فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

دعا؛ عامل امیدواری

اگر کمی در فرمایش حضرت تأمل کنیم بسیاری از مسائل در رابطه با دعا در همین نکته خوابیده است. باور بفرمائید اگر حضرت عیسی(ع) از آسمان فرود آید و از او بخواهیم كه ای حامل اسرار عالم بالا! اسرار دعا را برایمان بگو، والله یك كلمه بیشتر از این فرمایش امیر‌المؤمنین(ع) چیزی برای گفتن ندارند. عمده آن است که باور کنیم «خدایی که خزائن عالم در قبضة اوست به ما اجازه داده او را بخوانیم و او به عهده گرفته دعای ما را اجابت کند».
در ادامه می‌فرمایند:
«وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَكَ»؛
به تو دستور داد كه از او بخواهی، از او سؤال كنی تا به تو عطا كند، از او طلب رحمت كنی تا رحمت كند.
شیطان می‌داند اگر این چهار سطر دعا برای ما حل شود دیگر هیچ وسوسه‌ای از وسوسه‌های او در ما کارگر نخواهد افتاد، چون همه‌ی هنر شیطان آن است که غیر خدا را منشأ اثر و دارای نقش معرفی کند و جهت قلب و روح ما را از حقْ به غیر حق معطوف دارد. و از آن طرف هم در طلبْ از غیر خدا حتماً ناکام خواهیم شد و در نتیجه ما را از امیدواربودن باز می‌دارد و امید دست‌یابی به کمالات بالاتر را در ما می‌خشکاند. گاهی فیلسوفانه وارد می‌شود، فراموش نفرمائید که به تعبیر امیرالمؤمنین(ع) شش‌هزار سال با ملائكه بوده، آن‌هم معلوم نیست شش‌هزار سالِ زمینی یا آسمانی.(56) پس راه‌کار بسیاری از چیزها دستش هست. به ظاهر فیلسوف‌تر از خیلی از فیلسوف‌ها، و عارف‌تر از خیلی از عارف‌ها است. امّا هركجا و در هر لباسی «كبر» و عدم ذلّت در مقابل حق را دیدید، بدانید پای شیطان در میان است. شیطان نمی‌‌گذارد باورمان بیاید كه فقط با خدا باید مسائل خود را حل کنیم، نمی‌گذارد این فرمایش حضرت امیر(ع) برای ما حل شود که، «وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَكَ»؛ خدا به تو دستور داده که از او بخواهی، تا به تو عطا کند، و طلب رحمت کنی، تا رحمتت کند. امام معصوم(ع) شمشیر برّانِ ضدّ شیطان است و همان كسی است كه مطلقاً در تمام عمر شیطان را شكست ‌داده چنین می‌فرماید.
امام(ع) از این طرف به ما سرمایه خداداشتن می‌دهند، در حالی كه شیطان منکر خدا نیست، منکر آن است که با طلب از خدا، خدا داشتن سرمایه‌ی ما شود، ما را به فرهنگی مبتلا می‌کند که نه ما کاری به کار خدا داشته باشیم و نه او کاری به کار ما دارد، او خدای خالق است و دیگر هیچ. شیطان چنین القاء می‌کند که كارت را بكن و به خودت امید داشته باش، ولی امام(ع) می‌فرمایند: خدا را بگیر، كارت را هم بكن و از خدا بخواه تا تو را از نتیجه و برکت کارت محروم نکند، چون چه بسیار افرادی كه كار كردند و بدبخت شدند و گرفتار زندگی بی‌حاصل گشتند. و از آن طرف خداوند در بعضی موارد، فوقِ کار و ابزارهای دنیایی حوائج بنده خود را برآورده می‌کند تا خود را بی‌واسطه به بنده‌اش بنمایاند و در همین رابطه به قلب بنده خود می‌اندازد که فقط در آن امر از خدا حوائج خود را بخواهد. نمونه بارز آن حضرت مریم(س) بود که غذا و میوه بهشتی برایشان می‌آمد تا وسعت تاثیر دعا مشخص شود.
مولوی در مثنوی داستان جالبی دارد، که در زمان حضرت داوود«علی نبینا و علیه‌السلام» فقیری زندگی می‌کرد و طالب رزقی بود که خداوند ماوراء اسباب ظاهری به او بدهد. به مردم نمی‌گفت شما كار نكنید، می‌گفت: شما براساس اعتقاد و اعتماد خود به وسایل فعالیت کنید، بگذارید من هم كار خودم را بكنم. او به یقین رسیده بود كه خدا بنا دارد بدون وسایل عادی او را تأمین كند، و بر مبنای همین یقین راز و نیازش را با خدا ادامه می‌داد، روزی ناگهان یك گاو وارد خانه‌اش شد، خدا را شكر كرد و گفت: این همان رزقی است که خدا رسانده و سرِ گاو را برید. صاحب گاو از راه رسید و گفت: چرا گاو را كشتی؟ فقیر گفت: رزق خودم بود! صاحب گاو فریاد زد كه ببینید این مرد چه می‌گوید و بالاخره دعوایشان شد. نزد حضرت داوود(ع) رفتند. حضرت از آن‌جهت که مأمور است بر اساس ظاهر حکم کند، به فقیر گفت: چرا گاو این مرد را كشتی؟ فقیر گفت: رزق خودم بود، خدا برایم فرستاده بود. حضرت داوود(ع) دیدند كه خیلی جدّی است اصلاً هم شك ندارد، حضرت می‌دانستند چیزهایی پشت قضیه هست، به صاحب گاو گفتند: دست بردار و برو. صاحب گاو به حضرت عرض کرد: شما هم با آن فقیر هم‌دست شده‌اید. حضرت فرمودند: برای بررسی بیشتر یك شب فرصت بدهید. بالاخره اصل حقایق برای حضرت كشف شد كه جریان از چه قرار است؛ صاحب گاو غلام جدّ پدر این مرد فقیر بوده و پدر و جدّ او را كشته و تمام اموال او را از جمله گاوش را برداشته است. گفت:
وز خدا مى خواست روزىِ حلال

