فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

ارتباط بین «باید»ها و «هست»ها

ارزشها، یعنی خوبیها و بدیها و بایدها و نبایدها، بر اساس تحلیلی صحیح، بر شناختها و هستها مبتنی اند. به تعبیر دیگر، تمام بایدها بر پایه هستها استوارند و به نحوی از هستها ناشی می شوند.(264)
انسان واجد دو نوع شناخت است که در زندگی او اهمیت بسیار دارند: گونه نخست، شناخت هستهاست؛ شناخت اینکه آیا انسان و جهان آفریدگار و پروردگاری دارند یا نه؟ آیا کسی هست که اختیار آفرینش و اداره عالم در دست او باشد؟ این اصلی ترین مسئله در زندگی انسان است: اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، در پی آن، مسائل فراوان دیگری مطرح می شود؛ همچنان که اگر پاسخ این سؤال منفی باشد، به دنبال آن مسائل دیگری مطرح می شود. اگر کسی - الیعاذ بالله - معتقد شد که خدایی در کار نیست، برای او مسئله عبادت و پرستش خدا مطرح نخواهد بود، و وجود ادیان و مذاهب و بر حق و باطل بودن آنها مطرح نمی شود. اگر خدا نباشد، باید بساط همه ادیان را برچید. پس این مسئله بسیار مهم و بلکه اصلی ترین مسئله است که انسان باید در زندگی خود آن را حل کند.
دومین شناخت به حقیقت انسان باز می گردد؛ به اینکه آیا انسان، تنها همین موجودی مادی است که پس از مدتی عمر می میرد و با مرگ تمام می شود؟ یا انسان بعد از مرگ نیز از حیات بهره مند است؟ در این صورت شاید حیات پس از مرگ ابدی باشد. این دو نوع شناخت، از هر امر دیگری، حتی از اعتقاد به انبیا مهم تر است؛ چنان که قرآن کریم در آیات پرشماری بر ایمان بالله و بالیوم الاخر تأکید ورزیده است، و در این آیات، سخنی از انبیا، ادیان و کتب آسمانی در میان نیست: و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر؛(265) «و برخی از مردم می گویند: ما به خدا و روز واپسین ایمان آورده ایم». لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر؛(266) «قطعا برای شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقی نیکوست: برای آن کس که به خدا و روز واپسین امید دارد». ابتدا باید مسئله وجود خدا و روز قیامت و زندگی ابدی را حل کرد. آن گاه اعتقاد به انبیا و روز قیامت و حساب و کتاب مطرح می شود. سپس نوبت آن می رسد که در این عالم چه کنیم تا سعادتمند شویم. اینجاست که مسئله نیاز به انبیا مطرح می شود. اگر انسان پاسخ این دو پرسش را بیابد، رفتار او در مسیر خاصی قرار می گیرد و احساس می کند حساب و کتابی در کار است و باید مراقب اعمال خود باشد تا مبادا روز قیامت در آتش جهنم بسوزد. اما اگر به آخرت اعتقاد نداشته نباشد، رفتار او تغییر می کند. چنین کسی می تواند هر طور بخواهد، رفتار کند، و کاملا آزاد و رها باشد؛ چون گمان نمی کند که حساب و کتابی در کار است. از این روی، لیبرالیسم، به انکار خدا و پیامبر صلی الله علیه و اله بر می گردد. اگر کسانی در کنار اعتقاد به خدا و قیامت، لیبرالیسم را هم می پذیرند، نوعی تضاد در اعتقادشان وجود دارد که خود به آن توجه ندارند. این دو اعقتاد به هیچ وجه با یکدیگر جمع نمی شوند. ممکن نیست انسان بخواهد آزاد باشد و به دلخواه رفتار کند، و در عین حال به قیامت، حساب و کتاب نیز اعتقاد داشته باشد. اعتقاد به حساب و کتاب ایجاب می کند که رفتارها به گونه ای تنظیم شوند که در قیامت بتوان پاسخ گوی آنها بود؛ و این با لیبرالیسم ناسازگار است.
