فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

ما در کدام جبهه ایم: سپاه حسین علیه السلام یا لشکر کوفه؟

پس از تحلیل روحیه مردم کوفه، این مسئله مطرح می شود که آیا ما هم اکنون از اینکه مانند کوفیان رفتار کنیم، در امانیم؟ ما کوفیان را بی وفا می دانیم و شعار می دهیم که علی را تنها نمی گذاریم. به طور قطع مردم ما چنین اعتقادی دارند و این شعار از صمیم قلب آنان برمی خیزد، اما حوادث روزگار، پستی و بلندیهای می آفریند که روحیه انسان را دگرگون می سازد؛ زیرا افراد دیگری نیز قبلا چنین سخنانی گفته اند؛ ولی بر اثر تغییر و تحولات روزگار، تغییر نظر داده اند. لازم است هر انسان هوشیار و آگاهی با خود بیندیشد که اگر در زمان امام حسین علیه السلام می بود، در کدام گروه قرار می گرفت؟ آیا واقعا به صف اقلیت هفتاد و دو نفری می پیوست، یا در لشکر سی یا صد و بیست هزار نفری شام و کوفه می ایستاد یا میان کسانی که بی طرف ماندند، می نشست. البته ما در زیارت می گویی: یا لیتنا کنا معکم و نفوز معکم...؛ یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما...؛ ای کاش ما هم در کربلا بودیم و در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام شهید می شدیم! شاید این آرزویی از صمیم دل باشد، اما آیا می توان اطمینان داشت که اگر در آن موقعیت قرار گرفته بودیم، تغییر عقیده نمی دادیم؟ آیا می توان یقین داشت که اگر بر روی امام حسین علیه السلام شمشیر نمی کشیدیم، بی طرف نمی شدیم؟ چنان که کسانی از جمله عبیدالله بن حر جعفی بودند که امام حسین علیه السلام، خود، با آنها صحبت کرد و ایشان را به همراهی خود فراخواند. حضرت نزد او رفت و با او سخن گفت و او را به سپاه خود دعوت کرد، اما او در جواب گفت که اسب و شمشیرش را در اختیار می گذارد. امام علیه السلام نیز به او فرمود: اسب و شمشیرت را بردار و از این جا دور شو! اگر در این سرزمین بمانی و ندای نصرت خواهی ما را بشنوی و به یاری ما نیایی، در جهنم جاودانه خواهی ماند. از اینجا فرار کن که صدای مرا نشنوی! آیا اگر ما در آن زمان بودیم، بهتر از عبیدالله بن حر جعفی عمل می کردیم؟
اگر بخواهیم خود را بیازماییم، باید ببینیم آیا مشابه شرایطی که در آن زمان بود، در زمان ما نیز وجود دارد یا خیر؟ اگر آن شرایط وجود دارد، آیا بر ما اثر سوئی داشته است یا نه؟ آیا تمایل مردم ما به ارتکاب گناه بیشتر شده است یا نه؟ آیا واقعا ما به گونه ای هستیم که بتوانیم خود را جزو یاران امام حسین علیه السلام به شمار آوریم؟ اگر دلایلی که موجب شد مردم کوفه از اهل بیت علیهم السلام دور شوند در جامعه ما وجود داشته باشد، ما هم باید بترسیم که مبادا همان انحرافات در جامعه ما پدید آید.
یکی از آن عوامل، ضعف شناخت بود. اگر اعتقادات ما سطحی است و پشتوانه منطقی و عقلی ندارد باید نگران آینده و عاقبت کار باشیم. ما تنها همین قدر می دانیم که امامی بود، و پس از امام علیه السلام نیز باید از مقام معظم رهبری به عنوان جانشین امام، اطاعت کرد؛ اما نمی دانیم دلیل وجوب اطاعت از ولی فقیه چیست. اگر دلیل این مسئله را ندانیم، با مطرح شدن یک شبهه، اعتقاد ما سست می شود؛ در حالی که طبق فرمایش امیر مؤمنان علیه السلام نجات اولیای خدا در مقابل شبهه به این دلیل است که یقین دارند و اعتقادات آنان مبتنی بر دلیل قطعی است. اگر در زمان ما شبهه ها رایج شد؛ معلم در کلاس درس مسائل شبهه ناک مطرح کرد و کسی به او پاسخ نداد؛ استاد دانشگاه در کلاس درس شبهه پراکنی کرد و کسی چیزی نگفت؛ اگر کسانی گفتند دین افیون حکومتهاست و کسی آنان را ساکت نکرد، باید ترسید همان بلایی که مردم کوفه بدان مبتلا شدند، گریبان ما را نیز بگیرد. اگر احکام اسلام پای مال شد و مردم سخاوتمندانه و با تساهل و تسامح از کنار آن گذشتند، باید ترسید مبادا روزی برسد که مردم دوباره با یزید بیعت کنند.
تساهل و تسامح مقدمه فرهنگ بی دینی است. اگر ما در قبال احکام دین بی اعتنا شدیم باید از روزی بترسیم که آنچه بر سر مردم کوفه آمد، بر سر ما نیز بیایید؛ هر چند شاید بتوان گفت که مردم کوفه در آن زمان بهتر از دیگران بودند؛ زیرا وضعیت مردم مدینه به گونه ای بود که امام حسین علیه السلام از آنجا فرار کرد. مردم مدینه از همان ابتدا با یزید بیعت کردند، در حالی که کوفیان ابتدا حضرت سیدالشهدا را برای پذیرش خلافت دعوت کردند.
