فهرست کتاب


فرزندم این‌چنین باید بود[جلد دوم](شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه)

اصغر طاهرزاده

هنر شناخت نادانی‌ها

حضرت در ادامه می‌فرمایند:
«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛
آنچه را كه نمی‌دانی نگو، و اگر آنچه می‌دانی كم و اندک است، باز مگو.
ما به همان اندازه که وظیفه داریم انسان‌ها را از حقایق آگاه کنیم، وظیفه داریم آگاهی‌های ناقص به انسان‌ها ندهیم و در مواقعی که دانایی ما در موضوعی ناقص است باید سکوت کرد حتی اگر به جهت این‌كه چیزی نمی‌گوییم گمان كنند به کلی علم نداریم.
آری! آنچه نمی‌دانی نگو و هرچند اطلاع کمی از موضوعی داشته باشی باز باید اظهار نظر نکنی، زیرا آن اطلاعات کم به نحوی همان ندانستن به حساب می‌آید که باید اظهار نظر نکرد. ممکن است با سکوت تو فکر کنند اصلاً نمی‌دانی، بسیار خوب، این طور فکر کنند، خطر هلاکت در اظهار نظر نسبت به این‌که فکر کنند چیزی را نمی‌دانی بسیار بیشتر است. اگر خوب دقت كنید، تذكر عجیبی است. تأکید می‌فرمایند: آنچه را كه نمی‌دانی یا کم می‌دانی، نگو تا در راستای یگانه‌شدن با جان انسان‌ها، آن‌ها را گرفتار جهالت نکرده باشی. البته در ابتدا خیلی كار می‌برد تا آدم به مرحله‌ای برسد كه اولاً؛ نادانی‌هایش را بشناسد. ثانیاً؛ در راستای خدمت به دیگران خود را در موضوعی که علم کافی به آن ندارد، عالم نشان ندهد. متأسفانه كم‌اند انسان‌هایی که نادانی‌هایشان را بشناسند و وَهمیات و حدسیات خود را علم به حساب نیاورند، این یك شعور بلند می‌خواهد. شعور و آگاهی به خلأهای نفس یک نوع شعور اساسی به خود است. درست به همان اندازه که کم‌اند انسان‌هایی که به نادانی‌هایشان آگاه باشند، انسان‌هایی كه دانایی‌هایشان کم است ولی خودشان را خیلی عالم می‌دانند، بسیار زیاداند. باید متوجه باشیم اگر خودمان را خیلی فهیم و عالم می‌دانیم به این علت است كه نور عقلمان به ضعف‌هایمان نیفتاده است تا نادانی‌هایمان نمایان شود، به عبارت دیگر نور عقلمان كم است، و به واقع آزادشدن از تَوهُّمِ دانایی كار مشكلی است. در نظر بگیرید شب‌هنگام چند کودک را که در خانه‌ای تنها به‌سر می‌برند همراه با سکوت شب، ناگهان یك برگ از درخت می‌افتد، یكی‌ با پذیرفتن ساخته‌های وَهمش می‌گوید: دزد د‌ر خانه است! و توهُّم وجود دزد را در ذهن بقیه به عنوان واقعیت بیرونی شکل می‌دهد. به همدیگر می‌گویند: بیایید فرار كنیم! و همگی‌ به طرف كوچه فرار می‌کنند، بعد هم، قسم می‌خورند كه دزد در خانه است. این‌ها بین واقعیت و صورت ذهنی که از طریق وَهم ایجاد شده است فرقی نمی‌گذارند و به عبارت دیگر نادانی‌هایشان را نمی‌شناسند. در نتیجه یك احتمال ضعیف ذهنی را علم كامل به واقعیت می دانند و روی آن قسم‌های غلیظ هم می‌خورند و هرگز هم نمی‌پذیرند که حرفشان واقعیت ندارد. اگر خودمان را بررسی كنیم، خواهیم دید ما هم مثل آن کودکان گاهی یك احتمال ضعیف ذهنی را علم كامل به واقعیت می‌دانیم و در نتیجه با حدس‌ها و پیش‌فرض‌های خودمان زندگی می‌کنیم، گاهی با آن‌ها خوشیم و گاهی هم با آن‌ها درگیر می‌شویم. در حالی‌که گفت:
دور می‌بینی سراب و می‌دوی

