فهرست کتاب


آذرخش کربلا

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی‏‏

نفوذ منافقان در میان اصحاب پیامبر

در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، در میان مسلمانان کسانی بودند که اسلام را چندان قبول نداشتند و بنا به دلایلی و برخلاف میل باطنی و از روی کراهت اسلام را پذیرفته بودند و تظاهر به مسلمانی می کردند. قرآن در این زمینه آیات فراوانی دارد، و حتی سوره ای به نام آنان با عنوان «منافقون» نازل شده است. خدای تعالی در آیات متعدد قرآن درباره حالات منافقان سخن گفته است؛ از جمله اینکه آنان واقعا ایمان نیاورده اند، آنان دروغ گو هستند، نماز را با تنبلی و کسالت می خوانند، ریاکارند، کم به ذکر خدا می پردازند. آیات زیر بر این دسته از اوصاف آنان دلالت دارند:
إذ جاءک المنافقون قالوا نشهد إنک لرسول الله و الله یعلم إنک لرسوله و الله یشهد إن المنافقین لکاذبون؛(56) وقتی که منافقون نزد تو آمدند، گفتند: ما گواهی می دهیم که تو رسول خدا هستی؛ و خدا می داند که تو رسول او هستی و خدا شهادت می دهد که منافقان دروغ گویان اند.
...وإذا قاموا إلی الصلاة قالوا کسالی یراؤن الناس و لا یذکرون الله إلا قلیلا؛(57) وقتی که به نماز برمی خیزند، با کسالت نماز می خوانند و خدا را یاد نمی کنند مگر اندکی.
شواهد بسیاری وجود دارد که قرآن کسانی را که ایمان ضعیفی داشتند و ایمان آنان به حد نصاب نمی رسیده، جزو منافقان به شمار آورده است. بسیاری از ایشان افزون بر اینکه ایمان واقعی نداشتند، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نیز حسد می بردند، چنان که قرآن می فرماید:
أم یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله؛(58) آنان به آنچه خدای تعالی از فضلش به مردم داده، حسد می ورزند.
بنابر شواهد و مدارک تاریخی، بعضی از افراد قریش وقتی نام پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله را در اذان می شنیدند، ناراحت می شدند، از جمله وقتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله مکه را فتح کرد و دستور داد بلال اذان بگوید، یکی از قریشیان با شنیدن نام پیامبر صلی الله علیه و اله در اذان ناراحت شد و گفت: خوشا به حال پدرم که از دنیا رفت و این ندا را نشنید.(59) دو عشیره قریش در حکم پسر عمو بودند. اینان درباره پیامبر صلی الله علیه و اله می گفتند: این نیز عموزاده ماست: طفل یتیمی بود، در خانواده فقیری بزرگ شد، حال به جایی رسیده که در کنار اسم خدا، نام او را می برند؛ و از این وضعیت ناراحت می شدند.(60) برخی از این افراد، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و اله در حدود بیست و پنج سال در جامعه اسلامی به منصبهایی رسیدند. گروهی از ایشان کسانی بودند که بعد از فتح مکه مسلمان شدند. اینان تا فتح مکه حدود بیست سال در مقابل پیامبر ایستاده بودند ولی بالاخره خدای تعالی پیامبرش را بر ایشان پیروز کرد و رسول اکرم صلی الله علیه و اله - به رغم تمام دشمنیها و کینه توزیهایی که در حق او روا داشتند - دست محبت بر سرشان کشید و آنان را «طلقاء» (آزادشدگان) نامید. حضرت زینب نیز بعد از واقعه عاشورا در اوج قدرت بنی امیه این امر را یادآور شده، بنی امیه را با عنوان «طلقاء» می خواند.(61)
خباثت بنی امیه ذاتی بود. آنان به قدری ناپاک بودند که در وجودشان اثری از نورانیت دیده نمی شد. شخصیت بارز و مشهور این گروه در آن زمان ابوسفیان بود. خباثت این گروه تا حدی است که همه بنی امیه در زیارت عاشورا لعن شده اند: «اللهم لعن بنی امیة قاطبة البته ممکن است افراد انگشت شماری همچون «عمر بن عبدالعزیز» از این گروه مستثنا باشند، اما در مجموع، آنان انسانهای بدسرشتی بودند. در روایات نقل شده است که منظور از «الشجرة الملعونة» در قرآن، بنی امیه اند.