یکی از عواملی که موجب حادثه کربلا شد، سست شدن مبانی فکر و اعتقادی مسلمانان در آن زمان بود. اینک ما باید از تاریخ عبرت بگیریم. اگر شعار حمایت از ولایت فقیه سر می دهیم، در صورتی می توانیم به آن وفادار باشیم که اعتقاد ما بر اساس دلیل منطقی و محکم در ذهن ما رسوخ کند؛ باید دلایل وجوب اطاعت از ولی فقیه را به خوبی بدانیم؛ در غیر این صورت به دام شبهه می افتیم، و ایمانمان متزلزل می شود و شک جای آن را می گیرد، و با وجود شک، نمی توان مردانه در راه قدم گذاشت. اگر نوجوان سیزده ساله ای نارنجک به کمر می بندد و زیر تانک می رود، به این دلیل است که یقین دارد هنگام شهادت سرش در امان، سیدالشهدا علیه السلام است، و این تفکر که این حرفها، شعارهایی احساسی و تبلیغاتی است، همان سخن ابوسفیان است که گفت: «لا جنة و لا نار».
اگر استاد دانشگاه در دانشکده الهیات گفت: «معلوم نیست هر چه خدا بگوید راست باشد و بر راست گویی خدا دلیلی نداریم» و اگر سخنران مورد تأیید مسئولان بلند پایه کشور گفت: «قرآن هم نقدپذیر است و تمام آن درست نیست»(164) و همه در برابر این سخن سکوت کردند، آیا می توانیم اطمینان داشته باشیم که جزو هفتاد و دو نفر یاران سیدالشهدا علیه السلام خواهیم بود؟
بر این اساس، باید بکوشیم مبانی فکری و اعتقادی خود را با تشکیل جلسات مذهبی سالم و آموزنده تقویت کنیم، و از سوی دیگر، ارزشهای انقلاب و اسلام را زنده نگاه داریم. همان طور که شگردهای شیطانی جامعه امروز بسیار شبیه عصر امام حسین علیه السلام است، راه مقابله با آنها نیز همان راهی است که امام حسین علیه السلام فراروی نهاد. شرط نخست مقابله با این اعمال شیطانی، دل نبستن به دنیاست. امام حسین علیه السلام فرزندان، دوستان و یاران خود را به گونه ای تربیت کرده بود که وقتی قاسم، نوجوان سیزده ساله، از امام حسین علیه السلام پرسید که آیا او به شهادت می رسد یا نه؟ حضرت در جواب فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم گفت:
الموت أحلی عندی من العسل؛(165) مرگ نزد من از عسل شیرین تر است.
این سخن قاسم شعار نبود، بلکه او آنچه در عمق دلش بود، بر زبان آورد؛ مرگ برای او واقعا از عسل شیرین تر بود. برای مقابله با توطئه های پیچیده شیطانی باید از دل بستن به دنیا دوری جست تا روحیه شهادت و نهراسیدن از مرگ پدید آید؛ چنان که خدای تعالی می فرماید:
قل یا أیهات الذین هادوا إن زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت؛(166) [ای پیامبر ]بگو ای یهودیان، اگر گمان می کنید که شما دوستان خدا هستید و دیگر مردم این گونه نیستند، آرزوی مرگ کنید.
زیرا اگر انسان را دوست داشته باشد، ملاقات او را نیز دوست می دارد و از دیدار محبوبش نمی گریزد. باید عملا در این مسیر حرکت کرد و آروزهای دور و دراز را از خود دور ساخت، فریب زرق و برق دنیا را نخورد و مرگ را در راه خدا بزرگ ترین افتخار دانست. در این صورت است که می توان نهضت را حفظ کرد. این درسی است که امام حسین علیه السلام به انسانها داده است. با وجود جوانان شهادت طلب بود که انقلاب به ثمر رسید. جوانان به علی اکبر و قاسم اقتدا کردند و پیران به حبیب بن مظاهر. برای بقای نهضت نیز باید این روحیه را حفظ و تقویت کرد.(167)

فصل ششم: اهداف قیام عاشورا

یکی از مهم ترین پرسشها درباره عظیم و بی نظیر عاشورا، پرسش از هدف سیدالشهدا علیه السلام از این حرکت است. پاسخهایی کلی به این سؤال داده اند؛ از جمله اینکه قیام آن حضرت برای احیای دین، امر به معروف و اصلاح امت بوده است. اما این پاسخ، خود، پرسشهایی جزئی و فرعی پدید می آورد: با این حرکت سیدالشهدا علیه السلام چه اصلاحی صورت گرفت؟ قیام امام حسین علیه السلام چه نوع امر به معروفی بود که باید به این صورت انجام می گرفت؟ و با این روش، چگونه دین احیا می شود؟ آیا این حضرت در هدف خود توفیق یافت؟ و آیا با قیام خود توانست حکومت و امت اسلامی را اصلاح کند و جلو مفاسد را بگیرد؟
سخنان امام حسین علیه السلام، خود، بهترین پاسخ به این پرسشهاست. از این روی، برای آنکه علت قیام آن حضرت را دریابیم، ابتدا بخشهایی از سخنان ایشان را در این باره از نظر می گذرانیم، و سپس، درباره قسمتهای مختلف آن به بحث و بررسی می پردازیم.

الف. اصلاح مفاسد، هدف اصلی قیام امام حسین علیه السلام

با توجه به سخنان آن حضرت، اصلاح امت از جمله مهم ترین اهداف قیام ایشان به شمار می رود؛ چنان که در وصیت ایشان به برادرش، محمد حنفیه، آمده است:
إنی لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا ظالما و إنما خرجت لطلب الإصلاح فی أمة جدی صلی الله علیه و اله؛(168) من نه برای گردش و تفریح خروج می کنم و نه برای اینکه فسادی در زمین به راه اندازم و ظلمی کنم، بلکه فقط برای اصلاح در امت جدم خروج می کنم.