عاشق آن بینش خود می‌شوی

حضرت با این توصیة مهم می‌فرمایند؛ بیا و نادانی‌هایت را بشناس. و واقعاً این هنر بزرگی است و البته شعور والایی هم می‌خواهد.
پس وقتی می‌فرمایند: «وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ»؛ آنچه را نمی‌دانی نگو و نیز آنچه را هم کم می‌دانی جزء نادانی‌هایت به حساب آور و نگو، در واقع می‌خواهند ما را وارد یک زندگی پاک و زلال بگردانند که گرفتار هیچ کدورت و ظلماتی برای خود و دیگران نباشیم.
این کمال فوق‌العاده‌ای است که انسان علاوه بر نادانی‌هایش، دانایی اندکش هم برایش معلوم شود، و نه‌تنها آن‌ها را بشناسد، بلکه هرگز آن‌ها را پنهان و به عنوان دانایی‌های خود طرح نکند.
از چه می‌ترسیم؟ می‌خواهیم چه چیزی را پنهان کنیم؟ چه اشکالی دارد كه كم‌دانستن ما برای بقیه روشن شود؟ اولین نفعش برای خود ما است تا بقیه بیش از آنچه كه هستیم از ما انتظار نداشته باشند. دومین نتیجه‌اش هم این است که به دیگران چیزی نگوییم که گمراه شوند و وبالش علاوه بر دنیا، در قیامت ما را گرفتار کند. سومین بركتش هم این است كه تواضع و خشوع‌مان را از دست نمی‌دهیم، و چهارمین فایده‌اش هم آن است که وقت ما صرف مراجعاتی که نمی‌توانیم به آن‌ها جواب نتیجه‌بخش دهیم، نمی‌شود. و هزاران هزار فایده‌ای که عقل ما متوجه آن‌ها نیست و حضرت امیرالمؤمنین(ع) به آن‌ها توجه دارند و به همان جهات بر آن تأکید می‌فرمایند.
از طرف دیگر در این توصیه، یک نحوه تعادل روحی برای فرد و یک نحوه تعادل اجتماعی برای دیگران پدید می‌آید. پس باز قلبمان را متوجه سخن امام علی(ع) می‌کنیم که می‌فرمایند: آنچه را نمی‌دانی مگو و نیز اگر آنچه می‌دانی اندک باشد آن را هم مگو، و نگران مشخص‌شدن نادانی خود مباش که بهره‌های فراوانی در آن هست.
یک وقت انسان بدون آن‌که چیزی در چنته داشته باشد ادعا می‌کند، چنین شخصی دائم باید جان بکند تا آبروی دروغین خود را پنهان کند. گفت:
ما چرا چون مدعی پنهان کنیم

بهر ناموس مزوّر جان کنیم؟

وقتی خواستیم آبروی دروغینی برای خود حفظ کنیم هر روز نگران هستیم که نکند افشاء شود. گفت:
این‌همه غم‌ها که اندر سینه‌ها است

از بخار و گرد و باد و بود ما است

بعد حضرت می‌فرمایند:
«وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَكَ»؛
وآنچه را دوست نداری در مورد تو بگویند برای دیگران مگو.
چراکه در راستای یگانگی با جان بقیة انسان‌ها و بهره‌بردن از انواری که خداوند به جان آن‌ها افاضه می‌کند، باید آفات این یگانگی را شناخت و از آن سخت بر حذر شد. وقتی سخنانی را نمی‌پسندیم که در مورد ما بگویند و وقتی جان بقیه را از جان خود جدا نمی‌دانیم، تلاش می‌کنیم آن سخنان را در مورد بقیه هم به‌کار نبریم تا به پهن‌دشت جان آن‌ها، راهمان دهند.
حضرت می‌خواهند بفرمایند اگر این دستورالعمل‌ها را رعایت نکنی زندگی‌ات به کلاف سردرگمی تبدیل می‌شود که راه ورود به عالم نور به‌کلی در آن ناپیدا است و در ظلمات خود فرو می‌روی و نه‌تنها در شخصیت فردی دچار مشکل می‌شوی، اصلاً جامعه از تعادل خارج می‌شود؛ به عکس از طریق به كار بردن چنین توصیه‌هایی روح در بستر خاصی از آرامش و تعادل قرار می‌گیرد كه منجر به سیر و سلوك او به طرف حق خواهد شد. چون تا اتحاد روحی بین انسان‌ها حاصل نشود، روح‌ها جهت الهی به خود نمی‌گیرد و لذا فرمود:
جان گرگان و سگان از هم جدا است

