فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

فرصت طلبی بنی امیه

از نگاه بنی امیه، رقیبان، گوی سلطنت را ربوده و ایشان را از میدان بیرون ساخته بودند. بنی امیه نیز که مغلوب میدان شده بودند، بر خود لازم می دانستند روزی این شکست را جبران کنند. گروهی دیگر نیز چنین تفکری داشتند. آنان زیرک تر از ابوسفیان و خاندان او بودند و می کوشیدند تا ردپایی از خود بر جای نگذارند. بعضی از این افراد در جامعه به مقامات عالی نیز رسیدند. امامان معصوم علیهم السلام درباره آنان فرموده اند: لم یؤمنوا بالله طرفة عین.(74)
آنان حتی لحظه ای به خدا ایمان نیاورده بودند، اما عمری مردم را با تظاهر به ایمان، فریب می دادند. اگرچه شمار کسانی که بتوانند چنین توطئه های عظیمی را طراحی و در فرصت مناسب اجرا کنند، زیاد نیستند، سرچشمه تمام فتنه ها همین شیاطین اند. عده دیگری نیز فریب می خوردند و بازیچه دست آنان می شوند و به این امید که در سایه قدرت ایشان به نوایی برسند، از آنان حمایت می کنند. آن گاه که قدرت و سرمایه در اختیار گروه اول قرار گیرد، زمینه مناسب تری برای فریب دیگران به دست می آوردند - چنان که ابوسفیان نیز یکی از ثروتمندان عرب به شمار می آمد. در چنین موقعیتی گرچه عده ای از مردم ساده دل، بی هیچ اجر و مزدی به آنان خدمت می کردند، هواداران بنی امیه به طمع مال یا مقام، تابع دستورهای آنان بودند. آن زمان که بنی امیه تمکن مالی داشتند، این گروه به طمع سکه های طلا از ایشان حمایت کردند و زمانی که بنی امیه به قدرت رسیدند، به امید کسب پست و مقام تابع آنان شدند. حتی زمانی که بنی امیه به قدرت نرسیده بودند، برخی، به شرط گرفتن پست و مقام از ایشان حمایت می کردند و با یکدیگر پیمان می بستند که هر زمان به مقامی رسیدند، به فکر یکدیگر باشند. با این حال اکثریت دنباله روان بنی امیه مردم ساده دلی بودند که با تبلیغات، و تهدید یا تطمیع مختصری، بی هیچ مزد و پاداشی برای آنان کار می کردند.
بنابراین، گروه اول را افراد اندک شماری همچون ابوسفیان، مغیره، و ابوعبیده جراح که طراحان و مغزهای متفکر فتنه به شما می آمدند، تشکیل می دادند؛ عده دیگری نیز به سبب وابستگی قبیله ای یا به طمع مال و مقام در پی گروه اول به راه می افتادند؛ و گروه سوم که اکثریت را تشکیل می دادند، تنها از روی ساده دلی دنباله رو این جریان شده بودند. بنابراین می توان گفت که بزرگ ترین عامل انحراف اسلام از مسیر اصیل خود، سادگی توده مردم بوده است.
درباره ساده لوحی مردم شام داستانهای فراوانی در تاریخ نقل شده است. بعد از جنگ صفین، سربازان معاویه شتر یکی از یاران حضرت امیر علیه السلام را غصب کرده بودند، و او برای باز پس گرفتن شترش نزد معاویه آمد. معاویه از او خواست که برای اثبات ادعای خود شاهدی بیاورد، اما کسی در شام او را نمی شناخت؛ بنابراین نتوانست ادعای خود را ثابت کند. از طرفی کسی که شتر او را غصب کرده بود، دو شاهد آورد که به نفع او شهادت دادند و گفتند: این شتر ماده متعلق به فلان شخص است. معاویه هم بر اساس شهادت آن دو نفر گفت که شتر از آن شخص شامی است. صاحب اصلی شتر در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه این دو نفر شهادت دادند که این شتر ماده متعلق به این فرد شامی است و تو هم براساس گفته آنها قضاوت کردی؟! معاویه در جواب گفت: برو به علی بگو معاویه صدها هزار سرباز دارد که شتر نر و ماده را از هم تشخیص نمی دهند و من با این چنین سربازانی به جنگ با علی می آیم.

