فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

نقش وراثت و محیط، در صعود و سقوط انسان

به طور کلی می توان گفت روان شناسان، عوامل مؤثر در شکل گیری شخصیت انسان را به دو دسته تقسیم کرده اند: دسته اول، عوامل وراثتی هستند؛ خصوصیاتی که فرزندان از پدران و مادران به ارث می برند. اگر والدین صفات رذیله ای داشته باشند، این صفات به نحوی به فرزندانشان نیز سرایت می کند؛ چنان که تقریبا همه افراد تیره بنی امیه، فاسد بودند. در مقابل، اجداد و پدران پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و امامان معصوم علیهم السلام افرادی شایسته و با فضلیت بوده اند. بنابر این به طور قطع، عامل وراثت در شکل گیری شخصیت هر یک از این دو گروه مؤثر بوده است.
دسته دیگری از عوامل که به صورت کلی در شکل گیری شخصیت انسان مؤثرند، عوامل محیطی هستند. به عبارت دیگر، بخشی از ویژگیهای شخصیتی انسان بر اثر تربیت و یادگیری فراهم می آید، و این ویژگیها چندان تحت تأثیر عوامل وارثتی نیستند. شرایط محیط، اعم از شرایط خانواده، مدرسه، گروههای سنی مختلف، قشرها و طبقات اجتماعی هستند که در شکل گیری شخصیت افراد مؤثرند. بررسیهای روان شناسان نشان داده که شخصیت هر فرد معلول عوامل وراثتی و محیطی است. پس برای پاسخ به این سؤال که چرا افرادی مانند یاران امام حسین علیه السلام تا این حد از فضایل انسانی برخوردار بوده اند، این است که آنان از سویی در خانواده هایی شریف و پاک متولد شده بودند و از سوی دیگر محیط تربیتی شان، پاک و سالم بوده است. این دو عامل موجب شده است که آنان از صفات نیک و پسندیده برخوردار شوند. برخلاف گروه مقابل، که در خانواده هایی ناپاک متولد و در محیطی پلید پرورش یافته بودند. این پاسخی کلی است که روان شناسان درباره عوامل مؤثر در پیدایش شخصیت انسان ارائه می کنند.
یک اشکال کلی بر این نظریه وارد است و آن اینکه ممکن است در شرایط وراثتی و محیطی یکسان، دو گونه شخصیت پدید آید. حتی در میان فرزندان پیغبمران و امامان علیهم السلام نیز افراد نابابی وجود داشته اند. فرزند نوح، یکی از معروف ترین مصادیق این امر است. همچنین جعفر کذاب که برادر و عموی امام معصوم بود، فردی ناباب بود. بنابراین می توان گفت که تأثیرگذاری عوامل و ارثی و محیطی کلیت ندارند، بلکه ممکن است عوامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت فرد مؤثر باشند. از سوی دیگر، گاهی افرادی را می توان یافت که شخصیتشان به تدریج تحت تأثیر عوامل ارثی و محیطی خاصی شکل گرفته و ثبات یافته است، اما در شرایط خاصی ناگهان تغییر می کند. فردی که سالها با ویژگیهای خاص شخصیتی زیسته است، بر اثر حادثه ای متحول شده و به شخصیت دیگری تبدیل می گردد؛ چنان که، حر بن یزید ریاحی، که ابتدا، راه را بر کاروان امام حسین علیه السلام بست، در نهایت توبه کرد و نزد آن حضرت آمد و از آزادگان واقعی شد. حر، به مقامی رسید که امامان و اولیای خدا به زیارت او می روند و مقامش را ارج می نهند. اگر شخصیت انسان تنها معلول عوامل ارثی و محیطی باشد، چگونه شخصیت یک فرد یک باره و در چند روز دگرگون می شود؟ در داستان کربلا نمونه هایی از این قبیل یافت می شود.
زهیر بن قین، از جمله کسانی است که به طرفداری از بنی امیه معروف بود و از «عثمانیان» به شمار می آمد. او در سفر امام حسین علیه السلام از مکه به سوی کربلا، در بین راه به قافله آن حضرت نزدیک شد و گفت وگویی میان آنان صورت گرفت که وی را منقلب ساخت؛ چنان که زهیر یکی از سرداران و سلحشوران بزرگ عاشورا گشت.(250) به این ترتیب انسانی که عمری را در مسیری دیگر گذرانده است، طی چند لحظه گفت وگو با امام حسین علیه السلام مسیر خود را تغییر داد. شاید تصور شود که دگرگونی شخصیت حر و زهیر نتیجه تأثیر کلام امام حسین علیه السلام بوده است، ولی با مشاهده مواردی دیگر در می یابیم که این گونه نیست؛ چرا که امام حسین علیه السلام با عبیدالله بن حر جعفی نیز ملاقات کرده و او را نیز به همراهی با خود فراخوانده است؛ اما او در جواب دعوت امام گفت: من اسب و شمشیرم را در اختیار تو می گذارم، ولی نمی خواهم خودم در این ماجرا شرکت کنم.(251) اگر سخن امام حسین علیه السلام چنان تأثیر تکوینی ای داشت که افراد را در همان دم تغییر دهد، باید سخن آن حضرت عبیدالله را نیز دگرگون می ساخت. بنابراین می توان گفت گرچه عوامل وراثت و محیط تأثیر فراوانی در شکل گیری شخصیت انسان دارند، این گونه نیست که به تنهایی بتوانند شخصیت انسان را قوام بخشند و همچنین بتوان براساس آنها، رفتار اشخاص را پیش بینی کرد.