متحد جان‌های مردان خدا است

به همین جهت خدا را جانِ جان و یا جانان می‌گوید، زیرا همة جان‌ها به خدا متصل است و لذا به همان اندازه که از تنگنای خودخواهی آزاد شویم و به جان‌ها نزدیک شویم، به جانان نزدیک شده‌ایم. لذا در وصف امام زمان(عج)گفته‌اند:
ای رهیده جان تو از ما و من

ای لطیفه روح اندر مرد و زن

مرد و زن چون یک شود آن یک تویی

چون که یک جا محو شد، آن یک تویی

پس انسان کامل با همة جان‌ها متحد است و هرکس به همان اندازه که موانع یگانگی با جان انسان‌ها را دفع کرد به انسان کامل نزدیک است و توصیة حضرت در فرازی که گذشت در راستای دفع موانع یگانگی با جان انسان‌ها است تا به انسان کامل نزدیک گردد.

خودپسندی، مانع راه

«وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ فَاسْعَ فِی كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَیْرِكَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ»؛
بدان كه خودبینى بر خلاف راستی‌ها آفت خردهاست، پس سخت در تعالی خود بکوش و خزانه دار دیگران مباش، و هنگامى كه راه خویش را یافتی، در راه بندگی پروردگارت فروتن و خاضع‌ترین فرد باش».
همچنان که آگاهید؛ «اعجاب» یعنی خود را پذیرفتن و به اصطلاح، دائم به خود نمرة بیست‌دادن و به تعبیر دیگر خودمان حجاب خود شویم و ماوراء آن خودِ وَهمی، خودِ حقیقی را نبینیم. حضرت به فرزندشان می‌فرمایند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛
فرزندم! بدان كه اعجاب و خیلی به خود نظر كردن، ضد مسیر صحیح و صواب و آفت عقل و خرد است. «صواب»، یعنی طریق رسیدن به مقصد.
کسی که خود را دائماً مدّ نظر دارد، راه اصلی را نمی‌بیند و جذبه‌هایی به سوی حقیقت در او شعله نمی‌کشد. از طرفی این نوع توجه به خود و اِعجاب، مسیری است غیر از مسیر حقیقی و عملاً اِعجاب به خود، عقل و شعور انسان را می‌میراند. «لُبّ» یعنی عقل و خرد که از هر آلودگی پاک باشد. «لُبّ» هرکس عقل اوست. قرآن انسان‌های متعالی را «اولوالالباب» یا صاحبان خرد می‌شمارد.
حضرت می‌فرمایند: اعجاب و خودپسندی و همواره به خود نظرداشتن، آفت عقل است. وقتی انسان از خود به شعف بیاید و به این حالت دامن بزند، دیگر به چیزی بالاتر از مرتبة پایین خود نظر ندارد و در نتیجه نظرش از حقایق بالاتر منصرف می‌شود و این همان آفت عقل است. حضرت علی(ع) می‌فرمایند: اگر خود را بپسندی و اگر از اعمال خود به شعف آمدی، اولاً؛ این کار تو ضدّ صواب است و در نتیجه مسیر غلطی را برای خود انتخاب کرده‌ای که تو را به مقصد نمی‌رساند و ثانیاً؛ عقلت را هم از بین می‌برد و به آنچه باید از طریق تعقل برسی نمی‌رسی. چون اگر نگاه به خود و ارزش‌دادن به کارهای خود وسیلة تجزیه و تحلیل امور شد، همواره هرچیزی را در محدودة محوریت خود می‌نگریم و این مسلم ما را به انحراف می‌کشاند.
گاهی از پشت شیشه چیزی را می‌بینیم، بدون آن‌که شیشه را ببینیم، در این حالت نظرمان به آن چیزهایی است که بیرون شیشه است. ولی اگر شیشه، شیشة عُجب باشد و بین ما و عالم شیشة منیت حجاب باشد، دیگر حوادث را درست نمی‌بینیم، همه چیز را غلط می‌بینیم و لذا نتیجه‌ای که باید بگیریم، نمی‌گیریم. به این دلیل است که حضرت می‌فرمایند این نوع نگاه کردن که محور هست‌ها و نیست‌ها و بایدها و نبایدها، خودمان باشیم، ضدّ صواب است.
آیه بر پیامبر(ص) نازل شد كه «اِنَّكَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیم»؛(1) ای پیامبر! تو در خُلق عظیم هستی. انسان باید خیلی به خود ببالد كه خدا به او بگوید تو در خلق عظیم هستی، آن‌ها كه اهل کشف‌اند می‌دانند این حرف یعنی چه. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «الهی اگر یك بار گویی بندة من! از عرش بگذرد خندة من» او می‌فهمد كه اگر خداوند یك بار به قلب انسانی القاء كند: «عَبْدی!» یعنی «بندة من!» او دیگر در پوستش نمی‌گنجد، چون می‌داند این ارتباط یعنی چه، حالا خدا به بنده‌اش بگوید: «اِنَّكَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیم»؛ حالا پیامبر(ص) در مقابل چنین مدح و ستایشی عرضه می‌دارند: «اَدَّبَنِی رَبّی فَاَحْسَنَ تَأْدیبی»(2) پروردگارم مرا ادب کرد، پس چه نیکو ادب کرد. چون حضرت(ص) می‌بینند كه پروردگارشان چهل‌سال تربیتشان كرده، و لذا در این خُلق عظیم، ربوبیت عظیم خدا را می‌بیند نه خود را. و واقعاً هم قضیه این‌گونه است که پیامبر(ص) دیدند. البته ما از این نوع نگاه محجوبیم، ولی باید تلاش كنیم بصیرتی در راستای عقاید توحیدی پیدا كنیم كه اگر توفیقی هم برایمان هست همه را از حق بدانیم. گفت:
هر كرامت كه داری ای درویش

