فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

انقلاب و خطر انحراف

سرگذشت بنی اسرائیل عبرت بزرگی درباره وقوع انحراف در انقلاب است. خداوند متعال در قرآن از هیچ طایفه ای به اندازه بنی اسرائیل تعریف نکرده است. خداوند خطاب به بنی اسرائیل می فرماید:
أنی فضلتکم علی العالمین؛(159) شما را بر همه جهانیان برتری دادم. حضرت موسی و هارون علیمها السلام را فرستاد تا آنان را از چنگال فرعونیان نجات دهند. اما بعد از چندی نوبت به امتحان رسید. چند روزی که حضرت موسی به کوه طور رفت، آنان گوساله پرست شدند. به همین کسانی که خدا به ایشان عزت داده بود و در حقشان فرموده بود فضلتکم علی العالمین، دستور داده شد که «صورتهای خود را بپوشانید و با شمشیر یکدیگر را بکشید». هزاران نفر از بنی اسرائیل، که گوساله پرست شده بودند، در یک روز، به دست همدیگر کشته شدند. هنگامی که از نعمت خدا قدردانی نکردند، در جریان مخالفت با تحریم صید در روز شنبه، هزاران نفر از ایشان مسخ شدند و به صورت میمون در آمدند. در آیه خطاب به آنان می فرماید:
آتاکم مالم یؤت أحدا من العالمین؛(160) آنچه که خدا به شما داده به هیچ کدام از مردم جهان نداده است.
اما همین مردم، زمانی که قدر نعتهای خدا را ندانستند، عذاب الاهی بر ایشان نازل شد. خدایی که ارحم الراحمین است، هنگام عقوبت اشد المعاقبین نیز هست. این سنت تغییرناپذیر الاهی است که اگر قدر نعمت را ندانید، از شما گرفته خواهد شد. باید از روزی ترسید که بر اثر ناسپاسی، این عزت در معرض خطر قرار گیرد. عزت مسلمانان در صدر اسلام به دست حاکمان، درباریان، نخبگان، خواص و نیز توده مردم ناآگاه به خطر افتاد. اکنون نیز خطر، ابتدا از سوی حاکمان، اسلام را تهدید می کند.(161) تمامی کسانی که به گونه ای در تقویت این افراد مؤثر بودند، در همه این گناهان تا هر زمان که آثار آنها بر جای باشد شریک اند؛ چنان که روایت آمده است:
من سنن سنة سیئة کان علیه وزره و وزر من عمل بها؛(162) هر کس سنت و روش بدی بنیاد نهد، هم گناه خود را به دوش می کشد و هم گناه کسی را که به آن عمل کرده است.
همچنین خدای تعالی می فرماید:
من یشفع شفاعة سیئة یکن له کفل منها؛(163) هر کس شفاعت ناپسندیده ای کند در [شر] آن سهم دارد.
بعضی از مردم گمان می کنند رأی دادن، امری است که تنها به خودشان بازمی گردد، در حالی که چنین نیست. رأی دادن حق نیست، بلکه تکلیف است. باید در انتخابات شرکت کرد و اصلح را شناخت و به او رأی داد. مسامحه در رأی دادن جایز نیست. رأی دادن از سر هوس، بازی با اسلام است. باید تحقیق و بررسی کرد که چه کسی برای اداره مملکت از دیگران اصلح است. اهمیت سپردن چنین امانتی به کسی که می خواهد سرنوشت کشوری را در دست گیرد، از عروس کردن یک دختر کمتر نیست. اگر بخواهند دختری را شوهر دهند، درباره خواستگار تحقیق می کنند. آیا برای انتخاب فرد اصلح در جامعه همین چند پوستر عکس و شعار که به در و دیوار نصب می شود، کافی است؟ رأی دادن یک تکلیف است، نه حق شخصی. در این دنیا انسان را به علت رأی دادن مؤاخذه نمی کنند، ولی روز قیامت هر اثری بر رأی انسان مترتب شود، در آن شریک است. اگر این اثر، خیر باشد در ثواب آن شریک است و اگر گناه، فساد، فحشا، بی عفتی، رشوه خواری و سایر گناهان، رأی دهنده نیز سهمی از آن خواهد داشت. همچنین نمی توان از زیر کار شانه خالی کرد؛ زیرا این کار یک تکلیف است. اگر این امر، یک حق بود، انسان می توانست از آن استفاده کند، همچنان که می توانست از آن صرف نظر کند؛ اما این گونه نیست. رأی دادن تکلیفی واجب است. باید اصلح را شناسایی کرد و به او رأی داد.
