فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

علل رویارویی مردم با امام حسین علیه السلام

تحولاتی که در رفتار انسان رخ می دهد، به عواملی بستگی دارد. این عوامل در شکل دهی رفتارهای اختیاری انسان مؤثرند. در رفتارهای اختیاری انسان که بر اساس اراده، پیش ساختار ذهنی و انگیزه انجام می گیرند، دو دسته از عوامل دخالت دارند: دسته اول، عوامل فکری و نظری هستند؛ بدین معنا که انسان پیش از انجام هر کار، به خصوص امور پیچیده اجتماعی و سیاسی، ضروری است درباره آن فکر کند و مبانی، مبادی و غایت آن را تشخیص دهد. البته هر کس به فراخور بضاعت فکری خود مسائل را تجزیه و تحلیل می کند. برای مثال، کسانی که اندیشه ای عمیق تر دارند، مسائل را به طور کامل بررسی کرده، به ریشه های اصلی آن می رسند و آن که سطحی نگرند، به ظاهر امور بسنده می کنند، اما این گونه افراد نیز برای انجام کارهای خود دلایلی ارائه می دهند. بنابراین زمانی که انسان قصد دارد کاری را انجام دهد - به خصوص زمانی که انجام آن با خطراتی همراه باشد - باید درباره آن بیندیشد و دلیل قانع کننده ای برای انجام آن بیابد؛ چنان که رزمندگان اسلام برای شرکت در جهاد و استقبال از شهادت، دلیلی محکم و انگیزه ای قوی داشتند و با بینش و تفکر معنوی عمیقی وارد میدان می شدند. در مقابل، مخالفان انقلاب نیز برای کارهای خود تفکر و توجیهی دارند.
این دسته عوامل، به شناخت و بینش آدمی باز می گردند. او باید به گونه ای دریابد که آیا عملش صحیح و شایسته سرمایه گذاری هست یا هزینه کردن عمر و جان و مال برای آن، توجیه پذیر نیست. این افکار به اعتقاد کلی انسان به خدا، آفرینش خود، این جهان و جهان پس از مرگ باز می گردند و اینکه آیا پس از مرگ عالم دیگری نیز وجود دارد یا نه؟ و در صورت وجود عالم دیگر، زندگی این جهان و عالم پس از مرگ باهم چه رابطه ای دارند؟ این گونه مسائل باید برای انسان حل شوند تا او بتواند بر اساس باورهای خود تصمیم بگیرد.
دسته دیگری از عوامل نیز در رفتار انسان دخالت دارند که از دایره اعتقاد، تفکر و بینش انسان خارج اند. بدین معنا که گاه انسان به برخی از امور علاقه و تمایل دارد و آنها را انجام می دهد؛ در حالی که ممکن است از نظر فکری آن کارها را زشت و ناپسند بداند. چنان که اغلب کسانی که سیگار می کشند، خود معتقدند استعمال دخانیات ناپسند، و برای سلامت آنان زیان آور است؛ اما با این حال از استعمال آن لذت می برند.
این موضوع، به عوامل شناختی بازنمی گردد، بلکه عامل دیگری در کار است که تمایل به انجام کار را در انسان ایجاد می کند. می گویند عوامل دسته اول به عقل، و عوامل دسته دوم به عشق بازمی گردد. به عبارت علمی تر عوامل دسته اول به شناخت، و عوامل دسته دوم به گرایشها، امیال و انگیزه ها مربوط است. این عوامل، به طور کلی در رفتارهای صحیح و ناصحیح انسان مؤثرند. بنابراین اگر تفکر و بینش بر استدلال صحیح استوار باشد، ما را به نتیجه مطلوبی خواهد رساند که سعادت ابدی را در پی خواهد داشت. اما اگر انحرافی در فکر ایجاد شد و انسان سنگ بنای خود را کج نهاده، پایه و اساس تفکر خویش را بر مقدمات غلط استوار ساخت، امیدی به خوشبختی و کام یابی او نخواهد بود؛ زیرا اگر مقدمات اولی تفکر نادرست باشد، تمام افکاری که در پی آن می آیند، راه انحراف خواهند پیمود.
در زمینه کششها و تمایلات نیز این امر صادق است. چنان که اگر انگیزه ها و تمایلات انسان جهت دار باشد، ممکن است به راهی درست هدایت شود یا در کوره راههای نادرستی منحرف گردد. برای مثال، انسان به غذا خوردن تمایل دارد. در حالی که هر غذایی برای او مفید نیست. از این روی، می توان میل به غذا خوردن را به گونه ای هدایت کرد که همیشه موجب سلامت انسان باشد. او می تواند هنگام گرسنگی از غذایی که برای بدن مفید است استفاده کند، یا بر اثر عادتهایی بد که در نتیجه تلقینات، تبلیغات و عواملی خاص مانند شرایط محیطی و خانوادگی کسب می شود، به جای گوشت لذیذ بره، از گوشت بعضی حیوانان حرام گوشت - که حتی لذیذ نیستند - تناول کند. بنابراین، میل به خوردن در همگان وجود دارد، اما کیفیت جهت دادن به این میل تا حد زیادی در اختیار خود انسان است.
در زمینه شناخت نیز ممکن است فکر انسان منحرف شود و این امر در رفتار او تأثیر نامطلوب بگذارد. چنان که در زمینه گرایشها و انگیزه ها، گاه تمایلات انسان به سمت و سوی ناشایستی جهت می گیرد و نتایج ناگواری در رفتار او به بار می آورد. این دو دسته عوامل، در تمام افعال فردی و اجتماعی انسان قابل شناسایی اند. بنابراین همان گونه که هر یک از فعالیتهای شخصی افراد بر سلسله ای از مبانی فکر و نظری و دسته ای از مبانی انگیزشی مبتنی است، مسائل اجتماعی نیز از قواعد خاصی پیروی می کنند.