بى شكار و رنج و كسب و انتقال

تا كه روزى ناگهان در چاشت گاه

این دعا مى كرد با زارى و آه

ناگهان در خانه اش گاوى دوید

شاخ زد بشكست در بند و كلید

پس گلوى گاو ببرید آن زمان

بى توقف بى تامل بى امان

صاحب گاوش بدید و گفت هین

اى به ظلمت گاو من گشته رهین

هین چرا كشتى بگو گاو مرا

اَبله طرّار انصاف اندر آ

گفت من روزى ز حق مى خواستم

قبله را از لابه مى آراستم

آن دعاى كهنه ام شد مستجاب

روزیِ من بود كشتم نك جواب

او ز خشم آمد گریبانش گرفت

چند مشتى زد به رویش ناشكفت

مى كشیدش تا به داود نبى

كه بیا اى ظالم گیج غبى

حضرت داوود(ع) که متوجه‌اند این دعا با هدایت الهی انجام شده و از آن نوع دعاها نیست که طرف از سر تنبلی از خدا رزق بخواهد، به صاحب گاو گفتند موضوع را دنبال نکن و قضیه را همین‌جا ختم کن.
گفت داودش خمش كن رو بهل

این مسلمان را ز گاوت كن بحل

چون خدا پوشید بر تو اى جوان

رو خمش كن حقِّ ستارى بدان

ولی طرف با این‌که می‌دانست چه بلایی سر این خانواده آورده، چون به ظاهر حق را به جانب خود می‌دانست واویلا راه انداخت، غافل از این‌که آن دعا در این جا می‌تواند نقش‌های بزرگی بیافریند.
گفت وا ویلا چه حكم است این چه داد

از پى من شرعِ نو خواهى نهاد

رفته است آوازه ى عدلت چنان

كه معطر شد زمین و آسمان

وقتی حضرت داوود(ع) دیدند طرف، این‌چنین بی‌رحمانه خود را به نفهمی زده و داد و فریاد می‌کند بهره‌ای دیگر از دعای آن فقیر را به صحنه آوردند و به صاحب گاو فرمودند: نه‌تنها گاو مال آن مرد فقیر است، همه مالت را نیز باید به او ببخشی.
بعد از آن داود گفتش كاى عنود