از گذشته ها باید پند گرفت. اگر کسی در تقویت برخی از افراد گناهکار و مفسد شریک بوده است، می باید توبه کند و در گفت وگوهای خانوادگی و معرفی آنان به دوستان توجه داشته باشد که چه کسی تقویت می شود. مسائل حکومت اسلامی و مسلط کردن افراد بر جان و مال و ناموس مردم اموری بسیار مهم و تکلیفی شرعی اند.

ما در کدام جبهه ایم: سپاه حسین علیه السلام یا لشکر کوفه؟

پس از تحلیل روحیه مردم کوفه، این مسئله مطرح می شود که آیا ما هم اکنون از اینکه مانند کوفیان رفتار کنیم، در امانیم؟ ما کوفیان را بی وفا می دانیم و شعار می دهیم که علی را تنها نمی گذاریم. به طور قطع مردم ما چنین اعتقادی دارند و این شعار از صمیم قلب آنان برمی خیزد، اما حوادث روزگار، پستی و بلندیهای می آفریند که روحیه انسان را دگرگون می سازد؛ زیرا افراد دیگری نیز قبلا چنین سخنانی گفته اند؛ ولی بر اثر تغییر و تحولات روزگار، تغییر نظر داده اند. لازم است هر انسان هوشیار و آگاهی با خود بیندیشد که اگر در زمان امام حسین علیه السلام می بود، در کدام گروه قرار می گرفت؟ آیا واقعا به صف اقلیت هفتاد و دو نفری می پیوست، یا در لشکر سی یا صد و بیست هزار نفری شام و کوفه می ایستاد یا میان کسانی که بی طرف ماندند، می نشست. البته ما در زیارت می گویی: یا لیتنا کنا معکم و نفوز معکم...؛ یا لیتنی کنت معکم فأفوز فوزا عظیما...؛ ای کاش ما هم در کربلا بودیم و در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام شهید می شدیم! شاید این آرزویی از صمیم دل باشد، اما آیا می توان اطمینان داشت که اگر در آن موقعیت قرار گرفته بودیم، تغییر عقیده نمی دادیم؟ آیا می توان یقین داشت که اگر بر روی امام حسین علیه السلام شمشیر نمی کشیدیم، بی طرف نمی شدیم؟ چنان که کسانی از جمله عبیدالله بن حر جعفی بودند که امام حسین علیه السلام، خود، با آنها صحبت کرد و ایشان را به همراهی خود فراخواند. حضرت نزد او رفت و با او سخن گفت و او را به سپاه خود دعوت کرد، اما او در جواب گفت که اسب و شمشیرش را در اختیار می گذارد. امام علیه السلام نیز به او فرمود: اسب و شمشیرت را بردار و از این جا دور شو! اگر در این سرزمین بمانی و ندای نصرت خواهی ما را بشنوی و به یاری ما نیایی، در جهنم جاودانه خواهی ماند. از اینجا فرار کن که صدای مرا نشنوی! آیا اگر ما در آن زمان بودیم، بهتر از عبیدالله بن حر جعفی عمل می کردیم؟
اگر بخواهیم خود را بیازماییم، باید ببینیم آیا مشابه شرایطی که در آن زمان بود، در زمان ما نیز وجود دارد یا خیر؟ اگر آن شرایط وجود دارد، آیا بر ما اثر سوئی داشته است یا نه؟ آیا تمایل مردم ما به ارتکاب گناه بیشتر شده است یا نه؟ آیا واقعا ما به گونه ای هستیم که بتوانیم خود را جزو یاران امام حسین علیه السلام به شمار آوریم؟ اگر دلایلی که موجب شد مردم کوفه از اهل بیت علیهم السلام دور شوند در جامعه ما وجود داشته باشد، ما هم باید بترسیم که مبادا همان انحرافات در جامعه ما پدید آید.