هنگام بعثت پیامبر گرامی اسلام در جزیرةالعرب، مردمی که با واقعیت ظهور اسلام روبه رو بودند، از دو منظر متفاوت به این مسئله می نگریستند. در آن زمان، عوامل مختلفی در شکل گیری مسائل فکری و نظری، و گرایشها و انگیزه ها، تأثیر داشت. ترکیب این افکار و انگیزه ها، نتایج گوناگونی به بار آورد که پیدایش گروهی به نام منافقین از آن جمله بودند. در ریشه یابی حادثه کربلا نیز می توان به عوامل زیر اشاره کرد:
1. تقلید ناروا
یکی از علل مهم انحراف در رفتار انسان، تقلید ناروا و بی جا از نیاکان و گذشتگان است. چنان که عده ای از مردم عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به سبب تقلید از عقاید پدران خود رسالت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و اله را باور نمی کردند. آنان انگیزه ای نیز برای بحث و گفت وگو با آن حضرت و تحقیق و درخواست دلیل و معجزه در این باره نداشتند. این افراد سطحی نگر، به سبب داشتن مبانی فکری سست و بی پایه در حدی نبودند که در این زمینه تحقیق و بررسی کنند. همان گونه که در عصر حاضر بیشتر مردم برای اعتقادات خود در پی دلیل و برهان و یقین نیستند. در آن زمان نیز عده ای از نظر فکری ضعفهایی داشتند و نه تنها پیامبری محمد صلی الله علیه و اله را نمی پذیرفتند، وجود خداوند را نیز باور نداشتند و پرستش بتها را نیز برای آنان به منزله یک سنت بود. همان گونه که در کشور ما بعضی از سنتها وجود دارد و کسانی بدون اینکه دلیل معقولی داشته باشند، آنها را رعایت می کنند.(137)
پس از گسترش اسلام، بسیاری از مردم بدون دلیل و مدرک کافی مسلمان شدند. برای نمونه، اگر رئیس قبیله ای مسلمان می شد، همه افراد قبیله به دنبال او مسلمان می شدند و اگر روز بعد، همین رئیس، کافر و مرتد می شد، دیگران نیز به اسلام پشت می کردند. دلیل این امر تقلید بی منطق و بدون پشتوانه عقلی بود. البته باید به یاد داشت که تقلید به طور کلی مذموم نیست، و اگر تقلید از زندگی انسان حذف شود، شیرازه حیات اجتماعی می گسلد. آنچه ناپسند به شمار می آید، تقلید کورکورانه، بدون دلیل و بی منطق است.
2. انحراف در شناختها و گرایشها
چنان که گذشت، تمام انحرافهای فردی و اجتماعی به انحراف در دو دسته عوامل مؤثر در رفتار انسان، بازمی گردند: انحراف در تفکر، بینش و شناخت؛ و انحراف در میل، انگیزه و جاذبه اجتماعی. اگر تفکر انسان صحیح باشد و کششهای باطنی او نیز در مسیر درست قرار گیرد، دنیا بهشت می شود. مشکلات زندگی اجتماعی که به رفتار انسانها مربوط می شود، گاه ثمره اشتباه در مبانی فکری یا، به تعبیر دیگر، نادانی انسان است. برای مثال، گاه مسئله ای به درستی برای انسان حل نمی شود، اما او تصور می کند او را به خوبی فهمیده است. چنان که امام خمینی قدس سره نیز در فرمایشهایشان بسیار این عبارت را تکرار می کردند که: «آقایان توجه ندارند». ایشان این تعبیر را درباره فردی که مسئله ای را به درستی درک نکرده بود به کار می بردند. گاه انسان مسئله ای را به درستی می فهمد، اما تمایلی ندارد که براساس فهم خود به آن عمل کند؛ گاهی نیز با آنکه می داند کاری مبنای عقلایی ندارد و برای اجتماع زیان بار است، برای ارضای هوی و هوس خود، بدان دست می یازد. عواملی که در صدر اسلام موجب چنین انحرافهایی شد، از این دو دسته خارج نبودند.
در فرهنگ صدر اسلام، واژه «فتنه» بر چنین وضعی دلالت داشت. در آن زمان، این تعبیر هنگامی به کار می رفت که مردم به رفتار ناهنجار اجتماعی ای مبتلا می شدند و عده ای را به گم راهی و انحراف می کشاندند. چنان که در قرآن کریم این تعبیر، بارها به کار رفته است.(138) امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در نهج البلاغه درباره فتنه سخن زیبایی دارد. ایشان فرموده است: «منشأ فتنه ها هوی و هوسهای پیروی شده و احکام و نظرهای بدعت آمیزی اند که در آنها با کتاب خدا مخالفت شده است. براساس آنها، بعضی از مردم بعضی دیگر را بر مبنای غیر دین خدا دوست می دارند. پس اگر باطل با حق مخلوط نمی شد، بر حقیقت جویان ترسی نبود و اگر حق از مشتبه شدن به باطل مصون می ماند، زبان معاندان از آن دور می ماند. ولی بخشی از این گرفته می شود و بخشی از آن. در این هنگام، شیطان بر دوستانش چیره می شود و تنها کسانی نجات می یابند که رحمت خدا شامل حالشان شده است».(139)
براساس فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام، فتنه های اجتماعی دو منشأ دارند: نخست هوسهایی که در افراد بشر پیدا می شوند. اگر مردم می توانستند هوسهایشان را کنترل کرده، به مسیر صحیحی سوق دهند و در عمل به آنها جانب اعتدال را نگاه دارند، چنین فتنه هایی پدید نمی آمد؛ عامل دوم نیز مسائلی هستند که به نام دین مطرح می شوند، در حالی که به آن ارتباطی ندارند. انتساب این بدعتها به دین، به منظور اغفال مردم ساده دلی است که باور می کنند، این امور جزو دین اند، در حالی که چنین نیست و اینها همه بدعت به شمار می آیند، «آراء تبتدع» یعنی نوآوریهایی که بخشی از دین قرار داده می شود در حالی که جزو آن نیستند. در این میان، عده ای از مردم گم راه شده، از آنها پیروی می کنند و از دین منحرف می شوند؛ و در چنین موقعیتی با قرآن مخالفت می شود. زمانی که این آرای جدید به نام دین عرضه می شود، قرآن متروک می گردد، و در روابط میان مردم ملاکهای دینی در نظر گرفته نمی شود. آن گاه است که ارتباطهای اجتماعی به اموری ضد دینی بدل می شوند، و اگر عده ای به دنبال باطل می روند نیز به این دلیل است که فتنه گران، عناصر حقی را در مجموعه باطل گنجانده اند که مردم را می فریبد و به سوی باطل می کشاند، و به این ترتیب، کسانی که قصد فتنه دارند، باطل را باحق درآمیخته، به مردم عرضه می کنند. کسی که می خواهد دسته گلی فراهم آورد، از هر گلی شاخه ای می چیند و بعد، شاخه ها را به یکدیگر ضمیمه می کند. اگر تمام گلها بدبو و مسموم باشند، سراغ آن نمی رود؛ اما اگر همراه با گلهای معطر، چند شاخه گل مسموم در این دسته گل قرار داده شود، ممکن است کسانی فریفته گلهای خوشبو شده، به تصور اینکه دسته گل خوشبویی را استشمام می کنند، مسموم شوند. در چنین شرایطی که حق و باطل با یکدیگر آمیخته شده است، شیطان می تواند طعمه های خود را از میان مردم شکار کند. در این میان، کسانی طعمه شیطان هستند که از امتزاج حق و باطل فریب می خورند و برای شناسایی حق از باطل آگاهی کافی ندارند؛ چشمشان به نقاط مثبتی دوخته شده و عناصر حق، آنان را به خود جذب کرده است؛ غافل از اینکه در بین عناصر حق، عناصر مسموم و زهرآگینی هست که ایشان را به زوال و نابودی می کشاند. در این میان، تنها کسانی نجات می یابند که براساس تقدیر الاهی و نظام محکم و حکمت آمیزی که خدا برقرار ساخته است، در صدد یافتن حق برآیند و آن را پیدا کنند. اینان از آفتهای شیطانی مصون می مانند.