پس از اعتقاد به وجود خدا مسئله اصلی، اعتقاد به روز قیامت است و اینکه آیا زندگی اصلی انسان در آخرت است یا خیر؟ و بر همین اساس آدمی باید در این دنیا به گونه ای رفتار کند که در آخرت سعادتمند باشد. یا در مقابل، زندگی حقیقی در همین دنیاست و هرچه هست، متعلق به همین عالم است و در نتیجه تنها خودش بودن در این دنیا اهمیت دارد. در این صورت، چون ایمان واقعی در دل نیست، ترس از عقاب الاهی و عذاب ابدی نیز تأثیر بازدارنده ای نخواهد داشت. بنابراین آنچه موجب شد مردم کوفه تا این حد بی وفا و سزاوار لعن و نفرین گردند، علاقه آنان به امور دنیایی بود.

علت تفاوت گروههای همسان از نظر وراثت و محیط

پیش از این گذشت که در واقعه کربلا دو گروه کاملا متمایز در برابر یکدیگر صف کشیدند. گروه اول انسانهایی در اوج پاکی، تعالی روح و قرب به خداوند بودند، و گروه دوم دسته ای انسان نما، و در حضیض پلیدی، قساوت و درندگی. با نظر به تفاوت چشم گیر این دو گروه که از سویی نمونه بارز عروج انسان به عالی ترین مراتب انسانی، و از سوی دیگر سقوط او به پست ترین مراتب حیوانی است، این سؤال مطرح می شود که چگونه ممکن است کسانی به این درجه از تعالی و عزت و قرب به خدا نایل شوند، و کسانی دیگر، در چنان مرتبه ای از پستی، ذلت و زبونی سقوط کنند که حتی لایق نام انسان نباشند، با آنکه هر دو گروه، از عقل و وجدان و دیگر مواهب انسانی برخوردارند و خدای متعال پیامبران را برای همه آنان فرستاده است تا همگی از هدایت او بهره مند شوند. چرا باید تا این حد از جهت رشد و شکوفایی استعدادها و مظاهر انسانی، بین افراد بشر تفاوت باشد؟ پیش تر این سؤال را در دو سطح فردی و اجتماعی مطرح کردیم.
چگونه دو گروه در مقابل هم قرار می گیرند، و یکی، همچون خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله، تا عالی ترین مراتب انسانی ترقی و تعالی می یابد، و گروه دیگر، مانند بنی امیه، به حدی سقوط می کنند که از هر حیوان درنده ای پست تر می شوند، در حالی که این دو گروه، از قبیله قریش، و جد مشترکشان عبد مناف بوده است. به عبارت دیگر، با آنکه ویژگیهای وراثتی و عوامل اجتماعی کمابیش میان آنان مشترک بود، گروهی آن چنان ترقی کردند و گروه دیگر این چنین تنزل یافتند. این مسئله ای اجتماعی است که جامعه شناسان می باید بدان بپردازند. آنان می گویند در اکثر مناطق دنیا، پیش از شهرنشینی زندگی قبیله ای رایج بوده و این نوع زندگی خصوصیات و ویژگیهایی داشته است. رقابت بین دو قبیله، یا دو تیره از یک قبیله که در کنار هم زندگی می کنند، یکی از این ویژگیهاست. این رقابتها بر اساس شرایط مختلف زمان و مکان، به صورتهای مختلف، حتی به صورت رقابت مذهبی، ظاهر می شود، و هنگامی که رقابت بین دو قبیله اوج می گیرد به جنگ و خونریزی میان آنان می انجامد. بر اساس دیدگاه جامعه شناسان، واقعه عاشورا نیز حادثه ای از همین قبیل بوده است. بنی هاشم و بنی امیه که دو تیره از قبیله قریش بودند، با یکدیگر بر سر مسائل مذهبی و مناصب مربوط به کعبه و حج و نیز مسائل اقتصادی اختلاف داشتند و میان آنها رقابت شدیدی وجود داشت که به دشمنی و کینه ای دیرینه بین این دو تیره انجامیده بود. رقابت بین این دو گروه ادامه داشت، تا اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله از بنی هاشم به رسالت مبعوث شد. این امر، حسادت و رقابت بنی امیه را به کینه های بسیار حاد تبدیل کرد؛ از جمله اینکه در جنگ بدر، بنی هاشم و یارانشان بسیاری از بزرگان بنی امیه را کشتند و بازماندگان آنان را داغدار کردند. بدین ترتیب اختلافات این دو تیره اوج گرفت تا زمانی که در فتح مکه، بنی امیه با اجبار و کراهت و در ظاهر، اسلام آوردند ولی کینه های سابق همچنان در دل آنان باقی ماند. سرانجام بنی امیه، با کشتن امام حسین علیه السلام و فرزندان و یارانش در کربلا از بنی هاشم و خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله انتقام گرفتند.

