فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

فعالیت مخفیانه امام حسین علیه السلام در زمان معاویه

امام حسین علیه السلام از زمان شهادت امام حسن علیه السلام تا مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید، کوشید افرادی را تربیت کند به کمک آنان در جامعه موج بیافریند. آن حضرت ده سال مخفیانه فعالیت کرد. او در گوشه و کنار و به صورت محرمانه، افراد معدودی را می یافت و آنان را راهنمایی می کرد؛ به خصوص در ایام حج که بسیاری از مردم کشورهای مختلف جمع می شدند، آن حضرت می کوشید تا در مسجدالحرام، منی یا عرفات با آنان به گفت وگو بنشیند و ایشان را راهنمایی کند. امام حسین علیه السلام در منی و در میان جمعی که احتمال می داد سخنش در دل آنان مؤثر افتد، به دور از چشم معاویه و مأمورانش فرمود:
اسمعوا مقالتی و اکتموا قولی؛(131) حرف مرا بشنوید، اما رازدار باشید (سخن مرا پنهان دارید و افشا نکنید).
در این دوره، امام حسین علیه السلام نمی توانست به طور علنی مبارزه کند؛ چرا که در این صورت او را ترور می کردند و نتیجه ای نیز از این کار به دست نمی آمد. بر این اساس، حضرت سعی داشت تا ابتدا شرایط فرهنگی مناسبی را در جامعه پدید آورد. از این روی، ایشان با افراد مورد اعتماد به صورت انفرادی، یا گاه جمعی به گفت وگو می نشست و آنان را به حق سفارش می کرد و می فرمود: ترس من از این است که حق در روی زمین، به کلی کهنه و فراموش شود و کسی نداند که حق چیست.
اگر مردم حق را بشناسند، ولی هوا و هوس و دنیاپرستی و مقام پرستی مانع شود که بدان عمل کنند، کار بر علما آسان می شود؛ چون حجت بر مردم تمام شده است، و عالمان دین حجت دارند که مردم حق را می شناسند، و با این حال بدان عمل نمی کنند. اما جایی که حق در حال فراموش شدن است، وظیفه عالم سنگین تر می شود. در چنین وضعیتی اگر بتواند علنا فعالیت کند، رسالتش را به انجام رسانده است، و در نهایت اینکه، همچون شیخ فضل الله نوری، در راه ادای تکلیف خود، بر دار می رود و به شهادت می رسد. اما زمانی که گوینده حق، آماج تهمتها و افتراها قرار گیرد، دیگر سخن گفتن، اثری نخواهد داشت. در این صورت، گفتن و نگفتن مساوی است و این امر باعث رنج و عذاب روحی بسیار است. امام حسین علیه السلام نیز در چنین موقعیتی بود. او در مدینه، زادگاه خود، و جایی که مردم او را بارها بر دوش پیامبر صلی الله علیه و اله دیده بودند، نمی توانست سخن بگوید، و باید در ایام حج در منی، گروهی را جمع می کرد و با آنان به طور خصوصی سخن می گفت.
اقدام دیگر امام، سخنان ایشان با جمعی از نخبگان در سفر حج است. حضرت در این سفر فرصتی به دست آورد و از دوستان و یارانش، افرادی را شناسایی کرد. آن گاه اجتماع محرمانه ای تشکیل داد و برای ایشان سخن گفت. حضرت ابتدا آنان را سرزنش کرد که چرا به وظیفه خود عمل نمی کنند، امر به معروف و نهی از منکر نمی کنند و از مال و جان خود می ترسند. سپس فرمود: اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافسا فی سلطان و لا التماسا من فضول الحطام؛ خدایا تو می دانی آنچه ما در این مدت، از زمان پدرم تا به حال، انجام داده ایم، برای آن نبوده که بر سر جیفه دنیا با دیگران رقابت کنیم؛ ما در پی حکومت و مقام نبوده ایم و نخواسته ایم از حطام و خار و خس دنیا برای خود چیز اضافه ای به دست آوریم.
ولکن لنری المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک؛(132) این همه، در درجه نخست، برای این بود که ما آثار، نشانه ها و ارزشهای دین را به مردم نشان دهیم و به وظیفه هدایتگری خویش عمل کنیم تا مردم حق را از باطل بشناسند و حق لابه لای ابرهای تیره و آبهای گِل آلود گم نشود؛ و نیز کوشیدیم تا حد توانمان کارهای فاسد را اصلاح کنیم و مانع کارهای غلطی شویم که در جامعه صورت می گیرد. هدف ما این بود که در سایه این انجام وظیفه، مردم ستم دیده به امنیت برسند.
معاویه به امام حسین علیه السلام می گوید: اگر تو با یزید بیعت کنی، امنیت جامعه حفظ می شود. امام حسین علیه السلام نیز در مقابل می فرماید: امنیت مردم را تو از بین برده ای؛ به جان و مال و ناموس مردم تجاوز کرده ای؛ و زمانی که بُسر بن ارطاة، از سوی معاویه و به هدف قتل و غارت شیعیان امیر مؤمنان علیه السلام به مدینه آمد، به دختران مهاجرین و انصار تجاوز کرد.(133)
و یعمل بفرائضک و سننک و أحکامک؛ هدف ما این است که واجبات، مستحبات و احکام خدا در جامعه اجرا شود. ما برای مال و مقام، قیام نکردیم و مقصودمان از به خطر انداختن جانمان، فراهم کردن زمینه عیش و عشرت نیست.
فانکم الا تنصرونا و تنصوفانا قوی الظلمة علیکم؛ اگر شما به ما کمک نکنید و با ما انصاف نورزید، ظالمان بر شما پیروز می شوند.
و عملوا فی اطفاء نور نبیکم؛ و می کوشند تا نور پیامبرتان را خاموش کنند.
امام حسین علیه السلام بیست سال در مدینه این گونه رفتار می کرد. او نمی توانست در خطبه نماز جمعه سخنرانی کند؛ چرا که خطیب از جانب معاویه انتخاب می شد و علی علیه السلام را لعن می کرد.
اگر امام حسین علیه السلام در چنین موقعیتی قیام می کرد، بیشترین نتیجه این قیام آن بود که عده ای از مردم به دلیل از دست رفتن فرزند رسول خدا صلی الله علیه و اله تأسف می خوردند، و بعد از مدتی نام او فراموش می شد؛ زیر از سویی معاویه با تبلیغات و شگردهای شیطانی خود هدف قیام حضرت را تعریف می کرد و به این ترتیب، امام و قیامش در تاریخ گم می شد.(134) از سوی دیگر، مردم عراق که مهم ترین طرفداران خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله بودند پس از جنگهای دوران حکومت امیر مؤمنان علیه السلام خسته شده بودند و در جنگ و جهاد شرکت نمی کردند. اما در زمان یزید، شرایط به گونه ای بود که امام می توانست چنین قیام حساب شده ای ترتیب دهد.
امام حسین علیه السلام بارها از شهادت خود خبر داده بود،(135) ولی به هر حال، قیام الاهی حضرت، راهی بود که به شهادت ختم می شد، و از این روی، نام سیدالشهدا و آرمان او تا ابد، همچون چراغ فروزانی در همه زمانها روشن خواهد ماند.

فصل پنجم: ریشه یابی واقعه عاشورا

همه کسانی که در پیکار با امام حسین علیه السلام شرکت داشتند، مسلمانانی بودند که در ظاهر نماز می خواندند و در میان آنان هیچ فرد بت پرست، یهودی یا مسیحی ای نبود. همگی آنان - به نقل مسعودی - از مردم کوفه (مقر حکومت علی علیه السلام) بودند و حتی یک نفر از مردم شام در میان آنان به سر نمی برد.(136) اما چگونه ممکن است، عده ای با اینکه اهل نماز و روزه اند و در جنگهای صدر اسلام بر ضد دشمنان نبرد کرده و بسیاری از آنان در این راه زخمها برداشته اند، فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله را - که پس از هزار سال دشمنان و بیگانگان با شنیدن ویژگیهایش شیفته او می شوند - به نام پیروی از اسلام و اقامه خلافت اسلامی، بکشند؛ افرادی که خود، چندی پیش، او را به حکومت بر خود دعوت کرده اند. به راستی علت این تحول چیست و چگونه تغییری این چنین در انسان پدید می آید؟

علل رویارویی مردم با امام حسین علیه السلام

تحولاتی که در رفتار انسان رخ می دهد، به عواملی بستگی دارد. این عوامل در شکل دهی رفتارهای اختیاری انسان مؤثرند. در رفتارهای اختیاری انسان که بر اساس اراده، پیش ساختار ذهنی و انگیزه انجام می گیرند، دو دسته از عوامل دخالت دارند: دسته اول، عوامل فکری و نظری هستند؛ بدین معنا که انسان پیش از انجام هر کار، به خصوص امور پیچیده اجتماعی و سیاسی، ضروری است درباره آن فکر کند و مبانی، مبادی و غایت آن را تشخیص دهد. البته هر کس به فراخور بضاعت فکری خود مسائل را تجزیه و تحلیل می کند. برای مثال، کسانی که اندیشه ای عمیق تر دارند، مسائل را به طور کامل بررسی کرده، به ریشه های اصلی آن می رسند و آن که سطحی نگرند، به ظاهر امور بسنده می کنند، اما این گونه افراد نیز برای انجام کارهای خود دلایلی ارائه می دهند. بنابراین زمانی که انسان قصد دارد کاری را انجام دهد - به خصوص زمانی که انجام آن با خطراتی همراه باشد - باید درباره آن بیندیشد و دلیل قانع کننده ای برای انجام آن بیابد؛ چنان که رزمندگان اسلام برای شرکت در جهاد و استقبال از شهادت، دلیلی محکم و انگیزه ای قوی داشتند و با بینش و تفکر معنوی عمیقی وارد میدان می شدند. در مقابل، مخالفان انقلاب نیز برای کارهای خود تفکر و توجیهی دارند.
این دسته عوامل، به شناخت و بینش آدمی باز می گردند. او باید به گونه ای دریابد که آیا عملش صحیح و شایسته سرمایه گذاری هست یا هزینه کردن عمر و جان و مال برای آن، توجیه پذیر نیست. این افکار به اعتقاد کلی انسان به خدا، آفرینش خود، این جهان و جهان پس از مرگ باز می گردند و اینکه آیا پس از مرگ عالم دیگری نیز وجود دارد یا نه؟ و در صورت وجود عالم دیگر، زندگی این جهان و عالم پس از مرگ باهم چه رابطه ای دارند؟ این گونه مسائل باید برای انسان حل شوند تا او بتواند بر اساس باورهای خود تصمیم بگیرد.
