فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

میهمان در مذبح میزبان!

پس از مرگ معاویه، مردم تمام بلاد اسلامی حتی مدینه با یزید بیعت کردند؛ مدینه ای که مرکز دنیای اسلام و محل زندگی حسنین علیهما السلام و بزرگان اصحاب پیامبر بود و مردم آن پیوسته با کتاب خدا و رسول او ارتباط داشتند. ایشان بارها امام حسین علیه السلام را بر دوش پیغمبر صلی الله علیه و اله دیده بودند و سخنان فراوانی درباره آن حضرت از زبان پیامبر صلی الله علیه و اله شنیده بودند. اما همه این مردم، حتی افراد سرشناس - جز چند نفر - با یزید بیعت کردند. در چنین اوضاعی مردم کوفه برای امام حسین علیه السلام نامه نوشتند و از آن حضرت خواستند که به کوفه بیاید و رهبری ایشان را به عهده بگیرد. این اقدام مردم کوفه نشان می دهد که تعلیمات امیرالمؤمنین علیه السلام برای این مرد اثر گذاشته بود و بر همین اساس به اهل بیت علیهم السلام گرایش داشتند. این نامه ها بسیار احترام آمیز نگاشته شده اند. اما نویسندگان آنها پس از چندی در میدان جنگ مقابل ایشان ایستادند و او را به شهادت رساندند؛ چنان که روز عاشورا و قبل از آن امام حسین علیه السلام چندین بار با آنان سخن گفت و فرمود: مگر شما خود این نامه ها را ننوشته اید؟ مگر شما نبودید که ما را برای تشکیل حکومت علوی دعوت کردید و قصد داشتید با من بیعت کنید؟ مگر شما نگفتید «لعل الله یجمعنا بک علی الحق؟»(263)
اما گرچه مردم کوفه به اهل بیت علیهم السلام اظهار علاقه کرده و امام حسین علیه السلام را به شهر خود دعوت کرده بودند، بدون شک ایمان در دلهاشان چندان ریشه ندوانده بود، و شناختشان درباره امامت اهل بیت علیهم السلام و وجوب اطاعت از امام معصوم علیه السلام ضعیف بود. کوفیان از ظلم بنی امیه به ستوه آمده بودند، و از تسلط آنان بر خود می ترسیدند و به طور فطری و طبیعی نیز به خاندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله علاقه داشتند، ولی ایمان محکم و شناخت عمیقی به اهل بیت علیهم السلام و امر امامت و ولایت نداشتند. این ضعف شناخت، موجب شد که عمال دستگاه عبیدالله بن زیاد بتوانند طی یک ماه با هجمه های تبلیغاتی خود طرز فکر کوفیان را تغییر دهند. ولی ضعف شناخت، تنها عامل مؤثر نبود، بلکه مهم تر از آن، گرایشهایی بود که دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام به کمک آنها مردم کوفه را از مسیر خود منحرف ساختند. این گرایشها، همان هوسها و آرزوهایی بود که در رکاب امام حسین علیه السلام برآورده نمی شد. امویان می کوشیدند بر این عوامل تکیه کنند و افراد سرشناس، رؤسای قبایل و عشایر را امیدوار سازند که با پذیرفتن حکومت ابن زیاد به آرزوهایشان خواهند رسید، و به این ترتیب کسانی که سالها در مجلس وعظ امام علی علیه السلام شرکت جسته و در رکاب آن حضرت با معاویه جنگیده بودند، فریب خوردند و با عبیدالله بن زیاد و یزید بیعت کردند و به جنگ امام حسین علیه السلام آمدند.

