فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

برترین هدف امیرالمؤمنین علی علیه السلام در عصر خلفا

پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، گروهی تصمیم گرفتند خود را جانشین او معرفی کنند، و این سرآغاز انحرافی بزرگ در میان مسلمانان بود. امیرالمؤمنین علیه السلام در وهله نخست با ایشان به بحث و گفت وگو نشست و کوشید با استدلال، آنان را هدایت کند. او حدود شش ماه برای روشن ساختن مسئله خلافت برای مردم و اصلاح انحراف جامعه تلاش کرد. امام به مردم تذکر داد که با تعیین جانشین از طرف خدا و بر دست پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله، انتخاب خلیفه توسط مردم نادرست است. او بارها فرمود: «من جانشین پیامبر صلی الله علیه و اله هستم باید جامعه اسلامی را هدایت کنم».(67) امام علیه السلام شبها فاطمه زهرا علیها السلام و حسنین علیهما السلام را به در خانه اصحاب می برد تا فرمایشات پیامبر صلی الله علیه و اله را به آنان یادآوری کند، اما برخی از ایشان می گفتند: ما چنین مسئله ای را به خاطر نمی آوریم. بسیاری نیز می گفتند: اگر پیش از این یادآوری کرده بودی، ما با دیگری بیعت نمی کردیم، اما اکنون بیعت کرده ایم.
سرانجام پس از شش ماه امیرالمؤمنین علیه السلام به ناچار برای حفظ مصالح اسلامی، در ظاهر با خلیفه بیعت کرد و حکومت را به رسمیت شناخت، و اگر آن حضرت چنین اقدامی نمی کرد، در جامعه مسلمین فتنه و خونریزی برپا می شد. بنابراین، مصلحت امت اسلامی در آن موقعیت ایجاب می کرد که حضرت صبر و سکوت پیشه کنند، و از آنجا که برخورد عملی امکان نداشت، تکلیف از ایشان ساقط بود.
بعد از سه خلیفه، مردم جمع شدند و با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند. حضرت فرمود: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر لالقیت حبلها علی غاربها.(68) اگر آن جمعیت بسیار حاضر نمی شدند و با وجود یاری کنندگان حجت تمام نمی گردید؛ هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم. در شرایطی که مردم آمادگی پذیرش حکومت مرا دارند و با حضور یاوران، حجت بر من تمام شده و تکلیف بر عهده من آمده است، دیگر جای درنگ باقی نمانده است. براین اساس، امیرالمؤمنین علیه السلام افزون بر مشروعیتی که از جانب خداوند داشتند، با اقبال مردم، قدرت عمل نیز پیدا کردند.
به هر حال، طی این مدت - به خصوص در زمان خلیفه اول و دوم - امیرالمؤمنین علیه السلام کوشید تا حقایق، احکام و معارف اسلام را در جامعه ترویج کند. او شاگردانی همچون ابن عباس تربیت کرد که با بحث و راهنمایی، خلفا را متوجه اشتباهاتشان می کردند. با توجه به فرموده های پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله درباره امیرالمؤمنین علیه السلام، وضعیت اجتماعی نیز به گونه ای متحول شده بود که بسیاری از صحابه از بیعت با خلفا پشیمان شده بودند؛ گرچه آنان عدول از بیعت را صحیح نمی دانستند و قلبا به حضرت امیر علیه السلام علاقه داشتند. افزون بر این، اشتباهات مکرر خلفا، ایشان را وادار می کرد که رهنمودهای امام علیه السلام را در زمینه معارف و احکام اسلامی بپذیرند. آن گونه که محدثان اهل تسنن نقل کرده اند خلیفه دوم بیش از هفتاد مرتبه گفته است: «لولا علی لهلک عمر؛ اگر علی نبود عمر هلاک می شد».(69) یا «لا ابقانی الله لمعضلة لیس لها ابوالحسن؛ اگر روزی علی نباشد، خدا مرا در آن روز زنده نگاه ندارد، مبادا که مشکلی پیش آید و من راه حل آن را ندانم».(70)
خلفا، در عمل، علم و رأی علی علیه السلام را درباره معارف اسلامی می پذیرفتند و این بهترین روش حفظ اسلام و معارف آن در آن زمانه بود؛ هرچند گاه لغزشهایی نیز از آنان سر می زد. با این حال خطری که اسلام و جامعه اسلامی را تهدید می کرد، فراموشی اصل مسئله تصدی حکومت به دست ولی امر تعیین شده از جانب خداوند بود.
