فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

چگونه «مَن» در ذهن ساخته می‌شود

احساس «مَن» كردن آن هم به صورت مستقل از خدا، حالتی است كه برای انسان‌های غیر الهی مطرح است. چرا «مَن» خود را «مَن» حس می‌کنم؟ چون در مقایسه با شما، به خود نظر می‌کنم و خود را جدای از شما حس می‌کنم و این می‌شود «من». چرا خود را «من» حس می‌کنم؟ چون این لیوان را لیوانی که آب به من می‌دهد حس می‌کنم. و در این مقایسه یک «من» برایم پیدا می‌شود، همة این «من» و «من»ها با مقایسه با غیر مطرح است. از طرفی غیرها به اعتبار شخصیت استقلالی‌شان هیچ‌کدام اصالت ندارند، شخصیت آن‌ها در رابطه با نسبت‌ها و مقایسه‌ها در ذهن پیدا می‌شود. این لیوان در رابطه با تشنگی من شخصیت لیوانی دارد و تشنگی من هم یک گرایش فیزیولوژیک است و مربوط به نیاز به ‌آبی است که مربوط به بدن است و به واقع کاری به حقیقت گستردة وجود من که عین تعلق به حق است، ندارد. حالا با دقت در این مقدمات ملاحظه خواهید کرد اگر این نسبت‌ها را از من بگیرند و همة عالم را تجلیات اسماء الهی ببینیم، آن منی که موجب عُجب و خودبینی می‌شود، نمی‌ماند. پس چه می‌ماند؟ گرایش به حق. چون در واقعیت فقط حق هست و بقیه ماهیات همگی نسبت‌هایی هستند در رابطه با نیاز بدنی من. یعنی اگر مقایسه‌ها را بردارید، آن منی كه به آن نظر دارید و می‌خواهید حفظ كنید، نمی‌ماند، چه می‌ماند؟ «یا ربّ» می‌ماند. حتی آن منی كه می‌گویم: «یاربّ» هم نمی‌ماند، به اصطلاح بزرگان ادراك می‌ماند، اما ادراكِ ادراك نمی‌ماند. مثلاً وقتی خوشحالید، فقط خوشحال هستید، همین كه توجه کنید به این‌که من خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، فقط خوشحالی، خوشحالی است، تصور و فكر خوشحالی، خوشحالی نیست. همان‌طور که آب تر است ولی تصور آب تر نیست. من كه دارم می‌خندم، فقط خندیدنم، ولی از آن جهت كه «من» به خود نظر كردم و پایِ نسبت به میان آمد و متوجه شدم من می‌خندم، دیگر خندیدن در صحنه نَفْس‌ام موجود نیست، بلكه خاطره و صورت ذهنی خندیدن در حافظه‌ام می‌ماند، یادم می‌آید كه یك دقیقه پیش خوشحال بودم. شما وقتی خوشحالید كه فقط خوشحال هستید، وقتی می‌گویی خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، علم به خوشحالی، خوشحالی نیست، مثل تفاوت بین غصه‌خوردن و شیون‌زدن است. كسی كه می‌بیند فرزندش زیر ماشین تكه‌تكه می‌شود، آیا می‌داند بچه‌اش تكه‌تكه می‌شود یا جیغ می‌زند، آیا غصه می‌خورد یا شیون می‌كشد؟ در آن حال فقط شیون می‌كشد، اما فردا غصه می‌خورد، غصه، شیون نیست، شیون، شیون است، هنگام شیون‌زدن حتی نمی‌داند شیون می‌زند.
عُجب و خودبینی و خودپسندی این‌طوری پیدا می‌شود که انسان به منِ خود نظر می‌کند، در نتیجه همین‌که نظر کرد، یک منِ دُردانه پیدا می‌شود و همة بدبختی‌ها به خاطر پیداشدن این «من» است که با غفلت از توجه به حق پیدا شد. در حالی‌که در پیامبر(ص) چنین منی نیست و لذا وقتی هم خداوند می‌فرماید تو در خُلق عظیم هستی، منی نمی‌بیند که به عُجب آید، حق را می‌بیند و نظرش به حق ادامه می‌یابد.
مولوی در مثنوی داستان خوبی دارد؛ عاشقی به در خانة معشوقش رفت و در زد، معشوقش گفت: کیست؟ گفت: منم! گفت: این‌جا یک من هست، جایی برای من دیگر نداریم! و در را باز نکرد. واقعاً هم نمی‌شد در را باز کند. برای هر منی در بسته است چون دوگانگی اگر در صحنه بود هیچ‌کدام برای دیگری نیستند، تا من «تو» نشود، در باز نمی‌شود. عاشقی که بگوید من؛ دروغ می‌گوید. باید در مقابل معشوقش من در منظرش نباشد. باید با نگاه به معشوقِ حقیقی، این منِ وَهمیِ مجازی را سوزانده باشد. بالأخره سال دیگر آمد و در زد، معشوقش گفت: كیست؟ گفت: تویی! در را باز كرد.گفت:
اكنون چون منی، ای من در آی