در تعبیر لطلب الإصلاح نکاتی چند نهفته است؛ زیرا امام نفرموده: إنما خرجت للإصلاح، بلکه فرموده است: إنما خرجت لطلب الإصلاح؛ یعنی من در جست وجوی اصلاح خروج می کنم. همچنین نظیر این تعبیر، در خطبه و سخنرانی آن حضرت برای نخبگان و علما نیز وجود دارد و امام حسین علیه السلام این خطبه را زمانی ایراد کرد که هنوز سخنی از خروج و مبارزه با یزید در میان نبود. امام علیه السلام در پایان این خطبه دست به دعا برداشته، می فرماید:
اللهم إنک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافسا فی سلطان و لا التماسا من فضول الحطام، ولکن لنری المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک؛(169)
پروردگارا، تو می دانی آنچه از ما سر زده برای رقابت در به دست آوردن قدرت یا در جست وجوی ثروت و نعمتهای زاید نبود، بلکه برای آن بود که معالم دین تو و معیارهای اسلامی را به مردم نشان دهیم، و اصلاح را در بلاد تو ظاهر کنیم.
یعنی نشان دهیم دین چیست و نشانه های آن کدام است و چگونه و با چه معیاری می توان دین داران را از بی دینان باز شناخت. کلمه «نظهر» در جمله «نظهر الإصلاح فی بلادک» دو معنا می تواند داشته باشد: اول اینکه، روشن کنیم اصلاح چیست؛ و دیگر آنکه اصلاح را تحقق بخشیم و آن را بر فساد غالب گردانیم.
مفهوم اصلاح
امروزه «اصلاح» یکی از واژه هایی است که در ادبیات سیاسی کاربرد فراوان دارد و مقام معظم رهبری نیز بر این واژه بسیار تکیه کرده اند. ما برای بررسی این واژه، ابتدا معنای آن را، و سپس موارد استعمالش را در قرآن و روایات بیان می کنیم، آن گاه مطالبی را که بیشتر جنبه کاربردی دارد، عرضه می داریم. اصلاح، واژه ای عربی و از ریشه «ص ل ح» است. این کلمه دو معنا دارد: یکی از ماده صُلح، و دیگری از ماده صَلاح. اصلاح از ماده صُلح، به معنای آشتی دادن و رفع اختلاف و مشاجره بین دو فرد یا دو گروه است. واژه اصلاح به این معنا در قرآن کریم، درباره اصلاح بین دو همسر به کار رفته است.
فابعثوا حکما من أهله و حکما من أهلها إن یریدا إصلاحا یوفق الله بینهما...؛(170) [برای زن و شوهر که با یکدیگر اختلاف پیدا کرده اند] داوری از طرف خانواده زن، و داوری از طرف خانواده مرد انتخاب کنید. اگر زن و شوهر واقعا بخواهند آشتی و سازش کنند، خدا بین آنان سازش برقرار خواهد کرد.
همچنین در جای دیگر درباره آشتی زن و شوهر می فرماید:
و إن امرأة خافت من بعلها نشوزا أو إعراضا فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحا والصلح خیر؛(171) و اگر زنی از ناسازگاری یا روی گردانی شوهرش بیمناک باشد، بر آن دو گناهی نیست که بین خود صلحی کنند و صلح بهتر است.
نظیر این واژه تعبیر دیگری وجود دارد که بسیار به کار می رود و در قرآن نیز آمده است. آن تعبیر «اصلاح ذات البین» است که به معنای آشتی دادن دو نفر یا دو گروه با یکدیگر اختلاف دارند. قرآن می فرماید: و أصلحوا ذات بینکم.(172) در روایات نیز برای اصلاح ذات البین پاداش بسیاری وعده داده شده است؛ برای مثال فرموده اند اگر دو مؤمن یا دو گروه یا دو خانواده با یکدیگر قهرند و باهم اختلافی دارند، سعی کنید آنها را آشتی دهید، و ثواب این کار از ثواب یک سال نماز و روزه بیشتر است.(173) دامنه «اصلاح ذات البین» تا اصلاح میان دو گروه از مردم درون جامعه اسلامی که با هم می جنگند گسترش می یابد: و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا....(174) در اینجا نیز قرآن دستور می دهد که سعی کنید ابتدا آنها را آشتی دهید: فاصلحوا بینهما.
بنابراین کلمه اصلاح در جایی که دو گروه باهم می جنگند، در معنای صلح دادن و آشتی دادن به کار رفته است. در این موارد، اصلاح بین دو فرد یا دو گروه، به معنای آشتی دادن آنان با یکدیگر است.
استعمال دیگر واژه اصلاح، از ماده صَلاح است. صلاح در مقابل فساد است و معمولا آن را در زبان فارسی به «شایستگی» ترجمه می کنند. کار صالح یعنی کار شایسته، و فرد صالح یعنی فرد شایسته. اصلاح به این معنا نیز در مقابل افساد و به معنای انجام کار شایسته یا برطرف کردن فساد است. به کسی که در صدد است که کار شایسته انجام دهد و فسادها، نقصها و عیبهای موجود در جامعه را برطرف کند، «مصلح» می گویند و کسی را که در صدد بر هم زدن امور و ایجاد فساد در جامعه است، «مفسد» می نامند. تعبیر «مفسد فی الارض» نیز از همین ریشه به دست آمده است. این معنای اصلاح، با اصلاح ذات البین و آشتی دادن دو فرد یا دو گروه ارتباط ندارد؛ زیرا کسی که می خواهد فسادی را برطرف کند یا کار شایسته ای انجام دهد، با فرد خاصی روبه رو نیست. پس می توان گفت این اصلاح که از ماده صلاح است، دو نوع مصداق دارد: یکی به معنای انجام کار شایسته و دیگری به معنای برطرف کردن فساد، تبهکاری و جلوگیری از بزهکاری. این دو نوع مصداق اصلاح در قرآن نیز استعمال شده است؛ از جمله إلا الذین تابوا و أصلحوا؛(175) که به معنای کسانی است که توبه کردند و اصلاح کردند. وأصلحوا یعنی عملوا عملا صالحا؛ به جای کارهای غلط و گناهانی که انجام داده بودند، اصلاح کردند؛ یعنی کار خوب و شایسته انجام دادند. ولی آنچه بیشتر مفهوم اجتماعی دارد و در کلمات امام حسین علیه السلام مطرح شده است و در ادبیات سیاسی و اجتماعی امروز نیز به کار رفته است، اصلاح مفاسد است که در مقابل افساد به کار می رود.
