فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

امکان امر به منکر و نهی از معروف در جامعه اسلامی

سؤال پیچیده دیگری که در این مقام مطرح می شود، این است که چگونه در یک جامعه، افرادی یافت می شوند که به کار بد و منکر امر کنند؛ زیرا در هر جامعه ای، منکر به معنای زشت و بد است. چگونه در جامعه ای مردمی پیدا می شوند که به زشتیها امر می کنند؟ در جامعه اسلامی که همه به ارزشها اعتراف دارند و تظاهر به ایمان می کنند، چگونه افرادی می آیند و به منکر امر می کنند؟ چگونه در جامعه اسلامی کسانی جرئت می کنند به افراد جامعه دستور بدهند که کار بد انجام دهند؟ به طور قطع، این افراد هدفی را دنبال می کنند و اطمینان دارند که کسانی از آنان تبعیت می کنند؛ زیرا اگر چنین بود که مردم را به دزدی، فسق و فجور و کارهای زشت دیگری امر کنند، ولی کسی به سخن آنان گوش فرا ندهد، انگیزه «امر به منکر» پیدا نمی کردند. پس معلوم می شود امر و نهی آنان اثری در جامعه دارد که این همه تلاش می کنند و می خواهند منکر در جامعه تحقق یابد.
براین اساس باید بررسی کرد که منظور از معروف و منکر چیست. ممکن نیست که مراد از منکر، - به اصطلاح منطقی و فلسفی - منکر به حمل اولی باشد، و کسی در جامعه به مردم امر کند که به کارهای بد و ناشایست دست زنند و از اعمال خوب بپرهیزند. چنین امر به منکری تأثیری در مردم نمی گذارد؛ زیرا همه مردم نوعی از ارزشها را باور دارند و اجازه نمی دهند کسی آشکارا آنان را به کار بد فراخواند؛ یعنی به طور مستقیم، به مردم بگوید که «کار بد و ناشایست انجام دهید». به طور مسلم، هیچ عاقلی چنین سخنی نمی گوید و هیچ عاقلی به چنین حرفی گوش فرا نمی دهد. از این روی، مراد قرآن از امر به منکر منافقان، منکر به حمل اولی و ذاتی نیست، بلکه این است که ایشان درباره مصادیق منکر و معروف، امر و نهی می کنند. آنان مردم را به کارهایی دعوت می کنند که در واقع، منکرند، ولی ایشان این مصادیق را به مثابه معروف و کارهای خوب معرفی می کنند.
منافقان با سوء استفاده از پاره ای مفاهیم، روشهای مغالطه آمیز و شیوه های تبلیغی شیطانی، مردم را به منکر امر می کنند و به انجام اعمال ناشایست وامی دارند. آنان نخست زمینه ای فراهم می کنند که یک رشته از کارها، «خوب» وانمود شود و مردم چنین تلقی کنند که این کارها خوب است؛ بعد به مردم می گویند که این کارهای خوب را - که در واقع مصادیق کارهای زشت و بد هستند - انجام دهند، از طرف دیگر، در زمینه یک رشته از کارهای خوب به گونه ای تبلیغ می کنند که زشت و بد وانمود شوند، و بعد مردم را به انجام آنها وامی دارند، اینک در جامعه ما، مصادیق فراوانی از آنها یافت می شود، و با وجود ریشه های نفاقی که هنوز در کشور ما وجود دارد، نباید از وجود چنین اقداماتی تعجب کرد.
برای نمونه، پیش تر در جامعه ما برای خانمها مفهومی ارزشی به نام «حیا» وجود داشت. به طور قطع، حیا یکی از صفات خوب برای زنان است. البته حیا برای همه خوب است - چه برای مرد چه برای زن - ولی یکی از صفات و ویژگیهای برجسته خانمهاست. قرآن نیز واژه های حیا و استحیا را می ستاید؛ و حتی در داستان دختران شعیب که یکی از آنان از طرف پدر خود آمده بود تا حضرت موسی را به منزل دعوت کند، خدای تعالی با زبان مدح از حیای آن دختر یاد می کند و می فرماید:
فجاءته إحداهما تمشی علی استحیاء قالت إن أبی یدعوک؛(249) یکی از آن دو دختر با کمال وقار و حیا باز آمده و گفت: پدرم از تو دعوت می کند.
حیا در فرهنگ ما بسیار پر ارزش است، اما در فرهنگ منافقان، مساوی با خجالت است. آنان می گویند شرم و حیا همان خجالت است؛ اینکه زن حیا دارد، یعنی خجالتی است، و انسان خجالتی در دنیا کاری نمی تواند انجام دهد؛ انسان خجالتی فردی بی عرضه است و علم روان شناسی می گوید خجالت کشیدن بد است، و بر این اساس، خجالت کشیدن دختر از پسر نقصی برای او به شمار می آید؛ زیرا نمی تواند خواسته خود را برای او بیان کند و حق خود را از او بگیرد. پس دختر نباید از پسر خجالت بکشد. اینکه مردم می گویند دختر باید در مقابل مردم نامحرم شرم داشته باشد، اشتباه است. دختر باید بی پروا باشد و بتواند در مقابل دیگران حرف خود را بزند و از خود دفاع کند. اینان حتی نمونه ای همچون حرکت حضرت زینب علیها السلام از سیره اهل بیت عصمت علیهم السلام را برای تأیید تفکر خویش می آورند. اگرچه دفاع دختر از خود و انجام وظیفه شرعی امر مثبتی است، اما شرم دختر از مرد نامحرم نیز ارزش است. منافقان این دو مسئله را با هم یکی می گیرند و میان حیا و خجالت فرقی نمی گذارند. پس برای اینکه انسان خجالتی بار نیاید، باید شرم و حیا را کنار بگذارد و برای اینکه این مسئله حاصل شود، باید دختران و پسران باهم معاشرت داشته باشند و این معاشرت و اختلاط حدی نداشته باشد. بدین ترتیب، منافقان، نخست، معاشرت دختران و پسران را به صورت یک امر فرهنگی جلوه می دهند؛ سپس درباره آن تبلیغ می کنند و حیا را از میان برمی دارند. این مصداق بارز «امر به منکر» است. همچنین زنده نگاه داشتن جشن چهارشنبه سوری را - که از جمله فرهنگ قبل از اسلام است - به مثابه نماد فرهنگ ملی جلوه می دهند.
بنابر این اگر زمینه فرهنگی در جامعه پیدا نشود، امر به منکر، معنا پیدا نمی کند؛ و از طرفی، با ترویج این مفاهیم ضد ارزش در جامعه، دیگر جایی برای امر به معروف باقی نمی ماند؛ یعنی آن چنان در مقالات، روزنامه ها، سخنرانیها و رسانه های مختلف، دخالت کردن در امور اعتقادی، ارزشی و اخلاقی دیگران را فضولی معرفی می کنند و به هیچ وجه نتوان به کسی گفت که چرا نماز نمی خواند. او در جواب می گوید: این حرف فضولی است و فضولی در امور دیگران کار بسیار زشتی است. به این صورت معنای نهی از معروف تحقق پیدا می کند.

فصل دهم: درسهایی از نهضت عاشورا

عروج انسانها به بالاترین مراتب انسانیت، و سقوط آنان به پایین ترین درجات، یکی از جنبه های بااهمیت واقعه کربلاست. در حماسه عاشورا با گروه ممتازی از انسانها مواجه می شویم که نمونه آنان در تاریخ کمتر می توان یافت. هر فرد این گروه از لحاظ شرافت، انسانیت، کمال، شجاعت، شهامت، فداکاری و سایر خصلتهای پسندیده در والاترین مقام ایستاده است.
محور این گروه بی مثال، شخصیت بی مانند امام حسین علیه السلام است و برادران، فرزندان، یاران، حواریین و دوستان خاص آن حضرت پیرامون این وجود شریف گرد آمده اند.
هر انسانی، مسلمان یا غیر مسلمان، با شنیدن ویژگیها و سرگذشت این گروه، بی اختیار به آنان عشق می ورزد و دلباخته ایشان می شود. از این روی، بسیارند کسانی که از سایر ادیان و مذاهب، شیفته حضرت سیدالشهدا علیه السلام می شوند. از جمله بعضی زرتشتیان در ایام محرم عزاداری می کنند و با شنیدن نام مبارک امام حسین علیه السلام، نشانه های تأثر در چهره هایشان نمایان می گردد. حتی بت پرستان، در سرزمین هندوستان، به سرور شهیدان علیه السلام مهر می ورزند و در روزهای تاسوعا و عاشورا، هندوان بت پرست آتش روشن می کنند و به یاد امام حسین علیه السلام با پای برهنه وارد آتش می شوند.
وجدان آدمی اقتضا می کند که در پیشگاه چنین انسانهای بلندمرتبه ای خضوع کند و در برابر بزگواری آنان سر تعظیم فرود آورد، و از همین روست که حتی کافران به این جوانمردان مهر می ورزند.
در مقابل این گروه، عده ای قرار دارند که به سختی می توان، در تاریخ بشر کسانی به پلیدی، سنگ دلی، ناجوان مردی، و درنده خویی آنها سراغ داد. اما چگونه ممکن است بعضی از انسانها به آن مرتبه خوبی و کمال برسند و بعض دیگر تا این حد پلید و پست باشند؟ البته این سؤال تنها درباره واقعه کربلا مطرح نیست، و این دو گروه همواره در طول تاریخ و حتی در حال حاضر بوده اند. از این روی کسانی برای پاسخ به این سؤال کوشیده اند به شیوه علمی توضیح دهند که علت تعالی و سقوط انسان چیست و چگونه بعضی از انسانها به سوی رشد و تعالی گام برداشته اند و صفات والای انسانی در آنان ظهور یافته است، و در مقابل عده ای به نازل ترین درجات سقوط می کنند؟
واقعه کربلا مسئله ای شخصی و مربوط به چند فرد خاص نیست؛ بلکه پدیده عظیم اجتماعی ای است که بر جامعه آن روز تأثیر گذاشت و بعد از گذشت نزدیک به هزار و چهار صد سال هنوز هم در جامعه های مسلمان نشین تأثیر خود را از دست نداده است. بر این اساس، عده ای در صدد برآمده اند که واقعه کربلا را - به منزله حرکتی گروهی و جریانی تاریخی - از منظری جامعه شناختی تحلیل و بررسی کنند.
از سوی دیگر، بحث درباره علل و چگونگی تعالی و ترقی انسان در معنویات و کمالات انسانی، و همچنین سقوط و انحطاط در رذایل، در حوزه علم روان شناسی است، و در آن، خصوصیات روانی افراد و عوامل شکل گیری شخصیتی با این ویژگیها، بازکاوی می شود.

نقش وراثت و محیط، در صعود و سقوط انسان

به طور کلی می توان گفت روان شناسان، عوامل مؤثر در شکل گیری شخصیت انسان را به دو دسته تقسیم کرده اند: دسته اول، عوامل وراثتی هستند؛ خصوصیاتی که فرزندان از پدران و مادران به ارث می برند. اگر والدین صفات رذیله ای داشته باشند، این صفات به نحوی به فرزندانشان نیز سرایت می کند؛ چنان که تقریبا همه افراد تیره بنی امیه، فاسد بودند. در مقابل، اجداد و پدران پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و امامان معصوم علیهم السلام افرادی شایسته و با فضلیت بوده اند. بنابر این به طور قطع، عامل وراثت در شکل گیری شخصیت هر یک از این دو گروه مؤثر بوده است.
دسته دیگری از عوامل که به صورت کلی در شکل گیری شخصیت انسان مؤثرند، عوامل محیطی هستند. به عبارت دیگر، بخشی از ویژگیهای شخصیتی انسان بر اثر تربیت و یادگیری فراهم می آید، و این ویژگیها چندان تحت تأثیر عوامل وارثتی نیستند. شرایط محیط، اعم از شرایط خانواده، مدرسه، گروههای سنی مختلف، قشرها و طبقات اجتماعی هستند که در شکل گیری شخصیت افراد مؤثرند. بررسیهای روان شناسان نشان داده که شخصیت هر فرد معلول عوامل وراثتی و محیطی است. پس برای پاسخ به این سؤال که چرا افرادی مانند یاران امام حسین علیه السلام تا این حد از فضایل انسانی برخوردار بوده اند، این است که آنان از سویی در خانواده هایی شریف و پاک متولد شده بودند و از سوی دیگر محیط تربیتی شان، پاک و سالم بوده است. این دو عامل موجب شده است که آنان از صفات نیک و پسندیده برخوردار شوند. برخلاف گروه مقابل، که در خانواده هایی ناپاک متولد و در محیطی پلید پرورش یافته بودند. این پاسخی کلی است که روان شناسان درباره عوامل مؤثر در پیدایش شخصیت انسان ارائه می کنند.
یک اشکال کلی بر این نظریه وارد است و آن اینکه ممکن است در شرایط وراثتی و محیطی یکسان، دو گونه شخصیت پدید آید. حتی در میان فرزندان پیغبمران و امامان علیهم السلام نیز افراد نابابی وجود داشته اند. فرزند نوح، یکی از معروف ترین مصادیق این امر است. همچنین جعفر کذاب که برادر و عموی امام معصوم بود، فردی ناباب بود. بنابراین می توان گفت که تأثیرگذاری عوامل و ارثی و محیطی کلیت ندارند، بلکه ممکن است عوامل دیگری نیز در شکل گیری شخصیت فرد مؤثر باشند. از سوی دیگر، گاهی افرادی را می توان یافت که شخصیتشان به تدریج تحت تأثیر عوامل ارثی و محیطی خاصی شکل گرفته و ثبات یافته است، اما در شرایط خاصی ناگهان تغییر می کند. فردی که سالها با ویژگیهای خاص شخصیتی زیسته است، بر اثر حادثه ای متحول شده و به شخصیت دیگری تبدیل می گردد؛ چنان که، حر بن یزید ریاحی، که ابتدا، راه را بر کاروان امام حسین علیه السلام بست، در نهایت توبه کرد و نزد آن حضرت آمد و از آزادگان واقعی شد. حر، به مقامی رسید که امامان و اولیای خدا به زیارت او می روند و مقامش را ارج می نهند. اگر شخصیت انسان تنها معلول عوامل ارثی و محیطی باشد، چگونه شخصیت یک فرد یک باره و در چند روز دگرگون می شود؟ در داستان کربلا نمونه هایی از این قبیل یافت می شود.
زهیر بن قین، از جمله کسانی است که به طرفداری از بنی امیه معروف بود و از «عثمانیان» به شمار می آمد. او در سفر امام حسین علیه السلام از مکه به سوی کربلا، در بین راه به قافله آن حضرت نزدیک شد و گفت وگویی میان آنان صورت گرفت که وی را منقلب ساخت؛ چنان که زهیر یکی از سرداران و سلحشوران بزرگ عاشورا گشت.(250) به این ترتیب انسانی که عمری را در مسیری دیگر گذرانده است، طی چند لحظه گفت وگو با امام حسین علیه السلام مسیر خود را تغییر داد. شاید تصور شود که دگرگونی شخصیت حر و زهیر نتیجه تأثیر کلام امام حسین علیه السلام بوده است، ولی با مشاهده مواردی دیگر در می یابیم که این گونه نیست؛ چرا که امام حسین علیه السلام با عبیدالله بن حر جعفی نیز ملاقات کرده و او را نیز به همراهی با خود فراخوانده است؛ اما او در جواب دعوت امام گفت: من اسب و شمشیرم را در اختیار تو می گذارم، ولی نمی خواهم خودم در این ماجرا شرکت کنم.(251) اگر سخن امام حسین علیه السلام چنان تأثیر تکوینی ای داشت که افراد را در همان دم تغییر دهد، باید سخن آن حضرت عبیدالله را نیز دگرگون می ساخت. بنابراین می توان گفت گرچه عوامل وراثت و محیط تأثیر فراوانی در شکل گیری شخصیت انسان دارند، این گونه نیست که به تنهایی بتوانند شخصیت انسان را قوام بخشند و همچنین بتوان براساس آنها، رفتار اشخاص را پیش بینی کرد.
بنابراین از سویی این اشکال بر مبنای روان شناسان وارد می شود که عوامل تشکیل دهنده شخصیت افراد، منحصر در وراثت و محیط نیست و سرنوشت آنان تنها بر اساس این دو عامل رقم نمی خورد و از سوی دیگر، اگر تأثیر وراثت و محیط را تأثیر مطلق بدانیم، باید به نوعی جبرگرایی قایل شویم؛ زیرا بر این اساس، هر انسانی هنگام تولد بدون اختیار خصوصیاتی را به ارث برده و خصوصیات دیگری را نیز از محیط می آموزد. نوزادی که متولد می شود، خود، محیط پیرامونش را نمی سازد، بلکه محیط، از پیش ساخته شده است و طفل در آن محیط متولد می شود و از آن محیط تأثیر می پذیرد و ساختار آن نیز در اختیار او نیست. از این روی، نه عوامل وراثتی در اختیار طفل است و نه عوامل محیط - به خصوص محیط خانواده. سپس کودکی به محیط مدرسه پای می گذارد. ساختار این محیط نیز چندان در اختیار کودک نیست. محیط اجتماع نیز تحت اختیار انسان نیست.
بر این اساس، مجموعه ای از عوامل غیر اختیاری، شخصیت انسان را می سازند که یا ارثی اند یا محیطی، و بدین ترتیب انسان در حقیقت مجبور است. در این صورت نکوهش و مذمت افراد منحرف نیز صحیح نیست، و بر مبنای این نظریه، درباره علت انحراف هر کسی می توان گفت، پدر و مادر وی منحرف بوده اند یا محیط پیرامون او نامناسب بوده است. از سوی دیگر، درباره علت خوبی شخص باید گفت که چون او پدر و مادر خوبی داشته و در محیط مناسبی پرورش یافته، به این مرتبه رسیده است. از این روی، تمجید و تحسین خوبان و مذمت و نکوهش بدان نامعقول خواهد بود.
چنین طرز تفکری که نوعی گرایش جبرگرایانه است، هم اکنون در بسیاری از کشورهای غربی رواج دارد و گرایش مسلط بر آن سرزمینهاست. یکی از عوامل رواج فرهنگ تساهل و تسامح در مغرب زمین نیز همین گرایش است. در این کشورها گمان می کنند خوبی هر انسانی، مرهون عواملی غیر اختیاری اعم از ارثی و محیطی است؛ در مقابل انسانهای شرور را، اجتماعی که آنان در آن زندگی می کنند فاسد کرده است و عوامل ارثی که در اختیار او نیستند، در شخصیت او تأثیر گذاشته اند، و بنابراین نمی توان چنین شخصی را مذمت کرد. از این روی باید به یکدیگر احترام گذاشت و برخوردی همراه با «تولرانس» داشت! همچنین باید تحمل داشت و خشونت به خرج نداد؛ هیچ کس را نباید به سبب اعمال بدش مذمت کرد؛ زیرا شرایط، آنان را این گونه ساخته است.
این نگرش، به طور طبیعی، نوعی سهل انگاری در قبال دیگران را در پی می آورد، و به همین دلیل در مغرب زمین چنین نگرشی به گونه ای همه گیر مشاهده می شود. بنابراین باید مراقب بود که فرهنگ تساهل و تسامح که زاییده این نگرش جبرآمیز است، به کشورهای اسلامی سرایت نکند. در مقابل، تعالیم قرآن و برخورد انبیا با مردم برخلاف این نگرش بود و آنان خوب یا بد بودن افراد را، تنها، میراثی از والدین یا نتیجه تأثیر محیط نمی دانستند.