جمله مال خویش، او را بخش زود

ور نه كارت سخت گردد گفتمت

تا نگردد ظاهر از وى استمت

خاك بر سر كرد و جامه بر درید

كه به هر دم مى كنى ظلمى مزید

ولی طرف که متوجه نبود علاوه بر نقش ابزارها، دعا هم نقش دارد و حالا وقت نقش‌آفرینی دعا است بیشتر داد و فریاد کرد و لذا حضرت فرمودند زن و فرزندان تو نیز از آنِ مرد فقیر است و دیگر تو حقی به آن‌ها نداری.
رو كه فرزندان تو با جفت تو

بندگان او شدند افزون مگو

سنگ بر سینه همى زد با دو دست

مى دوید از جهل خود بالا و پست

خلق هم اندر ملامت آمدند

كز ضمیر كار او غافل بدند

مولوی در این رابطه نکته ظریفی را نیز متذکر می‌شود که برای عدالت و تشخیص ظالم از مظلوم، روح ظریف و نفس پاک نیاز است و گرنه اگر کسی دارای نفس امّاره باشد و بخواهد قضاوت کند حتماً به نفع ظالم قضاوت می‌کند.
ظالم از مظلوم كى داند كسی

کُاو بود سخره ى هوا همچون خسى

ظالم از مظلوم آن كس پى برد

كُاو سر نفس ظلوم خود بُرد

ور نه آن ظالم كه نفس است از درون

خصم مظلومان بود او از جنون

سگ هماره حمله بر مسكین كند

تا تواند زخم بر مسكین زند

شرمْ شیران راست نى سگ را بدان

که نگیرد صید از همسایگان

مردم عادی هم که بر اساس نفس امّاره‌شان قضاوت می‌کنند شروع کردند به انتقاد از حضرت داوود(ع):
عامه ى مظلوم كش ظالم پرست

از كمین، سَگشان سوى داود جست

روى در داود كردند آن فریق

كاى نبى مجتبى بر ما شفیق

این نشاید از تو كاین ظلمى است فاش

قهر كردى بى گناهى را به لاش

حضرت داوود(ع) وقتی ملاحظه فرمودند طرف در نهایتِ بی‌انصافی همه‌چیز را پنهان می‌کند و به زعم خود مردم را هم با خود همراه نموده دیدند وقت آن است که نتایج نهایی آن دعا را ظاهر نمایند و قصاص قتل پدر آن فقیر را تحقق بخشند.
گفت اى یاران زمانِ آن رسید

كان سر مكتوم او گردد پدید

جمله برخیزید تا بیرون رویم

تا بر آن سرّ نهان واقف شویم

در فلان صحرا درختى هست زفت

شاخهایش انبه و بسیار و چفت

خون شده ست اندر بنِ آن خوش درخت

خواجه را كشته ست این منحوس بخت

تا كنون حلم خدا پوشید آن

آخر از ناشكرى آن قلتبان(57)

او به خود برداشت پرده از گناه

ور نه مى پوشید جرمش را اله

خود این ملعون پرده از راز گناهش برداشت و گرنه آن دعا تا بهره‌مندشدن آن خانواده از آن گاو متوقف می‌شد.
كافر و فاسق در این دورِ گزند

پرده ى خود را به خود بر مى درند

در این روزگار پر آسیب و گزند، آدم‌های کافر و تباهکار به دست خود، پرده از نهانی‌‌های خود برمی‌دارند.
ظلم مستور است در اسرار جان

مى نهد ظالم به پیش مردمان

كه ببینیدم كه دارم شاخها

گاو دوزخ را ببینید از ملا

گفت اى سگْ جدّ او را كشته اى

تو غلامى خواجه زین رو گشته اى

حضرت فرمودند: تو علاوه بر پدر او جدّ او را نیز در جوانی به قتل رسانده‌ای در حالی که غلام او بودی.
خواجه را كشتى و بردى مال او

كرد یزدان آشكارا حال او

بعد پدر او را کشتی و اموال او را تصاحب کردی، اما در اثر آن دعا حق‌تعالی موضوع را آشکار کرد.
آن زنت او را كنیزك بوده است