نیست گنجایی دو من را درسرا(3)

خداوند حقیقتاً هستی همه چیز را داده، هستی بقیة موجودات به حق است و همه موجودات جلوة هستی او و عین اتصال به او هستند، مثل اتصال نور خورشید به خورشید. وقتی متوجه شدی كه در ذات خود هیچ هستی، فوراً می‌بینی كه به حق و با اتصال به حق هستی، بودنی داری كه آن بودن، بودن به حق است، بقیه‌اش چیزی نیستی، بلكه هست تو همان توجه به حق است. اگر به غیر حق توجه كردی، منْ حجاب حق که عامل عجب است، پیدا می‌شود، در حالی كه هستیِ آن، یک نوع هستی وَهمی است و مانع توجه به حق است، نیستی است که هستش می‌پنداری. اصلاً غیر حق به نحو استقلالی در صحنه عالم چیزی نیست. به نحو استقلالی فقط یك چیز هست؛ که همان «حق» است. هرکس با نظر به حق، از هستِ حق بهره می‌گیرد و به هستِ حق، هست پیدا می‌کند. منتها هستی که عین ربط به حق است بدون هیچ استقلالی، اگر به خود نگریست و به اصطلاح عرفا هوشیاری پیشه کرد از همه‌چیز محروم می‌شود.
گفت لیلی را خلیفه، كان تویی

كز تو مجنون شد پریشان و غوی(4)

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت رو رو! چون تو مجنون نیستی

با خودی تو ، لیك مجنون بی‌خود است

در طریق عشق، هشیاری بد است

بله! همین كه انسان با خود است و توجه به خود دارد، دیگر عشق و بندگی می‌رود، این هوشیاریِ وَهمی، بندگی را می‌میراند. هوشیاری و زیرکی یعنی خود را به نحو استقلالی نگریستن و عملاً در این حالت، با وَهم‌ها و گمان‌ها زندگی کردن و عقلِ حقیقت‌بین را از دست دادن. گفت:
زیركی بفروش و حیرانی بخر

زیركی ظن است و حیرانی نظر

یعنی این توجه به منِ خود، و خود را و بقیه چیزها را مستقل دیدن و حساب برای آن‌ها باز كردن، یک نحوه گرفتاری در گمان‌‌ها است. حیران حق بودن، نگاه واقعی غیر وهمی است. یكی از دعاهای پیامبر اسلام(ص) این بوده است كه «رَبَّ زِدْنِی تَحَیُّراً» خدایا! حیرتم را زیاد كن! كه فقط تو را ببینم و لاغیر. گفت:
خیره گشتم، خیرگی هم خیره گشت