معاویه در شام

پیش از اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام به حکومت برسد، خلیفه دوم، معاویه را در مقام عامل و والی - یا به اصطلاح امروز استاندار - منصوب کرده بود. خلافت معاویه در عهد عثمان کاملا تأیید و تثبیت شد و چون خویشاوند خلیفه سوم بود، اختیارات بیشتری به دست آورد، و در شام دستگاهی برای خود فراهم کرده بود. شام از مدینه دور بود و جزو قلمرو دولت روم شرقی به شمار می رفت. از این روی، آنان بیشتر با رومیانی در تماس بودند که به تازگی پذیرای دین اسلام شده بودند.(75) نوع حاکمیت و موقعیت جغرافیایی شام به گونه ای نبود که اهل آن به صورت صحیح و کامل به معارف اسلامی دسترسی پیدا کنند. معاویه نیز نمی خواست آنان اسلام را به خوبی بشناسند. او در فکر ریاست و سلطنت خود بود و کاری به دین و ایمان مردم نداشت؛ چنان که بعد از عقد پیمان صلح با امام حسن علیه السلام، در مسجد کوفه به صورت علنی و با صراحت به این امر اذعان کرد.(76) بالاخره بعد از اینکه مردم با علی علیه السلام بیعت کردند، معاویه به این بهانه که علی علیه السلام قاتل عثمان است، شورش کرد و ابتدا افرادی چون طلحه و زبیر - که خود در قتل عثمان شرکت داشتند - و عایشه را - که مردم را به قتل او تحریک می کرد -(77) تحریک کرد تا به بهانه قتل عثمان با آن حضرت به جنگ برخیزند. سپس خود او نیز، به همین بهانه، علم جنگ برداشت. این همه در حالی بود علی علیه السلام هیچ نقشی در قتل عثمان نداشت، و حتی هنگام محاصره عثمان، امام حسن علیه السلام به دستور ایشان برای او آب می برد. در مقابل، معاویه با آنکه می توانست مانع قتل عثمان شود، اقدامی نکرد؛ زیرا می دانست با بودن عثمان نوبت به خلافت او نمی رسد. معاویه مدتی را در جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام گذراند و با توطئه ها و نقشه های عمرو عاص و بعضی دیگر از خویشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قریش قبل از اسلام، توانست به همراهی خوارج، جنگ صفین را به ضرر امیرالمؤمنین علیه السلام خاتمه دهد. در آن جنگ، مسئله حکمیت را مطرح کردند و این امر موجب شد که معاویه بتواند خود را در مقام خلیفه مطرح کند، و سرانجام نیز امیرالمؤمنین علیه السلام به دست خوارج به شهادت رسید.
پس از شهادت امام علیه السلام، امام حسن علیه السلام اندک زمانی مبارزه با معاویه را ادامه داد. اما دسیسه ها و نیرنگهای معاویه و نیز ضعف ایمان و سستی ای که در نیروهای امام حسن علیه السلام پدید آمده بود، آن حضرت را مجبور ساخت که صلح را بپذیرد؛ چرا که جنگهای طولانی عصر امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را خسته کرده، و امید به پیروزی را از ایشان ستانده بود. بسیاری از فرماندهان سپاه نیز که تحت تأثیر این وضع به معاویه متمایل شده بودند، با وعده و عیدهای او و دریافت پولهای گزاف به سپاه او پیوستند. بدین ترتیب، امام حسن علیه السلام با مردمی مواجه بود که به هیچ روی حاضر به حمایت از ایشان نبودند. از این زمان به بعد، معاویه نقشه های بسیار ماهرانه ای برای تثبیت حکومت در خاندان خود کشید.
