیدت در حق گریز

هیچ جز حق غم گساری دیده‌ای؟

مشکل این طور حل می‌شود که انسان بتواند با خدای واقعی، نه خدایی که در ذهن هست، مرتبط شود. خدا داشتن یعنی از محدودیت‌ها به سوی نامحدود گریختن، در دعا به خدا اظهار می‌داریم: «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْكَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْكَ»؛(71) خدایا! فرار کردم به سوی تو. دیواره‌های تنگ مادی که بر جان من دارد فشار می‌آورد را رها کرده‌ام و به توی نامحدود روی آوردم و این معنی خداداشتن است. گفت:
خلاف طریقت بود کاولیاء

تمنّا کنند از خدا جز خدا

یعنی اولیاء خدا از خدا غیر خود خدا را نمی‌خواهند. یکی از دوستان می‌پرسیدند که اگر رفتیم مشهد چه قصدی بکنیم و در محضر حضرت ثامن‌الحجج(ع) چه بخواهیم؟ عرض کردم ما در عمق جان خود محبّت به اهل البیت را داریم ولی آن را در روزمرّگی‌ها گم می‌کنیم. می‌رویم به زیارت اهل البیت تا گم شده‌‌مان را پیدا کنیم. و گم‌شده‌ی‌ ما انسان‌هایی هستند که از یک طرف نمایش توجه کامل به خدایند و از طرف دیگر متذکر ما می‌باشند که مقصد و مقصود خود را جز خدا قرار ندهیم. مگر می‌شود قلبی که طالب خدای بی‌نهایت است نظر به چنین انسان‌هایی نداشته باشد و راه را گم نکند؟ زیارت انسان‌هایی که همواره در حیات‌اند موجب می‌شود که نظر و محبّت به خدا گم نشود. امامان خودِ گم شده‌ی ما هستند. چرا انسان در ذات خود محبت به اهل البیت(ع) دارد؟ برای این که آن‌ها خودِ اصیل ما هستند، مگر نمی‌خواهی با وجه نامحدود خود با نامحدود مطلق مرتبط شوی؟ امامان، مظهر کامل این راه‌اند. پس در واقع با نظر و زیارت امام (ع) فقط حق مقصد است. هرکس و هرچیز غیر حق اگر مقصد انسان شد انسان در آن صورت به ذات خودش جفا کرده است. یعنی ذات نامحدود را در محدود متوقف کرده است.