این وضعیت تا دوران خلافت عثمان ادامه داشت. از زمان وی انحرافات عملی فزونی گرفت، و اولین روز بیعت مردم با عثمان، ابوسفیان بنی امیه را در خانه او جمع کرد و درباره حفظ حکومت و قدرت در بنی امیه با آنان سخن گفت.(71) پس از این ماجرا، حاکمانی که برای شهرهای مختلف تعیین شدند، غالبا از بنی امیه یا از طرفداران و دوستان آنان بودند. در میان بنی امیه، این تفکر حاکم شد که تمام آنچه درباره دین گفته شده بود، واقعیت نداشته و تنها مسئله حکومت مطرح بوده است، و بنی هاشم، برای به دست آوردن حکومت، مسئله دین را مطرح ساخته اند و آن را دستاویزی برای رسیدن به اهداف خود قرار داده اند.
صاحب منصبانی که در حکومت عثمان تعیین می شدند، همچون سلاطین رفتار می کردند و خود را «مالک الرقاب» و صاحب اختیار مردم می دانستند. آنان تمام اموال موجود در منطقه تحت امر خویش را متعلق به خود شمرده، به دلخواه در آن تصرف می کردند؛ ثروتهای انبوهی از بیت المال اندوختند و حقوق مردم را تضییع کرده، به بیچارگان و ضعفا ظلم کردند، تا اینکه سرانجام مردم به تنگ آمده، عزم خود را جزم کردند که خلیفه را از میان بردارند و به دلیل ستمهای فراوانی که دست نشاندگان عثمان در ایالتهای اسلامی بر آنان روا می داشتند به قتل عثمان کمر بستند.
در چنین موقعیتی، اگر علی علیه السلام در جهت قتل عثمان گام برمی داشت، سنت غلطی رایج می شد و مردم به اهل بیت علیهم السلام بدبین می شدند و می پنداشتند که اختلافها بر سر دنیاست. به همین دلیل، ایشان نه تنها در زمینه قتل عثمانی اقدامی نکردند، مانع آن نیز شدند. اما تلاشهای ایشان مؤثر نیفتاد و مسلمانانی که به خشم آمده بودند عثمان را کشتند.
بعد از قتل عثمان، همان مردم به سوی علی علیه السلام هجوم آوردند و به ایشان گفتند، که باید جانشین عثمان شود. امیر مؤمنان علیه السلام زمانی که مسئولیت خلافت را پذیرفت، فرمود: «من این مسئولیت را بدین شرط می پذیرم که همانند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله و بر اساس سنت خدا و رسول او عمل کنم». بسیاری از افراد هنگام بیعت می گفتند ما به این شرط بیعت می کنیم که تو نیز مانند خلفای قبل رفتار کنی، اما حضرت علی علیه السلام فرمود: من چنین بیعتی را نمی پذیرم. بیعت با من باید بر این اساس باشد که طبق کتاب و سنت عمل کنم.(72)
سرانجام مردم بر اساس فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام با ایشان بیعت کردند. اما در جامعه اسلامی کسانی بودند که از چنین بیعتی رضایت نداشتند. مخالفت برخی از آنان، مانند بنی امیه و در رأس آنها معاویه، به دلیل نداشتن ایمان واقعی بود. گروه دیگر نیز اگرچه نماز می خواندند، روزه می گرفتند و حتی همراه با پیغمبر صلی الله علیه و اله در جهاد شرکت کرده بودند، اما ایمانشان ضعیف، و علاقه آنان به دنیا، تا حدی بود که متعبد به احکام اسلام نبودند و طبق فرمایش امام حسین علیه السلام بندگان دنیا بودند و دین لقلقه زبانشان بود.(73) این افراد تا زمانی که دین و دین داری با دنیای آنان در تزاحم نباشد، دین دارند، اما اگر دین، مزاحم دنیایشان باشد، در این صورت از دین طرفداری نمی کنند و گرچه در ظاهر مسلمان و تابع احکام اسلام اند، در عمل منافع خود را مقدم می دارند. برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و اله، همچون طلحه و زبیر، که از شخصیتهای ممتاز و نامزدهای خلافت بودند و قبل از دیگران با علی علیه السلام بیعت کردند، قبل از دیگران بیعت خود را شکستند و جنگ جمل را به راه انداختند. بعد از آنان نیز معاویه جنگ صفین، و خوارج جنگ نهروان ر برپا کردند.
رفتار امیرالمؤمنین علیه السلام، در دوران خلافتشان با رفتار آن حضرت قبل از آن دوران، تفاوت فراوان داشت. او پیش از خلافت در مسند قدرت نبود تا بتواند با دشمنان مبارزه کند، اما پس از بیعت مردم، علی علیه السلام با دشمنان اسلام و تمام کسانی که علیه حکومت اسلامی قیام کرده بودند، به مبارزه برخاست. آن حضرت، ابتدا با اصحاب جمل، سپس با اصحاب صفین و در نهایت با اصحاب نهروان پیکار کرد.
بنابراین یکی از مراحل مبارزه با مخالفان و کسانی که اسلام را تهدید می کنند، جنگ است؛ اما در صورتی که شرایط آن فراهم باشد؛ شرایطی از قبیل قدرتی که از جانب خداوند مشروعیت یافته، و همچنین مردم آن را پذیرفته باشند و از آن حمایت کنند. اگر این شرایط فراهم بود، بر عهده حاکم است که - حتی به وسیله شمشیر - از اسلام حمایت کند؛ همچنان که بیشتر دوران خلافت امیر مؤمنان علیه السلام، صرف این گونه جنگ ها شد.

فرصت طلبی بنی امیه

از نگاه بنی امیه، رقیبان، گوی سلطنت را ربوده و ایشان را از میدان بیرون ساخته بودند. بنی امیه نیز که مغلوب میدان شده بودند، بر خود لازم می دانستند روزی این شکست را جبران کنند. گروهی دیگر نیز چنین تفکری داشتند. آنان زیرک تر از ابوسفیان و خاندان او بودند و می کوشیدند تا ردپایی از خود بر جای نگذارند. بعضی از این افراد در جامعه به مقامات عالی نیز رسیدند. امامان معصوم علیهم السلام درباره آنان فرموده اند: لم یؤمنوا بالله طرفة عین.(74)
آنان حتی لحظه ای به خدا ایمان نیاورده بودند، اما عمری مردم را با تظاهر به ایمان، فریب می دادند. اگرچه شمار کسانی که بتوانند چنین توطئه های عظیمی را طراحی و در فرصت مناسب اجرا کنند، زیاد نیستند، سرچشمه تمام فتنه ها همین شیاطین اند. عده دیگری نیز فریب می خوردند و بازیچه دست آنان می شوند و به این امید که در سایه قدرت ایشان به نوایی برسند، از آنان حمایت می کنند. آن گاه که قدرت و سرمایه در اختیار گروه اول قرار گیرد، زمینه مناسب تری برای فریب دیگران به دست می آوردند - چنان که ابوسفیان نیز یکی از ثروتمندان عرب به شمار می آمد. در چنین موقعیتی گرچه عده ای از مردم ساده دل، بی هیچ اجر و مزدی به آنان خدمت می کردند، هواداران بنی امیه به طمع مال یا مقام، تابع دستورهای آنان بودند. آن زمان که بنی امیه تمکن مالی داشتند، این گروه به طمع سکه های طلا از ایشان حمایت کردند و زمانی که بنی امیه به قدرت رسیدند، به امید کسب پست و مقام تابع آنان شدند. حتی زمانی که بنی امیه به قدرت نرسیده بودند، برخی، به شرط گرفتن پست و مقام از ایشان حمایت می کردند و با یکدیگر پیمان می بستند که هر زمان به مقامی رسیدند، به فکر یکدیگر باشند. با این حال اکثریت دنباله روان بنی امیه مردم ساده دلی بودند که با تبلیغات، و تهدید یا تطمیع مختصری، بی هیچ مزد و پاداشی برای آنان کار می کردند.
بنابراین، گروه اول را افراد اندک شماری همچون ابوسفیان، مغیره، و ابوعبیده جراح که طراحان و مغزهای متفکر فتنه به شما می آمدند، تشکیل می دادند؛ عده دیگری نیز به سبب وابستگی قبیله ای یا به طمع مال و مقام در پی گروه اول به راه می افتادند؛ و گروه سوم که اکثریت را تشکیل می دادند، تنها از روی ساده دلی دنباله رو این جریان شده بودند. بنابراین می توان گفت که بزرگ ترین عامل انحراف اسلام از مسیر اصیل خود، سادگی توده مردم بوده است.
درباره ساده لوحی مردم شام داستانهای فراوانی در تاریخ نقل شده است. بعد از جنگ صفین، سربازان معاویه شتر یکی از یاران حضرت امیر علیه السلام را غصب کرده بودند، و او برای باز پس گرفتن شترش نزد معاویه آمد. معاویه از او خواست که برای اثبات ادعای خود شاهدی بیاورد، اما کسی در شام او را نمی شناخت؛ بنابراین نتوانست ادعای خود را ثابت کند. از طرفی کسی که شتر او را غصب کرده بود، دو شاهد آورد که به نفع او شهادت دادند و گفتند: این شتر ماده متعلق به فلان شخص است. معاویه هم بر اساس شهادت آن دو نفر گفت که شتر از آن شخص شامی است. صاحب اصلی شتر در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه این دو نفر شهادت دادند که این شتر ماده متعلق به این فرد شامی است و تو هم براساس گفته آنها قضاوت کردی؟! معاویه در جواب گفت: برو به علی بگو معاویه صدها هزار سرباز دارد که شتر نر و ماده را از هم تشخیص نمی دهند و من با این چنین سربازانی به جنگ با علی می آیم.

معاویه در شام

پیش از اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام به حکومت برسد، خلیفه دوم، معاویه را در مقام عامل و والی - یا به اصطلاح امروز استاندار - منصوب کرده بود. خلافت معاویه در عهد عثمان کاملا تأیید و تثبیت شد و چون خویشاوند خلیفه سوم بود، اختیارات بیشتری به دست آورد، و در شام دستگاهی برای خود فراهم کرده بود. شام از مدینه دور بود و جزو قلمرو دولت روم شرقی به شمار می رفت. از این روی، آنان بیشتر با رومیانی در تماس بودند که به تازگی پذیرای دین اسلام شده بودند.(75) نوع حاکمیت و موقعیت جغرافیایی شام به گونه ای نبود که اهل آن به صورت صحیح و کامل به معارف اسلامی دسترسی پیدا کنند. معاویه نیز نمی خواست آنان اسلام را به خوبی بشناسند. او در فکر ریاست و سلطنت خود بود و کاری به دین و ایمان مردم نداشت؛ چنان که بعد از عقد پیمان صلح با امام حسن علیه السلام، در مسجد کوفه به صورت علنی و با صراحت به این امر اذعان کرد.(76) بالاخره بعد از اینکه مردم با علی علیه السلام بیعت کردند، معاویه به این بهانه که علی علیه السلام قاتل عثمان است، شورش کرد و ابتدا افرادی چون طلحه و زبیر - که خود در قتل عثمان شرکت داشتند - و عایشه را - که مردم را به قتل او تحریک می کرد -(77) تحریک کرد تا به بهانه قتل عثمان با آن حضرت به جنگ برخیزند. سپس خود او نیز، به همین بهانه، علم جنگ برداشت. این همه در حالی بود علی علیه السلام هیچ نقشی در قتل عثمان نداشت، و حتی هنگام محاصره عثمان، امام حسن علیه السلام به دستور ایشان برای او آب می برد. در مقابل، معاویه با آنکه می توانست مانع قتل عثمان شود، اقدامی نکرد؛ زیرا می دانست با بودن عثمان نوبت به خلافت او نمی رسد. معاویه مدتی را در جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام گذراند و با توطئه ها و نقشه های عمرو عاص و بعضی دیگر از خویشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قریش قبل از اسلام، توانست به همراهی خوارج، جنگ صفین را به ضرر امیرالمؤمنین علیه السلام خاتمه دهد. در آن جنگ، مسئله حکمیت را مطرح کردند و این امر موجب شد که معاویه بتواند خود را در مقام خلیفه مطرح کند، و سرانجام نیز امیرالمؤمنین علیه السلام به دست خوارج به شهادت رسید.
پس از شهادت امام علیه السلام، امام حسن علیه السلام اندک زمانی مبارزه با معاویه را ادامه داد. اما دسیسه ها و نیرنگهای معاویه و نیز ضعف ایمان و سستی ای که در نیروهای امام حسن علیه السلام پدید آمده بود، آن حضرت را مجبور ساخت که صلح را بپذیرد؛ چرا که جنگهای طولانی عصر امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را خسته کرده، و امید به پیروزی را از ایشان ستانده بود. بسیاری از فرماندهان سپاه نیز که تحت تأثیر این وضع به معاویه متمایل شده بودند، با وعده و عیدهای او و دریافت پولهای گزاف به سپاه او پیوستند. بدین ترتیب، امام حسن علیه السلام با مردمی مواجه بود که به هیچ روی حاضر به حمایت از ایشان نبودند. از این زمان به بعد، معاویه نقشه های بسیار ماهرانه ای برای تثبیت حکومت در خاندان خود کشید.
معاویه در نهایت، به این نتیجه رسید که باید از زمینه های موجود، به نفع حکومت و توسعه قلمرو سلطنت خویش بهره گیرد. اگرچه نام این حکومت «خلافت» بود، در واقع، مانند حکومت روم و ایران آن روز، حکومت سلطنتی بود، و آنان آرزو داشتند مانند کسرا و قیصر سلطنت کنند. برای این منظور از زمینه های موجود در جامعه آن روز، بسیار استفاده کردند.