با همین خواجه جفا بنموده است

همسر تو کنیز آن خواجه بود و با این‌حال با تو در قتل خواجه همدست شده است.
تو غلامى، كسب و كارت ملك اوست

شرع جستى شرع بستان رو نكوست

به دنبال حکم شرع بودی و به آن اندک حکم بسنده نکردی، بیا این حکم شرع.
خواجه را كشتى به استم زار زار

هم بر اینجا خواجه گویان زینهار

ای ملعون خواجه را ظالمانه کشتی در حالی که او از تو امان می‌خواست.
كارد از اشتاب كردى زیر خاك

از خیالى كه بدیدى سهمناك

کارد را از شدت وَهم و خیالِ ترسناکی که بر تو غالب شد در خاک پنهان کردی.
نك سرش با كارد در زیر زمین

باز كاوید این زمین را همچنین

اکنون سرِ آن خواجه همراه با آن کارد در زیر زمین مدفون است، همین قسمت زمین را بکنید تا هر دو پیدا شوند.
نام این سگ هم نبشته كارد بر

كرد با خواجه چنین مكر و ضرر

نام این سگ سیرت بر روی کارد حک شده، این ملعون با خواجه خویش این‌گونه مکر و حیله به‌کار برد.
ولوله در خلق افتاد آن زمان

هر یكى زنار ببرید(58) از میان

مردم همین که صدق کلام حضرت داود(ع) را دیدند، هنگامه‌ای برپا کردند و به آن حضرت ایمان آوردند.
بعد از آن گفتش بیا اى داد خواه

داد خود بستان بدان روى سیاه

هم بدان تیغش بفرمود او قصاص

كى كند مكرش ز علم حق خلاص

حضرت(ع) فرمان دادند او را با همان کارد قصاص کنند. حیلة آن ملعون چگونه می‌تواند او را از علم حق نجات دهد؟
كشته شد ظالم جهانى زنده شد

هر یكى از نو خدا را بنده شد(59)

داستان می‌خواهد بگوید؛ گاهی انسان به جایی می‌رسد كه می‌تواند با دعای خود از قوای پنهان عالم استفاده كند و با دعای خود استعدادهای عالم هستی را به جوشش در آورد.

وسعت تأثیر دعای همراه با یقین

در روایت از حضرت صادق(ع) آمده است:
«الْیَقِینُ یُوصِلُ الْعَبْدَ إِلَى كُلِّ حَالٍ سَنِیٍّ وَ مَقَامٍ عَجِیبٍ كَذَلِكَ أَخْبَرَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَنْ عِظَمِ شَأْنِ الْیَقِینِ حِینَ ذُكِرَ عِنْدَهُ أَنَّ عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ كَانَ یَمْشِی عَلَى الْمَاءِ فَقَالَ لَوْ زَادَ یَقِینُهُ لَمَشَى فِی الْهَوَاء»(60)
یقین، گوهر گرانبهائى است كه انسان را به مراتب بلند و مقامات رفیع و شگفت آور می‌رساند و این گفتار رسول خدا(ص) است كه از عظمت و ارزش یقین خبر داد هنگامى كه نام عیسى بن مریم(ع) برده شد و گفته شد كه آن حضرت بر روى آب راه می‌رفت، فرمود: اگر یقین عیسى بن مریم بیشتر بود می‌توانست در هوا حركت كند.
از این روایت می‌فهمیم كه خودِ یقین می‌تواند علّت ایجاد باشد. همان‌طور که خداوند اشیاء را با یک اراده و بدون ابزار می‌آفریند و می‌فرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ»؛ امر او آن است که چون چیزى را اراده فرماید مثل آن است که بگوید باش، پس موجود مى شود. ممكن است یک انسان عادی بگوید می‌نشینم تا رزق من بیاید. او از گرسنگی می‌میرد، امّا حضرت مریم«سلام‌الله‌علیها» به جایی رسیده بودند كه حضرت زكریا(ع) به حال او غبطه می‌خوردند. قرآن می‌فرماید: «...كُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَكَرِیَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ»؛ زكریا هر بار كه در محراب بر او وارد مى شد نزد او نوعى خوراكى مى یافت مى‌گفت اى مریم این از كجا براى تو آمده است؟ او در پاسخ مى‌گفت این از جانب خداست، كه خدا به هر كس بخواهد بى‌شمار روزى مى دهد.
خداوند تعالى در حدیث قدسى مى فرماید: «یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَیٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِی فِیمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَیّاً لَا تَمُوتُ یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّیْ ءِ كُنْ فَیَكُونُ * أَطِعْنِی فِیمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّیْ ءِ كُنْ فَیَكُونُ»(61) اى پسر آدم! من زنده اى هستم كه نمی میرم، مرا اطاعت كن در آنچه كه به تو فرمان دادم تا این‌كه تو را زنده اى قرار دهم كه هرگز نمیرى، اى پسر آدم! من به هر چه بگویم باش، هست مى شود پس تو هم مرا اطاعت بكن در آنچه به تو فرمان می‌دهم تا این‌كه تو را قرار دهم به‌طورى كه به هرچه بگوئى باش هست شود.
شیطان می‌خواهد كاری كند كه ما از سرمایه لطف خدا در زندگی غافل شویم، این‌قدر ما را به ابزارها وابسته می‌كند كه علّت اصلی و نعمت اصلی را که خداوند است فراموش می‌كنیم. در حالی‌که به گفته‌ی مولوی:
همچنین زآغاز قرآن تا تمام