3. مفاهیم متشابه؛ ترفندی برای فتنه انگیزی
کسانی که قصد دارند در جامعه فتنه ایجاد کنند، حق و باطل را با یکدیگر می آمیزند تا زمینه اشتباه را در جامعه فراهم سازند. این افراد، شعارهای زیبا و فریبنده ای مطرح می کنند و هم زمان، سخنان ناحقی را نیز به آنها پیوند می زنند. در این موارد از الفاظ متشابه، غیر شفاف و چندمعنایی استفاده می شود. در مقابل، الفاظی که معناشان روشن است و کسی درباره آنها به اشتباه نمی افتد، به کار نمی گیرند.
این افراد در سخنرانیها، بحثها، نوشته ها، کتابها و شعارهایشان الفاظی به کار می برند که بر معانی مختلفی دلالت می کند. بدین ترتیب، همان طور که می توان معانی صحیحی از آنها برداشت کرد و مصادیق خوبی برایشان در نظر گرفت، معنای صرف باطل یا معنای عامی که شامل مصادیق باطل نیز هست، برای آنها تصور کرد. در جامعه امروز، واژه «آزادی» مصداق خوبی برای این گونه الفاظ است و هرکس آن را می شنود، معنای مثبتی در ذهنش تداعی می شود. اما در مقام اختلاط حق و باطل، گفته نمی شود که آزادی از خدا، عقل، دین و ارزشهای انسانی منظور از آزادی است، یا آزادی از جهل، ظلم، بندهای اسارت و اوهام شیطانی مراد آنان است. اگر آشکارا گفته شود که منظور، آزادی از بندهای اسارت است، این اشعار برای کسی ناخوشایند نخواهد بود؛ زیرا هیچ کس دوست نمی دارد که دیگران بر کشورش مسلط شوند یا در امور داخلی آن دخالت کنند. شایسته آن است که جامعه ای خود بر سرنوشتش حاکم باشد و دیگران در امور او دخالت نکنند، اما آزادی از خدا، به هیچ روی پسندیده نیست و نمی توان خود را از بندگی خداوند رها کرد. آزادی از ارزشها و عقل نیز این گونه است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در جایی دیگر می فرماید:
انما سمیت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق؛(140) نام شبهه را بدین دلیل شبهه گذاشته اند، که به حق شباهت دارد.
اگر باطل به حق شباهت نداشت و تشخیص آنها از یکدیگر آسان بود، دیگر فتنه ای پدید نمی آمد. بنابراین فتنه ها در نتیجه آمیزش حق و باطل ایجاد می شود.(141)
کسانی که در عصر امام حسین علیه السلام از حاکمان بنی امیه فریب خوردند نیز از تبلیغات ابهام آلود و سخنان دوپهلوی آنان تأثیر پذیرفتند.
این خاندان فتنه گر حق و باطل را با هم آمیختند و از الفاظ مبهم و غیر شفاف استفاده کردند تا مردم در گم راهی و حیرت باقی بمانند و آن گاه خود در فرصت مناسب، از این گم راهی جامعه سوء استفاده کردند. از این روست که روشن کردن حق و باطل اهمیت ویژه ای دارد.
4. تحمیل رأی خود بر قرآن
از دیگر عوامل انحراف مردم در صدر اسلام، تفسیر قرآن به رأی خود و تحمیل رأی و نظر خویش بر این کتاب آسمانی بود. چنان که می دانیم یکی از حکمتهای نصب جانشین معصوم برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله، پیش گیری از انحراف مردم، جلوگیری از رفتن آنها به بیراهه و بیان نظر قرآن است، ولی از نخستین روز رحلت پیغبمر اکرم صلی الله علیه و اله مسیر حرکت مردم تغییر کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام طی سی سال حکومت خود و خلفا تلاش فراوانی کردند که فکر مردم را اصلاح و از پیدایش انحرافهای فکری آنان جلوگیری کنند، ولی یک گروه کوچک نمی توانست در مقابل گروهی که تمام قدرت سیاسی و نظامی کشور را در اختیار داشت، چندان تأثیرگذار باشد. آن امام حتی پس از رسیدن به خلافت در حضور مردمی که با ایشان بیعت کردند، بارها از نادانی، ناآگاهی، غفلت و بی توجهی آنان گلایه کردند. در طول پنج سال خلافت ظاهری ایشان نیز، فرصت کافی برایشان فراهم نشد که تمام تلاش خود را برای تعلیم مردم و آگاه کردن آنان به کار گیرند. بخش عمده زمان حکومت آن حضرت در جنگ گذشت. از آن جمله جنگ عظیم صفین بود که مدت زیادی طول کشید و در آن صد هزار نفر از مسلمانان کشته شدند. این جنگ و جنگهای دیگر، فرصتی برای امیرالمؤمنین علیه السلام باقی نگذاشتند که آن حضرت به ارتقای سطح شناخت و آگاهی مردم بپردازد. با این حال، گاهی امیرالمؤمنین علیه السلام با استفاده از همین فرصتهای اندک، خطبه هایی ایراد می فرمودند و ضمن آشکار ساختن حقایق، مردم را از اشتباهات و انحرافات برحذر می داشتند.