بنابراین از سویی این اشکال بر مبنای روان شناسان وارد می شود که عوامل تشکیل دهنده شخصیت افراد، منحصر در وراثت و محیط نیست و سرنوشت آنان تنها بر اساس این دو عامل رقم نمی خورد و از سوی دیگر، اگر تأثیر وراثت و محیط را تأثیر مطلق بدانیم، باید به نوعی جبرگرایی قایل شویم؛ زیرا بر این اساس، هر انسانی هنگام تولد بدون اختیار خصوصیاتی را به ارث برده و خصوصیات دیگری را نیز از محیط می آموزد. نوزادی که متولد می شود، خود، محیط پیرامونش را نمی سازد، بلکه محیط، از پیش ساخته شده است و طفل در آن محیط متولد می شود و از آن محیط تأثیر می پذیرد و ساختار آن نیز در اختیار او نیست. از این روی، نه عوامل وراثتی در اختیار طفل است و نه عوامل محیط - به خصوص محیط خانواده. سپس کودکی به محیط مدرسه پای می گذارد. ساختار این محیط نیز چندان در اختیار کودک نیست. محیط اجتماع نیز تحت اختیار انسان نیست.
بر این اساس، مجموعه ای از عوامل غیر اختیاری، شخصیت انسان را می سازند که یا ارثی اند یا محیطی، و بدین ترتیب انسان در حقیقت مجبور است. در این صورت نکوهش و مذمت افراد منحرف نیز صحیح نیست، و بر مبنای این نظریه، درباره علت انحراف هر کسی می توان گفت، پدر و مادر وی منحرف بوده اند یا محیط پیرامون او نامناسب بوده است. از سوی دیگر، درباره علت خوبی شخص باید گفت که چون او پدر و مادر خوبی داشته و در محیط مناسبی پرورش یافته، به این مرتبه رسیده است. از این روی، تمجید و تحسین خوبان و مذمت و نکوهش بدان نامعقول خواهد بود.
چنین طرز تفکری که نوعی گرایش جبرگرایانه است، هم اکنون در بسیاری از کشورهای غربی رواج دارد و گرایش مسلط بر آن سرزمینهاست. یکی از عوامل رواج فرهنگ تساهل و تسامح در مغرب زمین نیز همین گرایش است. در این کشورها گمان می کنند خوبی هر انسانی، مرهون عواملی غیر اختیاری اعم از ارثی و محیطی است؛ در مقابل انسانهای شرور را، اجتماعی که آنان در آن زندگی می کنند فاسد کرده است و عوامل ارثی که در اختیار او نیستند، در شخصیت او تأثیر گذاشته اند، و بنابراین نمی توان چنین شخصی را مذمت کرد. از این روی باید به یکدیگر احترام گذاشت و برخوردی همراه با «تولرانس» داشت! همچنین باید تحمل داشت و خشونت به خرج نداد؛ هیچ کس را نباید به سبب اعمال بدش مذمت کرد؛ زیرا شرایط، آنان را این گونه ساخته است.
این نگرش، به طور طبیعی، نوعی سهل انگاری در قبال دیگران را در پی می آورد، و به همین دلیل در مغرب زمین چنین نگرشی به گونه ای همه گیر مشاهده می شود. بنابراین باید مراقب بود که فرهنگ تساهل و تسامح که زاییده این نگرش جبرآمیز است، به کشورهای اسلامی سرایت نکند. در مقابل، تعالیم قرآن و برخورد انبیا با مردم برخلاف این نگرش بود و آنان خوب یا بد بودن افراد را، تنها، میراثی از والدین یا نتیجه تأثیر محیط نمی دانستند.