رفض اسباب است و علّت والسلام

یعنی از اوّل قرآن تا آخر قرآن خداوند یك چیز می‌خواهد به ما بگوید و آن این‌كه اسباب و علّت‌ها چیزی نیستند، این خداست كه همه كاره است. دعا هم همین كار را می‌خواهد با قلب مؤمن بكند تا انسان به جایی برسد كه در هیچ حادثه‌ای بی‌‌خدا نباشد، برسد به جایی كه فقط خدا غنیّ مطلق است. قرار است خداوند از طریق درخواست‌های ما نیازهای ما را برطرف کند تا همواره جهت قلب ما به سوی او باشد و گرفتار نگاه استقلالی به وسایل نشویم. و این‌که توجه قلب ما سراسر به سوی خدا افتد، سرمایة بسیار بزرگی است.
حضرت بر اساس این مقدّمات است که تذکّر می‌دهند: «خداوند به تو اجازه داده كه نیازهایت را از او بخواهی». واقعاً اگر خداوند زمینه‌ی دل را به سوی خود معطوف نکرده بود و اجازه نداده بود دعا كنیم، مطمئناً نمی‌توانستیم دعا كنیم و به هیچ‌وجه دل به سوی او جهت نمی‌گرفت. مشکل این است که ما گاهی دعاهایی می‌كنیم كه بر حسب عادت است نه دعای حقیقی. در دعای حقیقی توجّه قلب به سوی خدا است و نه به سوی اسباب‌ها. در دعای حقیقی مبنای دعا این است: خدایا! تو غنیّ مطلق هستی، اجازه داده‌ای كه از تو بخواهیم، بی‌پرده هم بخواهیم و می‌دانیم كه تو می‌دهی، چه با واسطه و چه بی‌واسطه. بستگی دارد که ما از او چه انتظاری داریم، یا مثل آن فقیر، بی‌واسطه می‌خواهیم و یا مثل عموم مردم با واسطه می‌خواهیم‌.
حضرت می‌فرمایند: فراموش نکن که «وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَكَ»؛ امر كرد كه از او درخواست كنی تا بدهد. ولی شیطان در مقابل این دستور می‌گوید: برو كاری بكن که فایده داشته باشد، از خدا تقاضا کردن که کار به حساب نمی‌آید. وقتی خداوند به بنی‌اسرائیل فرمود گاوی را بكشید و به بدن آن مُرده بزنید تا زنده شود(62) بنی اسرائیلِ حس‌زده، گفتند حتماً باید گاو مخصوصی باشد که چنین کاری از آن بیاید، ولی در روایت داریم كه هر گاوی را می‌كشتند و به بدن آن جوان می‌زدند زنده می‌شد. آن‌ها به حضرت موسی ‌گفتند: «أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً؟» آیا ما را مسخره کرده‌ای؟ از خدایت بپرس چه نوع گاوی باشد و آن‌قدر کار را برای خود سخت کردند، که قرآن می‌فرماید: «وَمَا كَادُواْ یَفْعَلُونَ»؛(63) نزدیک بود به جهت محدودیت‌هایی که در نوع گاو برای خود به‌وجود آوردند، نتوانند آن کار را انجام دهند. بعضی‌ها باورشان نمی‌شود که خداوند همه کاره‌ی عالم است و اگر بدون ‌شک و با تمام یقین، از خدا بخواهند مشکل‌شان را حل کند، او حل می‌کند. نگذارید شیطان شما را سست کند و مدام انواع ابزارها و واسطه‌ها را به رخ شما بکشد. ما دلیل قاطع داریم كه خداوند هر مشکلی را حل می‌کند، ولی شیطان ضدّ حرف امام را به ما القاء می‌کند. امام(ع) می‌فرمایند: «تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَكَ»؛ می‌خواهد كه تو از او رحمت بخواهی، تا او به تو رحمت كند، شیطان می‌گوید مگر می‌شود. گفت:
گر یار بی‌نظیر است ما نیز ناگزیریم

