فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

جلسه بیست و سوم - نقش انفاق در حیات ابدی

بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحیم
«...وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى لكَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ. وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ. فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ. فَیَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَیْكَ. وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ یَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ. فَیُوَافِیكَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ. فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ. وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ. فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ. وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِی حَالِ غِنَاكَ. لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِكَ.»
فرزندم... بدان! راهى پر مشقّت و بس طولانى در پیش روى دارى، و در این راه بدون كوشش بایسته، و تلاش فراوان، و اندازه گیرى زاد و توشه، و سبك كردن بار گناه، موفّق نخواهى بود. بیش از تحمّل خود بار مسئولیّت ها بر دوش منه، كه سنگینى آن براى تو عذاب آور است. اگر مستمندى را دیدى كه توشه ات را تا قیامت مى برد، و فردا كه به آن نیاز دارى به تو باز مى گرداند، كمك به او را غنیمت بشمار، و زاد و توشه را بر دوش او بگذار، و اگر قدرت مالى دارى، بیشتر انفاق كن و همراه او بفرست، زیرا ممكن است روزى در رستاخیز در جستجوى چنین فردى باشى و او را نیابى. به هنگام بى نیازى، اگر كسى از تو وام خواهد، غنیمت بشمار، تا در روز سختى و تنگدستى به تو باز گرداند.

مدیریت عقل و قل

شهادت رسول خدا و امام حسن مجتبی«(ع)» را از صمیم قلب تعزیت عرض می‌كنم و امیدوارم حزن ما نسبت به رحلت و شهادت این ذوات مقدسه، سرمایه‌ای برای حیات ابدی ما باشد.
با نظر به موضوع رحلت و شهادت این دو انسان دوست‌داشتنی بحث را در ادامه‌ی توصیه‌های حضرت علی(ع) به فرزندشان قرار می‌دهیم تا ببینیم چگونه می‌توان برای سیرِ مسافت طولانی به سوی قرب الی‌الله به کمک محبّت به اولیاء الهی، آن مسیر را راحت‌تر طی کرد.
به‌طور کلّی می‌توان گفت دو نوع شخصیت داریم؛ یک نوع شخصیت که جنبة عقلانیت در او غلبه دارد، و یک نوع شخصیت که جنبة احساسات بر او غلبه دارد. شخصیت نوع اول اگر خود را تربیت نکند جنبة عقلانیت او در امور دنیایی و محاسبات دنیایی رشد می‌کند و اگر خود را تربیت کند، جنبة عقلانیت او در سیر به سوی معقولات عالم اعلا رشد می‌کند. شخصیت نوع دوم نیز که بیشتر جنبة احساسات و شیفتگی در او غلبه دارد، اگر آن جنبه را تربیت نکند شیفتة دنیا و امور دنیا می‌شود و با دنیا معاشقه می‌کند، ولی اگر آن روحیه را تربیت کند قلب او - که مرکز احساسات متعالی است - رشد می‌کند و با وجود حقایق مرتبط می‌شود.
اگر حافظ می‌گوید:
عاشق شو ور نه روزی كار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود در كارگاه هستی