بررسی این نظریه با توجه به آیات قرآن

قرآن کریم آن گاه که کفار، ملحدان، فاسقان، قاتلان، ظالمان و ستمگران را مخاطب قرار می دهد، به هیچ روی، آنان را تبرئه نمی کند. قرآن، بد بودن افراد را نتیجه بد بودن پدران و محیط اطراف نمی داند و به سختی با چنین کسانی برخورد می کند. کتاب وحی، درباره افرادی که به راه خطا می روند، از تعبیرات تند و تهدیدهای شدیدی استفاده می کند، و در مقابل، درباره خوبان، تشویقها و عبارتهای ستایش آمیز به کار می برد. به عبارت دیگر، محور همه دعوتهای انبیا انذار و تبشیر است، و مبشر و منذر از القاب عام همه انبیا به شمار می آید.(252) پیامبران بشارت داده اند که خداوند در حق انسانهای خوب لطف و رحمت بی نهایت دارد، برکات خود را بر ایشان فرو می فرستد و دنیا و آخرتشان را آباد می سازد. معنای بشارت این نیست که افرادی که پدرانشان در دنیا خوب و محیط زندگی شان سالم بوده است، در آخرت نیز این گونه خواهند بود.
همچنین در قرآن کریم موارد فراوانی از انذار به چشم می خورد: «مبادا ظلم کنید»؛ «مبادا کفر ورزید»؛ «مبادا به خدا شرک ورزید»؛ «کسانی که شرک ورزند، خدا هرگز آنان را نخواهد بخشید»؛(253) «شرک به خدای واحد متعال، ستم بزرگی است».(254) اگر شرک بر اثر عوامل ارثی و محیطی باشد، این همه انذار برای کسانی که شرک می ورزند، نمی تواند صحیح باشد؛ زیرا شرک آنان به سبب عوامل غیر اختیار است.
قرآن همچنین کافران و پیمان شکنان را به شدت تهدید می کند: «با پیشوایان کفر بستیزید».(255) «هر جا یافتید، آنان را بکشید»... .(256) این آیات درباره کسانی اند که با افرادی پیمانی بسته بوده اند و موظف به رعایت این پیمان بودند، اما پیمان شکستند و به حقوق مسلمانان تجاوز کردند.
اگر خوبی یا بدی انسانها بر اثر عوامل ارثی و محیطی باشد و آنان از خود اختیاری نداشته باشند، تشویق صالحان و سرزنش و تهدید کافران، معاندان و ستمگران بی معنا خواهد بود؛ اگرچه ممکن است گفته شود در دنیا، مبارزه با کافران برای رعایت مصالح جامعه لازم و ضروری است، باز این اشکال درباره عقاب اخروی باقی می ماند که چرا در آخرت باید آنان به عذاب جهنم گرفتار شوند، در حالی که از خود اختیاری نداشته اند! چنان که خدای تعالی در قرآن می فرماید:
لهم فی الدنیا خزی و لهم فی الاخرة عذاب عظیم؛(257) برای آنان در دنیا ذلت و در آخرت عذاب بزرگی است؛ و لعذاب الاخرة أشد و أبقی؛(258) عذاب آخرت شدید و پایدار است؛ و لعذاب الاخرة أکبر؛(259) و عذاب آخرت بزرگ است.
بنابراین از نظر قرآن کریم، انسان، تنها و همیشه تحت تأثیر عوامل ارثی و محیطی، و به طور کلی غیرارادی، نیست، بلکه سومی نیز در کار است که تا حدی در اختیار همه انسانها هست. خداوند، قدرتی به انسان داده است که می تواند به کمک آن در برابر تمام عوامل ژنتیکی و محیطی مقاومت ورزد و حتی در صورتی که در محیطی فاسد زندگی کند، بتواند در برابر این فساد پایدار بماند و علاوه بر نجات خود، دیگران را نیز از منجلاب خارج سازد. چنان که خدای تعالی می فرماید:
و ضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأت فرعون؛(260) خدا برای کسانی که ایمان آورده اند همسر فرعون را مثال می زند.
همسر فرعون در کنار او زندگی می کرد؛ فرعونی که می گفت: أنا ربکم الأعلی؛(261) «من پروردگار برتر شما هستم»؛ همه چیز متعلق به من و در اختیار من است: ألیس لی ملک مصر و هذه الأنهار تجری من تحتی؛(262) «آیا سرزمین مصر از آن من نیست و این جویبارهایی که از زیر [قصر] من جاری اند؟» بنابراین من خدای شما هستم!
فرعون در قصری زندگی می کرد که شاید در آن زمان بی نظیر بود. با این حال آسیه - همسر فرعون - در کنار وی به مقامی رسید که خدای تعالی در قرآن کریم او را نمونه انسانی برجسته برای همه مردان و زنان مؤمن معرفی می کند. بنابراین معلوم می شود حتی در محیط کفرآلودی که فرعون بر آن حاکم است، انسان می تواند خود را اصلاح کرده، راه خویش را تغییر دهد؛ البته ممکن است گفته شود که شاید عامل ارثی قوی ای در ایمان آوردن همسر فرعون مؤثر بوده که به کمک آن بر عامل محیط غالب شده است؛ اما گذشته از شواهد تاریخی که این امر را تأیید نمی کنند، تغییر ناگهانی شخصیت را نمی توان با این توجیه حل کرد. بنابراین عامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت انسان دخالت دارد که باید شناخته شود.