آن حضرت در این خطبه ها، در موارد فراوانی، با تعبیراتی عجیب، از کسانی نام می برد که مردم را گم راه می کنند. این در حالی است که هنوز چند دهه بیشتر از وفات پیغمبر اکرم صلی الله و علیه و اله نگذشته بود. امام در یکی از این خطبه ها فرموده اند: «شبهه را بدین جهت شبهه گفته اند که به حق شباهت دارد، اما اولیای خدا چراغشان یقین و راهنمایشان نشانه ها و علایم هدایت است. اما دشمنان خدا در این وضع، به گم راهی فرا می خوانند و راهنما و نشانه آنان کوری است».(142)
وقتی چنین جوّ تیره و مبهمی در فضای فرهنگی جامعه پدید می آید و مطالب شبهه ناک رایج می شود، تنها گروه اندکی که اولیای خدا و مؤمنان برجسته و ممتاز هستند، از یقین و هدایت بهره مند می شوند و از فضای تیره شبهه، جان سالم به در می برند. گویا در این میسر، نشانه هایی برای هدایت به سویی خاص نصب شده است و اولیای خدا به مدد نورانیت باطنی خود و با کمک آن نشانه ها حق و باطل را از یکدیگر تمییز می دهند و به سوی حق رهنمون می شوند. اما دشمنان خدا در این شرایط شبهه ناک، افزون بر اینکه خود روی به سوی باطل دارند، یکدیگر را نیز به گم راهی دعوت می کنند. راهنمای ایشان نیز در این مسیر کوری است. چقدر می توان از کوری برای یافتن راه کمک گرفت؟ آنان، آن چنان کوردل هستند و نور هدایت از ایشان سلب شده است که هیچ راهنمایی ندارند و دیگران را نیز جز به سوی گم راهی دعوت نمی کنند. بنابراین زمانی که شبهه ای ایجاد می شود و جوّ فکری و فرهنگی شبهه ناک، آلوده و تیره و تار می گردد، تنها اولیای خدا هستند که به مدد یقین، از شبهه نجات می یابند، اما دیگران همچنان در گم راهی و حیرت باقی می مانند.
امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: «و دیگری که عالم نامیده می شود - در حالی که عالم نیست - کتاب خدا را به رأی خود تفسیر کرده، حق را با هوای خود منطبق ساخته است. پس ظاهر او شکل انسان است، ولی قلب و باطنش، باطن حیوان. نه حق و راه هدایت را می شناسد که از آن پیروی کند، نه گم راهی را، که از آن بازگردد. این [شخص ] مرده زنده هاست».(143) اگر این سخنان در جامعه آن روز مصداق نداشت، امیر مؤمنان علیه السلام آنها را به زبان نمی آورد. آن حضرت از کسانی یاد می کند که خود را عالم معرفی می کنند، در حالی که بهره ای از علم نبرده اند، و مجموعه ای از افکار انحرافی را گرد آورده و آن را علم نامیده اند. این افراد مجموعه ای از گم راهیها و نادانیهای دیگران را جمع آورده، افتخار می کنند از حرفهای دیگران باخبرند و می پندارند علم همین است!
چنین کسانی که خود از علم حقیقی بی بهره اند، قرآن را براساس رأی خویش تفسیر و مضامین آن را طبق نظر خود معنا می کنند؛ آرایی که مجموعه ای از گم راهیهاست. اینان که خود را عالم، فیلسوف و دانشمند می نامند، ظاهری مانند انسان دارند، اما قلب و باطنشان حیوانی است. حاصل تلاش و سرمایه آنان مجموعه ای از شبهه ها است که به نام علم جمع آوری کرده اند. این افراد به گفته امام زنده نیستند، بلکه مردگانی هستند که خود را میان زندگان جای داده اند.
امام علی علیه السلام از دست چنین افرادی می نالد؛ زیرا باعث شده اند مردم سطحی نگر، که درک درستی از مسائل ندارند، فریفته آنان شوند؛ به خصوص آن گاه که سخن آنان به تعبیرات زیبای ادبی نیز آراسته شود. هنگامی که این افکار و مطالب شبهه ناک در جامعه گسترش یابد، سطح معلومات یقینی و اعتقادات ثابت در جامعه اسلامی تنزل می یابد؛ به ویژه آنکه این سخنان از کسانی شنیده شود که در جامعه به منزله عالم شناخته می شوند. در این شرایط مردم دچار تردید می شوند و از خود می پرسند که کدام یک از این سخنان متضاد را باید پذیرفت. رفته رفته اعتقاد آنان سست شده، به ضعف فکر و اعتقاد مبتلا می شوند. به این ترتیب کسانی نیز که در پی سوء استفاده از این مردم هستند، طعمه خوبی به دست می آورند؛ زیرا اعتقاد و افکار این افراد، مبنای حکم، منطقی و عقلانی ندارد. آنان سخنانی را از دیگران شنیده و پسندیده اند و به دلیل اینکه با شرایط آنان نیز سازگار بوده است، آنها را باور کرده اند؛ زیرا انسان به طور طبیعی آنچه را با خواسته ها و امیالش موافق باشد، سریع تر می پذیرد.
5. شرایط متغیر اجتماعی
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، شرایط اجتماعی ای که آن حضرت پدید آورده بود به نوعی تغییر کرد و نیز بعد از آنکه امیر مؤمنان علیه السلام به خلافت ظاهری رسید شرایط به نوعی دیگر دگرگون شد. این دگرگونیها را کسانی پدید می آوردند که به نحوی به پیامبر نزدیک بودند: برخی پدر زن پیامبر و بعضی همسر پیامبر بودند و اشخاصی چون طلحه و زبیر را از اصحاب و نزدیکان آن حضرت به شمار می آمدند. این امر موجب سرگردانی، تحیر و انحراف مردم می شد. در چنین شرایطی که شبهه ها در جامعه رواج یافته و عالم نماها به گم راه کردن مردم مشغول بودند، علی علیه السلام باید مردم را متوجه می ساخت که رفتارشان اشتباه و عقایدشان نادرست است و بسیاری از سخنانی که طی 25 سال به آنان گفته شده، و رفتارهایی که براساس این اعتقادات صورت گرفته، صحیح نبوده است. اما زمان حکومت امام علی علیه السلام کوتاه تر از آن بود که بتواند این اشتباهات و انحرافات را اصلاح کند و بیشتر آن در جنگ گذشت.