ما را وجودی از او، او را ظهوری از ما

اقتضای خدایی خدا آن است که خدایی کند. حال آیا خدا بودن به بخشیدن است یا به نبخشیدن؟ خدا دوست دارد ببخشد پس می‌خواهد كه ما دعا كنیم تا دعای ما را مستجاب کند و در این راستا به جای آن‌که مالک سنگ و آجر شویم، خدا سرمایه‌ی جان ما گردد. اگر خداوند خودش را دوست داشته باشد، دوست‌‌داشتن از سر رفع نقص نیست، دوست‌‌داشتن از سر تشدید فیض است. در حدیث قدسی داریم:«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِیّاً، فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ ِلاُعْرَف»؛((64 من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم تا شناخته شوم، پس خلق را خلق کردم که شناخته شوم. این نوع خواستن و دوست ‌داشتن، دوست داشتن از سر فیض است تا مردم در قلب خود سرمایه‌ای به عنوان خدا داشته باشند. حال بر این اساس خداوند دوست دارد ببخشد. خداوند به دنبال كسی است كه بگوید بده تا بدهد؛ فرمود: «لِیُعْطِیَكَ» تا به تو عطا کند.

دعا و رابطه بی‌واسطه با خدا

حضرت در ادامه می‌فرمایند:
«وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُكَ عَنْهُ»؛
و بین خودش و تو واسطه قرار نداده تا آن واسطه او را از تو محجوب کند. کاری کرده تا همین‌که اراده کنیم او را نزد خود بیابیم. چون شما ذاتاً مجرّدید و آزاد از زمان و مکان. خدا هم به نحو اطلاق مجرّد است. بین مجرّد با مجرّد فاصله‌ای نیست، مادّه كه نیستند که بُعد داشته باشد، پس شما در ذاتِ مجردِ خود همه‌جا هستید. «مَنِِ» انسان لامكان و لازمان است، خدا هم به نحو اطلاق محدود به مكان و زمان نیست، پس شما با خدا هیچ فاصله‌ای ندارید، برای ارتباط با خدا فقط توجّه به او کافی است، همین‌که قلب از حجابِ مخلوقات آزاد شد و نظرِ خود را از آن‌ها به عنوان موجودات مستقل منصرف نمود، خدا را در نزد خود می‌یابد، و به همین جهت حضرت(ع) در واقع، واقعی‌ترین واقعیات را مطرح می‌کنند.
می‌فرمایند: «وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبُكَ عَنْهُ»؛ در راستای طلب از او، بین تو و خودش، كسی را واسطه قرار نداد تا تو از ارتباط با او محروم باشی. «وَ لَمْ یُلْجِئْكَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَكَ إِلَیْهِ»؛ اصلاً چیزی نگذاشته كه تو مجبور باشی آن را شفیع بین خود و او قرار دهی.
همچنان‌که ملاحظه فرمودید؛ روند دعا دو مرحله است. اوّل: بخواه، دوم: امیدوار باش واسطه‌ای نیست؛ خودت بخواه، و فقط هم از او بخواه. اول می‌گوید: بخواه، بعد می‌گوید: از او بخواه، بعد هم می‌گوید چه چیز بخواه، عطا و رحمتش را بخواه. سپس می‌فرماید ممكن است شیطان سر به سرت بگذارد و بگوید:«تو چیزی نیستی که خدا به تو نظر کند، تو گناهكار هستی!» این چه حرفی است؟! تو خدا را برای قلبت كشف كن اوست که خدایی می‌کند.
تو مگو ما را به آن شه راه نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