این گروه از همان آغاز دعوت پیامبر صلی الله علیه و اله، با آن حضرت بنای مخالفت گذاشتند. بنی امیه و بنی هاشم دو تیره از قریش و بنی عبدمناف بودند که پیش از اسلام نیز با یکدیگر اختلاف خانوادگی داشتند، ولی از زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله از میان بنی هاشم به رسالت مبعوث شد، دشمنی بنی امیه با بنی هاشم بالا گرفت و بنی امیه تا جایی که در توان داشتند، مسلمانان و پیغمبر صلی الله علیه و اله را در مکه آزار دادند. پس از اینکه مسلمانان به مدینه مهاجرت کردند و حکومت تشکیل دادند، توانستند بعضی از حقوق خود را از بنی امیه و سایر مشرکان بازگیرند.
زمانی که کاروان تجارتی قریش به سرپرستی ابوسفیان در مسیر شام بود، مسلمانان برای استرداد بخشی از اموال خود به این کاروان حمله بردند، که این ماجرا به جنگ بدر انجامید. بعد از این واقعه، جنگ و نزاع میان مسلمانان و قریش تا فتح مکه ادامه یافت. اما هنگامی که مسلمانان مکه را فتح کردند و ابوسفیان و طرفدارانش مغلوب شدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله خانه وی را پناهگاه قرار داده، فرمودند که هر کس به خانه ابوسفیان پناه برد، در امان است. ایشان با این اقدام کوشیدند تا دلهای آنان را به مسلمانان نزدیک، و از فساد و خرابکاری آنان جلوگیری کنند. به همین دلیل کسانی مانند ابوسفیان را که در آن روز پناه داده شدند «طلقاء» یعنی آزادشدگان پیامبر صلی الله علیه و اله خواندند. اما با وجود اینکه بنی امیه در پناه اسلام قرار گرفتند و در ظاهر مسلمان شدند، هیچ گاه از دشمنی قلبی شان با بنی هاشم و شخص پیامبر صلی الله علیه و اله کاسته نشد و هرگز ایمان واقعی در قلب آنان راه نیافت. آنان هرچند برای حفظ مصالح خود تظاهر به اسلام کرده، نماز می خواندند و در اجتماعات مسلمانان شرکت می جستند، ولی ایمان قلبی نداشتند.