ارتباط بین «باید»ها و «هست»ها

ارزشها، یعنی خوبیها و بدیها و بایدها و نبایدها، بر اساس تحلیلی صحیح، بر شناختها و هستها مبتنی اند. به تعبیر دیگر، تمام بایدها بر پایه هستها استوارند و به نحوی از هستها ناشی می شوند.(264)
انسان واجد دو نوع شناخت است که در زندگی او اهمیت بسیار دارند: گونه نخست، شناخت هستهاست؛ شناخت اینکه آیا انسان و جهان آفریدگار و پروردگاری دارند یا نه؟ آیا کسی هست که اختیار آفرینش و اداره عالم در دست او باشد؟ این اصلی ترین مسئله در زندگی انسان است: اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، در پی آن، مسائل فراوان دیگری مطرح می شود؛ همچنان که اگر پاسخ این سؤال منفی باشد، به دنبال آن مسائل دیگری مطرح می شود. اگر کسی - الیعاذ بالله - معتقد شد که خدایی در کار نیست، برای او مسئله عبادت و پرستش خدا مطرح نخواهد بود، و وجود ادیان و مذاهب و بر حق و باطل بودن آنها مطرح نمی شود. اگر خدا نباشد، باید بساط همه ادیان را برچید. پس این مسئله بسیار مهم و بلکه اصلی ترین مسئله است که انسان باید در زندگی خود آن را حل کند.
دومین شناخت به حقیقت انسان باز می گردد؛ به اینکه آیا انسان، تنها همین موجودی مادی است که پس از مدتی عمر می میرد و با مرگ تمام می شود؟ یا انسان بعد از مرگ نیز از حیات بهره مند است؟ در این صورت شاید حیات پس از مرگ ابدی باشد. این دو نوع شناخت، از هر امر دیگری، حتی از اعتقاد به انبیا مهم تر است؛ چنان که قرآن کریم در آیات پرشماری بر ایمان بالله و بالیوم الاخر تأکید ورزیده است، و در این آیات، سخنی از انبیا، ادیان و کتب آسمانی در میان نیست: و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر؛(265) «و برخی از مردم می گویند: ما به خدا و روز واپسین ایمان آورده ایم». لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر؛(266) «قطعا برای شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقی نیکوست: برای آن کس که به خدا و روز واپسین امید دارد». ابتدا باید مسئله وجود خدا و روز قیامت و زندگی ابدی را حل کرد. آن گاه اعتقاد به انبیا و روز قیامت و حساب و کتاب مطرح می شود. سپس نوبت آن می رسد که در این عالم چه کنیم تا سعادتمند شویم. اینجاست که مسئله نیاز به انبیا مطرح می شود. اگر انسان پاسخ این دو پرسش را بیابد، رفتار او در مسیر خاصی قرار می گیرد و احساس می کند حساب و کتابی در کار است و باید مراقب اعمال خود باشد تا مبادا روز قیامت در آتش جهنم بسوزد. اما اگر به آخرت اعتقاد نداشته نباشد، رفتار او تغییر می کند. چنین کسی می تواند هر طور بخواهد، رفتار کند، و کاملا آزاد و رها باشد؛ چون گمان نمی کند که حساب و کتابی در کار است. از این روی، لیبرالیسم، به انکار خدا و پیامبر صلی الله علیه و اله بر می گردد. اگر کسانی در کنار اعتقاد به خدا و قیامت، لیبرالیسم را هم می پذیرند، نوعی تضاد در اعتقادشان وجود دارد که خود به آن توجه ندارند. این دو اعقتاد به هیچ وجه با یکدیگر جمع نمی شوند. ممکن نیست انسان بخواهد آزاد باشد و به دلخواه رفتار کند، و در عین حال به قیامت، حساب و کتاب نیز اعتقاد داشته باشد. اعتقاد به حساب و کتاب ایجاب می کند که رفتارها به گونه ای تنظیم شوند که در قیامت بتوان پاسخ گوی آنها بود؛ و این با لیبرالیسم ناسازگار است.
پس از اعتقاد به وجود خدا مسئله اصلی، اعتقاد به روز قیامت است و اینکه آیا زندگی اصلی انسان در آخرت است یا خیر؟ و بر همین اساس آدمی باید در این دنیا به گونه ای رفتار کند که در آخرت سعادتمند باشد. یا در مقابل، زندگی حقیقی در همین دنیاست و هرچه هست، متعلق به همین عالم است و در نتیجه تنها خودش بودن در این دنیا اهمیت دارد. در این صورت، چون ایمان واقعی در دل نیست، ترس از عقاب الاهی و عذاب ابدی نیز تأثیر بازدارنده ای نخواهد داشت. بنابراین آنچه موجب شد مردم کوفه تا این حد بی وفا و سزاوار لعن و نفرین گردند، علاقه آنان به امور دنیایی بود.