موج حیرت عقل را از سر گذشت

یعنی موج حیرت از سر عقل هم گذشت؛ باید با چشمی بالاتر از عقل که همان حیرت است با حقایق روبه‌رو شد. با عقل جزیی نمی‌توان خیلی از چیزها را دید، چون بالأخره یک نحوه عجب و خودبینی و در نتیجه حجاب نسبت به حق، در آن هست.
عارفی گفت: «اهل فضل را فضل باشد بر همه تا آن‌گاه که فضل خود نبیند، و اهل ولایت را ولایت بر همه، تا آن‌وقت که ولایت خود نبینند، که چون بدیدند ولایتشان نماند، زیرا آن‌جا که فضل و ولایت بُوَد، رؤیت از آن ساقط بُوَد، چون رؤیت حاصل شد معنی ساقط شد، از آن جهت که فضل صفتی است که فضل نبیند، و ولایت صفتی که رؤیت ولایت نباشد».(5)
حضرت فرمودند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛ وقتی از نظر به خود به شعف آمدی و خود را خریدی، راه درست را گم می‌کنی و عقلت از مسیر صحیح باز می‌ماند.
پسرم! اگر خودت را نگاه كردی، خیلی چیزها را نمی‌بینی و از راه واقع‌بینی دور می‌افتی. همین‌که همة همت انسان‌ این باشد که منِ مستقل از حق، یعنی مَن وَهمی را حفظ‌ کند، از مسیر درست دور می‌افتد و به مقصدی که باید برسد، نمی‌رسد و عملاً با سایه زندگی خود زندگی می‌كند در حالی که سایة زندگی، اصل زندگی نیست، انسان را به اهداف دروغین‌ عادت می‌دهد و اندیشه‌اش را در مسیر همان اهداف دروغین به‌کار می‌برد و لذا فرمود: «وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ» و این خودپسندی خردها را از بین می‌برد و در نتیجه اندیشه انسان تاریك می‌شود و موضوعی که در مورد آن فکر می‌کند، موضوع حقیقی نیست، در وَهمیات تفکر می‌کند و در وَهمیات زندگی می‌کند و وقتی آفتاب قیامت طلوع کرد متوجه می‌شود یک عمر در هیچی فکر می‌کرده است، چون به خودِ وَهمی‌اش مشغول و مشعوف بود. پس حالا كه این طور است، حالا كه خودپسندی را باید پشت سر بگذاری تا زندگی‌ات جهت دروغین نگیرد و مسیر زندگی‌ به سوی ناكجاآباد سیر نكند، حالا چه كار كن؟ این كارها را بكن:

برای خود باش!

«فَاسْعَ فِی كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَیْرِكَ»؛
پس تلاشی سخت را پیشه كن و آخرین تلاش خودت را در راستای تعالی خود بنما و خزانه‌دار دیگران مباش.
«كَدْح»؛ به معنای كثرتِ سعی است. می‌فرمایند تلاش خود را به صحنه بیاور تا خودت برای خودت باشی، در این حالت خودخواهی‌ها همچون گردی به هوا می‌رود. در فضایی كه انسان تلاش خود را به صحنه آورد و به این‌که بقیه در خدمت او باشند علاقه نشان نداد، از خودپسندی آزاد می‌شود، و به واقع نه‌تنها تلاش‌هایش به ثمر می‌رسد بلکه احساس طفیلی‌گری نیز نمی‌کند تا بخواهد با وَهمیات خود را بزرگ نگهدارد. وقتی تلاش‌های خود را گسترش دادی تازه با خود واقعی‌ات روبه‌رو می‌شوی، این همان است که خودمان به اصطلاح می‌گوییم؛ از عرق جبین و كدّ یمین چیزی به دست آور، یعنی خودت باش. اوّلاً؛ از غیر نخواه، ثانیاً؛ خزینه‌دار غیر هم نباش. «لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَیْرِكَ» اگر من از نتیجة تلاش‌های خودم بهرة لازم را نبرم، تلاش‌‌کننده‌ای سرگردان خواهم بود که نمی‌دانم برای چه تلاش می‌کنم. چیزی که امروزه از بسیاری از مردم می‌بینید، اگر من صرفاً عادت داشته باشم کار کنم تا حاصل آن را بگذارم و بروم، عملاً عمر خود را فدیه و خرج بقیه کرده‌ام و نه خرج خود. می‌گوید: اولاً تلاش كن و خودت هم تلاش كن تا آنچه نیاز داری خودت به دست بیاوری. ثانیاً؛ این تلاش را برای تعالی و سعادت خودت بخواه که تو به کمال برسی و کار تو بستر تعالی تو باشد. همین دو نكته عُجب را در انسان می‌كشد، زیرا دو چیز است كه نمی‌گذارد شما خودتان را از عُجب آزاد كنید؛ یكی این‌كه بقیه را در خدمت خود می‌خواهید، دیگر این‌كه می‌خواهید بقیه به شما توجه كنند. یكی این‌كه رفاه خودتان را از بقیه می‌خواهید، دیگر اینکه تلاش می‌کنید با ثروت خود نظر بقیه را به خود جلب کنید و با انواع تجملات، برای بقیه زندگی کنید و با این کار عملاً خود را خزینه‌دار بقیه می‌كنید و به جای آن‌که سعادت خودتان برایتان مهم باشد، نظر بقیه برایتان مهم می‌شود.
حضرت در این فراز می‌ فرمایند: فرزندم خودت برای خودت تلاش كن، آن هم تلاش جدی و دامنه‌دار، و در این راستا خودت كار خودت را بكن و نیز برای خودت یك كاری بكن. لازم است به نكته دوم دقت زیادی بفرمایید و از ابعاد گوناگون آن را مدّ نظر قرار دهید. یك جنبه‌اش، جنبه مالی است که عمر خود را تمام کنی، برای بقیه مال جمع کنی و با قلب خالی از معنویت از این دنیا بروی، اما سیاق جمله سیاق مالی نیست، چون بعد از این، آن را ذکر می‌کنند. به نظر می‌رسد این‌جا بیشتر جنبه روحی و روانی موضوع مطرح است که آفت و هلاکت بزرگ‌تری است. و آن این‌که بسیاری وقت‌ها بنده و امثال بنده می‌رویم درس می‌خوانیم، مدرك می‌گیرم برای مردم، كه مردم بگویند فلانی مدرك دارد، این یک نمونه از خزانه‌دار دیگری بودن است. آری یك وقت من در مسیر تعالی و تكامل اجتماعی باید مدرك هم بگیرم، که بحثِ آن جداست و لذا سخن به خود موضوع برنمی‌گردد، بلكه به جهت موضوع برمی‌گردد. عموم مسائل اخلاقی همین‌طور است. دین اصلاً نظر ندارد به این‌كه شخص ثروتمند است و یا فقیر. نظر دین در این جهت است که شخص با این ثروت و یا با این فقر چه جهتی دارد. در مورد ثروتمندبودن افراد ما باید نگران این نکته باشیم كه مبادا سرمایه طوری باشد كه جامعه نتواند از این سرمایه استفاده كند. این است آن چیزی که خطرناك است و باید به همان اندازه که در مورد مسائل دینی حساس هستیم، روی این مسئله هم حساس باشیم. ولی من چه كار دارم كه شخصی ثروت بیشتری دارد یا كمتر. اسلام به انسان‌ها - ثروتمند و فقیر- توصیه می‌فرماید؛ مواظب باشید جهت فعالیت‌هایتان به سوی ناكجاآباد نباشد.
حضرت می‌فرمایند: «فَاسْعَ فِی كَدْحِكَ» این جمله روح را بزرگ می‌كند چون می‌فرماید؛ تلاش كن خودت برای خود زحمت بكشی، به بقیه دستور نده، کار خود را از بقیه نخواه، بزرگی روح را در تلاش‌ها جستجو كن! شما یك نفر را پیدا نمی‌كنید كه در امور شخصی خود که می‌تواند خودش انجام دهد، دستور ‌دهد، و خودبین نباشد. گاهی برای انضباط گروه و یا جامعه به كسی می‌گویند تو رئیس باش، ما بر عهده تو می‌گذاریم كه به جمع دستور دهی، تا آن گروه و جمعیت سر و سامان داشته باشد، بحث جدایی دارد. آن دستوردادن به جهت مسئولیت است. برای بنده مثل روز روشن است كه برای اولیاء خدا بسیار سخت است كه دستور بدهند، ولی به حكم وظیفه باید انجام چنین کاری را به عهده بگیرند. خداوند به عهدة فقها گذارده که امور جامعه را به عهده بگیرند. و حكم خدا را مطرح كنند و نه حرف خود را. پس بدون آن‌که موضوع را گُم کنیم باید همواره مدّ نظر داشته باشیم که یکی از راه‌های ادب‌کردن خود و وسعت‌دادن روحمان و آزادشدن از ظلمات عُجب، تلاش‌کردن است، آن‌هم تلاشی همراه با سعی فراوان. چون می‌فرماید: «فَاسْعَ فِی كَدْحِكَ» تلاش کن آن هم تلاشی ممتد.
از جمله این تلاش‌ها؛ تلاش در سلوک است. باید بنا را بر این گذارد که اگر می‌خواهید به جایی برسید باید سخت تلاش کرد. ابتدا تلاش برای یافتن حق و نجات پیداکردن از باطل - به عبارت دیگر ابتدا باید در پیداکردن عقاید صحیح تلاش کرد، تا به عقاید غیر واقعی و وَهمی و سطحی گرفتار نباشیم و آنچه واقعاً حق است را بشناسیم- تلاش دوم در اخلاق صحیح است و این‌که سعی کنیم رذایل اخلاقی را از خود دور کنیم. تلاش سوم تلاش در حضور قلب است و این‌که سخت قلب را در کنترل عقاید حقه قرار دهیم و نگذاریم در محضر حق به چیزهای وَهمی نظر کند.
حال در راستای امور فوق می‌فرمایند: «وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَیْرِكَ»؛ مخزن‌دار غیر نباش، عمرت را خرج بقیه نكن. عمرت را طوری مصرف نكن كه بقیه از آن استفاده كنند و برای تو چیزی نماند، و به جای آن‌که در بین ملکوتیان آبرومند شوی در بین بقیه مهم باشی. گفت:
ترك معشوقى كن و كن عاشقى

اى گمان برده كه خوب و فایقى

اى كه در معنى ز شب خامش ترى

گفتِ خود را چند جویى مشترى

سر بجنبانند پیشت بهر تو

رفت در سوداى ایشان دهر تو

هست تعلیم خسان اى چشم شوخ

همچو نقش خرد كردن بر كلوخ

خویش را تعلیم كن عشق و نظر

كان بود چون نقش فى جرم الحجر

متصل چون شد دلت با آن عدن

هین بگو مهراس از خالى شدن

این سخن پایان ندارد اى پدر

این سخن را ترك كن پایان نگر

غیرتم ناید كه پیشت بیستند

بر تو مى خندند، عاشق نیستند

عاشقانت در پس پرده ى كرم

بهر تو نعره زنان بین دم به دم

عاشق آن عاشقان غیب باش

عاشقان پنج روزه كم تراش

كه بخوردندت ز خدعه، جذبه اى

سالها ز یشان ندیدى حبه اى

چند هنگامه نهى بر راه عام

گام خستى بر نیامد هیچ كام

وقت صحت جمله یارند و حریف

وقت درد و غم بجز حق كو الیف

اگر از این موضوع که مولوی هم بر آن تأکید دارد غفلت شود، آن وقت بودن وَهمی انسان به جای بندگی برای انسان عمده می‌شود. اگر من غافل از انجام بندگی در محضر حضرت پروردگار، این فكر را بكنم كه دارم برای شما حرف می‌زنم، در واقع با این تلاش‌هایم دارم خزینه شما را پر می‌كنم و نه خزینة خودم را. اگر به این نیت خدمت شما حرف بزنم كه شما متوجه شوید من چیزهایی می‌دانم، عملاً گندم‌هایم را در مزرعة شما ریخته‌ام. پس دیگر مزرعه‌ای ندارم تا گندمی كشت كنم، اما اگر متوجه باشم جز خدا در صحنه نیست، شما که نسبت به بنده هیچ‌اید هیچ، من هم یک بیابان خالی هستم که باید به فیض الهی، از انوار او بهره‌مند شوم، دیگر خزینه‌دار شما نخواهم بود، تلاش می‌کنم تا با بندگی خدا قلبم آرام شود، در این صورت اگر هم حرف می‌زنم دیگر نباید برایم مهم باشد چند نفر پای صحبت‌های من می‌آیند، در این حالت گندم‌هایم را در مزرعه خودم پاشیده‌ام و خودم آن‌ها را برداشت می‌كنم، در واقع خزینه‌دار دیگری نشده‌ام. آری فرمود: «وَ لا تَكُنْ خَازِناً لِغَیْرِكَ»، حالا وقتی عزم ما نسبت به تلاش‌هایمان این‌طور شد، مطمئن باشید نور هدایت الهی جلوه‌گر خواهد شد و انوار الهی رخ می‌نماید و در واقع احساس به مقصدرسیدن در تلاش‌ها ظاهر می‌گردد. این جاست كه می‌فرماید:

چگونگی سیر به سوی قیامت

«وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّك».
چون راه خویش را یافتی، در راه بندگی پروردگارت خاشع‌ترین باش.
حالا که راه خود را یافتی و متوجه شدی جهت جان را باید به کجا انداخت، اگر می‌خواهی نتیجة نهایی نصیبت شود و از این راه بهرة لازم را در رسیدن به مقصد به‌دست آوری، باید عبادت الهی را پیشة اصلی خود گردانی و در مقابل پروردگارت خاشع‌ترین كس باش. انسانی که راه رسیدن به مقصد را پیدا کرد باید تمام توجه قلب خود را متوجه مقصد کند و بدون هرگونه افراط و تفریطی قلب را فقط در مقابل او فرود آورد و خاشع نماید. مگر جز این است که خدا تو را به راه خودش راهنمایی کرد، پس:
من فدای آن‌که نفروشد وجود

جز به آن سلطان با احسان و جود

من فدای آن مس همت‌پرست

کو به غیرکیمیا ناردشکست

و لذا حضرت می‌فرمایند: «فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّك» در مقابل چنین پروردگاری خاشع‌ترین انسان‌ها باش. برس به این‌كه خدا تو را به راه آورد و به مقصد ‌رساند، همه و همه لطف او بود. به فرمایش علامه طباطبایی«ره»:
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خس بی‌سر و پایم كه به سیل افتادم

او كه می‌رفت مراهم به دل دریابرد

اگر ملائكه الهی بدانند چنانچه تقاضای شما را برآورده كردند، شما آن را لطف خدا می‌دانید و نمی‌گویید: «مَن» این نتیجه‌ها را گرفتم! حتماً آن را برآورده می‌كنند حتی اگر تقاضا كنید كه روی آب راه بروید! حالا به خودتان رجوع كنید، ریشه عدم اجابت دعاها این است كه اگر دعاها را مستجاب كنند عُجب ما را می‌گیرد، که هزار برابر بدتر از آن محرومیتی است که می‌خواهیم خدا مرتفع فرماید.
از حضرت صادق هست که: «عَلِمَ اللهُ( إنَّ الذَّنْبَ خَیرٌ لِلْمُؤمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لا ذلِکَ مَاابْتَلاهُ بِذَنْبٍ اَبَداً»(6) خداوند می‌داند که گناه برای مؤمن بهتر از عُجب است و اگر چنین نبود هرگز او را به گناه مبتلا نمی‌کرد.
این روایت می‌رساند که برای انسان مؤمن بین گرفتاری به عُجب‌ به جهت عدم گناه، خطرناک‌تر است از مرتکب‌‌شدن به گناه. آن‌قدر عُجب برای او خطرناک است، که او را مبتلا به گناه می‌کنند تا از عُجب رهایی‌اش دهند. چون نور خشوع و بندگی انسان را عُجب از بین می‌برد و لذا همچنان که امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ»(7) هر که را عجب بر او وارد شود هلاک می‌شود. پس باید از خودبینی و خودپسندی و جلب نظر دیگران به خود، به توجه به حق و جلب نظر حق سیر کرد. گفت:
ترک معشوقی کن و کن عاشقی

ای گمان برده که خوب و فایقی

ای که در معنی ز شب خامش ‌تری

گفت خود را چند جویی مشتری

چون در این صورت از نظر به مقصد حقیقی که حضرت الله است باز می‌مانی و از توجه به نقص خود که می‌تواند منشأ تجلی انوار الهی باشد محروم می‌گردی و از خشوع که همان توجه به نیاز خود به انوار الهی است باز می‌مانی. و لذا حضرت با توصیه به این‌که؛ «فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّك» خاشع‌ترین كس در مقابل پروردگارت باش. راه بسیار پر برکتی را در مقابل انسان می‌گشایند.
سپس ادامه می‌فرمایند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِیدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِیدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْر».
و بدان كه پیشاپیش تو راهى است دراز، و رنجى جانگداز، و تو بى نیاز نیستى در این تكاپو از جستجو كردن به طرزى نیكو. توشه خود را به اندازه گیر چنانكه تو را رساند و پشتت سبك ماند.