فهرست کتاب


اخلاق اسلامی

آیت الله دستغیب

اندیشه، جلو تخیلات فاسد را می گیرد

از همین فکر که هر فردی، نخست نطفه گندیده بوده و هیچگونه دانش و توانایی نداشته است بلکه اصلا «من» نبود(20) صد سال دیگر هم مشت خاکی بیشتر نیستیم، اول هیچ، آخر هم هیچ، این «من» در وسط چیست؟ این تخیل که برای خودش قدرتی تصور می کند و این هستی که قطعاً هست، زبان و چشم و گوش و غیره را از خود می بیند، این تخیل باید اصلاح شود و بفهمد قدرت مال دیگری است که این بدن را ساخته و به حرکت واداشته است. اگر این حقیقت را دریافت، دیگر «من من» نمی کند. و جلو افتادنها، تقدم و تأخرها، افتخارها و طلب شهرت کردنها و خود را برتر از دیگران دانستنها از میان می رود. من و دیگران که همه اولمان یکی و آخرمان هم یکی است در این وسط چه مزیتی در ذات یکی بر دیگری پیش آمده است؟ هیچیک از ما توانایی بر جلب نفع یا دفع ضرر از خود را نداریم(21) کیست که بتواند جلو پیری یا شکست خویش را بگیرد؟ اول و آخر خودش را فراموش می کند لذا قدرت را از خودش می بیند و در نتیجه من من می کند.

لباس خارکنی ایاز و کاخ سلطنتی

اهل معرفت، داستانی را از «ایاز و سلطان محمود» نقل کرده اند که شنیدنی است، وقتی سلطان محمود، ایاز را به غلام خصوصی خود پذیرفت، داستانهایی دارد. علاقه مخصوصی از این غلام نسبت به خود دریافته بود که او را مقرب و دربان ویژه و همه کاره خودش گردانید.
حسودها و دشمنها نیز ناراحت بودند که چرا غلامی این قدر مقرب سلطان باشد لذا مرتب در مقام سعایت بودند. روزی به سلطان گزارش دادند که ایاز؛ ذخایر و گنجینه های تو را دزدیده و در محلی ذخیره کرده و خیالهایی دارد، حجره ای را معین کرده و در آن همیشه قفل است و هیچ کس را هم به آن راه نمی دهد، فقط خودش هر از چندی تنها می آید، وارد می شود و آنچه را دزدیده ذخیره می کند و سپس خارج شده و دوباره در را قفل می کند، می خواهد خزینه را خالی کند
سلطان باور نمی کرد ولی برای اینکه به آنان هم بفماند، دستور داد تا مأمورین بروند در را بشکنند و هر چه یافتند بیاورند. وقتی که وارد شدند دیدند هیچ چیز جز چاروقی، لباس و کفش خارکنی (که سابق می پوشیده) و پوستین کهنه ای در آنجا نیست.
حفار آوردند و کندند، هر چه حفر کردند چیزی نیافتند، به سلطان گفتند: سلطان، ایاز را احضار کرد و پرسید علت این کار چیست؟ چرا یک حجره را اختصاص به چاروق و پوستین داده ای و در آن را قفل کرده ای، متهم می گردی، اینها چیزی نیست که خودت را را مورد سوء ظن قرار می دهی.
ایاز پاسخ داد: من حقیقتش را به سلطان گزارش می دهم: من اول یک خارکن بیشتر نبودم، حالا کارم رسیده به جایی که وزیر سلطان شده ام، برای اینکه حال اولم یادم نرود، لباس زمان خارکنی را در این حجره قرار داده ام و هر روز نگاهی به آن می کنم و یاد خودم می آورم و به خودم می گویم: ای ایاز! تو همان خارکن هستی و این لباست هست، حالا که لباس حضور می پوشی وضع اولت را فراموش نکنی و غرور تو را نگیرد، مبادا خیانت و تجاوز کنی و...سلطان شاد شد و ایاز مقربتر گردید.
این داستان برای فرد فرد ما آموزنده است: (فلینظر الانسان مم خلق).(22)
هر کس هستی، اولت را نگاه کن، تو همان آب گندیده هستی، آخرت را نیز یاد کن، قبرت را در نظر داشته باش که جیفه می شوی.
امام امت چقدر تعبیر جالبی فرمود: «رئیس جمهور باید فراموش نکند که ملت او را از پاریس آوردند. و نخست وزیر باید فراموش نکند که ملت او را از زندان بیرون آوردند، مبادا مقام، آنان را فریب دهد».

فراموشی بدترین بلاها

اهل معرفت فرموده اند: بدترین بلاها «نسیان ذات» است، این که آدمی خود را گم کند و فراموش نماید که کیست(23) و چیست، کجا بود و کجا هست و کجا خواهد رفت؟ همه اش سرگرم اموری باشد که خارج از ذاتش هست و ربطی به حقیقتش ندارد، سرگرم به مال دنیا و جاه و انواع سرگرمیها شود، تمام دنیا سرگرمی است، مال و جاه و ریاست و شهوتش، زرق و برقش آدمی را سرگرم می کند، مشغولش می کند تا از کار دیگر بازش دارد و به فکر خودش نمی افتد، به اوضاع دنیا، شهرت، تقدم و جلو افتادنها سرگرم می شود. به یک بارک الله و آفرین هر کاری می کند. دیده اید بسیاری از دخترهای شانزده - هفده ساله چگونه با یک تبلیغ تو خالی گروهکها حاضراند روزنامه بفروشند و شبها اعلامیه هایشان را در خانه ها بیندازند یا بعضی از پسرها را چگونه با یک جملات فریبنده ای فریب می دهند.