هدیه حق بدان، نه كرده خویش

انسان وقتی این نکته را ببیند حجاب بین او و خدا برطرف می‌شود، همانی که حافظ گفت:
حجابِ راه تویی حافظ از میان برخیز

که درمیان تو و او به‌ جز تو حائل نیست

انسان باید بداند كه خدا گاهی با خوبی‌ها و صفات خوبی که به او می‌دهد او را امتحان می‌كند و لذا در آن شرایط بیشتر باید بترسد. حضرت یوسف(ع) را با خوی یوسفی امتحان كرد. چرا یوسف(ع) پیروز درآمد؟ چون دید این خوی و روی خوب یوسفی لطف خداست. فهمید «حُسن آن دارد که یوسف آفرید»؛ به بعضی‌ها هم خوی یوسفی می‌دهد، اما آن را از خود می‌دانند،و در نتیجه روسیاه می‌شوند، اگر یوسف(ع) به خود می‌نگریست، دیگر یوسف نبود او اصلاً من نمی‌بیند که بخواهد حالا آن من را بپسندد.

چگونه «مَن» در ذهن ساخته می‌شود

احساس «مَن» كردن آن هم به صورت مستقل از خدا، حالتی است كه برای انسان‌های غیر الهی مطرح است. چرا «مَن» خود را «مَن» حس می‌کنم؟ چون در مقایسه با شما، به خود نظر می‌کنم و خود را جدای از شما حس می‌کنم و این می‌شود «من». چرا خود را «من» حس می‌کنم؟ چون این لیوان را لیوانی که آب به من می‌دهد حس می‌کنم. و در این مقایسه یک «من» برایم پیدا می‌شود، همة این «من» و «من»ها با مقایسه با غیر مطرح است. از طرفی غیرها به اعتبار شخصیت استقلالی‌شان هیچ‌کدام اصالت ندارند، شخصیت آن‌ها در رابطه با نسبت‌ها و مقایسه‌ها در ذهن پیدا می‌شود. این لیوان در رابطه با تشنگی من شخصیت لیوانی دارد و تشنگی من هم یک گرایش فیزیولوژیک است و مربوط به نیاز به ‌آبی است که مربوط به بدن است و به واقع کاری به حقیقت گستردة وجود من که عین تعلق به حق است، ندارد. حالا با دقت در این مقدمات ملاحظه خواهید کرد اگر این نسبت‌ها را از من بگیرند و همة عالم را تجلیات اسماء الهی ببینیم، آن منی که موجب عُجب و خودبینی می‌شود، نمی‌ماند. پس چه می‌ماند؟ گرایش به حق. چون در واقعیت فقط حق هست و بقیه ماهیات همگی نسبت‌هایی هستند در رابطه با نیاز بدنی من. یعنی اگر مقایسه‌ها را بردارید، آن منی كه به آن نظر دارید و می‌خواهید حفظ كنید، نمی‌ماند، چه می‌ماند؟ «یا ربّ» می‌ماند. حتی آن منی كه می‌گویم: «یاربّ» هم نمی‌ماند، به اصطلاح بزرگان ادراك می‌ماند، اما ادراكِ ادراك نمی‌ماند. مثلاً وقتی خوشحالید، فقط خوشحال هستید، همین كه توجه کنید به این‌که من خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، فقط خوشحالی، خوشحالی است، تصور و فكر خوشحالی، خوشحالی نیست. همان‌طور که آب تر است ولی تصور آب تر نیست. من كه دارم می‌خندم، فقط خندیدنم، ولی از آن جهت كه «من» به خود نظر كردم و پایِ نسبت به میان آمد و متوجه شدم من می‌خندم، دیگر خندیدن در صحنه نَفْس‌ام موجود