نقد دیدگاه جامعه شناسان در تحلیل حادثه کربلا

طبق نظر جامعه شناسان، حادثه کربلا نتیجه طبیعی رقابت بین دو تیره یا دو قبیله است. گاهی نیز عواملی ضمیمه رقابت آنها شده، به شدت گرفتن این رقابت دامن می زند. بنابراین مخالفت دو قبیله یا دو تیره با یکدیگر، امری طبیعی است که گاهی نیز به جنگ می انجامد. زمانی که یکی از دو قبیله در جنگ پیروز شد و با طرف مقابل خشونت ورزید، باید منتظر باشد که روزی نیز طرف مغلوب، غالب شود و انتقام بگیرد.(267)
بر این اساس، از تحلیل جامعه شناسان نیز - همچون روان شناسان - همین نتیجه حاصل می آید که باید تساهل و تسامح را رعایت کرد و خشونت را کنار گذاشت. خشونت در کربلا نتیجه خشونت در جنگ بدر بود. اگر نمی خواهید حسین علیه السلام کشته شود، افراد تیره بنی امیه را نکشید. بنابراین جنگ، خونریزی و خشونت را کنار بگذارید تا چنین حوادثی رخ ندهد. به عبارت دیگر، بر اساس دو نظریه روان شناسانه و جامعه شناسانه، می توان جهاد، دفاع و نیز حرکت امام حسین علیه السلام، یعنی مقدس ترین پدیده تاریخ بشر را تخطئه کرد.
اما آیا این دیدگاه نظریه علمی صحیحی است که چنین رقابتهای لازمه زندگی قبلگی است؟ آیا این رقابتها به طور طبیعی به خونریزی می انجامد؟ آیا می توان گفت چنین حوادثی در زندگی قبیلگی رایج است و واقعه کربلا نیز جنگی بین دو قبیله بوده است؟ آیا نتیجه این تحلیل آن است که باید خشونت و تعصب را به طور کلی کنار گذاشت، و با هر دین و مذهبی و با هر فکر و مرامی مدارا کرد؟ آیا باید به روی همه لبخند زد و در هیچ حالی نباید خشونت به خرج داد، وگرنه چنین حوادثی را به دنبال خواهد داشت؟
به اجمال می توان گفت دفاع از ارزشهای انسانی که نخستین آنها حیات و پس از آن اموری است که به حیات و زندگی باز می گردد و در نهایت دفاع از ارزشهای مقدس، همه از لوازم زندگی یک موجود زنده ذی شعور و آگاه اند. اگر قانون دفاع در طبیعت نباشد، هیچ موجودی نمی تواند از هستی خود حفاظت کند و هیچ گروه و جامعه ای نمی تواند از ارزشهای خود حراست کند، دفاع، قانونی طبیعی است که خدا به صورت طبیعی و تکوینی در حیوانات و انسانها نهاده است. همچنین تمام ادیان، در مقام تشریع، قانون دفاع را بخشی از احکام دینی در نظر گرفته اند. حتی ملحدانی که خدا و قانون الاهی را قبول ندارند، به طور طبیعی قانون دفاع را رعایت می کنند. اما مسئله این است که اختلاف در بینشها موجب اختلاف در شرایط و ویژگیهای دفاع می شود. اگر ما انسان را تنها، موجودی مادی بدانیم که مدتی در این دنیا زندگی می کند و بعد از مرگ نابود می شود، دفاع نیز به همین زندگی مادی باز می گردد؛ یعنی دفاع در حد همان قانون تکوینی که هر موجود زنده ای به طور فطری و طبیعی به آن مجهز است، منحصر می شود. همه انسانها دفاع از حیات خود در برابر تجاوز دیگران و نیز سایر خطرها را می پذیرند. نکته در اینجاست که اگر کسی به زندگی اخروی معتقد بود و دنیا را مقدمه ای برای زندگی جاویدان پس از مرگ - که حیات اصلی است - دانست، باید از حیات ابدی و سعادتی که در زندگی اخروی نصیب او خواهد شد نیز دفاع کند، و این امر در سایه دین محقق می شود. ما معتقدیم آنچه حیات واقعی انسان را تأمین می کند، دین است و آنچه آن را به خطر می اندازد، مبارزه با دین و تضعیف ارزشها و باورهای دینی است. اگر کسانی چنین اعتقادی داشتند، آیا به زندگی این دنیا بیشتر اهمیت می دهند یا در قبال زندگی ابدی خود اهتمام بیشتری خواهند ورزید؟ در این مقام نیز مسئله دفاع از حیات و سعادت انسان مطرح است، اما بین سعادت محدود این دنیا و سعادت ابدی، کدام یک مهم تر است؟ اگر برای رسیدن به سعادت ابدی گاهی ضرورت اقتضا کند که زندگی این دنیا محدودتر و کوتاه تر گردد یا از بعضی لذات آن کاسته شود، کسی که به زندگی ابدی ایمان دارد در فدا کردن زندگی و لذات این دنیا در راه سعادت ابدی تردیدی به خود راه نمی دهد؛ چنان که خدای تعالی می فرماید:
إن زعمتم أنکم أولیاءلله من دون الناس فتمنوا الموت إن کنتم صادقین؛(268)
اگر گمان می کنید شما دوستان خدا هستید نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گویید.