علت تفاوت گروههای همسان از نظر وراثت و محیط

پیش از این گذشت که در واقعه کربلا دو گروه کاملا متمایز در برابر یکدیگر صف کشیدند. گروه اول انسانهایی در اوج پاکی، تعالی روح و قرب به خداوند بودند، و گروه دوم دسته ای انسان نما، و در حضیض پلیدی، قساوت و درندگی. با نظر به تفاوت چشم گیر این دو گروه که از سویی نمونه بارز عروج انسان به عالی ترین مراتب انسانی، و از سوی دیگر سقوط او به پست ترین مراتب حیوانی است، این سؤال مطرح می شود که چگونه ممکن است کسانی به این درجه از تعالی و عزت و قرب به خدا نایل شوند، و کسانی دیگر، در چنان مرتبه ای از پستی، ذلت و زبونی سقوط کنند که حتی لایق نام انسان نباشند، با آنکه هر دو گروه، از عقل و وجدان و دیگر مواهب انسانی برخوردارند و خدای متعال پیامبران را برای همه آنان فرستاده است تا همگی از هدایت او بهره مند شوند. چرا باید تا این حد از جهت رشد و شکوفایی استعدادها و مظاهر انسانی، بین افراد بشر تفاوت باشد؟ پیش تر این سؤال را در دو سطح فردی و اجتماعی مطرح کردیم.
چگونه دو گروه در مقابل هم قرار می گیرند، و یکی، همچون خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله، تا عالی ترین مراتب انسانی ترقی و تعالی می یابد، و گروه دیگر، مانند بنی امیه، به حدی سقوط می کنند که از هر حیوان درنده ای پست تر می شوند، در حالی که این دو گروه، از قبیله قریش، و جد مشترکشان عبد مناف بوده است. به عبارت دیگر، با آنکه ویژگیهای وراثتی و عوامل اجتماعی کمابیش میان آنان مشترک بود، گروهی آن چنان ترقی کردند و گروه دیگر این چنین تنزل یافتند. این مسئله ای اجتماعی است که جامعه شناسان می باید بدان بپردازند. آنان می گویند در اکثر مناطق دنیا، پیش از شهرنشینی زندگی قبیله ای رایج بوده و این نوع زندگی خصوصیات و ویژگیهایی داشته است. رقابت بین دو قبیله، یا دو تیره از یک قبیله که در کنار هم زندگی می کنند، یکی از این ویژگیهاست. این رقابتها بر اساس شرایط مختلف زمان و مکان، به صورتهای مختلف، حتی به صورت رقابت مذهبی، ظاهر می شود، و هنگامی که رقابت بین دو قبیله اوج می گیرد به جنگ و خونریزی میان آنان می انجامد. بر اساس دیدگاه جامعه شناسان، واقعه عاشورا نیز حادثه ای از همین قبیل بوده است. بنی هاشم و بنی امیه که دو تیره از قبیله قریش بودند، با یکدیگر بر سر مسائل مذهبی و مناصب مربوط به کعبه و حج و نیز مسائل اقتصادی اختلاف داشتند و میان آنها رقابت شدیدی وجود داشت که به دشمنی و کینه ای دیرینه بین این دو تیره انجامیده بود. رقابت بین این دو گروه ادامه داشت، تا اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله از بنی هاشم به رسالت مبعوث شد. این امر، حسادت و رقابت بنی امیه را به کینه های بسیار حاد تبدیل کرد؛ از جمله اینکه در جنگ بدر، بنی هاشم و یارانشان بسیاری از بزرگان بنی امیه را کشتند و بازماندگان آنان را داغدار کردند. بدین ترتیب اختلافات این دو تیره اوج گرفت تا زمانی که در فتح مکه، بنی امیه با اجبار و کراهت و در ظاهر، اسلام آوردند ولی کینه های سابق همچنان در دل آنان باقی ماند. سرانجام بنی امیه، با کشتن امام حسین علیه السلام و فرزندان و یارانش در کربلا از بنی هاشم و خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله انتقام گرفتند.