در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله نیز جنگهای فراوانی با کفار و مشرکان درگرفت، جنگهای عصر امیرالمؤمنین علیه السلام با جنگهای عصر پیامبر متفاوت بود. جنگهای زمان امیرالمؤمنین علیه السلام میان گروههای مسلمان رخ داد؛ گروههایی که سردمدار یکی از آنها همسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله بود و فرماندهی آن را دو تن از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و اله - که یکی از آنان پسر عمه ایشان بود - بر عهده داشتند. در دوره خلافت حضرت امیر علیه السلام این جنگها به قدری ادامه یافت که همه مردم خسته شدند. به همین دلیل، در زمان امام حسن علیه السلام پیشنهاد صلح به سرعت پذیرفته شد. امام حسین علیه السلام نیز با نسلی روبه رو بود که بهره و شناخت کافی از معارف اسلامی نداشتند. افرادی در سراسر جامعه پیدا شده بودند که افکار انحرافی و شبهه ناک را می پراکندند و مردم از آنان تأثیر می پذیرفتند. رفته رفته کار به جایی رسید که کسی که قرار بود بر مسند جانشینی پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله تکیه زند به طور علنی برخلاف دستورهای پیامبر صلی الله علیه و اله رفتار می کرد و شراب می نوشید. چنین کسی باید احکام اسلام را اجرا می کرد و مردم نیز باید با چنین شخصی بیعت می کردند. سرانجام نه تنها مردم شام، بلکه مردم مدینه نیز - جز چند تن - همگی با یزید بیعت کردند. در چنین شرایطی، تغییر فکر و نوسان فکر، امری طبیعی است.
در زمان امام حسین علیه السلام، شرایط به گونه ای بود که در جامعه زیربنای فکری ثابتی باقی نمانده بود تا مردم بتوانند به آن اتکا کنند. ارزشهای ثابتی بر جای نمانده بود تا بتوان به آنها اعتماد کرد. همه باورها و ارزشها ضعیف شده بودند. در این شرایط، اگر عده ای با یک استدلال ضعیف، مطلبی را می پذیرفتند، چون از پایه فکری مستحکمی برخوردار نبودند، به سرعت مضطرب می شدند. در این میان، مردم کوفه که با کلمات حضرت علی علیه السلام انسی داشتند و از هیاهوی مردم شام نیز دور بودند و هنوز وجدانهایی بیدار در میان آنان یافت می شد، مشکلات حکومت اموی را به خوبی دریافته، خطرهای حکومت معاویه را لمس می کردند. از سویی، مردم شام را نیز در جنگ صفین شناخته بودند و از حیله های آنان آگاه بودند. از این روی، نخست براساس راهنمایی وجدان الاهی و فطرت سالمشان به این نتیجه رسیدند که برای نجات یافتن از حکومت کسی مانند معاویه و بدتر از او، یزید، بهتر است با امام حسین علیه السلام با عنوان خلیفه بیعت کنند، و به این ترتیب از امام حسین علیه السلام دعوت کردند. ولی همین مردم، نه ایمان محکمی داشتند، نه از معرفت صحیحی برخوردار بودند، و فقط گرایش فطری سالمی در ایشان پیدا شده بود که ریشه عقلانی قوی ای نداشت. آنان همچنین از عواطف انسانی و مذهبی محکمی که پشتوانه ایمان و باورهایشان باشد، برخوردار نبودند. به همین دلیل، به سرعت مضطرب شده، تغییر رفتار دادند. در این هنگام بود که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه شد. او با پوششی به کوفه قدم گذاشت که مردم تصور کردند وی امام حسین علیه السلام است. عبیدالله در حالی که صورت خود را پوشانده بود، به همراه عده ای به داخل شهر شد و دارالاماره را تصرف کرد. پس از آن، با سوء استفاده از ضعف ایمان مردم کوفه و تهدید و تطمیع، آنان را از یاری امام حسین علیه السلام بازداشت. او سران قبایل و طوایف را با هدایایی آرام کرد. مردم را نیز در مسجد کوفه گرد آورد و به آنان فهماند که همه مسلمانان با یزید بیعت کرده اند و امروز حکومت حق، حکومت یزید است؛ هر کس با او مخالفت کند، مخالف اسلام و نظام اسلامی است. او گفت وظیفه دارد از چنین آشوبهایی جلوگیری کند و بنابراین اجازه نمی دهد در این شهر کسی با شخص دیگری جز یزید بیعت کند. بدین ترتیب، عبیدالله بن زیاد مردم را از یاری امام حسین علیه السلام بازداشت. همچنین دستور داد کسانی چون مسلم بن عقیل وهانی بن عروه را که سران نهضت به شمار می آمدند، در حضور مردم سر ببرند و بدنهای آنان را در کوچه و خیابان بیندازند. مردم نیز با دیدن چنین وضعی ترسیدند و از صحنه خارج شدند.
حال این پرسش اساسی مطرح می شود که اگرچه طبیعی است افراد سست ایمان که اعتقادات ضعیفی دارند، در چنین شرایطی به سرعت در مقابل تهدیدها بترسند و عقب نشینی کنند، چرا این مردم به روی امام حسین علیه السلام شمشیر کشیدند.
6. تطمیع و نفاق؛ عوامل کلیدی فاجعه کربلا
از جمله عوامل انحراف مردم در عصر امام حسین علیه السلام، تطمیع بود. اگر وعده هایی که به امثال عمر سعد داده شده بود، در کار نبود، هرگز کسی مانند او به جنگ با امام دست نمی یازید. عمر بن سعد فردی عادی نبود. پدر او، سعد بن ابی وقاص، یکی از بزرگان و فرماندهان ارتش در زمان خلفا بود. سعد کسی بود که کشور ایران را فتح کرد و در جنگ قادسیه به پیروزی رسید.(144) از این روی، طرفداران فراوانی داشت و نامزد حکومت بر مرکز ایران بود. در آن زمان، کشور ایران، در میان همه کشورهای اسلامی ایالتی ممتاز و رؤیایی بود. حکومت ری، یعنی مرکز ایران نیز به عمر بن سعد وعده داده شده بود. در آن دوران، حکومت تنها شامل اجرای قوانین نبود، بلکه حاکم «مالک الرقاب» و صاحب اختیار کشور، مردم و اموال بیت المال بود و می توانست به دلخواه خود در آنها دخل و تصرف کند. به عبارت دیگر، حکومت در زمان بنی امیه، دیکتاتوری و سلطنتی بود. عده ای از مردم هم از ابتدا ایمان نداشتند و به طمع امور دنیوی اظهار اسلام کرده بودند.