سرانجام پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله رحلت کرد. هنوز جنازه ایشان دفن نشده بود که بعضی از مسلمانان، به دلایلی، در سقیفه گرد آمدند و ابوبکر را به جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و اله برگزیدند و با او بیعت کردند. از آنجا که ابوبکر از تیره های قوی قریش نبود، به دلیل تعصبات قبیله ای، بسیاری از تیره های نیرومند قریش، این امر را برنمی تافتند در این میان، ابوسفیان که با اسلام و مسلمانان دشمنی قلبی داشت فرصت را غنیمت شمرد و نزد عباس، عموی پیامبر صلی الله علیه و اله، رفت و گفت: «چه نشسته ای که ما، بنی عبدمناف را کنار زدند! علی را که پیامبر به خلافت برگزیده بود، کنار گذاشتند و فردی از طایفه تیم، جانشین پیغبر شد. این چه مصیبت است!»، سپس فریاد زد: «ای فرزندان عبدمناف! حق خود را بگیرید. «انی لأری عجاجة لا یطفئها الا الدم؛ من طوفانی می بینم که جز خون چیزی آن را فرو نمی نشاند».(62)
سپس به همراه عباس نزد امیر المؤمنین آمدند و گفتند ما با ابوبکر بیعت نمی کنیم، و آماده ایم که با شما بیعت کنیم. امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ای مردم، امواج فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید و دست از این فخرفروشیها بردارید. [اگر من امروز برای رسیدن به خلافت اقدامی می کنم ] مانند کسی هستم که میوه نارسی را بچیند و چنین کاری مثل زراعت در زمین دیگری است. اگر حرف بزنم، مرا متهم می کنند که در پی مقام هستم، و اگر سکوت کنم، می گویند علی از مرگ هراس دارد. هیهات که این سخن بعد از [نبردهای من با قهرمانان عرب و پیکار در میدانهای سهمگین ]صحیح باشد. به خدا سوگند، انس فرزند ابوطالب به مرگ از انس طفل به پستان مادر بیشتر است. بلکه اسراری را از آینده می دانم که اگر برای شما افشا کنم مانند طنابی که در چاهی گود رها شود و در مسیر خود با اضطراب به دیوارهای چاه برخورد می کند، شما هم مضطرب خواهید شد [و تحمل شنیدن آنها را نخواهید داشت.]»(63) بدین ترتیب، افتخار آنان این بود که از قریش و از بزرگان مکه هستند، و این افتخارات را به رخ یکدیگر می کشیدند، و از همین روی، نمی پذیرفتند که طایفه ای همچون تیم، بر آنان حکومت کند. امام علی علیه السلام نیز با تأکید بر لزوم حفظ مصالح اسلام آنان را دعوت به آرامش کرده، از اختلاف و تفرقه برحذر می داشتند. حضرت امیر علیه السلام، همچنین ابوسفیان را به خوبی می شناخت و می دانست که اگر مجالی بیابد قصد دارد انتقام خون کشتگان بدر را از مسلمانان بازگیرد.
ابوسفیان در دوران خلافت ابوبکر و عمر، همواره در کمین فرصتی بود تا حکومت را به دست گیرد: گاه اشکال تراشی می کرد، و گاه با ابوبکر و عمر درگیر می شد و به مشاجره لفظی با آنان می پرداخت، به گونه ای که در برخی مواقع کار به فحاشی و سخنان زشت و تند می انجامید؛(64) ولی با این همه فرصت مناسبی پیدا نکرد. او سرانجام بر آن شد که به سرزمینی دور از حجاز برود و فعالیت خود را برای فراهم کردن زمینه های تشکیل حکومتی به نام اسلام ادامه دهد. به همین منظور خلیفه دوم را قانع ساخت که معاویه را در مقام والی به شام بفرستد. شاید خلیفه دوم نیز از توطئه چینیهای بنی امیه به ستوه آمده بود و در نتیجه برای دور کردن آنان از مرکز خلافت، حکومت شام را به معاویه واگذار کرد. این امر، ابوسفیان را به نفوذ در آینده کشور اسلامی امیدوار ساخت.
زمانی که عمر از دنیا رفت، مردم طبق نقشه ای از پیش طراحی شده، که بنی امیه نیز در طرح آن سهیم بودند، با عثمان بیعت کردند. پس از این ماجرا، بار دیگر ابوسفیان امیدوار شد که به قدرت دست یابد؛ چرا که عثمان از بنی امیه و از خویشاوندان نزدیک او بود. با انتخاب عثمان به خلافت، ابوسفیان اقوام و نزدیکان خود را در خانه عثمان جمع کرد و به آنان گفت: «ای فرزندان امیه، حکومت را مانند چوگان بازی [توپ ] از همدیگر دریافت کنید. سوگند به کسی که ابوسفیان به او سوگند می خورد، نه عذابی در کار است و نه حسابی، نه بهشتی و نه جهنمی، نه برانگیخته شدنی و نه قیامتی».(65) او با چنین سوگندی - و نه سوگند به خداوند کعبه - بهشت و دوزخ را نفی، و تصریح می کند که جدال ما بر سر حکومت و ریاست است: تا به حال بنی هاشم ریاست کرده اند، و از این پس نوبت با بنی امیه است؛ امروز که حکومت در دستان بنی امیه قرار گرفته است، باید آن را با قدرت نگه دارند؛ و حکومت باید به صورت میراثی در این خانواده باقی بماند.
اما مسلمانان ساده لوح این حقیقت را در نمی یافتند. آنان، که شمارشان نیز اندک نبود، نمی دانستند که ابوسفیان ایمان ندارد. فرزند ابوسفیان، معاویه، نیز مانند پدر بود و در مواردی عقیده خود را آشکار ساخته بود. چنان که زبیر بن بکار نقل کرده است، شبی مغیره نزد معاویه بود که صدای اذان برخاست. معاویه با شنیدن شهادت به رسالت پیامبر صلی الله علیه و اله، چنان ناراحت شد که گفت: ببین محمد چه کرده است که نام خود را کنار نام خدا گذاشته است. یزید، پسر معاویه هم در حال مستی آنچه در دل داشت با صراحت به زبان آورد:
لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء و لا وحی نزل(66)
«بنی هاشم با سلطنت بازی کردند والا نه وحیی نازل شده و نه خبری از آسمان آمده است».

برترین هدف امیرالمؤمنین علی علیه السلام در عصر خلفا

پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله، گروهی تصمیم گرفتند خود را جانشین او معرفی کنند، و این سرآغاز انحرافی بزرگ در میان مسلمانان بود. امیرالمؤمنین علیه السلام در وهله نخست با ایشان به بحث و گفت وگو نشست و کوشید با استدلال، آنان را هدایت کند. او حدود شش ماه برای روشن ساختن مسئله خلافت برای مردم و اصلاح انحراف جامعه تلاش کرد. امام به مردم تذکر داد که با تعیین جانشین از طرف خدا و بر دست پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله، انتخاب خلیفه توسط مردم نادرست است. او بارها فرمود: «من جانشین پیامبر صلی الله علیه و اله هستم باید جامعه اسلامی را هدایت کنم».(67) امام علیه السلام شبها فاطمه زهرا علیها السلام و حسنین علیهما السلام را به در خانه اصحاب می برد تا فرمایشات پیامبر صلی الله علیه و اله را به آنان یادآوری کند، اما برخی از ایشان می گفتند: ما چنین مسئله ای را به خاطر نمی آوریم. بسیاری نیز می گفتند: اگر پیش از این یادآوری کرده بودی، ما با دیگری بیعت نمی کردیم، اما اکنون بیعت کرده ایم.
سرانجام پس از شش ماه امیرالمؤمنین علیه السلام به ناچار برای حفظ مصالح اسلامی، در ظاهر با خلیفه بیعت کرد و حکومت را به رسمیت شناخت، و اگر آن حضرت چنین اقدامی نمی کرد، در جامعه مسلمین فتنه و خونریزی برپا می شد. بنابراین، مصلحت امت اسلامی در آن موقعیت ایجاب می کرد که حضرت صبر و سکوت پیشه کنند، و از آنجا که برخورد عملی امکان نداشت، تکلیف از ایشان ساقط بود.
بعد از سه خلیفه، مردم جمع شدند و با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند. حضرت فرمود: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر لالقیت حبلها علی غاربها.(68) اگر آن جمعیت بسیار حاضر نمی شدند و با وجود یاری کنندگان حجت تمام نمی گردید؛ هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم. در شرایطی که مردم آمادگی پذیرش حکومت مرا دارند و با حضور یاوران، حجت بر من تمام شده و تکلیف بر عهده من آمده است، دیگر جای درنگ باقی نمانده است. براین اساس، امیرالمؤمنین علیه السلام افزون بر مشروعیتی که از جانب خداوند داشتند، با اقبال مردم، قدرت عمل نیز پیدا کردند.
به هر حال، طی این مدت - به خصوص در زمان خلیفه اول و دوم - امیرالمؤمنین علیه السلام کوشید تا حقایق، احکام و معارف اسلام را در جامعه ترویج کند. او شاگردانی همچون ابن عباس تربیت کرد که با بحث و راهنمایی، خلفا را متوجه اشتباهاتشان می کردند. با توجه به فرموده های پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله درباره امیرالمؤمنین علیه السلام، وضعیت اجتماعی نیز به گونه ای متحول شده بود که بسیاری از صحابه از بیعت با خلفا پشیمان شده بودند؛ گرچه آنان عدول از بیعت را صحیح نمی دانستند و قلبا به حضرت امیر علیه السلام علاقه داشتند. افزون بر این، اشتباهات مکرر خلفا، ایشان را وادار می کرد که رهنمودهای امام علیه السلام را در زمینه معارف و احکام اسلامی بپذیرند. آن گونه که محدثان اهل تسنن نقل کرده اند خلیفه دوم بیش از هفتاد مرتبه گفته است: «لولا علی لهلک عمر؛ اگر علی نبود عمر هلاک می شد».(69) یا «لا ابقانی الله لمعضلة لیس لها ابوالحسن؛ اگر روزی علی نباشد، خدا مرا در آن روز زنده نگاه ندارد، مبادا که مشکلی پیش آید و من راه حل آن را ندانم».(70)
خلفا، در عمل، علم و رأی علی علیه السلام را درباره معارف اسلامی می پذیرفتند و این بهترین روش حفظ اسلام و معارف آن در آن زمانه بود؛ هرچند گاه لغزشهایی نیز از آنان سر می زد. با این حال خطری که اسلام و جامعه اسلامی را تهدید می کرد، فراموشی اصل مسئله تصدی حکومت به دست ولی امر تعیین شده از جانب خداوند بود.
این وضعیت تا دوران خلافت عثمان ادامه داشت. از زمان وی انحرافات عملی فزونی گرفت، و اولین روز بیعت مردم با عثمان، ابوسفیان بنی امیه را در خانه او جمع کرد و درباره حفظ حکومت و قدرت در بنی امیه با آنان سخن گفت.(71) پس از این ماجرا، حاکمانی که برای شهرهای مختلف تعیین شدند، غالبا از بنی امیه یا از طرفداران و دوستان آنان بودند. در میان بنی امیه، این تفکر حاکم شد که تمام آنچه درباره دین گفته شده بود، واقعیت نداشته و تنها مسئله حکومت مطرح بوده است، و بنی هاشم، برای به دست آوردن حکومت، مسئله دین را مطرح ساخته اند و آن را دستاویزی برای رسیدن به اهداف خود قرار داده اند.
صاحب منصبانی که در حکومت عثمان تعیین می شدند، همچون سلاطین رفتار می کردند و خود را «مالک الرقاب» و صاحب اختیار مردم می دانستند. آنان تمام اموال موجود در منطقه تحت امر خویش را متعلق به خود شمرده، به دلخواه در آن تصرف می کردند؛ ثروتهای انبوهی از بیت المال اندوختند و حقوق مردم را تضییع کرده، به بیچارگان و ضعفا ظلم کردند، تا اینکه سرانجام مردم به تنگ آمده، عزم خود را جزم کردند که خلیفه را از میان بردارند و به دلیل ستمهای فراوانی که دست نشاندگان عثمان در ایالتهای اسلامی بر آنان روا می داشتند به قتل عثمان کمر بستند.
در چنین موقعیتی، اگر علی علیه السلام در جهت قتل عثمان گام برمی داشت، سنت غلطی رایج می شد و مردم به اهل بیت علیهم السلام بدبین می شدند و می پنداشتند که اختلافها بر سر دنیاست. به همین دلیل، ایشان نه تنها در زمینه قتل عثمانی اقدامی نکردند، مانع آن نیز شدند. اما تلاشهای ایشان مؤثر نیفتاد و مسلمانانی که به خشم آمده بودند عثمان را کشتند.
بعد از قتل عثمان، همان مردم به سوی علی علیه السلام هجوم آوردند و به ایشان گفتند، که باید جانشین عثمان شود. امیر مؤمنان علیه السلام زمانی که مسئولیت خلافت را پذیرفت، فرمود: «من این مسئولیت را بدین شرط می پذیرم که همانند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله و بر اساس سنت خدا و رسول او عمل کنم». بسیاری از افراد هنگام بیعت می گفتند ما به این شرط بیعت می کنیم که تو نیز مانند خلفای قبل رفتار کنی، اما حضرت علی علیه السلام فرمود: من چنین بیعتی را نمی پذیرم. بیعت با من باید بر این اساس باشد که طبق کتاب و سنت عمل کنم.(72)
سرانجام مردم بر اساس فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام با ایشان بیعت کردند. اما در جامعه اسلامی کسانی بودند که از چنین بیعتی رضایت نداشتند. مخالفت برخی از آنان، مانند بنی امیه و در رأس آنها معاویه، به دلیل نداشتن ایمان واقعی بود. گروه دیگر نیز اگرچه نماز می خواندند، روزه می گرفتند و حتی همراه با پیغمبر صلی الله علیه و اله در جهاد شرکت کرده بودند، اما ایمانشان ضعیف، و علاقه آنان به دنیا، تا حدی بود که متعبد به احکام اسلام نبودند و طبق فرمایش امام حسین علیه السلام بندگان دنیا بودند و دین لقلقه زبانشان بود.(73) این افراد تا زمانی که دین و دین داری با دنیای آنان در تزاحم نباشد، دین دارند، اما اگر دین، مزاحم دنیایشان باشد، در این صورت از دین طرفداری نمی کنند و گرچه در ظاهر مسلمان و تابع احکام اسلام اند، در عمل منافع خود را مقدم می دارند. برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و اله، همچون طلحه و زبیر، که از شخصیتهای ممتاز و نامزدهای خلافت بودند و قبل از دیگران با علی علیه السلام بیعت کردند، قبل از دیگران بیعت خود را شکستند و جنگ جمل را به راه انداختند. بعد از آنان نیز معاویه جنگ صفین، و خوارج جنگ نهروان ر برپا کردند.
رفتار امیرالمؤمنین علیه السلام، در دوران خلافتشان با رفتار آن حضرت قبل از آن دوران، تفاوت فراوان داشت. او پیش از خلافت در مسند قدرت نبود تا بتواند با دشمنان مبارزه کند، اما پس از بیعت مردم، علی علیه السلام با دشمنان اسلام و تمام کسانی که علیه حکومت اسلامی قیام کرده بودند، به مبارزه برخاست. آن حضرت، ابتدا با اصحاب جمل، سپس با اصحاب صفین و در نهایت با اصحاب نهروان پیکار کرد.
بنابراین یکی از مراحل مبارزه با مخالفان و کسانی که اسلام را تهدید می کنند، جنگ است؛ اما در صورتی که شرایط آن فراهم باشد؛ شرایطی از قبیل قدرتی که از جانب خداوند مشروعیت یافته، و همچنین مردم آن را پذیرفته باشند و از آن حمایت کنند. اگر این شرایط فراهم بود، بر عهده حاکم است که - حتی به وسیله شمشیر - از اسلام حمایت کند؛ همچنان که بیشتر دوران خلافت امیر مؤمنان علیه السلام، صرف این گونه جنگ ها شد.

فرصت طلبی بنی امیه

از نگاه بنی امیه، رقیبان، گوی سلطنت را ربوده و ایشان را از میدان بیرون ساخته بودند. بنی امیه نیز که مغلوب میدان شده بودند، بر خود لازم می دانستند روزی این شکست را جبران کنند. گروهی دیگر نیز چنین تفکری داشتند. آنان زیرک تر از ابوسفیان و خاندان او بودند و می کوشیدند تا ردپایی از خود بر جای نگذارند. بعضی از این افراد در جامعه به مقامات عالی نیز رسیدند. امامان معصوم علیهم السلام درباره آنان فرموده اند: لم یؤمنوا بالله طرفة عین.(74)
آنان حتی لحظه ای به خدا ایمان نیاورده بودند، اما عمری مردم را با تظاهر به ایمان، فریب می دادند. اگرچه شمار کسانی که بتوانند چنین توطئه های عظیمی را طراحی و در فرصت مناسب اجرا کنند، زیاد نیستند، سرچشمه تمام فتنه ها همین شیاطین اند. عده دیگری نیز فریب می خوردند و بازیچه دست آنان می شوند و به این امید که در سایه قدرت ایشان به نوایی برسند، از آنان حمایت می کنند. آن گاه که قدرت و سرمایه در اختیار گروه اول قرار گیرد، زمینه مناسب تری برای فریب دیگران به دست می آوردند - چنان که ابوسفیان نیز یکی از ثروتمندان عرب به شمار می آمد. در چنین موقعیتی گرچه عده ای از مردم ساده دل، بی هیچ اجر و مزدی به آنان خدمت می کردند، هواداران بنی امیه به طمع مال یا مقام، تابع دستورهای آنان بودند. آن زمان که بنی امیه تمکن مالی داشتند، این گروه به طمع سکه های طلا از ایشان حمایت کردند و زمانی که بنی امیه به قدرت رسیدند، به امید کسب پست و مقام تابع آنان شدند. حتی زمانی که بنی امیه به قدرت نرسیده بودند، برخی، به شرط گرفتن پست و مقام از ایشان حمایت می کردند و با یکدیگر پیمان می بستند که هر زمان به مقامی رسیدند، به فکر یکدیگر باشند. با این حال اکثریت دنباله روان بنی امیه مردم ساده دلی بودند که با تبلیغات، و تهدید یا تطمیع مختصری، بی هیچ مزد و پاداشی برای آنان کار می کردند.
بنابراین، گروه اول را افراد اندک شماری همچون ابوسفیان، مغیره، و ابوعبیده جراح که طراحان و مغزهای متفکر فتنه به شما می آمدند، تشکیل می دادند؛ عده دیگری نیز به سبب وابستگی قبیله ای یا به طمع مال و مقام در پی گروه اول به راه می افتادند؛ و گروه سوم که اکثریت را تشکیل می دادند، تنها از روی ساده دلی دنباله رو این جریان شده بودند. بنابراین می توان گفت که بزرگ ترین عامل انحراف اسلام از مسیر اصیل خود، سادگی توده مردم بوده است.
درباره ساده لوحی مردم شام داستانهای فراوانی در تاریخ نقل شده است. بعد از جنگ صفین، سربازان معاویه شتر یکی از یاران حضرت امیر علیه السلام را غصب کرده بودند، و او برای باز پس گرفتن شترش نزد معاویه آمد. معاویه از او خواست که برای اثبات ادعای خود شاهدی بیاورد، اما کسی در شام او را نمی شناخت؛ بنابراین نتوانست ادعای خود را ثابت کند. از طرفی کسی که شتر او را غصب کرده بود، دو شاهد آورد که به نفع او شهادت دادند و گفتند: این شتر ماده متعلق به فلان شخص است. معاویه هم بر اساس شهادت آن دو نفر گفت که شتر از آن شخص شامی است. صاحب اصلی شتر در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه این دو نفر شهادت دادند که این شتر ماده متعلق به این فرد شامی است و تو هم براساس گفته آنها قضاوت کردی؟! معاویه در جواب گفت: برو به علی بگو معاویه صدها هزار سرباز دارد که شتر نر و ماده را از هم تشخیص نمی دهند و من با این چنین سربازانی به جنگ با علی می آیم.