ریشه‌ی غم‌ها

ریشه‌ی همه غم‌ها عبارت است از این که انسان وسعت خود را لگد مال کرده است. انسان در فطرت خود به دنبال بی‌نهایت است و به همین جهت هیچ چیز محدودی او را قانع و راضی نمی‌کند. شما در زندگی‌خود نگاه کنید که چه موقع غصه می‌خورید؟ ریشه‌ی غصه‌ها و غم‌ها ابتدا این است که چرا من خانه ندارم، ولی وقتی خانه پیدا کرد غصه می‌خورد چرا باغ ندارم، آن‌هایی که خانه و باغ دارند غصه می‌خورند چرا در شهر بزرگ‌تری خانه ندارند. خلاصه؛ اگر دقّت کنید انسان «بی‌نهایت» را می‌خواهد. از هرچیز، مطلقِ آن را می‌خواهد و چون جنس دنیا محدودیت است گرایش به دنیا بدون غصه و غم نمی‌شود، در روایت از حضرت صادق(ع) داریم:
«مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْیَا تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ، هَمٍّ لَا یُغْنِی، وَ أَمَلٍ لَا یُدْرَكُ، وَ رَجَاءٍ لَا یُنَالُ »؛((72 هركس دلبستگى به دنیا پیدا كند قلبش گرفتار سه حالت می شود، اندوهى كه به او سودى نمى رساند، آرزوئى كه به آن نخواهد رسید و امیدى كه به‌دست نخواهد آورد.
غم یعنی اسیر محدودیت‌هاشدن. هر وقت غمی در جانتان نشسته است دقت کنید ببینید احساس می‌کنید میدان وسعت‌یافتنِ روح از شما گرفته‌ شده است. حالا یا به طریق حقیقتی یا به طریق وَهمی. گاهی به چیز‌هایی دل می‌بندیم که عامل وسعت جان نیست، ولی ما تصور کرده‌ایم از طریق آن‌ها جواب بی‌کرانگی روح خود را می‌دهیم، این یک نوع بد انتخاب کردن است، نه بد خواستن، مصداق طلب خود را اشتباه انتخاب کرده‌‌ایم، خوب را می‌خواهیم ولی بد را انتخاب می‌کنیم. امام‌خمینی«ره» در اول انقلاب که کارتر رئیس جمهور آمریکا بود فرمودند: کارتر هم بدون آن که بداند به دنبال خداست، چون به کشور آمریکا قانع نیست، و بیشتر می‌خواهد و تا به مطلق هم نرسد قانع نمی‌شود، هر چند مصداق آن را اشتباه می‌گیرد.
پس ریشه‌ی غمْ عبارت است از محدود کردن روح به مقصدهای محدود و بی‌جواب گذاردن جنبه‌ی بی‌نهایت طلبی آن، و لذا عامل رفع غم، برگشتن به نامحدود است، و دعا چنین کاری را بر عهده دارد. لذا حضرت امام‌الموحدین(ع) روی این نکته در توصیه‌های خود به فرزندشان دست گذاشته‌اند؛ می‌فرمایند:
«وَ شَكَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَكَ»؛ با دعا غم خود را با جهت دادن به سوی خدا، می‌گشایی.
«وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ»؛ و از او می‌خواهی غم تو را مرتفع کند، که همان غم جدایی از او باشد. «کرب» همان فشار روحی است که با محدودکردن روح نامحدود به هدف‌های محدود، برای انسان پیش می‌آید. چون در قبل فرمود: «وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ»؛ انسان از طریق دعا جان خود را از محدودیت‌ها در می‌آورد، لذا حضرت می‌فرمایند از این خزینه بالاتر چه می‌خواهی؟ مگر می‌شود که از خدا جز او را بخواهی؟ با توجه به این‌که از نظر سرشت و فطرت، خدای مطلقِ بی‌نهایت را می‌طلبی، حتی وقتی که دنیا را می‌خواهی، دنیا را نمی‌خواهی. چون از خدا می‌خواهی که از تنگنای خودت آزادت کند و به واقع به اقتضای روح و فطرت، به غیر خدا به هر چه دل ببندی برای شما تنگ است. یک موریانه می‌خواهد موریانه‌ای کامل بشود. یک گوسفند می‌خواهد گوسفند کامل بشود. یک انسان هم می‌خواهد یک انسان کامل بشود. کمال انسان به حکم ظرفیتش که «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا»(73) است. دست‌یابی به همه ابعاد معنوی عالم است ودر همین راستا ملائکه به انسان سجده کردند. سجده ملائکه به آدم به این معنا است که حدّ انسان فوق ملائکه است، به‌طوری که اگر انسان حدّ خود را در حدّ ملک قرار داد از کمال خود باز مانده است. پس نتیجه می‌گیریم که شما از غم‌ها نجات پیدا نمی‌کنی مگر این که خدا را در قلب خود کشف کرده باشی، به عبارت دیگر به جای آن که «خدادان» باشی، باید «خدادار» باشی.
وقتی انسان را در قبر گذاشتند دیگر دنیا را ندارد. حالا اگر در آن خلوت و تنهایی خدا را هم نداشته باشی فوق العاده سخت است. در فشار سکرات که انسان از یک طرف از دنیا باید در آید، و از طرف دیگر باید وارد عالم برزخ بشود، اگر جهت جانش به سوی خدا نباشد و از طریق دعا قلب خود را با خدا آشنا نکرده باشد علاوه بر آن که از دنیا کنده شدن برایش سخت است، بی‌خدا بودنش بسیار او را به مشکل می‌اندازد. این است که در آن شرایط روحش گرفتار جهنّم می‌شود. روایات از تنگی جهنّم خبر می‌دهد که فشار به اهلش می‌آورد. به همین جهت می‌فرمایند: درِ جهنّم را می‌بندند و فشارهای زیادی به اهل آن می‌آید، ولی درِ بهشت را باز می‌کنند و کسی بیرون نمی‌رود. چون جنس جهنّم فشار است و خلاف گستردگی روح انسان، جهنّم باطن دنیاست و همان تنگنای دنیا را به ما می‌دهد. برعکس بهشت که محل ظهورِ نظر به وحدانیت پروردگار است و همان توحیدی را که اهل بهشت در دنیا به دست آورده‌اند با خود دارند. از رسول خدا(ص) داریم؛ «مَكْتُوبٌ عَلَى بَابِ الْجَنَّةِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَخُو رَسُولِ الله».((74
بر درِ بهشت نوشته شده؛ معبودی جز إله نیست و محمّد رسول خدا است و على برادر رسول الله است .»
ببینید این روایت چقدر عجیب است، پیام روایت این است که هرکس نظر به یگانگی خدا و رسالت پیامبر(ص) و برادری و همراهی علی(ع) با پیامبر(ص) دارد، همین توجه، او را بهشت می‌برد. هرکس بگوید «لا اله الا الله»، یعنی وسعت روح او با آزادی از عالم کثرت، به جنبه وحدانی عالم سیر می‌کند، او عملاً به بهشت سیر کرده است و فردا همین توجه توحیدی صورت پیدا می‌کند. شما این حالت را در خودتان امتحان کنید، وقتی به بخاری منزلتان دل ببندید همین که به آن دل می‌بندید هر لحظه با فشار خاصی روبه‌رو می‌شوید، چون جنس بخاری کهنه‌شدن است، اگر داغ‌زده بشود یک نحوه فشار به شما می‌آید، اگر از مدل بیفتد فشارهای دیگر به‌بار می‌آورد، بالاخره هم می‌پوسد واز بین می‌رود. اصلاً جنس دنیا فشار است. حالا عکس این حالت برای روح در نظر به توحید واقع می‌شود، دل توحیدی خدایی دارد که هست، نه کهنه می‌شود، نه دربان دارد که مانع ارتباط تو با او شود، نه با تو قهر می‌کند، نه در مقابل بدی تو بدی می‌کند. ذات تو عین ارتباط و نزدیکی با او است، و لذا نه تنها در ارتباط با او هیچ فشاری به روح نمی‌آید بلکه همه‌ی فشارهای روح از بین می‌رود.
در آن روایت رسول خدا(ص) روشن نمودند عامل سیر به سوی بهشت نظر به توحید و نظر به مجسمه‌های توحید یعنی رسول خدا(ص) و ولی خدا یعنی امیرالمؤمنین(ع) است.