اما مفهوم اصلاح که امروزه به کار می بریم، ویژگی خاصی در اصطلاحات سیاسی پیدا کرده و معادل «رِفُرم» و در مقابل «انقلاب» به کار می رود. می گویند تغییراتی که در جامعه ایجاد می شود، گاه تدریجی و آرام است و با آهنگ کُند صورت می گیرد که در این صورت، به آن «رِفُرم» می گویند؛ و کسانی را که در صدد ایجاد چنین تغییراتی در جامعه برآیند «اصلاح طلب» می نامند و معادل انگلیسی آن «رِفُرمیست»(176) است. در مقابل، کسانی که می خواهند با سرعت اوضاع را تغییر دهند، انقلابی هستند. انقلاب به معنای تغییر اجتماعی ناگهانی، تند و با سرعت است که گاه همواره با خشونت رخ می دهد. انقلاب اسلامی ایران نمونه ای از این قبیل است. واژه اصلاح است. به منزله اصطلاحی سیاسی و در مقابل انقلاب، معنای اخصی برای اصلاح است. این اصطلاح، ریشه لغوی ندارد و نیز اصطلاحی دینی و مذهبی نیست، بلکه اصطلاح سیاسی جدیدی است که در مقابل انقلاب به کار می رود. از این روی اصلاح در قرآن و روایات به این معنای خاص به کار نرفته است. بر این اساس، آن گاه که امام حسین علیه السلام می فرماید: خرجت لطلب الإصلاح فی أمة جدی؛ مراد ایشان این معنای خاص اصلاح نیست؛ زیرا کاری که ایشان انجام دادند، حرکتی تدریجی، آرام و بی خشونت نبود؛ بلکه عبارت بود از جنگ، کشته شدن و فدا کردن انسانهای شریف در راه رسیدن به هدف مقدس.
مقام معظم رهبری در فرمایشاتشان به این نکته اشاره کرده اند که وقتی ما می گوییم اصلاح، معنای خاص آن را که امروزه در اصطلاح سیاسی به کار می رود، در نظر نداریم، بلکه منظور ما هرگونه مبارزه با فساد و رفع مفاسد است؛ خواه به صورت تدریجی باشد، خواه به صورت دفعی و انقلابی. از این روی، فرمودند انقلاب اسلامی ایران، خود، بزرگ ترین اصلاح بود؛ با اینکه در اصطلاح سیاسی امروز به آن اصلاح نمی گویند. منظور ایشان این بود که ما وقتی با اصطلاح قرآن و روایات، از اصلاح سخن می گوییم، معنای اعم آن را اراده می کنیم؛ چه آن اصلاح به صورت تدریجی باشد، چه به صورت دفعی و انقلابی، و تند و با آهنگ سریع. از همین روی، انقلاب اسلامی بزرگ ترین اصلاح بود؛ زیرا موجب از بین رفتن مفاسد بسیاری گردید؛ هرچند این کار به صورت نسبتا سریع انجام شد. البته دوران نهضت، پانزده سال طول کشید تا به پیروزی رسید؛ ولی زمانی که انقلاب پیروز شد، نظام سابق به صورت دفعی تغییر کرد و دستگاهها و سیاستهای سابق ناگهان تحول یافت، قانون اساسی جدید وضع شد و تحولی بنیادین و همه جانبه رخ داد.
تأثیر نظام ارزشی در تعریف اصلاح
صلاح و فساد در قرآن از عام ترین مفاهیم ارزشی هستند. مفاهیمی که به کار می بریم، گاه در محدوده «هست»ها و «نیست»ها قرار می گیرند و گاه در محدوده «باید»ها و «نباید»ها. مفاهیمی را که بطن معنای آنها «باید» و «نباید» است، مفاهیم ارزشی می گویند. گزاره هایی چون «کدام کار خوب است؟»، «چه کاری را باید انجام داد؟»، «کدام کار بد است؟»، «چه کاری را نباید انجام داد؟» گزاره های ارزشی هستند. صلاح و فساد نیز دو مفهوم ارزشی اند. صلاح یعنی کار شایسته ای که باید در پی آن بود و انجام داد، و فساد یعنی چیزی که باید مانع آن شد و نباید انجامش داد. بنابراین وقتی صلاح و فساد را تحلیل کنیم، در معنای آنها باید و نباید می یابیم. مفاهیم ارزشی گاهی محدودند و در زمینه خاصی به کار می روند و گاه نیز بسیار وسیع اند و همه کارهای خوب یا همه کارهای بد را در برمی گیرند. بنابراین به مفاهیمی که همه کارهای خوب یا همه کارهای بد را در بر می گیرند، مفاهیم ارزشی عام می گویند. در قرآن مفهومهای ارزشی عامی وجود دارد. «صلاح» و «فساد» از جمله این مفاهیم است. از دیگر مفاهیم ارزشی عام قرآن «معروف» و «منکر» است. معروف یعنی هر کار خوب، و منکر یعنی هر کار بد. «خیر» و «شر» نیز از مفاهیم عام ارزشی ای هستند که در قرآن کریم با همین ویژگی به کار رفته اند. یکی از خواص مفاهیم ارزشی این است که معیارهای تجربی و عینی ندارند. مثلا گزاره هایی همچون «هوا گرم است» یا «اینجا روشن است» را می توان با تجربه عینی نشان داد؛ زیرا اگر هوا به گونه ای است که انسان عرق می کند و ناراحت می شود، پس گرم است؛ اما اگر هوا چنان باشد که انسان به خود بلرزد، سرد است. به همین ترتیب، می توان چراغ را نشان داد و گفت روشن است، و اگر کلید آن را بزنیم، خاموش می شود. صحیح یا غلط بودن این موارد با تجربه حسی و عینی روشن می شود. بدین ترتیب، می توان گفت که جمله های «اینجا روشن است» و «هوا گرم است» یا «هوا گرم نیست» صحیح است یا غلط؛ اما مفاهیم ارزشی این گونه نیستند و با تجربه حسی نمی توان خوبی یا بدی شان را مستقیما ثابت کرد. از سوی دیگر مفاهیمی چون «خوب و بد»، «صلاح و فساد» و «معروف و منکر» تابع دستگاه و نظام ارزشی اند. جوامع مختلف برای خود، نظام ارزشی خاصی دارند؛ یعنی مجموعه ای از کارها را خوب و با ارزش می دانند و مجموعه ای دیگر را بد و ناروا می شمارند. ممکن است کاری در یک نظام ارزشی، خوب، و همان کار در نظام ارزشی دیگر، بد باشد. مثلا در یک جامعه احترام گذاشتن به دیگران به شکل خاصی صورت می گیرد، و آن را خوب می دانند، در حالی که همان کار را در جامعه دیگر بد و زشت می شمارند بنابراین «صلاح» و «فساد» متناسب با نظامهای ارزشی، متفاوت اند و این گونه نیست که همه مردم یک چیز را خوب و یک چیز را بد بدانند.