آری خدا هست، ولی گاهی مال ما نیست، چون ما خود را به چیزهای دیگر سپرده‌ایم. حضرت می‌خواهند این مسئله را برای ما خوب روشن کنند كه حقیقتاً خدا مال ما است مواظب باش تو بی‌خدا نشوی. در ادامه می‌فرمایند:
«وَ لَمْ یَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ»؛
اگر گناه كردی تو را از توبه‌ منع نکرده است، نمی‌گوید توبه نكن، می‌گوید: برگرد و توبه كن! و اگر بدی كردی زود عذاب نمی‌دهد، شرایط برگشت تو را فراهم می‌کند. اگر گفتی اشتباه كردم، نمی‌گوید برو، و شروع کند به سرزنش تو که چرا گناه کردی.
فرهنگ بشرهای جدا شده از خدا این‌گونه است كه اگر كسی كار بدی كرد و گفت ببخشید، می‌گویند: نه دیگر فایده‌ای ندارد، امّا فرهنگ خدا این‌گونه نیست. فرهنگ ارتباط با خدا یك فرهنگ خاص است كه باید درباره‌اش فكر كنیم، فرهنگ ارتباط با خدا یك استعداد است كه در جان همه‌ی ما نهفته است، باید آن را كشف كنیم. آری «وَ لَمْ یُعَیِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ»؛ وقتی به سوی او برگشتی تو را سرزنش نمی‌كند، وقتی می‌گویی اشتباه كردم، نمی‌گوید چرا گناه کردی که حالا پشیمان شوی.
«وَ لَمْ یَفْضَحْكَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِكَ أَوْلَى»؛
و رسوایت نکرد آنجایی که جا داشت آبرویت را بریزد، تا فرصت برگشت از دست نرود.
می‌گویند: شخص مؤمنی خدمت یکی از عرفا رسید که عالم به اسم اعظم بود و تقاضا کرد اسم اعظم را به او بیاموزد، آن عارف اِبا کرد و او اصرار نمود، بالأخره یک شرط گذارد تا آن را انجام دهد سپس اسم اعظم را به او آموزش دهد. گفت: فردا صبح می‌روی کنار فلان جادّه مدتی توقف می‌کنی، هر چه دیدی بیا گزارش کن تا اسم اعظم را به تو آموزش دهم. آن شخص همان کار را کرد، مدتی که در آن جادّه منتظر بود دید پیرمرد هیزم‌شکنی با پشته‌ای از هیزم آمد کنار جادّه تا هیزم‌هایش را بفروشد. چیزی نگذشت مأموران دولت آمدند که هیزم‌های او را به اندک پولی بخرند، او نداد او را محکم زدند و هیزم‌های او را گرفتند و بدون آن‌که پولی به او بدهند رفتند. آن شخص ناظر ماجرا بود و خیلی ناراحت شد، برگشت خدمت مرد عارف گفت: اگر اسم اعظم را به من آموخته بودی انتقام آن مظلوم را می‌گرفتم، آن عارف گفت آن پیرمرد هیزم‌شکن را که دیدی، همان کسی است که اسم اعظم را به من آموخته، ببین چقدر اهل تحمّل بود، حالا حساب کار خود را بکن. عرضم این است که اولیاء خدا که منوّر به نور الهی هستند به این زودی جواب گناهان افراد را کف دستشان نمی‌گذارند و ضایعشان نمی‌کنند، حالا ببینید خودِ خداوند چگونه در مقابل گناهان بندگانش برخورد می‌کند که حضرت می‌فرماید: «وَ لَمْ یَفْضَحْكَ حَیْثُ الْفَضِیحَةُ بِكَ أَوْلَى»؛ و رسوایت نکرد آنجایی که به ظاهر شایسته‌ی رسوایی بودی. به تعبیر دیگر آن‌جایی كه جا داشت آبرویت را بریزد، آبروی تو را نریخت، تا فرصت برگشت از دست نرود. شیطان می‌گوید توبه و پشیمانی از گناهان فایده ندارد، امام معصوم می‌‌فرماید: اگر گناه‌کاری و در مقابل فرمان او عصیان کرده‌ای این طور نیست كه در همان لحظه با تو برخورد كند. حتّی وقتی جا داشت بی‌‌آبرو شوی، بی‌آبرویت نمی‌كند، حالا در رابطه با چنین خدایی هر لحظه می‌توانی بگوئی ای خدا! و راه خود را به سوی او باز کنی.
گاهی در یک به خود آمدن انسان حس می كند كه هیچ ندارد. آن‌وقت است که سخن حضرت به کار انسان می‌آید و می‌بیند چقدر راحت توانست با خدا ارتباط برقرار کند. گفت:
چون که غم پیش آیدت در حق گریز