مصلحان و مربیان بزرگ جامعه بشری که قصد دارند به انسانها خدمت کنند، عاملی را که می تواند عوامل ارثی و محیطی را خنثا کند، بشناسند و آن را تقویت کنند. بنابراین در شرایطی که عوامل ارثی و محیطی در ساختار شخصیتی افراد تأثیراتی خاص خود می گذارند، کسانی که قصد دارند جامعه را تغییر دهند و اصلاح کنند، باید از عامل سوم بهره گیرند؛ زیرا برای ایجاد تغییرات اختیاری نمی توان از عوامل جبری استفاده کرد.
گذشته از براهین علمی و فلسفی که درباره ماهیت عوامل اختیاری بحث می کنند، تجربه ثابت کرده که افزون بر وراثت و محیط، عامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت انسان مؤثر است. آیات قرآن و احادیث نیز این امر را تأیید می کنند. حتی کسانی که انسان را مجبور می دانند، در عمل جبر را نپذیرفته اند و هنگامی که با فرد خطاکاری روبه رو شوند، او را نکوهش می کنند.

میهمان در مذبح میزبان!

پس از مرگ معاویه، مردم تمام بلاد اسلامی حتی مدینه با یزید بیعت کردند؛ مدینه ای که مرکز دنیای اسلام و محل زندگی حسنین علیهما السلام و بزرگان اصحاب پیامبر بود و مردم آن پیوسته با کتاب خدا و رسول او ارتباط داشتند. ایشان بارها امام حسین علیه السلام را بر دوش پیغمبر صلی الله علیه و اله دیده بودند و سخنان فراوانی درباره آن حضرت از زبان پیامبر صلی الله علیه و اله شنیده بودند. اما همه این مردم، حتی افراد سرشناس - جز چند نفر - با یزید بیعت کردند. در چنین اوضاعی مردم کوفه برای امام حسین علیه السلام نامه نوشتند و از آن حضرت خواستند که به کوفه بیاید و رهبری ایشان را به عهده بگیرد. این اقدام مردم کوفه نشان می دهد که تعلیمات امیرالمؤمنین علیه السلام برای این مرد اثر گذاشته بود و بر همین اساس به اهل بیت علیهم السلام گرایش داشتند. این نامه ها بسیار احترام آمیز نگاشته شده اند. اما نویسندگان آنها پس از چندی در میدان جنگ مقابل ایشان ایستادند و او را به شهادت رساندند؛ چنان که روز عاشورا و قبل از آن امام حسین علیه السلام چندین بار با آنان سخن گفت و فرمود: مگر شما خود این نامه ها را ننوشته اید؟ مگر شما نبودید که ما را برای تشکیل حکومت علوی دعوت کردید و قصد داشتید با من بیعت کنید؟ مگر شما نگفتید «لعل الله یجمعنا بک علی الحق؟»(263)
اما گرچه مردم کوفه به اهل بیت علیهم السلام اظهار علاقه کرده و امام حسین علیه السلام را به شهر خود دعوت کرده بودند، بدون شک ایمان در دلهاشان چندان ریشه ندوانده بود، و شناختشان درباره امامت اهل بیت علیهم السلام و وجوب اطاعت از امام معصوم علیه السلام ضعیف بود. کوفیان از ظلم بنی امیه به ستوه آمده بودند، و از تسلط آنان بر خود می ترسیدند و به طور فطری و طبیعی نیز به خاندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله علاقه داشتند، ولی ایمان محکم و شناخت عمیقی به اهل بیت علیهم السلام و امر امامت و ولایت نداشتند. این ضعف شناخت، موجب شد که عمال دستگاه عبیدالله بن زیاد بتوانند طی یک ماه با هجمه های تبلیغاتی خود طرز فکر کوفیان را تغییر دهند. ولی ضعف شناخت، تنها عامل مؤثر نبود، بلکه مهم تر از آن، گرایشهایی بود که دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام به کمک آنها مردم کوفه را از مسیر خود منحرف ساختند. این گرایشها، همان هوسها و آرزوهایی بود که در رکاب امام حسین علیه السلام برآورده نمی شد. امویان می کوشیدند بر این عوامل تکیه کنند و افراد سرشناس، رؤسای قبایل و عشایر را امیدوار سازند که با پذیرفتن حکومت ابن زیاد به آرزوهایشان خواهند رسید، و به این ترتیب کسانی که سالها در مجلس وعظ امام علی علیه السلام شرکت جسته و در رکاب آن حضرت با معاویه جنگیده بودند، فریب خوردند و با عبیدالله بن زیاد و یزید بیعت کردند و به جنگ امام حسین علیه السلام آمدند.