یکی از آن عوامل، ضعف شناخت بود. اگر اعتقادات ما سطحی است و پشتوانه منطقی و عقلی ندارد باید نگران آینده و عاقبت کار باشیم. ما تنها همین قدر می دانیم که امامی بود، و پس از امام علیه السلام نیز باید از مقام معظم رهبری به عنوان جانشین امام، اطاعت کرد؛ اما نمی دانیم دلیل وجوب اطاعت از ولی فقیه چیست. اگر دلیل این مسئله را ندانیم، با مطرح شدن یک شبهه، اعتقاد ما سست می شود؛ در حالی که طبق فرمایش امیر مؤمنان علیه السلام نجات اولیای خدا در مقابل شبهه به این دلیل است که یقین دارند و اعتقادات آنان مبتنی بر دلیل قطعی است. اگر در زمان ما شبهه ها رایج شد؛ معلم در کلاس درس مسائل شبهه ناک مطرح کرد و کسی به او پاسخ نداد؛ استاد دانشگاه در کلاس درس شبهه پراکنی کرد و کسی چیزی نگفت؛ اگر کسانی گفتند دین افیون حکومتهاست و کسی آنان را ساکت نکرد، باید ترسید همان بلایی که مردم کوفه بدان مبتلا شدند، گریبان ما را نیز بگیرد. اگر احکام اسلام پای مال شد و مردم سخاوتمندانه و با تساهل و تسامح از کنار آن گذشتند، باید ترسید مبادا روزی برسد که مردم دوباره با یزید بیعت کنند.
تساهل و تسامح مقدمه فرهنگ بی دینی است. اگر ما در قبال احکام دین بی اعتنا شدیم باید از روزی بترسیم که آنچه بر سر مردم کوفه آمد، بر سر ما نیز بیایید؛ هر چند شاید بتوان گفت که مردم کوفه در آن زمان بهتر از دیگران بودند؛ زیرا وضعیت مردم مدینه به گونه ای بود که امام حسین علیه السلام از آنجا فرار کرد. مردم مدینه از همان ابتدا با یزید بیعت کردند، در حالی که کوفیان ابتدا حضرت سیدالشهدا را برای پذیرش خلافت دعوت کردند.
یکی از عواملی که موجب حادثه کربلا شد، سست شدن مبانی فکر و اعتقادی مسلمانان در آن زمان بود. اینک ما باید از تاریخ عبرت بگیریم. اگر شعار حمایت از ولایت فقیه سر می دهیم، در صورتی می توانیم به آن وفادار باشیم که اعتقاد ما بر اساس دلیل منطقی و محکم در ذهن ما رسوخ کند؛ باید دلایل وجوب اطاعت از ولی فقیه را به خوبی بدانیم؛ در غیر این صورت به دام شبهه می افتیم، و ایمانمان متزلزل می شود و شک جای آن را می گیرد، و با وجود شک، نمی توان مردانه در راه قدم گذاشت. اگر نوجوان سیزده ساله ای نارنجک به کمر می بندد و زیر تانک می رود، به این دلیل است که یقین دارد هنگام شهادت سرش در امان، سیدالشهدا علیه السلام است، و این تفکر که این حرفها، شعارهایی احساسی و تبلیغاتی است، همان سخن ابوسفیان است که گفت: «لا جنة و لا نار».