معاویه در نهایت، به این نتیجه رسید که باید از زمینه های موجود، به نفع حکومت و توسعه قلمرو سلطنت خویش بهره گیرد. اگرچه نام این حکومت «خلافت» بود، در واقع، مانند حکومت روم و ایران آن روز، حکومت سلطنتی بود، و آنان آرزو داشتند مانند کسرا و قیصر سلطنت کنند. برای این منظور از زمینه های موجود در جامعه آن روز، بسیار استفاده کردند.

علی علیه السلام و ارائه الگوی حکومت اسلامی

معاویه از سیاست مداران و هوشمندان روزگار خود بود؛ به حدی که به داهیةالعرب شهرت یافت. می گفتند علی علیه السلام در سیاست به پای معاویه نمی رسید وگرنه می توانست بر او پیروز شود. امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره فرمود:
لولا کراهیة الغدر لکنت من أدهی الناس؛(78) اگر نبود که من مکر و حیله را مکروه می دارم، از زرنگ ترین مردم بودم.
اگر امیر مؤمنان علیه السلام با معاویه یا سایر مخالفان اندکی مماشات می کرد، آیا آنان می توانستند به چنان موقعیتی نایل شوند؟ حتی امروز کسانی می کوشند از این شیوه برای تضعیف مقام ولایت، به طور کلی، و مقام عصمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و ائمه اطهار علیهم السلام، به طور خاص، بهره گیرند تا نسلهای آینده، به عصمت ایمان عمیق نداشته باشند و برتری معصومان را در همه شئون نپذیرند. برای مثال یکی از شبهات مزبور بدین قرار است. امام علی علیه السلام درباره هنگامی که مردم به خانه وی هجوم آوردند تا با او بیعت کنند، می فرماید: «نزدیک بود حسنین علیه السلام زیر دست و پا بماند».(79) در میان بیعت کنندگان با علی علیه السلام شخصیتهای برجسته ای همچون طلحه و زبیر حضور داشتند. این دو از اعضای شورای شش نفره ای بودند که خلیفه دوم، عمر، تعیین کرده بود. اینان خود نامزد خلافت بودند، ولی با این حال با علی علیه السلام بیعت کردند. برخی معتقدند بهتر آن بود که علی علیه السلام این دو نفر را دعوت می کرد و با هدایایی از آنان دلجویی به عمل می آورد؛ شاید بهتر بود امام علیه السلام به آنان اظهار می کرد که من در دست یابی به مقام خلافت مدیون شما هستم، و بدین ترتیب، آنان را مطیع خویش می ساخت. با توجه به اینکه حضرت به علم الاهی از آینده خبر داشت و با روحیات ایشان نیز کاملا آشنا بود، باید احتمال می داد که با آنان مماشات نکند، جنگ برپا خواهد شد. بنابراین بهتر بود برای جلوگیری از خونریزی و جنگ و اتلاف نیروها، با آنان همکاری و همفکری می کرد و در اداره مملکت، با ایشان به مشورت می نشست؛ می توانست بخشی از مملکت را که آنان می خواستند در اختیارشان بگذارد و قسمی از بیت المال را نیز به آنان واگذار می کرد، تا در تدبیر قلمرو خویش به کار گیرند. در این صورت، حتی اگر آنان از بیت المال سوء استفاده می کردند، بهتر از این بود که هزینه های هنگفتی برای جنگ و خونریزی صرف شود. این تفکر سیاست مدارانه، آن زمان نیز در میان برخی از مردم شایع بود و این اشکالات را بر علی علیه السلام وارد می ساختند. همین افراد می گفتند علی سیاست ندارد، یا اینکه سیاست معاویه بیشتر است.