نیست، بلكه خاطره و صورت ذهنی خندیدن در حافظه‌ام می‌ماند، یادم می‌آید كه یك دقیقه پیش خوشحال بودم. شما وقتی خوشحالید كه فقط خوشحال هستید، وقتی می‌گویی خوشحالم، دیگر خوشحال نیستید، علم به خوشحالی، خوشحالی نیست، مثل تفاوت بین غصه‌خوردن و شیون‌زدن است. كسی كه می‌بیند فرزندش زیر ماشین تكه‌تكه می‌شود، آیا می‌داند بچه‌اش تكه‌تكه می‌شود یا جیغ می‌زند، آیا غصه می‌خورد یا شیون می‌كشد؟ در آن حال فقط شیون می‌كشد، اما فردا غصه می‌خورد، غصه، شیون نیست، شیون، شیون است، هنگام شیون‌زدن حتی نمی‌داند شیون می‌زند.
عُجب و خودبینی و خودپسندی این‌طوری پیدا می‌شود که انسان به منِ خود نظر می‌کند، در نتیجه همین‌که نظر کرد، یک منِ دُردانه پیدا می‌شود و همة بدبختی‌ها به خاطر پیداشدن این «من» است که با غفلت از توجه به حق پیدا شد. در حالی‌که در پیامبر(ص) چنین منی نیست و لذا وقتی هم خداوند می‌فرماید تو در خُلق عظیم هستی، منی نمی‌بیند که به عُجب آید، حق را می‌بیند و نظرش به حق ادامه می‌یابد.
مولوی در مثنوی داستان خوبی دارد؛ عاشقی به در خانة معشوقش رفت و در زد، معشوقش گفت: کیست؟ گفت: منم! گفت: این‌جا یک من هست، جایی برای من دیگر نداریم! و در را باز نکرد. واقعاً هم نمی‌شد در را باز کند. برای هر منی در بسته است چون دوگانگی اگر در صحنه بود هیچ‌کدام برای دیگری نیستند، تا من «تو» نشود، در باز نمی‌شود. عاشقی که بگوید من؛ دروغ می‌گوید. باید در مقابل معشوقش من در منظرش نباشد. باید با نگاه به معشوقِ حقیقی، این منِ وَهمیِ مجازی را سوزانده باشد. بالأخره سال دیگر آمد و در زد، معشوقش گفت: كیست؟ گفت: تویی! در را باز كرد.گفت:
اكنون چون منی، ای من در آی

نیست گنجایی دو من را درسرا(3)

خداوند حقیقتاً هستی همه چیز را داده، هستی بقیة موجودات به حق است و همه موجودات جلوة هستی او و عین اتصال به او هستند، مثل اتصال نور خورشید به خورشید. وقتی متوجه شدی كه در ذات خود هیچ هستی، فوراً می‌بینی كه به حق و با اتصال به حق هستی، بودنی داری كه آن بودن، بودن به حق است، بقیه‌اش چیزی نیستی، بلكه هست تو همان توجه به حق است. اگر به غیر حق توجه كردی، منْ حجاب حق که عامل عجب است، پیدا می‌شود، در حالی كه هستیِ آن، یک نوع هستی وَهمی است و مانع توجه به حق است، نیستی است که هستش می‌پنداری. اصلاً غیر حق به نحو استقلالی در صحنه عالم چیزی نیست. به نحو استقلالی فقط یك چیز هست؛ که همان «حق» است. هرکس با نظر به حق، از هستِ حق بهره می‌گیرد و به هستِ حق، هست پیدا می‌کند. منتها هستی که عین ربط به حق است بدون هیچ استقلالی، اگر به خود نگریست و به اصطلاح عرفا هوشیاری پیشه کرد از همه‌چیز محروم می‌شود.
گفت لیلی را خلیفه، كان تویی