اگر استاد دانشگاه در دانشکده الهیات گفت: «معلوم نیست هر چه خدا بگوید راست باشد و بر راست گویی خدا دلیلی نداریم» و اگر سخنران مورد تأیید مسئولان بلند پایه کشور گفت: «قرآن هم نقدپذیر است و تمام آن درست نیست»(164) و همه در برابر این سخن سکوت کردند، آیا می توانیم اطمینان داشته باشیم که جزو هفتاد و دو نفر یاران سیدالشهدا علیه السلام خواهیم بود؟
بر این اساس، باید بکوشیم مبانی فکری و اعتقادی خود را با تشکیل جلسات مذهبی سالم و آموزنده تقویت کنیم، و از سوی دیگر، ارزشهای انقلاب و اسلام را زنده نگاه داریم. همان طور که شگردهای شیطانی جامعه امروز بسیار شبیه عصر امام حسین علیه السلام است، راه مقابله با آنها نیز همان راهی است که امام حسین علیه السلام فراروی نهاد. شرط نخست مقابله با این اعمال شیطانی، دل نبستن به دنیاست. امام حسین علیه السلام فرزندان، دوستان و یاران خود را به گونه ای تربیت کرده بود که وقتی قاسم، نوجوان سیزده ساله، از امام حسین علیه السلام پرسید که آیا او به شهادت می رسد یا نه؟ حضرت در جواب فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم گفت:
الموت أحلی عندی من العسل؛(165) مرگ نزد من از عسل شیرین تر است.
این سخن قاسم شعار نبود، بلکه او آنچه در عمق دلش بود، بر زبان آورد؛ مرگ برای او واقعا از عسل شیرین تر بود. برای مقابله با توطئه های پیچیده شیطانی باید از دل بستن به دنیا دوری جست تا روحیه شهادت و نهراسیدن از مرگ پدید آید؛ چنان که خدای تعالی می فرماید:
قل یا أیهات الذین هادوا إن زعمتم أنکم أولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت؛(166) [ای پیامبر ]بگو ای یهودیان، اگر گمان می کنید که شما دوستان خدا هستید و دیگر مردم این گونه نیستند، آرزوی مرگ کنید.
زیرا اگر انسان را دوست داشته باشد، ملاقات او را نیز دوست می دارد و از دیدار محبوبش نمی گریزد. باید عملا در این مسیر حرکت کرد و آروزهای دور و دراز را از خود دور ساخت، فریب زرق و برق دنیا را نخورد و مرگ را در راه خدا بزرگ ترین افتخار دانست. در این صورت است که می توان نهضت را حفظ کرد. این درسی است که امام حسین علیه السلام به انسانها داده است. با وجود جوانان شهادت طلب بود که انقلاب به ثمر رسید. جوانان به علی اکبر و قاسم اقتدا کردند و پیران به حبیب بن مظاهر. برای بقای نهضت نیز باید این روحیه را حفظ و تقویت کرد.(167)

فصل ششم: اهداف قیام عاشورا

یکی از مهم ترین پرسشها درباره عظیم و بی نظیر عاشورا، پرسش از هدف سیدالشهدا علیه السلام از این حرکت است. پاسخهایی کلی به این سؤال داده اند؛ از جمله اینکه قیام آن حضرت برای احیای دین، امر به معروف و اصلاح امت بوده است. اما این پاسخ، خود، پرسشهایی جزئی و فرعی پدید می آورد: با این حرکت سیدالشهدا علیه السلام چه اصلاحی صورت گرفت؟ قیام امام حسین علیه السلام چه نوع امر به معروفی بود که باید به این صورت انجام می گرفت؟ و با این روش، چگونه دین احیا می شود؟ آیا این حضرت در هدف خود توفیق یافت؟ و آیا با قیام خود توانست حکومت و امت اسلامی را اصلاح کند و جلو مفاسد را بگیرد؟
سخنان امام حسین علیه السلام، خود، بهترین پاسخ به این پرسشهاست. از این روی، برای آنکه علت قیام آن حضرت را دریابیم، ابتدا بخشهایی از سخنان ایشان را در این باره از نظر می گذرانیم، و سپس، درباره قسمتهای مختلف آن به بحث و بررسی می پردازیم.