با توجه به اینکه «صلاح و فساد» و «اصلاح و افساد» از مفاهیم ارزشی هستند، اگر در موردی به کار روند، می توانیم بپرسیم که «اصلاح» طبق کدام نظام ارزشی. آیا منظور اصلاح به معنای غربی است یا به معنای اسلامی؟ چنان که مقام معظم رهبری فرمودند: «در جامعه ما اصلاح اسلامی، ایمانی و انقلابی مورد قبول همه است، اما اصلاح امریکایی مورد قبول هیچ کس نیست». از این روی، درباره فرق اصلاح غربی با اصلاح اسلامی می توان گفت: اصلاح تابع نظام ارزشی و فرهنگی جامعه ای است که این واژه در آن به کار می رود. باید دید در آن جامعه چه کاری را خوب و شایسته، و چه کاری را بد و ناشایست می دانند؛ و برای سنجش خوب و بد و شایسته و ناشایست چه معیاری دارند. بنابراین برای اینکه بدانیم چه کاری خوب و چه کاری بد است، ابتدا باید معیار خوب و بد را مشخص کنیم؛ یعنی ببینیم کدام نظام ارزشی را پذیرفته ایم. آیا نظام ارزشی اسلامی را پذیرفته ایم و می خواهیم «اصلاح» را بر اساس این نظام ارزشی انجام دهیم؛ یعنی می خواهیم هر چیزی را که اسلام خوب می داند، انجام دهیم و هر چیزی را بد می شمارد، با آن مبارزه کنیم. یا می خواهیم آنچه جامعه غرب و غربیان می گویند خوب است، انجام دهیم، هرچند ضد دستورات اسلام باشد، و کاری را که آنها می گویند بد است، با آن مبارزه کنیم، هرچند کاری باشد که اسلام آن را خواسته باشد.
لازم است در این باره توضیح دهیم که همه مردم، در هر شرایطی و با همه اختلافهای فرهنگی، ناشایست بودن برخی از امور را می فهمند و می پذیرند؛ برای نمونه اگر کسی بی جهت دیگری را بزند یا به او ناسزا بگوید؛ کسی را بی جهت ترور کنند، یا کسی را برخلاف قانون و بدون آنکه به کسی ظلم کرده باشد، بکشند؛ کسی مال دیگری را بی جهت تصرف کند یا به ناموس او تعرض کند، در این صورت، همه مردم چنین فردی را مذمت می کنند و کار او را زشت و ناشایست می شمارند. در واقع، همه مردم این قبیل امور را - که مصادیق ظلم و ستم هستند - می شناسند و در تمام فرهنگها آنها را ناروا می دانند. از سوی دیگر، اموری هستند که همه مردم در خوب بودن آنها هم عقیده اند؛ مانند خدمت کردن برای سلامتی مردم؛ چنان که اگر کسی دارویی را کشف کند و در اختیار مردم قرار دهد، به طور قطع، در نظر همه مردم کار شایسته و خوبی انجام داده است. اما همه موارد کارهای خوب و بد این گونه نیستند. برخی از موارد، در جوامع مختلف ارزشهای متفاوتی دارند؛ از جمله اینکه امریکا خواستار جهانی شدن فرهنگ است، بدین معنا که می خواهد فرهنگ خود را بر تمام جهان تحمیل کند. به عبارت دیگر، به وحدت فرهنگ، یعنی از جهانی کردن فرهنگ غربی دم می زند. این بدان جهت است که آنها مسائلی را خوب و مسائلی دیگر را بد می دانند، و از دیگران می خواهند که آنان هم باید این گونه فکر کنند؛ از جمله اینکه معتقدند مجازاتهای سخت، مثل بریدن دست، کتک زدن، اعدام کردن زشت و بد است. از این روی، در اعلامیه حقوق بشر آمده که همه کشورها باید مجازاتها خشونت آمیز را لغو کنند؛ مجازاتهایی مانند احکام جزایی اسلام که از دیدگاه آنان مجازاتهای خشونت آمیز به شمار می آید. این مجازاتها، به زعم ایشان، مجازاتهایی خشونت آمیزند و اعلامیه حقوق بشر خواستار لغو آنهاست؛ یعنی اعمال این مجازاتها و حتی وجود چنین قوانینی از جمله مصادیق فساد است و باید اصلاح شود. اصلاح در اینجا، به معنای لغو چنین قوانینی است؛ در حالی که ما مسلمانان بر اساس فرهنگ اسلامی معتقدیم باید به آنچه قرآن فرموده است، عمل شود و در غیر این صورت، فساد صورت گرفته است. فساد به معنای ترک و تعطیل حدود الاهی است، نه اجرای آنها. در مقابل، غربیها معتقدند اجرای حدود اسلامی، افساد، زشت و بد است؛ باید با آن مبارزه کرد؛ قوانین آن را لغو کرد و مانع عمل به آنها شد؛ و این، اصلاح خواهد بود. این اصلاح بر اساس فرهنگ غربی است؛ چنان که در اعلامیه حقوق بشر نیز آمده است. مراد آنان از مبارزه با خشونت، مبارزه با چنین احکام و قوانینی است، وگرنه قبح و زشتی خشونتهای عادی را همگان قبول دارند. درباره زشتی اعمالی همچون فحش دادن و بد اخلافی کردن میان ما و غربیها اختلافی نیست، و همگان این افعال را بد می دانند؛ ولی اختلاف در این است که با دزد چگونه باید رفتار کرد. آیا دست او را می توان برید؟ و آیا قاتل را می توان اعدام کرد؟ آیا آشوبگران، محارب به شمار می آیند، و در این صورت، مجازات آنها چگونه باید باشد؟ غربیها معتقدند برخورد خشونت آمیز با این افراد از مصادیق فساد است و امروزه دنیای مدرن این اعمال را برنمی تابد و باید آنها را ترک و اصلاح کرد. اگر در مجموعه قوانینی، چنین احکامی وجود دارد، آن مجموعه قوانین شایسته زندگی متمدنانه غربی نیست؛ پس باید اصلاح شود. اما اصلاح از نظر اسلام کاملا برخلاف نظریه غربیهاست؛ اگر حدود الاهی در زمینه ای تعطیل شده باشد، باید آن را اجرا کرد تا اصلاح شود. اگر قانونی برخلاف قانون اسلام است، باید آن را تغییر داد تا اصلاح شود. اگر قانون موافق اسلام شد، «اصلاح»، و اگر ضد اسلام شد، «افساد» صورت گرفته است.
اصلاح از دیدگاه منافقان
از زمانهای گذشته، سوء استفاده از واژه هایی چون اصلاح و کاربرد ناصحیح آنها، از جمله شیوه های منافقان بوده است. منافقان افرادی دوچهره اند و همیشه به گونه ای سخن می گویند که دو پهلو، و برای هر دو طرف حق و باطل، قابل توجیه باشد، آنان همیشه بین حق و باطل قرار دارند؛ نه حق خالص را برمی گزینند و نه باطل صرف را. بدین جهت، اگر اهل حق پیروز شدند، خود را جزو جبهه حق قلمداد می کنند: ألم نکن معکم؛(177) «مگر با شما نبودیم». اما اگر اهل باطل غلبه یافتند، می گویند ما از ابتدا آنها را بر حذر می داشتیم: مذبذبین بین ذلک لا إلی هؤلاء و لا إلی هؤلاء.(178) این افراد فرصت طلب هیچ طرفی را قبول ندارند، بلکه تنها به دنبال منافع خودشان هستند؛ چنان که هم اکنون چنین روحیه ای در بعضی افراد جامعه مشاهده می شود: زمانی که منافع آنان اقتضا می کرد، انقلابی بودند؛ اما آن گاه که دیگران روی کار آمدند، خود را اصلاح طلب نامیدند و در صف مقابل ایستادند. این افراد هر روز بر حسب شرایط تغییر چهره می دهند که این از خواص نفاق است.
یکی دیگر از ویژگیهای اهل نفاق این است که همیشه خود را مصلح می دانند؛ چنان که خدای تعالی درباره آنان می فرماید:
و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤمنین یخادعون الله و الذین آمنوا و ما یخدعون إلا أنفسهم و ما یشعرون؛(179)
میان مردم کسانی هستند که می گویند ما به خدا و قیامت ایمان داریم، [ولی دروغ می گویند] آنان مؤمن نیستند. [گمان می کنند] خدا و مؤمنان را فریب می دهند، در حالی که تنها خود را فریب می دهند ولی خود نمی فهمند.
از جمله ادعاهای آنان این است که:
و إذا قیل لهم لا تفسدوا فی الأرض قالوا إنما نحن مصلحون؛(180) اگر به ایشان گفته شود که در روی زمین فساد [و جرم و جنایت و خلاف قانون ] نکنید، می گویند: ما اهل اصلاح هستیم.
اما منظور اینان از «اصلاح» امر دیگری است. وقتی خداوند به ایشان می گوید: «لا تفسدوا»، کار آنان را بر اساس نظام ارزشی الاهی و قرآنی، افساد دیده و آنان را از این کار نهی می کند؛ اما ایشان نظام ارزشی دیگری را پذیرفته اند. امروز می توان نظام مورد نظر آنها را در نظام ارزشی امریکایی یا غربی مجسم کرد. زمان پیامبر صلی الله علیه و اله نیز یک نظام ارزشی الحادی در مقابل نظام اسلامی پیامبر صلی الله علیه و اله وجود داشت. تفاوتی نمی کند؛ هرچه غیر اسلام است، الحادی و کفر است؛ چه نظام ارزشی الحادی غربی و چه نظام ارزشی الحادی عصر پیامبر صلی الله علیه و اله؛ زیرا از نظر اسلام، همه گونه های کفر یکسان اند: الکفر ملة واحدة. از این روی قرآن در پاسخ ایشان می گوید: ألا إنهم هم المفسدون. ضمیر فصل و «الف و لام» که دلالت بر حصر می کند، گویای آن است که مفسدان واقعی آنان هستند؛ همین کسانی که ادعا می کنند ما اصلاح می کنیم، و در واقع دروغ می گویند.
در جامعه کنونی ما جلوه های نفاق به طور گسترده پراکنده است؛ از جمله سخنان برخی که می گویند ما روشنفکر مذهبی هستیم؛ اما نمی دانند مذهب چیست. وقتی سخن از وحی به میان می آید، می گویند وحی تجربه ای شخصی است؛ یعنی شخص حالی پیدا می کند و در این حال می پندارد که خدا با او حرف می زند؛ و این تصور، همان وحی است. آن گاه که سخن از دین در میان است، می گویند اصلا دین به امور شخصی باز می گردد، نه امور اجتماعی. دین نه اقتصاد دارد، نه سیاست، نه به مسائل اجتماعی می پردازد و نه به ارزشهای اخلاقی. ارزشها نیز جزو دین نیستند؛ چون متغیرند و هر روز طبق سلیقه های اشخاص تغییر می کنند. دین را مجموعه ای از مناسک و آداب و رسوم قراردادی، با عنوان پرستش می دانند؛ پرستش چیزی که شخص گمان می کند خدای اوست. گاهی ممکن است این مفهوم در قالب بت پرستی متبلور شود و گاه نیز در قالب خداپرستی، یا ممکن است کسی دوگانه پرست باشد و کسی دیگر سه گانه پرست، دین همین است. هیچ کدام از اینها با هم تفاوت ندارند. این یک صراط مستقیم و آن دیگری نیز صراط مستقیم دیگری است. پرستیدن بتی که از سنگ تراشیده شده، یک صراط مستقیم است؛ عبادت آن خدایی هم که اسلام می گوید از جسم و جسمانیات، منزه و کمال مطلق است، دین و صراط مستقیم دیگری است. این صراطها چندان تفاوتی باهم ندارند؛ زیر هیچ کدام از این مسائل واقعیت ندارد و همه دروغ هستند، و میان دروغها فرقی نیست. چنین کسانی نه تنها ادعای دین داری می کنند، بلکه خود را رهبر و راهنمای دینی مردم نیز می دانند.
چنین کسانی ادعای اصلاح طلبی دارند؛ اما اصلاح طلبی طبق کدام نظام ارزشی؟ آنان خود می گویند: هیچ نظام ارزشی ثابتی در عالم وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. البته زمانی که درباره احکام اسلام سخن به میان می آید، برای فریب دیگران می پذیرند که این احکام، احکام اسلامی است، ولی احکامی مناسب برای هزار و چهار صد سال پیش؛ اما امروز شرایط تغییر کرده و اسلام نیز دینی پویاست و می تواند هر روز تغییر شکل دهد. از این روی، احکام اسلام نیز باید تغییر یابند.
اما حقیقت آن است که قرآن چنین اصلاحی را، افساد می شمارد.
اصلاح مطلوب
حال باید دید امام حسین علیه السلام که هدف از قیامش را اصلاح اعلام کرد، چگونه اصلاحی را در نظر داشت. اصلاح در قالب نظامی «خودساخته» و «متغیر»؟ یا - آن چنان که خود فرمود - عمل به احکامی که جدش آورده بود؟
برای روشن شدن معنای اصلاح از نظر امام حسین علیه السلام، بهتر است یکی از خطبه های آن حضرت را که میان راه کربلا ایراد فرموده است، بررسی کنیم. حضرت در منزل بیضه فرمود:
أیها الناس ان رسول الله صلی الله علیه و اله قال من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناکثا عهده مخالفا لسنة رسول الله یعمل فی عباد الله بالإثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا علی الله أن یدخله مدخله الا و إن هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان و ترکوا طاعة الرحمن و أظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفی ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله أنا أحق من غیر....(181)
توضیح
اگر کسی مشاهده کند که فرد سلطه جویی با زور بر دیگران چیره شده، پیمان خدا و عهد عبودیت(182) را می شکند و با دستورات پیامبر صلی الله علیه و اله مخالفت می ورزد و با ظلم و تعدی با مردم رفتار می کند، اگر کسی چنین قدرتمندی را دید و با گفتار و رفتار خود نکوشید تا وضع موجود را تغییر دهد، خدا حق دارد او را نیز با همان ستمکار وارد جهنم کند در آنجا با ستمکاران هم نشین شود؛ زیرا سکوت در برابر منکر، امضای عمل کسی است که مرتکب آن شده است.
سپس حضرت می فرماید: می دانید که بنی امیه ملازم اطاعت شیطان شدند و از پیروی خدا روی گردانیدند؛ زیرا عهد خدا این بود که شیطان را عبادت نکنند: أن لا تعبدوا الشیطان إنه لکم عدو مبین. آنان در مقابل، شیطان را اطاعت می کنند اما از فرمان خدا سر می پیچند.
واظهروا الفساد. اینان فساد را ظاهر کردند، و آن را در جامعه پدید آوردند. حضرت در عطف تفسیر عبارت قبل می فرماید: و عطلوا الحدود؛ «حدود الاهی را تعطیل کردند». آنجا که باید دست دزد را برید، نمی برند؛ جایی که باید زانی و زانیه را تازیه زد، نمی زنند و آنجا که باید دیگر احکام الاهی را اجرا کنند، نمی کنند. در فرهنگ امام حسین علیه السلام این قبیل امور، تعطیل حدود الاهی و از جمله مصادیق فساد است.
و استأثروا بالفی ء؛ «بیت المال را به خود و نزدیکان خود اختصاص دادند» بیت المالی که باید صرف همه مسلمانان شود، امکاناتی که باید به طور یکسان، در اختیار همگان قرار گیرد، در اختیار نزدیکان و خویشان قرار می دهند.