نظر به ایجاد شیفتگی از نوع دوم در روح دارد. می‌گوید در این دنیا مسلمان معمولی نباش، شیفته و شیدا باش، امّا شیفته و شیدای خوبی‌ها و حقایق. كسی كه شیفته‌ی خوبی‌ها و حقایق شد از بسیاری از مسائل وَهمی و بازی‌های نفس امّاره، آزاد است، دیگر چیزهایی كه بقیه را مشغول خود می‌کند، مثل تجمّلات، توجه به نظر مردم و امثال این‌ها، برای این فرد دغدغه نیست. روحِ شیفتة خوبی‌ها و حقایق، شیفتگی خود را مدیریت می‌کند که اوّلاً: گرفتار شیفتگی‌های وَهمی نشود. ثانیاً: خود را از عوامل شیفتگی حقیقی محروم ننماید، و به واقع آنچه را که موجب مسرورشدن جان و قلب اولیاء الهی است بشناسد و مسرور شود. قلب حضرت یعقوب(ع) از این نوع قلب‌ها است و لذا با دیدن حضرت یوسف(ع) که مجسمه‌ی عصمت(23) و صفا و پاکی است، مسرور می‌شود و با از دست دادن او محزون می‌گردد، چون غم و شادی خود را مدیریت کرده و این مخصوص هرکسی است که جهت قلب خود را به سوی حقایق و معنویات سیر داده است.
پس ابتدا باید متوجه باشیم، روحی كه شیفته نیست روح مرده است، ولی روحی هم كه بر دنیا شیفته است روحی است سراسر بی‌محتوا، برعکسِ روحی كه شیفتة حقایق و اولیاء الهی و ائمه معصومین(ع) است، چنین روحی زنده و امیدوار می‌باشد. پس باید کاری كرد تا در کنار عقل، قلب هم به صحنه بیاید و نسبت به حقایق شیفتگی پیشه کند، منتها شیفتگی‌اش جهت‌دار باشد. گفت:
مهر خوبان در میان جان نشان

جان مده الّا به مهر دل خوشان

بعضی از افراد دل به دنیا ندارند، دنیا هم نمی‌تواند آن‌ها را به شعف بیاورد ولی به جای آن‌که شور و شیفتگی خود را مدیریت کنند، سرکوب می‌کنند، و خلاصه خیلی عقلانی می‌شوند و میدانی برای قلب در زندگی خود باز نمی‌کنند، دوست داشتن را گم می‌کنند و عملاً این افراد از حضور در بعضی از زوایای زندگی خود را محروم‌ می‌کنند.
ممکن است انسان با توجه به آثار گناه و عقوبت‌های مربوط به آن، گناه نکند، ولی شور بندگی چیز دیگری است، آن‌طور که انسان عاشق با خدا ارتباط داشته باشد و در همان راستا بندگی ‌کند و بندگان معصوم خدا را دوست بدارد.
خداوند از ما والِهْ و شیداشدن می‌خواهد، و لذا می‌گوید: «قولوا لااله الا الله تُفلحوا»؛ بگویید اِله و معبود و دلبری جز خدا نیست تا رستگار شوید و زندگی‌تان به نتیجة مطلوب برسد. نگفت بگویید خالقی جز خدا نیست! «اِله» آن است كه جان را شیفته و شیدا می‌كند. جان باید با محبّت به حق شعله بكشد. باید عاشقی را در خودمان ایجاد كنیم. به گفته‌ی مولوی:
عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن

اوّل نفس از نفس گسستن

اوّل قدم از قدم بریدن

نادیده گرفتن این جهان را

مر دیده خویش را بدیدن(24)

در جلسات آینده إن‌شاءالله چگونگی این نوع عشق طرح می‌شود.
شهید مطهری«ره» می‌فرماید: «تشیّع مكتب عشق است.» چون شیعه کسانی را در منظر خود دارد که ارزش عشق‌ورزیدن دارند، و آن‌ها ائمه‌ی معصومین(ع)اند و خداوند هم مودّت به آن‌ها را به ما توصیه فرموده است.(25) شما به قلبتان رجوع كنید، ببینید نسبت به حزن و سرور رسول خدا(ص) در چه شرایطی هستید، آیا سرمایه‌ای برای قلب خود بهتر از این سراغ دارید كه نسبت به سرور رسول خدا (ص)مسرور و نسبت به غم آن حضرت محزون باشید؟! این یعنی قلبی که شیفتگی خود را مدیریت کرده و لذا به محبوب‌های واقعی دست پیدا کرده. گفت:
اگر که یار نداری چرا طلب نکنی

اگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

به خیرگی بنشینی‌که این‌عجب‌کاری است

عجب تویی که هوای چنین عجب نکنی

وقتی امام خمینی«ره» رحلت كردند سه نوع قلب در صحنه بود؛ یكی قلب‌های پشت کرده به خوبی‌ها و خوبان، كه آن‌ها خوشحال شدند، به امید آن‌که دوباره حكومت شاهنشاهی را راه بیندازند با آن‌همه پستی و پلشتی، این قلب‌ها خیلی تاریك‌اند. یك نوع قلب هم كه خود را درست رشد نداده و شیفتگی و شیدایی را نمی‌شناخت فقط ناظر حادثه بود، مثل كویری بدون سبزه و خرّمی. یک نوع قلب‌ هم بود که در اثر شیدایی و شیفتگی نسبت به ایشان از عمق دل اشک ریخت و مزه‌ی دوست‌داشتن را به زیباترین شکل احساس کرد و سوخت تا در این سوختن زنده شود. مسلّم زنده‌ترین قلب‌های روی زمین در آن زمان این‌ها بودند که گفت:
بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو

کجا دیدی که بی‌آتش کسی را بوی عود آمد(26)

پس ابتدا باید برنامه‌ی ما طوری باشد که قلبمان شیفته خوبی‌ها گردد، تا در آن‌ها قلب سرمایه‌ی حزن از شهادت اولیاء، و سُرُور به جهت موفّقیت آن‌ها، ظهور کند که این سرمایه‌ی بسیار خوبی است. ممكن است سال‌های متمادی بیاید و برود تا قلب ما نسبت به شهادت اولیاء خدا و یا تولد امامان معصوم(ع) و یا پیروزی اهل تقوا حساسیت لازم را بیابد و خود را تربیت کند، تا بتواند درست دوست بدارد و در راستای دوست‌داشتن وارد غم‌ها و شادی‌های مقدّس شود. یکی از غم‌های مقدّس غم رحلت رسول خدا(ص) است، خیلی‌ها در شهر مدینه با رحلت رسول خدا(ص) روبه‌رو شدند، یکی مثل حضرت علی(ع) با غمی جانکاه مشغول غسل وکفن آن حضرت شد و فرمود: «ای رسول خدا صبر در مرگ عزیزان نیکو است امّا نه برای از دست‌دادن تو.» آن حضرت اشک ریخت و سوخت، و با این سوختن به کمالی که باید برسد رسید. عدّه‌ای هم جسد مبارک پیامبر خدا(ص) را رها كردند و رفتند سقیفه را به راه انداختند، اصلاً یادشان رفت كه بهترین انسانی كه باید دوست داشته باشند، رحلت كرده است، چون سرمایة شیفتگی به رسول خدا(ص) را نداشتند. در تاریخ داریم ابابکر و عایشه در دفن پیامبر(ص) حاضر نبودند. براساس کتاب‌های معتبر اهل سنت، عایشه گفته: «وَاللهِ ما عَلِمْنَا بِدَفنِ رَسول‌الله حَتّی سَمِعْنَا صَوتَ المَساعی فی جَوفِ لَیلَةِ الاَربَعاء»(27) به خدا قسم ما نفهمیدیم چه موقع رسول خدا دفن شد تا این که شنیدیم در شب چهارشنبه دفن شد. آیا پیامبر خدا(ص) علاوه بر پیامبربودن، شوهر عایشه نبود؟ آیا داماد ابابکر محسوب نمی‌شد؟ درست از پیش از ظهر روز دوشنبه 28 صفر - همان روزی که رسول خدا (ص)رحلت کردند- رفتند مشغول سقیفه شدند، درحالی كه امیر‌المؤمنین علی(ع) مشغول غسل و كفن پیامبر خدا(ص) بودند. آن حضرت در رحلت رسول خدا(ص) جمله عجیبی دارند. می‌فرمایند:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّیاً عَمَّنْ سِوَاكَ وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِیكَ سَوَاءً وَ لَوْ لَا أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْجَزَعِ لَأَنْفَدْنَا عَلَیْكَ مَاءَ الشُّئُونِ وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلَّا لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لَا یُمْلَكُ رَدُّهُ وَ لَا یُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِك»(28)
«پدر و مادرم فداى تو اى رسول خدا! با مرگ تو رشته اى پاره شد كه در مرگ دیگران اینگونه قطع نشد، با مرگ تو رشته پیامبرى، و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانى گسست. مصیبت تو، دیگر مصیبت دیدگان را به شكیبایى واداشت، و همه را در مصیبت تو یكسان عزادار كرد. و اگر به شكیبایى امر نمى كردى، و از بى تابى نهى نمى فرمودى، آنقدر اشك مى ریختم تا اشك هایم تمام شود، و این درد جانكاه همیشه در من مى ماند، و اندوهم جاودانه مى شد، كه همه اینها در مصیبت تو ناچیز است! چه باید كرد كه زندگى را دوباره نمى توان بازگرداند، و مرگ را نمى شود مانع شد، پدر و مادرم فداى تو! ما را در پیشگاه پروردگارت یاد كن، و در خاطر خود نگهدار!
می‌فرمایند: جزع زشت است امّا نه برای تو. امیر‌المؤمنین قلب خود را تربیت کرده‌اند برای شیفتگی، آن هم شیفتگی نسبت به خوبی‌ها و خوبان. شما بالاخره چندین سال عمر می‌كنید، ولی باید به یك نحوی یك بار هم که شده علی‌وار در غم رحلت رسول خدا(ص) محزون باشید. همان‌طور كه یك عمر نماز می‌خوانید تا شاید دو ركعت نماز همراه با شوق بندگی بخوانید و از این دنیا بروید، همة این نمازهایی كه به وقت می‌خوانید، برای این است كه شاید یکی از نمازهایتان، آن بشود که باید بشود تا همه‌ی نمازها را بر اساس آن نماز حساب کنند.(29)
این نوع محبت‌ و غم‌ و سُرُور نسبت به اولیاء الهی، پله‌های نردبان قرب به سوی خداوند است. وقتی حجاب‌ها عقب رفت، همه‌ی حرکاتی که مقدمه برای مرحله‌ی آخرین بوده، آن مرحله‌ی آخرین، نتیجه را حساب می‌کنند. هر سال به حزن رحلت رسول خدا(ص) می‌نشینیم، شاید یك‌بار علی‌وار حزن رحلت رسول خدا(ص) را سرمایة قلبمان کنیم که در آن صورت تمام این حزن‌ها را بر اساس همان حزن علی‌وار به‌حساب می‌آورند، که این سرمایه‌ی بزرگی است. پیامبر(ص) مهربان‌ترین و با صفاترین انسان روی زمین بودند و لذا دوست داشتن چنین انسانی حق قلب و روان ما است.
انوار الهی گاهی تجلّی می‌کند و ظاهر می‌شود و گاهی در خفا و حجاب می‌رود، گاهی آن نور با وجود نبی جلوه می‌كند، و گاه با رحلت آن حضرت در خفا می‌رود. کسی كه نظر به آن جلوه دارد، از تجلی‌‌اش مسرور است و از خفایش محزون. همچنان‌که در شهادت فاطمه زهرا(س) و ائمه(ع) برایتان پیش می‌آید، این اشک‌ها که در شهادت امیرالمؤمنین(ع) می‌ریزید به جهت شناخت جلوه‌ی حق است در آینه‌ی وجود آن حضرت، و چون از طریق آن حضرت با نور الهی مأنوس شدید، وقتی آن نور در خفا می‌رود، اشک جاری می‌گردد.
بیشتر تأكید بنده این است که عزیزان، فرهنگ محزون بودن نسبت به فقدان اولیاء الهی را بشناسند شاید كه آن فرهنگ سرمایه‌ی قلب ما شود. قرار است ما برای سرمایه‌اندوزی در صحنه باشیم. چرا شما در رحلت رسول خدا (ص)به امام زمان(عج)تعزیت می‌گویید؟ چون آن حضرت قلب كلّ است و جزع او جزع كلّ، همان‌طور که قلب علی(ع) در رحلت نبی‌الله(ص) در حزن بود. قلب حضرت فاطمه(س) یک لحظه از فقدان پیامبر خدا(ص) آرام نمی‌گیرد، این غیر از غصه‌ای است که سایر مسلمانان از رحلت رسول‌ خدا(ص) داشتند، قلب حضرت فاطمه(س)، جمال رسول خدا(ص) را محل تجلّی حق می‌دید، همانی که خودِ حضرت(ص) فرمودند که؛ «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأی الحَق»(30 )هر کسی مرا ببیند حق را دیده است. ملاحظه بفرمایید که چگونه یك قلب این‌قدر در دوست داشتن آزاد است و کسی را می‌تواند دوست داشته باشد که باید دوست داشت، برعکسِ سقیفه‌سازان که از دوست داشتن پیامبر(ص) محروم بودند. كودك وقتی اسباب‌بازی‌اش می‌شكند جزع می‌كند، قلب این کودک اسیر اسباب‌بازی است، ولی یك قلب وقتی پیامبر خدا(ص) از صحنه می‌رود جزع می‌كند، این قلب متعلق به نبی‌الله(ص) است. حالا آن پیامبر(ص) برای آن که قلب ما بعد از رحلت آن حضرت سرگردان نباشد فرمود: «فاطِمَةُ بِضْعةٌ مِنّی»؛(31) فاطمه پارة من است، پس هر کس می‌خواهد از طریق من رابطه‌ی محبّتش با خدا قطع نشود، به فاطمه(س) بنگرد و حق و حقیقت را در حرکات و سکنات او دنبال کند. روی این مطلب وقت بگذارید كه چه قلبی باید در صحنه جان ما باشد كه رحلت نبی(ص) برای ما وسیله‌ی‌ تقرّب به فاطمه(س) باشد؟ از این زاویه نگاه كنید كه اهل‌البیت(ع) همگی نورند، پس بودشان و شهادتشان توجه به نور خدا است و عامل هدایت ما، رحلت نبی(ص) برای قلب بیدار، عامل ایجاد سرمایه است، همچنان‌که تولّد و حیات نبی(ص) عامل ایجاد سرمایه است.
با این مقدمه‌ی نسبتاً طولانی، به سراغ توصیه‌های امیر‌المؤمنین(ع) به فرزندشان امام حسن(ع) می‌رویم تا إن‌شاءالله بتوانیم قلبی شیفته نسبت به خوب‌ها و خوبی‌ها تربیت کنیم.

آفات غفلت از جهت حقیقی زندگی

حضرت علی(ع) فرمودند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ، وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ، وَ قَدِّرِ بَلَاغَكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر. فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَیَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَیْكَ»؛
فرزندم آگاه باش كه راهی بس طولانی و دشوار در پیش داری و در پیمودن آن راه از كردار پسندیده و توشه‌ای چندان كه تو را سبكبار به منزل برساند بی‌نیاز نیستی، پس خویشتن را گران‌بار مساز كه آن وبال تو خواهد شد و تو را از ادامه‌ی راه باز می‌دارد.
رسیدیم به این ‌نکته كه حضرت فرمودند: فرزندم راهی بس طولانی در پیش داری.
دلا راه تو پر پیچ و خطر بی

گذرگاه تو بر اوج فلک بی

خویشتن را در این مسیرْ گرانبار مگردان. بلکه برعکس؛
گر از دستت برآید پوست از تن

برآور تا كه بارت كم ترك بی

«فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ»؛ بیش از طاقت خود بر پشتت بار مگذار، وگرنه «فَیَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَیْكَ»؛ سنگینی این بار وبال تو می‌شود و تو را از سلوک به سوی پروردگارت باز می‌دارد و نمی‌توانی از صفات ناشایست عبور کنی و به فضائل برسی.
حضرت به اعتباری می‌فرمایند: اگر انسان‌ها در زندگی هدف داشته باشند، بیهوده خودشان را مشغول چیزهایی نمی‌كنند كه ربطی به هدفشان ندارد. انسانی كه در این دنیا باید سرمایة اصلی‌اش خدا داشتن و قیامت‌داشتن باشد، دنیا برایش ابزار است، نه مقصد. هر چه ما را به خدا و به ابدیتمان نزدیك كند، هر آن‌چه انس ما را به خدا، به عنوان مقصد، و به قیامت به عنوان مأوی، نزدیک كند، همان باید مدّ نظر ما باشد، و چیزهایی كه ما را مشغول به خودشان می‌كنند، بارمان را سنگین می‌نمایند و وقتمان را هدر می‌دهند، این‌ها را باید رها کرد. گفت:
در تمام کارها چندین مکوش

جز به کاری که بود در دین مکوش

عاقبت تو رفت خواهی ناتمام

کارهایت ابتر و نان تو خام

بلکه خود را در صفا گوری کنی

در منّی او، کنی دفن منی

خاک او گردی و مدفون غمش

تا دمت یابد مددها از دمش

همان‌طور كه می‌دانید غرب نسبت به اهداف متعالی و معنوی غافل شد بعد آن‌‌چنان تجمّلی گشت که تمام زندگی‌اش در حصار ابزارهای مدرن دفن گردید، از این مسئله به سادگی نگذرید. اگر بخواهید ابعاد زندگی را درست گزینش كنید، باید جهت حیات را درست بشناسید، چرا ما به سنت گذشتة توحیدی دل بسته‌ایم كه در آن فرهنگ انسان به راحتی و با کمترین امکانات بهترین زندگی‌ها را داشت؟ چون هدف اصلی در آن عرصه مورد غفلت نبود، حالا همه چیز داریم ولی چیز اصلی که برای آن آفریده شده‌ایم را فراموش کرده‌ایم. شما تاریخ اسلام را نگاه كنید، خانه‌ی پیامبر خدا(ص) اصلاً حیاط نداشت، یک اطاق بود که درِ آن به مسجد باز می‌شد، كلاه سر خودمان نگذاریم كه آن دوره گذشت. چه كسی از آن دوره گذشت و این دوره را درست كرد؟ چه گرایشی در جان انسان‌ها ایجاد شد كه چنین دوره‌ای پیدا شد؟ می‌گویند دیگر آن نوع زندگی مصلحت نیست، من هم نمی‌گویم به گذشته برگردید ولی لازم است روشن شود که چه كسی مصلحت را مصلحت كرد، اگر این مسئله روشن نشود، آینده هم ادامه‌ی وضع موجود خواهد بود که هدف اصلی در آن فراموش شده‌است. می‌گویند مصلحت است كه اگر دختر بخواهد به خانه‌ی شوهر برود یك یخچال داشته باشد، یك فریزر، یك خانه، یك ماشین، ... چه کسی این‌ها را مصلحت کرد و از این طریق سن ازدواج را این‌چنین بالا برد؟ مگر ما تابع مصلحت عوام وَهم زده باید باشیم؟ ما تابع رسول خدا(ص) هستیم، همیشه رسول خدا(ص) ما را نجات می‌دهد، آری خانه‌ی پیامبر خدا(ص) اصلاً حیاط نداشت، دیگر نه مهمانخانه، نه طبقه بالا، و ... اگر مهمان می‌آمد چه می‌كردند؟ او را در همان اطاق مورد پذیرایی قرار می‌دادند. اگر مهمان آدم بسیار محترم و مورد علاقه‌ی خاص حضرت بود عبایشان را هم پهن می‌كردند تا روی عبا بنشیند، خود حضرت روی زمین می‌نشستند و روی زمین غذا می‌خوردند و روی زمین می‌خوابیدند، در وصف حضرت عیسی(ع) گفته‌اند، پاهایشان مرکبشان و دست‌هایشان بالش آن حضرت بود.
این چه تمدنی است كه در اثر آن، زمین و خاك مزاحم زندگی ما شده است؟ فكر می‌كنید خیلی تمدن تمیز و بهداشتی و پیشرفته‌ای است كه از خاك می‌ترسیم؟! در حالی که خاك عامل بهداشت طبیعت است و آلودگی‌ها را از بین می‌برد. یكی از مشكلات امروز دنیا این است كه نظام طبیعی و اكوسیستم‌ها به هم خورده است، خیابان‌های آسفالت‌شده، دیوارهای سیمانی، پشت‌بام‌های ایزوگام‌شده، در‌های آلومنیومی و آهنی، كمی آفتاب كه به آن‌ها بتابد خانه و شهر را تبدیل به جهنّم می‌کند، در صورتی که اگر دیوارها خشتی و پشت‌بام‌ها کاهگِلی و خیابان‌ها سنگی یا خاكی بود، آفتاب كه می‌تابید گرمای غیرقابل تحمّلی نداشت، شرایط موجود نه‌تنها اوضاع را جهت تحمل گرما و سرما سخت کرده، متأسفانه بستر رشد انواع میکروب‌ها شده است، در حالی‌که خاکْ در شرایط طبیعی عامل از بین برنده‌ی میکروب‌ها است. چه شد كه بدون دلیل منطقی چنین زندگی را بر خود حمل كردیم؟ و به اسم راحتی و بهداشت در سخت‌ترین نوع زندگی فرو افتادیم؟
حضرت علی(ع) می‌فرمایند مواظب باشید جهت حیات را گم نکنید وگرنه انواع پیرایه‌های دست ‌و پاگیر وارد زندگی شما می‌شود و امکان حرکت به سوی عالم معنا را از شما می‌گیرند، مثلاً فرهنگِ داشتن مهمانخانه چند سالی است كه وارد زندگی ما مسلمان‌ها شده است، عموماً انسان‌های مرفّه و یا بی‌دین مهمانخانه و اطاق‌های تو در تو داشتند ولی مردم عادی یك اطاق و یا دو اطاق داشتند که محل خواب فرزندانشان از خودشان جدا باشد. در آن شرایطی که امکان تهیه‌ی یک اطاق و یا دو اطاق برای اکثر مردم ممکن بود، چه كسی فقیر بود؟ آیا در آن فرهنگ اگر کسی یك اطاق داشته باشد و مهمان كه آمد كنار همان اطاق بنشیند، آن شخص فقیر است و احساس فقر می‌کند؟ و یا آیا در آن فرهنگ اگر كسی اطاقی داشته باشد پر از مبلمان و به مهمانش فخر بفروشد او غنی است؟! و یا او از همه‌ی این‌ها فقیرتر است كه مبل‌هایش را به دیگری نشان می‌دهد تا ضعف درونی‌اش را که ناشی از بی خدایی است، جبران کند. مهمان‌خانه‌اش را عرضه می‌كند در حالی که برای عرضه‌ی این مهمان‌خانه‌ چه چیزها که بر خود حمل کرده و از هدف اصلی‌اش باز مانده و امکان سیرالی‌الله را از خود گرفته است.
حضرت می‌فرمایند: «فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ»؛ بیش از طاقتت چیزی را برای خود تحمیل نكن. چون تو می‌خواهی به طرف حق و به سوی قیامت بروی، چیزی كه تو را از این جهت‌گیری باز دارد و در دنیا متوقف کند نپذیر، بر خود آن‌قدر بار حمل کن كه از جهت اصلی باز نشوی.