بنابراین پاسخ این پرسش که چگونه مردم حاضر شدند امام حسین علیه السلام را بکشند، این است که برخی از آنان با پول خریده شده بودند، گروهی دیگر با تهدید، و از ترس کشتارهای قساوت آمیز، و در نهایت، توده مردم نیز تحت تأثیر تبلیغات و شگردهای شیطانی معاویه فریب خورده بودند. در چنین شرایطی، مجالی برای انتخاب آگاهانه مردم باقی نمی ماند. از این روی، وقتی مسلم بن عقیل به کوفه می آید و مسائل را برای مردم تبیین می کند، با او هم پیمان می شوند، ولی به زودی بیعت خود را نقض می کنند و فرستاده امام را در مقابل دشمن، تنها می گذارند. بدین ترتیب کسانی که خود برای امام حسین علیه السلام نامه نوشته بودند و او را برای پذیرفتن حکومت دعوت کرده بودند، در کربلا مقابل آن حضرت ایستادند و بر روی ایشان شمشیر کشیدند؛ چنان که برای ریختن خون فرزند رسول خدا صلی الله علیه و اله از یکدیگر سبقت می گرفتند. چنین بود که صبح عاشورا وقتی عمر سعد می خواست لشکر خود را سوی خیمه های امام حسین علیه السلام حرکت دهد، نماز خواند و بعد گفت:
یا خیل الله! ارکبی و بالجنة أبشری؛(145) ای سواران خدا، بر اسبهایتان سوار شوید و به بهشت بشارت یابید.
عمر سعد برای اینکه خود به حکومت برسد، کشتن امام حسین علیه السلام را راه رسیدن به بهشت می خواند!
این حقایق تاریخی عبرتهایی گران بها برای همه انسانهاست. امام حسین علیه السلام هزار و سیصد سال پیش به شهادت رسید و یزید و عمر سعد نیز از میان رفتند، ولی نه راه سیدالشهدا علیه السلام و نه نگرش یزید و عمر سعد پایان یافته است. بنابراین باید مصادیق این دو راه و نگرش را شناخت، و نیز باید دانست که عزت دنیا و آخرت در سایه اطاعت و بندگی خدا و پیروی از راه و روش امام حسین علیه السلام است.

قیام عاشورا و احیای معارف اسلامی

پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله گرچه خلافت اسلامی به بیراهه رفت، قوت احکام اسلام در جامعه محفوظ ماند؛ زیرا هنوز اصحاب پیامبر صلی الله علیه و اله در میان مردم حضور داشتند و طنین کلام رسول صلی الله علیه و اله در گوش آنان طنین انداز بود، و کسی جرئت نداشت آشکارا با احکام اسلام مخالفت کند؛ چنان که روزی خلیفه دوم، عمر - برای آزمودن مردم - بالای منبر گفت: اگر روزی من از احکام اسلام منحرف شوم، شما چه خواهید کرد؟ آیا از من اطاعت می کنید؟ شخص عربی برخاست و شمشیر کشید و گفت: «اگر روزی تو کج شوی، با این شمشیر، تو را راست می کنیم».(146) از این روی، در آن زمان زمینه مخالفت صریح با احکام اسلام وجود نداشت. بدعتهای ایجاد شده در آن زمان نیز به گونه ای بود که مردم متوجه مخالفت آنها با احکام اسلام نمی شدند، زیرا خود رفتار پیغمبر صلی الله علیه و اله را دیده و سخنان آن حضرت را شنیده بودند، و مخالف رفتار و گفتار ایشان را بر نمی تافتند.
از زمان عثمان اوضاع به تدریج تغییر کرد و کار به جایی رسید که معاویه به طور رسمی مانند سلاطین ایران و روم، سلطنت می کرد، و خود را صاحب اختیار مسلمانان می دانست. در چنین وضعیتی، اگر امام حسین علیه السلام مانند حضرت امیر علیه السلام - در زمان خلفا - رفتار می کرد، هیچ تأثیری نداشت و کسی به سخنان او توجه نمی کرد، چون معرفت مردم درباره اسلام و همچنین انگیزه و ایمانشان ضعیف شده بود. پس از گذشت پنجاه سال از زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله، نسل جدیدی در میان مسلمانان پدید آمده بود که اسلام را به درستی نمی شناخت و چندان تمایلی به عمل به احکام و معارف آن نداشت. در چنین موقعیتی وظایف جدیدی برای رهبر جامعه اسلامی پدید می آید. چنان که معاویه از مردم مدینه برای یزید که همه او را می شناختند و از اخلاق و رفتار فاسد او آگاه بودند، بیعت گرفت. تمام مردم نیز غیر از شماری اندک با او بیعت کردند.
در زمان خلیفه اول و دوم با احکام اسلام به طور علنی مخالفت نشده بود. از این روی، اگر می گفتند عملی خلاف حکم خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و اله است، مردم از انجام آن پرهیز می کردند. اما در زمان خلیفه سوم عثمان، مردم شاهد به غارت رفتن بیت المال بودند و به فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام می دیدند که کارگزاران حکومت «مانند چهارپایانی که گیاه بهاری را می خورند، آن را می بلعند».(147) مردم می دیدند حاکمی از طرف خلیفه معرفی می شود که کاخها می سازد؛ صدها برده و کنیز می خرد؛ اموال زیادی را تصاحب می کند و هیچ کسی نیز به او اعتراض نمی کند. با مشاهده این اعمال، به تدریج قبح آنها از بین رفت و مردم تصور می کردند که این اعمال چندان اشکالی ندارد؛ چرا که در غیر این صورت حاکمان و نمایندگان خلیفه مسلمین چنین نمی کردند. سرانجام کار بدانجا رسید که یزید آشکارا شراب می خورد. به سگ و میمون بازی می پرداخت و کسی به او اعتراض نمی کرد. در حالی که پیش تر به محض اینکه ثابت می شد کسی شرب خمر کرده است او را تازیانه می زدند، در این زمان خلیفه مسلمین هر روز شراب می خورد.
در چنین وضعیتی اگر امام حسین علیه السلام، تنها به این نصیحت اکتفا می کرد که ای مردم گناه نکنید؛ کسی که مشروب بخورد به جهنم خواهد رفت، کسی به گفته های او توجه نمی کرد، و در صورت اصرار بر این کار ممکن بود او را ترور کنند؛ چنان که امام حسن علیه السلام را به دست همسرش مسموم کردند. معاویه بسیاری از شخصیتها را با عسل مسموم به قتل رساند. او می گفت: «ان لله جنودا من العسل؛(148) خدا لشکریانی از عسل دارد». معاویه حتی دوستان نزدیک خود را ترور می کرد. اگر امام حسین علیه السلام در چنین وضعیتی تنها به موعظه، فعالیت فرهنگی، تدریس و مسئله گویی می پرداخت، تأثیری نمی داشت.