همچنین می گفتند امیرالمؤمنین علیه السلام از وضعیت معاویه نیز به خوبی آگاه بود و می دانست او سیاست مدار حیله گری است که مردم را رام کرده و بیت المال را در اختیار گرفته و آن را سخاوتمندانه و به درخواست خود خرج می کند. اگر علی علیه السلام با این گونه شخصیتها کنار می آمد و با اندکی با آنان مماشات می کرد، چنین جنگها و خرنریزیهایی رخ نمی داد و هزینه های فراوان برای آن صرف نمی شد.(80)
پاسخی تعبدی به این شبهات این است که امیر مؤمنان علیه السلام از علم امامت برخودار بود، یا خدا به ایشان امر کرده بود که چنین کند، و او نمی توانست از امر خداوند تخلف کند؛ و نیز امام علیه السلام معصوم است، و خطا نمی کند و مطابق آنچه خدا امر فرموده، عمل می کند؛ وظیفه او همان بوده که انجام داده است.
این پرسشها پاسخی قانع کننده تر نیز دارند. پیش از پرداختن به این پاسخ، باید خاطرنشان کرد که امیر مؤمنان علیه السلام در مصرف بیت المال، احتیاط فراوان به خرج می داد. شبی طلحه و زبیر در حالی خدمت علی علیه السلام آمدند که او در روشنایی چراغی مشغول رسیدگی به امور بیت المال بود. امام علیه السلام به محض اینکه با ایشان به گفت وگو پرداخت، آن چراغ را خاموش، و چراغ دیگری روشن کرد. آنان پرسیدند: این چراغ با چراغ دیگر چه فرقی داشت؟ حضرت در جواب فرمود: چراغ اول به بیت المال تعلق داشت و من مشغول رسیدگی به حساب بیت المال بودم، ولی اکنون شما می خواهید درباره مسائل دیگری حرف بزنید، و من حق ندارم از چراغ بیت المال استفاده کنم.(81) از سویی، این افراد در زمان خلفای پیشین از بیت المال بسیار بهره برده، و املاک و ثروتهای فراوانی به دست آورده بودند و غلامان و کنیزان فراوان داشتند.(82) اینک این افراد با چنین سخت گیریهایی مواجه شده بودند.
اما حقیقت این بود که علی علیه السلام این راهها را می دانست و می توانست همچون خلفای پیش از خود رفتار کند. اگر او نیز هر بخش از مملکت را در اختیار یکی از شخصیتها قرار می داد و مانند خلفای قبل و بعد از خود، بیت المال را آن گونه که خود می خواست، صرف می کرد، اکنون درباره او چه می اندیشیدیم؟ در این صورت، میان علی علیه السلام و معاویه تفاوتی احساس نمی شد. اگر امروز ما میان علی علیه السلام و دیگران فرق می گذاریم، بدین جهت است که علی علیه السلام در مسیر دیگری بوده است. اگر آن حضرت غیر از این رفتار می کرد، مثل معاویه چند صباحی با موفقیت حکومت می کرد و می گذشت. اما نام و یاد آن حضرت زنده مانده است و دوست داران او محبت ایشان را نسل به نسل، در دل پرورده اند. علی علیه السلام کسی نبود که همچون معاویه فکر و عمل کند. ایراد گرفتن بر سیره حکومتی او سخن تازه ای نیست، و در زمان خود علی علیه السلام نیز چنین شبهاتی را مطرح می ساختند و او را با معاویه مقایسه می کردند. لذا آن حضرت از این سخنان نالیده و فرموده است:
الدهر أنزلتی ثم أنزلتی حتی یقال علی و معاویة؛(83) روزگار مرا پایین آورده، و [آن قدر] پایین آورده تا اینکه می گویند علی و معاویه [و مرا با معاویه قیاس می کنند].
آن زمان نیز همین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و اله، کسانی که سالها در رکاب علی علیه السلام و در محضر او بودند، می گفتند که معاویه نیز ویژگیهای مثبتی دارد، سخاوتمند و بخشنده است، تدبیری دارد و کشوری اسلامی را اداره می کند. همین افراد زمانی که از علی علیه السلام گله مند می شدند، نزد معاویه می رفتند. حتی نزدیکان علی علیه السلام هر وقت از علی علیه السلام گله مند می شدند و تقاضاهایی داشتند که علی علیه السلام به آنها پاسخ مثبت نمی داد، نزد معاویه می رفتند. آنان این دو را با هم مقایسه می کردند و معتقد بودند، فقط عدالت و عبادت علی علیه السلام از معاویه بیشتر است. اما اگر علی علیه السلام به شیوه اینان و نیز برخی سیاست مداران این عصر عمل می کرد، مسلمانان بعد از آن حضرت تا به امروز، از اسلام چنین برداشتی می کردند و این رفتار را وظیفه یک خلیفه اسلامی می دانستند. در این صورت، خلافت اسلامی با سلطنت کسرا و قیصر تفاوتی نمی داشت.
در نتیجه سیره علی علیه السلام در آن روزگار است که می توان گفت امروز ما با حقیقت اسلام آشنا هستیم و مکتب تشیع را به منزله اسلام اصیل در اختیار داریم. هر چند علی علیه السلام موفق نشد که معاویه را شکست دهد و از میان بردارد، توانست سیاست ناب اسلام را به مردم دنیا بشناساند، و به جهانیان نشان دهد که اسلام اجازه نمی دهد برای تأمین بعضی از مصالح شخصی یا عمومی، از اصول و مبانی چشم پوشید. اگر علی علیه السلام آن گونه عمل نکرده بود، اکنون ما نمی دانستیم که اسلام اجازه نمی دهد دموکراسی غربی بر کشور اسلامی حاکم شود و شیوه اسلام برای اداره جامعه مغایر با شگردهای حکومت داری غرب است. هدف علی علیه السلام ارائه الگوی صحیح برای حکومت اسلامی بود. غرض آن حضرت اجرای احکام الاهی بود، نه به چنگ آوردن حکومت به هر نحو ممکن. از این روی، در شورای شش نفره، هنگامی که عبدالرحمن بن عوف از آن حضرت خواست که علاوه بر عمل بر کتاب و سنت پیامبر صلی الله علیه و اله، عمل به سیره شیخین را نیز بپذیرد تا با او به عنوان خلیفه بیعت کنند، حضرت نپذیرفت، و بدین ترتیب، عثمان به خلافت برگزیده شد و آن حضرت بار دیگر از حق الاهی خود برای مدتی طولانی محروم گشت.(84)
چنین سیاستی با اصول دموکراسی غربی مطابقت ندارد. اگر علی علیه السلام این گونه عمل نکرده بود، امروز کسی نمی توانست مدعی شود که اسلام نظام حکومتی خاصی دارد، و در غیر این صورت، اسلام دینی متزلزل و تابع سلیقه ها و قرائتهای مختلف می بود؛ قرائتی از آن خلیفه اول، قرائت دیگر از آن خلیفه دوم، و قرائت سومی نیز از آن علی علیه السلام. اگر اساس و مبنایی در کار نباشد، نمی توان گفت سخن معصوم را باید پذیرفت، ولی قبول سخن دیگران به طور مطلق، ضرورتی ندارد.
سرّ اینکه علی علیه السلام، مانند خلفای پیش از خود، با برخی افراد مماشات نکرد، این بود که او نمی خواست تنها برای زمان خود الگویی ارائه دهد و حکومت را به هر نحوی، پیش برد؛ بلکه می خواست طرح حکومتی اسلام را برای مردم همه عصرها تا روز قیامت، معرفی کند. اسلام طرفدار عدالت است. اگر عدالت با صلح و سازش و آرامش حاصل آید، نباید قطره خونی ریخته، یا کمترین اهانتی به کسی شود. علی علیه السلام همان کسی بود که وقتی شنید خلخال از پای دختری یهودی یا زرتشتی کشیده اند، گفت: «اگر مسلمانی از این غصه دق کند و جان دهد، سزاوار است».(85) آیا ممکن است چنین کسی بپذیرد که بدون دلیل هفتاد هزار نفر کشته شوند.
زمانی که امام خمینی قدس سره در پاریس بودند، خبرنگاران از ایشان پرسیدند اگر شما پیروز شوید و شاه برود، چگونه حکومتی را بر ایران حاکم خواهید کرد؟ ایشان در جواب فرمودند: «حکومت علی علیه السلام. الگوی ما حکومت علی علیه السلام است».(86)