و احلوا حرام الله؛ «حرام خدا را حلال کردند»؛ مانند سخنان کسانی که اسلام را سیال می خوانند و به بهانه پویایی فقه پاره ای از اموری را که تا به حال حرام بوده حلال می شمارند. آنان با این سخنان به طوری امر را مشتبه می کنند که متدینان نیز می پرسند آیا ممکن است روزی رقص حلال شود. یا چه زمانی روابط آزاد پسر و دختر جایز می شود؟
امام حسین علیه السلام در این زمان خود را سزاوارترین شخص برای عمل به فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و اله و اعتراض به رفتار چنین حاکمی می دانست؛ از این روی می فرماید: و انی أحق من غیر؛ من سزاوارترین فرد برای تغییر این وضع هستم، و حرکت من برای اصلاح این امور است.
بنابراین با توجه به فرمایشهای امام حسین علیه السلام، مصداق «اصلاح» - که در وصیت نامه آن حضرت به برادرش محمد حنفیه آمده - اجرای حدود الاهی، تقسیم عادلانه بیت المال مسلمین و امکانات اقتصادی، اداری و قانونی میان همه مردم و مبارزه با تبعیضهای قومی و حزبی و... بود. امام حسین علیه السلام قیام کرد تا این فسادها را براندازد. در جامعه ما نیز کسانی هستند که اصلاح طلبی را این گونه معنا می کنند؛ چنان که مقام معظم رهبری فرمود: همه ما طالب چنین اصلاحی هستیم. هیچ مسلمانی نمی تواند مخالف این نوع اصلاح باشد، مگر کسانی که به خدا و احکام دین خدا ایمان ندارند و به دروغ و برای فریب مردم ادعای دین داری می کنند.
اصلاحی خوب است که بر اساس اسلام و نظام ارزشی آن باشد، نه نظام ارزشی غرب؛ زیرا کفار دشمن اسلام اند و نباید الگو قرار گیرند. آنان با ارزشهای اسلامی مخالف اند، در حالی که ما مسلمانان خواستار تحقق فرمانهای خدا و ارزشهای اسلام هستیم. غرب می گوید این امور خلاف اعلامیه حقوق بشر است؛ اما «خوب» در نظر ما آن است که اسلام خوب بداند و «بد» آنکه اسلام بد می شمارد.
امام حسین علیه السلام با تعبیر دیگری نزدیک به همین مضمون می فرماید:
إن هؤلاء القوم لزموا طاعة الشیطان و ترکوا طاعة الرحمن و أظهروا الفساد فی الارض و أبطلوا الحدود و شربوا الخمور؛ این قوم (بنی امیه) ملتزم اطاعت شیطان شدند و اطاعت رحمان را ترک کردند و فساد را روی زمین آشکار ساختند و حدود را باطل کردند و به شرابخواری پرداختند.
امام علیه السلام می فرماید اینان حدود الاهی را باطل کردند. باطل کردن با تعطیل حدود فرق دارد؛ زیرا باطل کردن بالاتر از تعطیل کردن است. زمانی ممکن است گفته شود امروز شرایط به گونه ای نیست که ما بتوانیم حدود الاهی را اجرا کنیم، ولی گاه می گویند این حکم، بی مورد، و خلاف انسانیت و ارزشهای انسانی است؛ همان طور که جبهه ملی درباره لایحه قصاص گفت.(183) امروز نیز اتباع آنها به صورت صریح تر، شبیه این سخنان را بر زبان می رانند و در محافلی چون کنفرانس برلین رسما احکام اسلامی را محکوم کرده، می گویند باید این احکام تغییر یابند.(184)
امام حسین علیه السلام در این خطبه نیز مانند خطبه ای که در منی، در حضور عالمان و نخبگان ایراد کردند، بر قیام در برابر حکومت بنی امیه تأکید می ورزند:
أنا أولی بنصرة دین الله و إعزاز شرعه؛(185) من به یاری دین خدا و عزیز داشتن شریعت او، سزاوارتر هستم.
بنی امیه شریعت خدا را منزوی ساخته و از صحنه جامعه کنار نهاده بودند. امام حسین علیه السلام خود را موظف می داند که دین را یاری کند و شریعت را عزیز گرداند. امام در ادامه می فرماید:
و الجهاد فی سبیله لتکون کلمة الله هی العلیا؛(186) من باید در راه خدا جهاد کنم تا سخن خدا برترین باشد.
چنان که کسی بالاتر از سخن خدا سخن نگوید، نه اینکه مانند روشنفکر نمایان امروزی بگویند صحیح است که این سخن خداست، ولی این حرف برای هزار و چهارصد سال پیش مناسب بود و امروز ما خود مصلحت خودمان را بهتر می فهمیم.
امام حسین علیه السلام به برادرش محمد حنفیه وصیت می کند که:
إنما خرجت لطلب الاصلاح فی أمة جدی؛ من برای طلب اصلاح در امت جدم قیام می کنم.
ولی نمی فرماید: للاصلاح فی أمة جدی. منظور امام حسین علیه السلام از کلمه «طلب» شاید اشاره به این مطلب باشد که من نمی گویم می توانم چنین کاری انجام دهم و همه مشکلات و مفاسد را برطرف سازم. اما در این راه قدم برمی دارم و می کوشم. اگر مردم نیز به وظیفه خود عمل کردند و مرا یاری رساندند، این کار صورت خواهد گرفت و مفاسد اصلاح خواهند شد، اما اگر مردم کمک نکردند، من به تکلیف خود عمل کرده ام. البته باید گفت هدف امام حسین علیه السلام که «طلب الاصلاح» بود، به بهترین وجه، تحقق یافت؛ زیرا تحولی ایجاد کرد که پس از هزار و سیصد سال در شرق و غرب عالم برای او می گریند و به یاد او برای احیای دین خدا قیام می کنند. یکی از ثمرات این حرکت، انقلاب اسلامی ایران بود. البته نظیر چنین ثمراتی در تاریخ اسلام بارها رخ داده است، گرچه هیچ کدام به شکوهمندی انقلاب اسلامی ایران نبوده اند.