دسته دیگری از عوامل نیز در رفتار انسان دخالت دارند که از دایره اعتقاد، تفکر و بینش انسان خارج اند. بدین معنا که گاه انسان به برخی از امور علاقه و تمایل دارد و آنها را انجام می دهد؛ در حالی که ممکن است از نظر فکری آن کارها را زشت و ناپسند بداند. چنان که اغلب کسانی که سیگار می کشند، خود معتقدند استعمال دخانیات ناپسند، و برای سلامت آنان زیان آور است؛ اما با این حال از استعمال آن لذت می برند.
این موضوع، به عوامل شناختی بازنمی گردد، بلکه عامل دیگری در کار است که تمایل به انجام کار را در انسان ایجاد می کند. می گویند عوامل دسته اول به عقل، و عوامل دسته دوم به عشق بازمی گردد. به عبارت علمی تر عوامل دسته اول به شناخت، و عوامل دسته دوم به گرایشها، امیال و انگیزه ها مربوط است. این عوامل، به طور کلی در رفتارهای صحیح و ناصحیح انسان مؤثرند. بنابراین اگر تفکر و بینش بر استدلال صحیح استوار باشد، ما را به نتیجه مطلوبی خواهد رساند که سعادت ابدی را در پی خواهد داشت. اما اگر انحرافی در فکر ایجاد شد و انسان سنگ بنای خود را کج نهاده، پایه و اساس تفکر خویش را بر مقدمات غلط استوار ساخت، امیدی به خوشبختی و کام یابی او نخواهد بود؛ زیرا اگر مقدمات اولی تفکر نادرست باشد، تمام افکاری که در پی آن می آیند، راه انحراف خواهند پیمود.
در زمینه کششها و تمایلات نیز این امر صادق است. چنان که اگر انگیزه ها و تمایلات انسان جهت دار باشد، ممکن است به راهی درست هدایت شود یا در کوره راههای نادرستی منحرف گردد. برای مثال، انسان به غذا خوردن تمایل دارد. در حالی که هر غذایی برای او مفید نیست. از این روی، می توان میل به غذا خوردن را به گونه ای هدایت کرد که همیشه موجب سلامت انسان باشد. او می تواند هنگام گرسنگی از غذایی که برای بدن مفید است استفاده کند، یا بر اثر عادتهایی بد که در نتیجه تلقینات، تبلیغات و عواملی خاص مانند شرایط محیطی و خانوادگی کسب می شود، به جای گوشت لذیذ بره، از گوشت بعضی حیوانان حرام گوشت - که حتی لذیذ نیستند - تناول کند. بنابراین، میل به خوردن در همگان وجود دارد، اما کیفیت جهت دادن به این میل تا حد زیادی در اختیار خود انسان است.
در زمینه شناخت نیز ممکن است فکر انسان منحرف شود و این امر در رفتار او تأثیر نامطلوب بگذارد. چنان که در زمینه گرایشها و انگیزه ها، گاه تمایلات انسان به سمت و سوی ناشایستی جهت می گیرد و نتایج ناگواری در رفتار او به بار می آورد. این دو دسته عوامل، در تمام افعال فردی و اجتماعی انسان قابل شناسایی اند. بنابراین همان گونه که هر یک از فعالیتهای شخصی افراد بر سلسله ای از مبانی فکر و نظری و دسته ای از مبانی انگیزشی مبتنی است، مسائل اجتماعی نیز از قواعد خاصی پیروی می کنند.
هنگام بعثت پیامبر گرامی اسلام در جزیرةالعرب، مردمی که با واقعیت ظهور اسلام روبه رو بودند، از دو منظر متفاوت به این مسئله می نگریستند. در آن زمان، عوامل مختلفی در شکل گیری مسائل فکری و نظری، و گرایشها و انگیزه ها، تأثیر داشت. ترکیب این افکار و انگیزه ها، نتایج گوناگونی به بار آورد که پیدایش گروهی به نام منافقین از آن جمله بودند. در ریشه یابی حادثه کربلا نیز می توان به عوامل زیر اشاره کرد:
1. تقلید ناروا
یکی از علل مهم انحراف در رفتار انسان، تقلید ناروا و بی جا از نیاکان و گذشتگان است. چنان که عده ای از مردم عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله به سبب تقلید از عقاید پدران خود رسالت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و اله را باور نمی کردند. آنان انگیزه ای نیز برای بحث و گفت وگو با آن حضرت و تحقیق و درخواست دلیل و معجزه در این باره نداشتند. این افراد سطحی نگر، به سبب داشتن مبانی فکری سست و بی پایه در حدی نبودند که در این زمینه تحقیق و بررسی کنند. همان گونه که در عصر حاضر بیشتر مردم برای اعتقادات خود در پی دلیل و برهان و یقین نیستند. در آن زمان نیز عده ای از نظر فکری ضعفهایی داشتند و نه تنها پیامبری محمد صلی الله علیه و اله را نمی پذیرفتند، وجود خداوند را نیز باور نداشتند و پرستش بتها را نیز برای آنان به منزله یک سنت بود. همان گونه که در کشور ما بعضی از سنتها وجود دارد و کسانی بدون اینکه دلیل معقولی داشته باشند، آنها را رعایت می کنند.(137)
پس از گسترش اسلام، بسیاری از مردم بدون دلیل و مدرک کافی مسلمان شدند. برای نمونه، اگر رئیس قبیله ای مسلمان می شد، همه افراد قبیله به دنبال او مسلمان می شدند و اگر روز بعد، همین رئیس، کافر و مرتد می شد، دیگران نیز به اسلام پشت می کردند. دلیل این امر تقلید بی منطق و بدون پشتوانه عقلی بود. البته باید به یاد داشت که تقلید به طور کلی مذموم نیست، و اگر تقلید از زندگی انسان حذف شود، شیرازه حیات اجتماعی می گسلد. آنچه ناپسند به شمار می آید، تقلید کورکورانه، بدون دلیل و بی منطق است.
2. انحراف در شناختها و گرایشها
چنان که گذشت، تمام انحرافهای فردی و اجتماعی به انحراف در دو دسته عوامل مؤثر در رفتار انسان، بازمی گردند: انحراف در تفکر، بینش و شناخت؛ و انحراف در میل، انگیزه و جاذبه اجتماعی. اگر تفکر انسان صحیح باشد و کششهای باطنی او نیز در مسیر درست قرار گیرد، دنیا بهشت می شود. مشکلات زندگی اجتماعی که به رفتار انسانها مربوط می شود، گاه ثمره اشتباه در مبانی فکری یا، به تعبیر دیگر، نادانی انسان است. برای مثال، گاه مسئله ای به درستی برای انسان حل نمی شود، اما او تصور می کند او را به خوبی فهمیده است. چنان که امام خمینی قدس سره نیز در فرمایشهایشان بسیار این عبارت را تکرار می کردند که: «آقایان توجه ندارند». ایشان این تعبیر را درباره فردی که مسئله ای را به درستی درک نکرده بود به کار می بردند. گاه انسان مسئله ای را به درستی می فهمد، اما تمایلی ندارد که براساس فهم خود به آن عمل کند؛ گاهی نیز با آنکه می داند کاری مبنای عقلایی ندارد و برای اجتماع زیان بار است، برای ارضای هوی و هوس خود، بدان دست می یازد. عواملی که در صدر اسلام موجب چنین انحرافهایی شد، از این دو دسته خارج نبودند.
در فرهنگ صدر اسلام، واژه «فتنه» بر چنین وضعی دلالت داشت. در آن زمان، این تعبیر هنگامی به کار می رفت که مردم به رفتار ناهنجار اجتماعی ای مبتلا می شدند و عده ای را به گم راهی و انحراف می کشاندند. چنان که در قرآن کریم این تعبیر، بارها به کار رفته است.(138) امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در نهج البلاغه درباره فتنه سخن زیبایی دارد. ایشان فرموده است: «منشأ فتنه ها هوی و هوسهای پیروی شده و احکام و نظرهای بدعت آمیزی اند که در آنها با کتاب خدا مخالفت شده است. براساس آنها، بعضی از مردم بعضی دیگر را بر مبنای غیر دین خدا دوست می دارند. پس اگر باطل با حق مخلوط نمی شد، بر حقیقت جویان ترسی نبود و اگر حق از مشتبه شدن به باطل مصون می ماند، زبان معاندان از آن دور می ماند. ولی بخشی از این گرفته می شود و بخشی از آن. در این هنگام، شیطان بر دوستانش چیره می شود و تنها کسانی نجات می یابند که رحمت خدا شامل حالشان شده است».(139)
براساس فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام، فتنه های اجتماعی دو منشأ دارند: نخست هوسهایی که در افراد بشر پیدا می شوند. اگر مردم می توانستند هوسهایشان را کنترل کرده، به مسیر صحیحی سوق دهند و در عمل به آنها جانب اعتدال را نگاه دارند، چنین فتنه هایی پدید نمی آمد؛ عامل دوم نیز مسائلی هستند که به نام دین مطرح می شوند، در حالی که به آن ارتباطی ندارند. انتساب این بدعتها به دین، به منظور اغفال مردم ساده دلی است که باور می کنند، این امور جزو دین اند، در حالی که چنین نیست و اینها همه بدعت به شمار می آیند، «آراء تبتدع» یعنی نوآوریهایی که بخشی از دین قرار داده می شود در حالی که جزو آن نیستند. در این میان، عده ای از مردم گم راه شده، از آنها پیروی می کنند و از دین منحرف می شوند؛ و در چنین موقعیتی با قرآن مخالفت می شود. زمانی که این آرای جدید به نام دین عرضه می شود، قرآن متروک می گردد، و در روابط میان مردم ملاکهای دینی در نظر گرفته نمی شود. آن گاه است که ارتباطهای اجتماعی به اموری ضد دینی بدل می شوند، و اگر عده ای به دنبال باطل می روند نیز به این دلیل است که فتنه گران، عناصر حقی را در مجموعه باطل گنجانده اند که مردم را می فریبد و به سوی باطل می کشاند، و به این ترتیب، کسانی که قصد فتنه دارند، باطل را باحق درآمیخته، به مردم عرضه می کنند. کسی که می خواهد دسته گلی فراهم آورد، از هر گلی شاخه ای می چیند و بعد، شاخه ها را به یکدیگر ضمیمه می کند. اگر تمام گلها بدبو و مسموم باشند، سراغ آن نمی رود؛ اما اگر همراه با گلهای معطر، چند شاخه گل مسموم در این دسته گل قرار داده شود، ممکن است کسانی فریفته گلهای خوشبو شده، به تصور اینکه دسته گل خوشبویی را استشمام می کنند، مسموم شوند. در چنین شرایطی که حق و باطل با یکدیگر آمیخته شده است، شیطان می تواند طعمه های خود را از میان مردم شکار کند. در این میان، کسانی طعمه شیطان هستند که از امتزاج حق و باطل فریب می خورند و برای شناسایی حق از باطل آگاهی کافی ندارند؛ چشمشان به نقاط مثبتی دوخته شده و عناصر حق، آنان را به خود جذب کرده است؛ غافل از اینکه در بین عناصر حق، عناصر مسموم و زهرآگینی هست که ایشان را به زوال و نابودی می کشاند. در این میان، تنها کسانی نجات می یابند که براساس تقدیر الاهی و نظام محکم و حکمت آمیزی که خدا برقرار ساخته است، در صدد یافتن حق برآیند و آن را پیدا کنند. اینان از آفتهای شیطانی مصون می مانند.
3. مفاهیم متشابه؛ ترفندی برای فتنه انگیزی
کسانی که قصد دارند در جامعه فتنه ایجاد کنند، حق و باطل را با یکدیگر می آمیزند تا زمینه اشتباه را در جامعه فراهم سازند. این افراد، شعارهای زیبا و فریبنده ای مطرح می کنند و هم زمان، سخنان ناحقی را نیز به آنها پیوند می زنند. در این موارد از الفاظ متشابه، غیر شفاف و چندمعنایی استفاده می شود. در مقابل، الفاظی که معناشان روشن است و کسی درباره آنها به اشتباه نمی افتد، به کار نمی گیرند.
این افراد در سخنرانیها، بحثها، نوشته ها، کتابها و شعارهایشان الفاظی به کار می برند که بر معانی مختلفی دلالت می کند. بدین ترتیب، همان طور که می توان معانی صحیحی از آنها برداشت کرد و مصادیق خوبی برایشان در نظر گرفت، معنای صرف باطل یا معنای عامی که شامل مصادیق باطل نیز هست، برای آنها تصور کرد. در جامعه امروز، واژه «آزادی» مصداق خوبی برای این گونه الفاظ است و هرکس آن را می شنود، معنای مثبتی در ذهنش تداعی می شود. اما در مقام اختلاط حق و باطل، گفته نمی شود که آزادی از خدا، عقل، دین و ارزشهای انسانی منظور از آزادی است، یا آزادی از جهل، ظلم، بندهای اسارت و اوهام شیطانی مراد آنان است. اگر آشکارا گفته شود که منظور، آزادی از بندهای اسارت است، این اشعار برای کسی ناخوشایند نخواهد بود؛ زیرا هیچ کس دوست نمی دارد که دیگران بر کشورش مسلط شوند یا در امور داخلی آن دخالت کنند. شایسته آن است که جامعه ای خود بر سرنوشتش حاکم باشد و دیگران در امور او دخالت نکنند، اما آزادی از خدا، به هیچ روی پسندیده نیست و نمی توان خود را از بندگی خداوند رها کرد. آزادی از ارزشها و عقل نیز این گونه است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در جایی دیگر می فرماید:
انما سمیت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق؛(140) نام شبهه را بدین دلیل شبهه گذاشته اند، که به حق شباهت دارد.
اگر باطل به حق شباهت نداشت و تشخیص آنها از یکدیگر آسان بود، دیگر فتنه ای پدید نمی آمد. بنابراین فتنه ها در نتیجه آمیزش حق و باطل ایجاد می شود.(141)
کسانی که در عصر امام حسین علیه السلام از حاکمان بنی امیه فریب خوردند نیز از تبلیغات ابهام آلود و سخنان دوپهلوی آنان تأثیر پذیرفتند.
این خاندان فتنه گر حق و باطل را با هم آمیختند و از الفاظ مبهم و غیر شفاف استفاده کردند تا مردم در گم راهی و حیرت باقی بمانند و آن گاه خود در فرصت مناسب، از این گم راهی جامعه سوء استفاده کردند. از این روست که روشن کردن حق و باطل اهمیت ویژه ای دارد.
4. تحمیل رأی خود بر قرآن
از دیگر عوامل انحراف مردم در صدر اسلام، تفسیر قرآن به رأی خود و تحمیل رأی و نظر خویش بر این کتاب آسمانی بود. چنان که می دانیم یکی از حکمتهای نصب جانشین معصوم برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله، پیش گیری از انحراف مردم، جلوگیری از رفتن آنها به بیراهه و بیان نظر قرآن است، ولی از نخستین روز رحلت پیغبمر اکرم صلی الله علیه و اله مسیر حرکت مردم تغییر کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام طی سی سال حکومت خود و خلفا تلاش فراوانی کردند که فکر مردم را اصلاح و از پیدایش انحرافهای فکری آنان جلوگیری کنند، ولی یک گروه کوچک نمی توانست در مقابل گروهی که تمام قدرت سیاسی و نظامی کشور را در اختیار داشت، چندان تأثیرگذار باشد. آن امام حتی پس از رسیدن به خلافت در حضور مردمی که با ایشان بیعت کردند، بارها از نادانی، ناآگاهی، غفلت و بی توجهی آنان گلایه کردند. در طول پنج سال خلافت ظاهری ایشان نیز، فرصت کافی برایشان فراهم نشد که تمام تلاش خود را برای تعلیم مردم و آگاه کردن آنان به کار گیرند. بخش عمده زمان حکومت آن حضرت در جنگ گذشت. از آن جمله جنگ عظیم صفین بود که مدت زیادی طول کشید و در آن صد هزار نفر از مسلمانان کشته شدند. این جنگ و جنگهای دیگر، فرصتی برای امیرالمؤمنین علیه السلام باقی نگذاشتند که آن حضرت به ارتقای سطح شناخت و آگاهی مردم بپردازد. با این حال، گاهی امیرالمؤمنین علیه السلام با استفاده از همین فرصتهای اندک، خطبه هایی ایراد می فرمودند و ضمن آشکار ساختن حقایق، مردم را از اشتباهات و انحرافات برحذر می داشتند.
آن حضرت در این خطبه ها، در موارد فراوانی، با تعبیراتی عجیب، از کسانی نام می برد که مردم را گم راه می کنند. این در حالی است که هنوز چند دهه بیشتر از وفات پیغمبر اکرم صلی الله و علیه و اله نگذشته بود. امام در یکی از این خطبه ها فرموده اند: «شبهه را بدین جهت شبهه گفته اند که به حق شباهت دارد، اما اولیای خدا چراغشان یقین و راهنمایشان نشانه ها و علایم هدایت است. اما دشمنان خدا در این وضع، به گم راهی فرا می خوانند و راهنما و نشانه آنان کوری است».(142)
وقتی چنین جوّ تیره و مبهمی در فضای فرهنگی جامعه پدید می آید و مطالب شبهه ناک رایج می شود، تنها گروه اندکی که اولیای خدا و مؤمنان برجسته و ممتاز هستند، از یقین و هدایت بهره مند می شوند و از فضای تیره شبهه، جان سالم به در می برند. گویا در این میسر، نشانه هایی برای هدایت به سویی خاص نصب شده است و اولیای خدا به مدد نورانیت باطنی خود و با کمک آن نشانه ها حق و باطل را از یکدیگر تمییز می دهند و به سوی حق رهنمون می شوند. اما دشمنان خدا در این شرایط شبهه ناک، افزون بر اینکه خود روی به سوی باطل دارند، یکدیگر را نیز به گم راهی دعوت می کنند. راهنمای ایشان نیز در این مسیر کوری است. چقدر می توان از کوری برای یافتن راه کمک گرفت؟ آنان، آن چنان کوردل هستند و نور هدایت از ایشان سلب شده است که هیچ راهنمایی ندارند و دیگران را نیز جز به سوی گم راهی دعوت نمی کنند. بنابراین زمانی که شبهه ای ایجاد می شود و جوّ فکری و فرهنگی شبهه ناک، آلوده و تیره و تار می گردد، تنها اولیای خدا هستند که به مدد یقین، از شبهه نجات می یابند، اما دیگران همچنان در گم راهی و حیرت باقی می مانند.
امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: «و دیگری که عالم نامیده می شود - در حالی که عالم نیست - کتاب خدا را به رأی خود تفسیر کرده، حق را با هوای خود منطبق ساخته است. پس ظاهر او شکل انسان است، ولی قلب و باطنش، باطن حیوان. نه حق و راه هدایت را می شناسد که از آن پیروی کند، نه گم راهی را، که از آن بازگردد. این [شخص ] مرده زنده هاست».(143) اگر این سخنان در جامعه آن روز مصداق نداشت، امیر مؤمنان علیه السلام آنها را به زبان نمی آورد. آن حضرت از کسانی یاد می کند که خود را عالم معرفی می کنند، در حالی که بهره ای از علم نبرده اند، و مجموعه ای از افکار انحرافی را گرد آورده و آن را علم نامیده اند. این افراد مجموعه ای از گم راهیها و نادانیهای دیگران را جمع آورده، افتخار می کنند از حرفهای دیگران باخبرند و می پندارند علم همین است!
چنین کسانی که خود از علم حقیقی بی بهره اند، قرآن را براساس رأی خویش تفسیر و مضامین آن را طبق نظر خود معنا می کنند؛ آرایی که مجموعه ای از گم راهیهاست. اینان که خود را عالم، فیلسوف و دانشمند می نامند، ظاهری مانند انسان دارند، اما قلب و باطنشان حیوانی است. حاصل تلاش و سرمایه آنان مجموعه ای از شبهه ها است که به نام علم جمع آوری کرده اند. این افراد به گفته امام زنده نیستند، بلکه مردگانی هستند که خود را میان زندگان جای داده اند.
امام علی علیه السلام از دست چنین افرادی می نالد؛ زیرا باعث شده اند مردم سطحی نگر، که درک درستی از مسائل ندارند، فریفته آنان شوند؛ به خصوص آن گاه که سخن آنان به تعبیرات زیبای ادبی نیز آراسته شود. هنگامی که این افکار و مطالب شبهه ناک در جامعه گسترش یابد، سطح معلومات یقینی و اعتقادات ثابت در جامعه اسلامی تنزل می یابد؛ به ویژه آنکه این سخنان از کسانی شنیده شود که در جامعه به منزله عالم شناخته می شوند. در این شرایط مردم دچار تردید می شوند و از خود می پرسند که کدام یک از این سخنان متضاد را باید پذیرفت. رفته رفته اعتقاد آنان سست شده، به ضعف فکر و اعتقاد مبتلا می شوند. به این ترتیب کسانی نیز که در پی سوء استفاده از این مردم هستند، طعمه خوبی به دست می آورند؛ زیرا اعتقاد و افکار این افراد، مبنای حکم، منطقی و عقلانی ندارد. آنان سخنانی را از دیگران شنیده و پسندیده اند و به دلیل اینکه با شرایط آنان نیز سازگار بوده است، آنها را باور کرده اند؛ زیرا انسان به طور طبیعی آنچه را با خواسته ها و امیالش موافق باشد، سریع تر می پذیرد.
5. شرایط متغیر اجتماعی
پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، شرایط اجتماعی ای که آن حضرت پدید آورده بود به نوعی تغییر کرد و نیز بعد از آنکه امیر مؤمنان علیه السلام به خلافت ظاهری رسید شرایط به نوعی دیگر دگرگون شد. این دگرگونیها را کسانی پدید می آوردند که به نحوی به پیامبر نزدیک بودند: برخی پدر زن پیامبر و بعضی همسر پیامبر بودند و اشخاصی چون طلحه و زبیر را از اصحاب و نزدیکان آن حضرت به شمار می آمدند. این امر موجب سرگردانی، تحیر و انحراف مردم می شد. در چنین شرایطی که شبهه ها در جامعه رواج یافته و عالم نماها به گم راه کردن مردم مشغول بودند، علی علیه السلام باید مردم را متوجه می ساخت که رفتارشان اشتباه و عقایدشان نادرست است و بسیاری از سخنانی که طی 25 سال به آنان گفته شده، و رفتارهایی که براساس این اعتقادات صورت گرفته، صحیح نبوده است. اما زمان حکومت امام علی علیه السلام کوتاه تر از آن بود که بتواند این اشتباهات و انحرافات را اصلاح کند و بیشتر آن در جنگ گذشت.
در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله نیز جنگهای فراوانی با کفار و مشرکان درگرفت، جنگهای عصر امیرالمؤمنین علیه السلام با جنگهای عصر پیامبر متفاوت بود. جنگهای زمان امیرالمؤمنین علیه السلام میان گروههای مسلمان رخ داد؛ گروههایی که سردمدار یکی از آنها همسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله بود و فرماندهی آن را دو تن از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و اله - که یکی از آنان پسر عمه ایشان بود - بر عهده داشتند. در دوره خلافت حضرت امیر علیه السلام این جنگها به قدری ادامه یافت که همه مردم خسته شدند. به همین دلیل، در زمان امام حسن علیه السلام پیشنهاد صلح به سرعت پذیرفته شد. امام حسین علیه السلام نیز با نسلی روبه رو بود که بهره و شناخت کافی از معارف اسلامی نداشتند. افرادی در سراسر جامعه پیدا شده بودند که افکار انحرافی و شبهه ناک را می پراکندند و مردم از آنان تأثیر می پذیرفتند. رفته رفته کار به جایی رسید که کسی که قرار بود بر مسند جانشینی پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله تکیه زند به طور علنی برخلاف دستورهای پیامبر صلی الله علیه و اله رفتار می کرد و شراب می نوشید. چنین کسی باید احکام اسلام را اجرا می کرد و مردم نیز باید با چنین شخصی بیعت می کردند. سرانجام نه تنها مردم شام، بلکه مردم مدینه نیز - جز چند تن - همگی با یزید بیعت کردند. در چنین شرایطی، تغییر فکر و نوسان فکر، امری طبیعی است.
در زمان امام حسین علیه السلام، شرایط به گونه ای بود که در جامعه زیربنای فکری ثابتی باقی نمانده بود تا مردم بتوانند به آن اتکا کنند. ارزشهای ثابتی بر جای نمانده بود تا بتوان به آنها اعتماد کرد. همه باورها و ارزشها ضعیف شده بودند. در این شرایط، اگر عده ای با یک استدلال ضعیف، مطلبی را می پذیرفتند، چون از پایه فکری مستحکمی برخوردار نبودند، به سرعت مضطرب می شدند. در این میان، مردم کوفه که با کلمات حضرت علی علیه السلام انسی داشتند و از هیاهوی مردم شام نیز دور بودند و هنوز وجدانهایی بیدار در میان آنان یافت می شد، مشکلات حکومت اموی را به خوبی دریافته، خطرهای حکومت معاویه را لمس می کردند. از سویی، مردم شام را نیز در جنگ صفین شناخته بودند و از حیله های آنان آگاه بودند. از این روی، نخست براساس راهنمایی وجدان الاهی و فطرت سالمشان به این نتیجه رسیدند که برای نجات یافتن از حکومت کسی مانند معاویه و بدتر از او، یزید، بهتر است با امام حسین علیه السلام با عنوان خلیفه بیعت کنند، و به این ترتیب از امام حسین علیه السلام دعوت کردند. ولی همین مردم، نه ایمان محکمی داشتند، نه از معرفت صحیحی برخوردار بودند، و فقط گرایش فطری سالمی در ایشان پیدا شده بود که ریشه عقلانی قوی ای نداشت. آنان همچنین از عواطف انسانی و مذهبی محکمی که پشتوانه ایمان و باورهایشان باشد، برخوردار نبودند. به همین دلیل، به سرعت مضطرب شده، تغییر رفتار دادند. در این هنگام بود که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه شد. او با پوششی به کوفه قدم گذاشت که مردم تصور کردند وی امام حسین علیه السلام است. عبیدالله در حالی که صورت خود را پوشانده بود، به همراه عده ای به داخل شهر شد و دارالاماره را تصرف کرد. پس از آن، با سوء استفاده از ضعف ایمان مردم کوفه و تهدید و تطمیع، آنان را از یاری امام حسین علیه السلام بازداشت. او سران قبایل و طوایف را با هدایایی آرام کرد. مردم را نیز در مسجد کوفه گرد آورد و به آنان فهماند که همه مسلمانان با یزید بیعت کرده اند و امروز حکومت حق، حکومت یزید است؛ هر کس با او مخالفت کند، مخالف اسلام و نظام اسلامی است. او گفت وظیفه دارد از چنین آشوبهایی جلوگیری کند و بنابراین اجازه نمی دهد در این شهر کسی با شخص دیگری جز یزید بیعت کند. بدین ترتیب، عبیدالله بن زیاد مردم را از یاری امام حسین علیه السلام بازداشت. همچنین دستور داد کسانی چون مسلم بن عقیل وهانی بن عروه را که سران نهضت به شمار می آمدند، در حضور مردم سر ببرند و بدنهای آنان را در کوچه و خیابان بیندازند. مردم نیز با دیدن چنین وضعی ترسیدند و از صحنه خارج شدند.
حال این پرسش اساسی مطرح می شود که اگرچه طبیعی است افراد سست ایمان که اعتقادات ضعیفی دارند، در چنین شرایطی به سرعت در مقابل تهدیدها بترسند و عقب نشینی کنند، چرا این مردم به روی امام حسین علیه السلام شمشیر کشیدند.
6. تطمیع و نفاق؛ عوامل کلیدی فاجعه کربلا
از جمله عوامل انحراف مردم در عصر امام حسین علیه السلام، تطمیع بود. اگر وعده هایی که به امثال عمر سعد داده شده بود، در کار نبود، هرگز کسی مانند او به جنگ با امام دست نمی یازید. عمر بن سعد فردی عادی نبود. پدر او، سعد بن ابی وقاص، یکی از بزرگان و فرماندهان ارتش در زمان خلفا بود. سعد کسی بود که کشور ایران را فتح کرد و در جنگ قادسیه به پیروزی رسید.(144) از این روی، طرفداران فراوانی داشت و نامزد حکومت بر مرکز ایران بود. در آن زمان، کشور ایران، در میان همه کشورهای اسلامی ایالتی ممتاز و رؤیایی بود. حکومت ری، یعنی مرکز ایران نیز به عمر بن سعد وعده داده شده بود. در آن دوران، حکومت تنها شامل اجرای قوانین نبود، بلکه حاکم «مالک الرقاب» و صاحب اختیار کشور، مردم و اموال بیت المال بود و می توانست به دلخواه خود در آنها دخل و تصرف کند. به عبارت دیگر، حکومت در زمان بنی امیه، دیکتاتوری و سلطنتی بود. عده ای از مردم هم از ابتدا ایمان نداشتند و به طمع امور دنیوی اظهار اسلام کرده بودند.
بنابراین پاسخ این پرسش که چگونه مردم حاضر شدند امام حسین علیه السلام را بکشند، این است که برخی از آنان با پول خریده شده بودند، گروهی دیگر با تهدید، و از ترس کشتارهای قساوت آمیز، و در نهایت، توده مردم نیز تحت تأثیر تبلیغات و شگردهای شیطانی معاویه فریب خورده بودند. در چنین شرایطی، مجالی برای انتخاب آگاهانه مردم باقی نمی ماند. از این روی، وقتی مسلم بن عقیل به کوفه می آید و مسائل را برای مردم تبیین می کند، با او هم پیمان می شوند، ولی به زودی بیعت خود را نقض می کنند و فرستاده امام را در مقابل دشمن، تنها می گذارند. بدین ترتیب کسانی که خود برای امام حسین علیه السلام نامه نوشته بودند و او را برای پذیرفتن حکومت دعوت کرده بودند، در کربلا مقابل آن حضرت ایستادند و بر روی ایشان شمشیر کشیدند؛ چنان که برای ریختن خون فرزند رسول خدا صلی الله علیه و اله از یکدیگر سبقت می گرفتند. چنین بود که صبح عاشورا وقتی عمر سعد می خواست لشکر خود را سوی خیمه های امام حسین علیه السلام حرکت دهد، نماز خواند و بعد گفت:
یا خیل الله! ارکبی و بالجنة أبشری؛(145) ای سواران خدا، بر اسبهایتان سوار شوید و به بهشت بشارت یابید.
عمر سعد برای اینکه خود به حکومت برسد، کشتن امام حسین علیه السلام را راه رسیدن به بهشت می خواند!
این حقایق تاریخی عبرتهایی گران بها برای همه انسانهاست. امام حسین علیه السلام هزار و سیصد سال پیش به شهادت رسید و یزید و عمر سعد نیز از میان رفتند، ولی نه راه سیدالشهدا علیه السلام و نه نگرش یزید و عمر سعد پایان یافته است. بنابراین باید مصادیق این دو راه و نگرش را شناخت، و نیز باید دانست که عزت دنیا و آخرت در سایه اطاعت و بندگی خدا و پیروی از راه و روش امام حسین علیه السلام است.