در چنین وضعیتی، که نه شرایط جهاد و فعالیت نظامی وجود داشت، و نه درس و موعظه اثر می کرد، فقط یک راه برای امام حسین علیه السلام باقی مانده بود و آن استفاده از جایگاه معنوی و آبروی خویش برای نجات اسلام بود؛ زیرا هنوز در میان مردم کسانی بودند که امام حسین علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام را بر دوش پیغمبر صلی الله علیه و اله دیده و شاهد بودند که پیامبر صلی الله علیه و اله چقدر به آنان اظهار محبت می کرد؛ لب و دندانشان را می بوسید و به مردم درباره آنها سفارش می کرد و می فرمود: «هر کس این دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی کرده است».(149) از این روی، مردم هنوز در اعماق وجود به خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله علاقه داشتند، و گرچه از ایشان اطاعت نمی کردند به طور فطری هنوز به اهل بیت علیهم السلام محبت داشتند؛ حتی در کاخ یزید، همسران و کنیزان او هنگامی که متوجه شدند اسرای کربلا از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و اله هستند، فریاد اعتراض برآوردند.
بنابراین آن حضرت با تدبیر و بهره برداری از شرایط موجود، این حرکت را به گونه ای تنظیم کرد که بتواند از قیام و شهادت خود بهره کامل ببرد. از جمله شرایطی که برای بهره برداری سیدالشهدا علیه السلام فراهم شد این بود که مردم کوفه - پایتخت حکومت امام علی علیه السلام - که سالها پای منبر حضرت علی علیه السلام نشسته بودند، هنگامی که متوجه شدند قرار است یزید بر مسند خلافت آن بزرگوار تکیه زند، با خود اندیشیدند که برای پیش گیری از این کار راهی وجود ندارد جز اینکه امام حسین علیه السلام را به کوفه دعوت کنند و به پذیرش حکومت وادارند.
امام حسین علیه السلام با اینکه مردم کوفه را به خوبی می شناخت و می دانست که آنان به عهد خود وفا نخواهند کرد، این موقعیت را مغتنم شمرد تا برای طرحی که در نظر داشت، از آن بهره گیرد: مبارزه شهادت طلبانه علیه دستگاه فساد، ظلم و کفر. بنابراین علت اینکه امام حسین علیه السلام چنین رفتاری در پیش گرفت، این بود که راهها دیگر مسدود بود و آن حضرت تنها با فدا کردن آبرو، خون و عزیزانش و اسارت خواهران و فرزندانش می توانست اسلام را زنده نگاه دارد. اگر آن بزرگوار چنین نمی کرد، جریانی که از دوران حکومت عثمان - در زمان معاویه - شروع شده بود ادامه می یافت و احکام اسلام - به خصوص در شام - به کلی فراموش می شد.
بر این اساس نه تنها معارف تشیع و اهل بیت علیهم السلام به برکت خون حضرت سیدالشهدا علیه السلام زنده مانده است، همان قدر از اسلام که در اختیار اهل تسنن هست نیز به برکت خون او حفظ شده است. زمینه چینیهای امام حسین علیه السلام موجب شد که پس از شهادت آن بزرگوار در گوشه و کنار مملکت اسلامی قیامها و حرکتها آغاز گردد. اگر پیش از آن زمینه فرهنگی لازم فراهم نشده بود، شهادت امام حسین علیه السلام راه به جایی نمی برد و حکومت بنی امیه را متزلزل نمی ساخت. بعد از عاشورا حرکت توابین و قیامهای دیگری به وقوع پیوست. گرچه هیچ یک از آنها نتوانست حکومت مرکزی قوی ای به وجود آورد، ولی بنی امیه نیز دوام نیاورد و دیگر نتوانست، به نام حکومت اسلامی، احکام و معارف اسلام را به بازی بگیرد. در نتیجه قیام حضرت سیدالشهدا علیه السلام، مردم متوجه شدند که بنی امیه، خلیفه بر حق رسول الله صلی الله علیه و اله نیست و این اولین خدمتی بود که امام حسین علیه السلام با قیام خود انجام داد؛ زیرا پیش از آن مردم باور کرده بودند اطاعت هر کس که بر این مسند بنشیند، مانند پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله واجب است، حتی اگر زنازاده ای باشد که در حال حکم کردن و نماز خواندن مست و لایعقل است!
امام حسین علیه السلام به مردم فهماند که حاکم باید معصوم باشد یا به اذن معصوم علیه السلام منسوب شده باشد و طبق احکام خدا رفتار کند. در غیر این صورت حاکم با مردم تفاوتی ندارد. اطاعت کسی بدون چون و چرا واجب است که معصوم بوده و خدا عصمت او را تضمین کرده باشد. افراد دیگری که از طرف معصوم - با اذن خاص یا با اذن عام - تعیین می شوند، در صورتی اطاعتشان واجب است که طبق احکام شرع عمل کنند، وگرنه، اطاعت هر حاکمی واجب نیست. بسیاری از اهل تسنن، هنوز معتقدند اگر کسی علیه حکومت اسلامی وقت قیام کند، خونش هدر است، اما اگر همین شخص مهدور الدم در این اقدام حرام خود پیروز شد و حکومت را به دست گرفت، اطاعت او بر دیگران واجب است. هنوز بسیاری از اهل تسنن چنین اعتقادی دارند. امام حسین علیه السلام به مردم فهماند نه تنها اطاعت چنین شخصی به طور مطلق واجب نیست، بلکه اگر خلاف شرعی از او مشاهده شد، باید ابتدا از او انتقاد کرد و راه درست را به وی نشان داد، و در مرحله بعد او را تهدید کرد و تا جایی باید پیش رفت که اگر بقای اسلام و حفظ ارزشهای آن منوط به ریختن خون است، در این راه خون داد.

تشابه جامعه ما با زمان امام حسین علیه السلام

امروزه، جامعه ایران بسیار شبیه جامعه صدر اسلام و عصر امام حسین علیه السلام است، و اگر کسی بخواهد جامعه اسلامی را از مسیر خود منحرف سازد؛ باید از ابزارهای سه گانه، تطمیع، تهدید و تبلیغ بهره گیرد. منافقان پرشماری برای نابودی انقلاب اسلامی، در درون کشور به همان اعمال و شگردهایی دست می یازند که منافقان صدر اسلام درباره حسین علیه السلام به کار بردند. البته امروزه علاوه بر خیانت منافقان، کمکهای خارجی نیز افزوده شده است، هرچند نقش مستقیم را عوامل داخلی ایفا می کنند. قدرتی مثل امریکا به طور مستقیم دخالت نمی کند، ولی عوامل داخلی را شناسایی کرده، آنان را به کمک دستگاههای تبلیغاتی، کمکهای مالی و ابزارهای دیگری چون ایجاد فتنه، آشوب و ترور تقویت می کند.