هیچ جز حق غمگساری دیده ای؟

اگر نجوا كنی می‌شنود، زمزمه كنی می‌شنود و چون خودش اجازه داده است که دعا کنیم حاجتت را برآورده می‌کند، مگر این‌که دل در جای دیگر باشد، گفت:
توبه بر لب، سبحه بر كف، دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می‌آید ز استغفار ما

گاهی خودِ معصیت هم از كار کسی که به ظاهر تسبیح به دست گرفته و با لب توبه می‌کند ولی دلش متوجه غیر خدا است، خنده‌اش می‌گیرد. می‌گوییم: خدایا اشتباه كردیم! ولی دلمان هنوز به سوی معصیت است و از ظلمات معصیت متنفّر نشده‌ایم. اگر طلب خود را از عمق وجود و با قلب بگوئیم، برآورده می‌كند. چون در دعای واقعی مغز وجود خود را به سوی حق می‌گسترانی تا از انوار کمال مطلق او بهره‌مند شوی. دعا یعنی همین، یعنی مغز جانت را به سوی او بگسترانی، آن وقت تو «خدا مَرد» می‌شوی.
ای فسرده عاشق ننگین نمد

کو زبیم جان زجانان می‌رمد

انسان گاهی از ترس جانش از جانان می‌رمد در حالی كه این جان از جانان است.
جوی دیدی كوزه‌ اندر جوی‌ریز

آب را از جوی كی باشد گریز

تو جلوة جانانی، هر چه بخواهی پیش اوست حالا آیا می‌شود از جانان جدا شوی و به غیر او نظر کنی و چیزی به دست آوری؟
آب كوزه چون در آب جو شود

محو در وی گردد و او جو شود

انسان با توجه کاملِ قلبی به خدا، آن‌چنان غرق خدا می‌شود که دیگر احساس فقر نمی‌کند، دیگر این کوزه به وسعت جو ‌شده و از محدودیت کوزه بودن در آمده است. دیگر نمی‌توانی بگویی: «من»، دیگر از من و منیت خلاص شدی. بعضی از بزرگان به جایی می‌رسیدند كه دیگر تصوّری از منِِ خود به عنوان یک وجود منفردِ مستقل نداشتند. گفت:
من چه گویم، یك رگم هوشیار نیست

بهر آن یاری كه نامش یار نیست

این حروف واسطه، ‌ای یار غار

پیش واصل، خار باشد خارِ خار

كسی كه وصل شد هر حرفی بزند به این قصد که وصل خود را وصف کند، همان حرف حجاب موضوع می‌شود. آنچنان حق را در منظر خود می‌یابد که دیگر نمی‌تواند چیزی بخواهد، ابتدا با دعا شروع کرد آمد از خدا چیزی بخواهد، حالا که با خودِ خدا روبه‌رو شده است دیگر نمی‌تواند از خدا روی برگرداند و به آن چیزی نظر کند که از خدا می‌خواست.