یعنی اگر باور دارید که زندگی ابدی، ارتباط با خدا و قرب الاهی در عالم دیگر است، به هیچ روی نباید پای بند زندگی این دنیا باشید. این دنیا مرحله ای است که باید از آن عبور کرد تا به آن رسید. امام حسین علیه السلام شب عاشورا به اصحاب خود فرمود:
صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطرة؛(269) ای بزرگ زادگان! اندکی صبر کنید! مرگ جز پلی نیست [که شما را از زندگی این دنیا به زندگی سعادتمندانه ابدی در جوار قرب الاهی می رساند].
کسی که چنین بینشی دارد، دفاع از زندگی ابدی در حق خود می داند. از این روی، نمی تواند ببیند کسانی قصد دارند حیات ابدی او را به خطر اندازند. جامعه ای نیز که چنین اعتقادی دارد هجوم دیگران به اعتقادات و ارزشهایش را درباره آخرت برنمی تابد. این اعتقادات تنها شعار نیستند. انسان برای زندگی ابدی آفریده شده است. اگر کسانی به این مسئله اعتقاد یقینی داشته، ایمان به آخرت در جان آنان رسوخ کرده باشد، نمی توانند در قبال خطرهایی که زندگی ابدی شان را تهدید می کند، بی اعتنا باشند و در برابر آنها با تساهل و تسامح رفتار کنند. انسان عاقل را برابر کسی که شمشیر به روی او کوشیده است بی اعتنا نمی ماند؛ چنان که اگر نیمه شبی فردی از خواب برخیزد و ناگهان شخصی را در حال حمله، بالای سر خود ببیند، سلاح را از او می گیرد و از خود دفاع می کند. چرا که جان خود را در خطر می بیند. بنابراین کسانی که باور دارند قیامتی در کار است و دین موجب سعادت در آن دنیاست، نمی توانند در قبال تهاجمهایی که علیه دین صورت می گیرد، بی اعتنا باشند. کسانی که بی اعتنایی به دین را ترویج می کنند، به آخرت ایمان ندارند و هیچ گاه دین را جدی نمی گیرند و آن را در حد آداب و رسومی چون چهارشنبه سوری فرو می کاهند. آنان می گویند گروهی از مردم معتقدند روز جمعه باید در نماز جمعه شرکت جست و شب عاشورا باید عزاداری کرد، همچنان که پاره ای معتقدند شب چهارشنبه آخر سال باید از روی آتش پرید؛ این یک اعتقاد است، آن نیز اعتقادی دیگر. باید به عقاید یکدیگر احترام گذاشت. این عده بر اساس دیدگاه خود معتقدند اگر بین دو گروه رقابتی درگرفت و این رقابت به اختلافات دینی و مذهبی انجامید، هر چند یکی دین و عقیده دیگری را با تبلیغات، القای شبهات، رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ضداخلاقی و اقدامهای دیگر، از بین ببرد. این بدان معناست که دین در نظر آنان هیچ ارزشی ندارد و میان اسلام و بت پرستی تفاوتی نیست! چنان که برخی گفتند: «هیچ دینی بر ادیان دیگر، و حتی اسلام بر بت پرستی ترجیحی ندارد! اسلام صراطی مستقیم و بت پرستی نیز صراط مستقیم دیگری است!» معنای این سخن آن است که هیچ کدام را باور ندارند! هر چند ظاهر می گویند مسلمانیم.