از همان راهی که دشمنان اسلام توانستند اسلام را مسخ و منحرف کنند، و در نهایت، توانستند امام حسین علیه السلام را بکشند، امروز نیز دشمنان اسلام می خواهند این نهضت را از مسیر خود منحرف سازند.
امروزه وسایل ارتباط جمعی، از جمله مطبوعات، از مهم ترین ابزارهای تبلیغاتی اند که در آنها واقعیت را واژگون نشان می دهند و از تهمت و افترا فروگذار نمی کنند؛ به ویژه هجمه هایی که با هدایت و حمایت دشمنان اسلام علیه مقدسات دینی صورت می گیرد و ضروریات اسلام را به چالش می کشد. با توجه به گسترش اسلام، این نوع دشمنیها پیچیده تر شده است. از این روی، کسانی که خدمت می کنند، اجرشان بیشتر است، چنان که کسانی نیز که خیانت می کنند، گناهشان بزرگ تر است؛ زیرا محدوده خدمت و خیانت گسترده تر شده است. زمانی که معاویه بر دستگاه خلافت تسلط یافت، بر عده ای از مردم حکم می راند که شتر نر و ماده را از هم تشخیص نمی دادند.(150) او نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند، و کسی اعتراض نکرد.(151) ولید بن عقبه، یکی از امیران بزرگ بنی امیه در کوفه، در حال مستی نماز صبح را چهار رکعت خواند. بعد از اینکه به او گفتند نماز صبح دو رکعت است، گفت: امروز حال خوشی داشتم؛ اگر می خواهید بیشتر برایتان بخوانم.(152) اگرچه امروزه فریب دادن جوانانی که در انقلاب رشد کرده اند، به آسانی ممکن نیست، ولی شگردها و حیله های دشمنان نیز پیچیده تر شده است.
یکی دیگر از جنبه های قابل مقایسه جامعه امروز با روزگار امام حسین علیه السلام، انحطاط گروهی از مردم به پست ترین مراتب، و در مقابل، ارتقای جمعی به بالاترین مدارج انسانیت است. در واقعه عاشورا کسانی در رذالت به جایی رسیدند که نظیر آنان در عصر جاهلیت پیش از اسلام نیز یافت نمی شد. در میان عرب پیش از اسلام، کسی که به بی رحمی و قساوت قلب حرمله یافت نمی شود که گلوی نازک طفل شش ماهه ای را که در حال جان دادن است و آخرین لحظات عمرش را می گذراند، با تیر سه شعبه زهرآلود بشکافد.
قول قرآن به این مطلب اشاره کرده، می فرماید:
و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین إلا خسارا؛(153) آنچه از [آیات ]قرآن نازل می کنیم برای مؤمنان شفا و رحمت است، ولی برای ظالمان جز زیان و خسران نمی افزاید.
قرآن همان گونه که مؤمنان را هدایت می کند، بر فساد، انحراف و کفر ظالمان نیز می افزاید. مثال قرآن در عالم طبیعت، آب باران است. هرگاه باران در جایی که گل می روید، ببارد، گلهای با طراوت و خوشبو بیشتر می شوند؛ اما در محلی که گیاهان سمی می رویند، بارش باران باعث می شود بیشتر سمی شوند. در جامعه آن روزگار نیز در سایه ظهور اسلام، افراد عالی مقامی چون سلمان، ابوذر، عمار، میثم تمار و سعید بن جبیر و... رشد کردند؛ همچنین کسانی که شب عاشورا خطاب به امام حسین علیه السلام گفتند اگر هفتاد بار کشته شویم، باز آرزو داریم در رکاب تو به شهادت برسیم.(154) اما از سوی دیگر، آن قساوتها و بی رحمیها نیز رشد کرد؛ به گونه ای که کسانی پیدا شدند که هدایت الاهی را زیر پای گذاشتند و از رحمت خدا روی گرداندند و در نهایت، بر شقاوت و قساوتشان افزوده شد.
انقلاب اسلامی ایران نیز انسانهایی را پرورش داد که در تاریخ اسلام کم نظیرند. داستان حنظله غسیل الملائکه در عصر پیامبر صلی الله علیه و اله، پیوسته باعث اعجاب و شگفتی جوانان قبل از انقلاب می شد. او از اصحاب جوان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله بود که روز پیش از جنگ احد عروسی کرد، و با اجازه پیامبر شبی را کنار همسرش گذراند و صبح روز بعد، در جنگ احد شرکت کرد. او قبل از آنکه برای غسل جنابت فرصتی یابد، در جنگ به شهادت رسید. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله درباره او فرمود: ملائکه را می بینم که از آسمان آب آورده اند و حنظله را غسل می دهند به همین مناسبت، وی حنظله غسیل الملائکه - یعنی کسی که ملائکه او را غسل داده اند - نامیده شد.(155) در جریان انقلاب اسلامی ایران و طی دفاع مقدس، مردم ایران جوانان بسیاری مانند حنظله را مشاهده کردند، و رزمندگانی که آرزو می کردند، جنازه آنان پیدا نشود.(156)
از سوی دیگر، در جریان انقلاب منافقان ملحدی تربیت شدند که در شیطنت و نفاق نظیر آنان کمتر پیدا می شود. این افراد در جامعه از موقعیت و احترام برخوردارند؛ زیرا آنان دستگاههای تبلیغاتی قوی ای در اختیار دارند که به مدد آن مطامع خویش را پی می جویند؛ برای مثال، ایشان غیرت را به نام خشونت محکوم، و تساهل و تسامح را ترویج می کنند. بدین ترتیب، غیرت را از مردم می گیرند تا کسی در مقابل هجمه های ناجوانمردانه به اساس اسلام اعتراض نکند؛ و اگر کسی اعتراض کرد، او را خشونت طلب می خوانند و شخصیتش را به چالش می کشند. این تأثیر عامل اول، یعنی تبلیغات است که همچون عصر معاویه به طور کامل از آن استفاده می کنند؛ همچنین از عامل دوم یعنی تطمیع با پول و پست و مقام برای تأمین اهداف حزبی بهره می برند، و پس از آن نیز نوبت به تهدید مخالفان با شیوه هایی گوناگون می رسد.