كز تو مجنون شد پریشان و غوی(4)

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت رو رو! چون تو مجنون نیستی

با خودی تو ، لیك مجنون بی‌خود است

در طریق عشق، هشیاری بد است

بله! همین كه انسان با خود است و توجه به خود دارد، دیگر عشق و بندگی می‌رود، این هوشیاریِ وَهمی، بندگی را می‌میراند. هوشیاری و زیرکی یعنی خود را به نحو استقلالی نگریستن و عملاً در این حالت، با وَهم‌ها و گمان‌ها زندگی کردن و عقلِ حقیقت‌بین را از دست دادن. گفت:
زیركی بفروش و حیرانی بخر

زیركی ظن است و حیرانی نظر

یعنی این توجه به منِ خود، و خود را و بقیه چیزها را مستقل دیدن و حساب برای آن‌ها باز كردن، یک نحوه گرفتاری در گمان‌‌ها است. حیران حق بودن، نگاه واقعی غیر وهمی است. یكی از دعاهای پیامبر اسلام(ص) این بوده است كه «رَبَّ زِدْنِی تَحَیُّراً» خدایا! حیرتم را زیاد كن! كه فقط تو را ببینم و لاغیر. گفت:
خیره گشتم، خیرگی هم خیره گشت

موج حیرت عقل را از سر گذشت

یعنی موج حیرت از سر عقل هم گذشت؛ باید با چشمی بالاتر از عقل که همان حیرت است با حقایق روبه‌رو شد. با عقل جزیی نمی‌توان خیلی از چیزها را دید، چون بالأخره یک نحوه عجب و خودبینی و در نتیجه حجاب نسبت به حق، در آن هست.
عارفی گفت: «اهل فضل را فضل باشد بر همه تا آن‌گاه که فضل خود نبیند، و اهل ولایت را ولایت بر همه، تا آن‌وقت که ولایت خود نبینند، که چون بدیدند ولایتشان نماند، زیرا آن‌جا که فضل و ولایت بُوَد، رؤیت از آن ساقط بُوَد، چون رؤیت حاصل شد معنی ساقط شد، از آن جهت که فضل صفتی است که فضل نبیند، و ولایت صفتی که رؤیت ولایت نباشد».(5)
حضرت فرمودند: «وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ»؛ وقتی از نظر به خود به شعف آمدی و خود را خریدی، راه درست را گم می‌کنی و عقلت از مسیر صحیح باز می‌ماند.
پسرم! اگر خودت را نگاه كردی، خیلی چیزها را نمی‌بینی و از راه واقع‌بینی دور می‌افتی. همین‌که همة همت انسان‌ این باشد که منِ مستقل از حق، یعنی مَن وَهمی را حفظ‌ کند، از مسیر درست دور می‌افتد و به مقصدی که باید برسد، نمی‌رسد و عملاً با سایه زندگی خود زندگی می‌كند در حالی که سایة زندگی، اصل زندگی نیست، انسان را به اهداف دروغین‌ عادت می‌دهد و اندیشه‌اش را در مسیر همان اهداف دروغین به‌کار می‌برد و لذا فرمود: «وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ» و این خودپسندی خردها را از بین می‌برد و در نتیجه اندیشه انسان تاریك می‌شود و موضوعی که در مورد آن فکر می‌کند، موضوع حقیقی نیست، در وَهمیات تفکر می‌کند و در وَهمیات زندگی می‌کند و وقتی آفتاب قیامت طلوع کرد متوجه می‌شود یک عمر در هیچی فکر می‌کرده است، چون به خودِ وَهمی‌اش مشغول و مشعوف بود. پس حالا كه این طور است، حالا كه خودپسندی را باید پشت سر بگذاری تا زندگی‌ات جهت دروغین نگیرد و مسیر زندگی‌ به سوی ناكجاآباد سیر نكند، حالا چه كار كن؟ این كارها را بكن: